ch
Feedback
اشـoshoـو

اشـoshoـو

前往频道在 Telegram

📈 Telegram 频道 اشـoshoـو 的分析概览

频道 اشـoshoـو (@oshoi) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 19 906 名订阅者,在 宗教与灵性 类别中位列第 3 959,并在 伊朗 地区排名第 16 975

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 19 906 名订阅者。

根据 28 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 22,过去 24 小时变化为 3,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 7.28%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.34% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 1 448 次浏览,首日通常累积 863 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 41
  • 主题关注点: 内容集中在 کس, خوراک, وقت, دیگری, چیز 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

尚未提供频道描述。

凭借高频更新(最新数据采集于 29 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 宗教与灵性 类别中的关键影响点。

19 906
订阅者
+324 小时
+47
+2230
帖子存档
#سوال_از_اشو تفاوت شهود و رویا چیست؟ #پاسخ #رویاها تمایلات دست نیافته شما هستند؛ آرزوی های سرکوب شده؛ تجربه های ناقص؛ اما همه آنها بر خواسته از ذهن می باشد. #شهود وقتی است که ذهن از میان بر خواسته و شخص در حالت سکون و آرامش است. زمانی که بارقه ای کوچک از افکار هم نباشد. فقدان ذهن آرامش و سکوت کامل را بدنبال دارد و وقتی ذهن آرامش یافت می توانید ببینید.  نه از طریق  ذهن بلکه از راهی دیگر،  در شرق ما آن را چشم سوم می نامیم، البته اصطلاح تمثیلی است. وقتی این دو چشم که برای ذهن کار می کنند بسته باشد و ذهن کار نکند، ناگهان شما با شفافیت خاصی که قبلاً تجربه اش را نداشتید می توانید ببینید. این شهود است. کاری به احساسات سرکوب شده و خواسته های حاصل نشده و آرزوی دست نیافته شما در گذشته ندارد. در واقع در ارتباط آینده است. بلکه شفافیت شما است که شما را قادر می سازد تا نیم نگاهی به آینده بیاندازید و اگر مراقبه شما عمیق تر شود، شهود شما روشن و روشن تر میشود. شهود را میتوان هر زمان تجربه کرد. روز، شب، بیداری و خواب، اما رویا فقط در شب امکان دارد. رویا به ذهن و عقل کوچک شما تعلق دارد. اما شهود به عقل جهانی وابسته است. شهود به شما اشاره میکند که به خانه نزدیک شده اید و رویا میگوید که از آن دور شده اید. یک چیز عجیب این است که مشکل میتوان خط تمیزی بین آن دو قائل شد. رویا ها به رنگ سیاه و سفید هستند و شهود ها به رنگهای مختلف. لذا اگر هر چیزی را فراموش کنید این را خوب به خاطر بسپارید:  رویاها کهنه و به شیوه عکاسی قدیم کار میکند و همه چیز تیره و تار است،  اما شهود کاملاً درخشان،  روشن و پر رنگ است. #اشو #کتاب_مزه_ای_از_ملکوت @oshoi

Repost from اشـoshoـو
مراقبه روزانه 7 مرداد @oshoi

مراقبه_شبانه ششم مرداد ماه @oshoi

موسیقی بی کلام عشقِ بی نهایت @oshoi

هدفٍ زندگی مردم اطراف خودت را تماشا کن: آنان آدم‌های آهنی شده‌اند. آنان همان چیزها را بارها و بارها و بارها تکرار می‌کنند. هر صبح، هر شب در همان شیار حرکت می‌کنند؛ و البته مرده به‌نظر می‌رسند. هیچ برقی در چشمانشان نیست؛ هیچ درخششی از نور در آنان نخواهی یافت. بودا این تکرارِ همیشگی را چرخ، سانسار Sansar می‌خواند. بیرون‌زدن از این چرخه، بیرون آمدن از این شیار، ‌نیروانا Nirvana است. زندگی، بازیِ بازی‌هاست، بازی نهایی است. اگر زندگی را بعنوان یک بازی بگیری و در موردش جدّی نشوی، معنای عمیق و عظیمی در آن هست. اگر ساده و معصوم باقی بمانی، این بازی بسیاری از چیزها را به تو خواهد بخشید. تو زمانی یک ببر بودی، و زمانی یک صخره و زمانی یک درخت بودی و زمانی یک انسان شدی؛ گاهی یک مورچه بودی و گاهی یک فیل... بودا می‌گوید تمام اینها بازی هستند.تو هزاران نقش را بازی کرده‌ای تا: زندگی را در تمام صورت‌های آن بشناسی با درگیرشدن در بازی‌های پشتِ سرهم، بازی‌کن تمام استحاله‌ها permutations و فرگشت‌های مادّه را در روند تکامل تجربه می‌کن، این هدف زندگی است. وقتی همچون یک درخت وجود داری، زندگی را در یک تجلّی آن می‌شناسی. هیچکس دیگر جز آن درخت نمی‌تواند آن را بشناسد. درخت بینش خودش را دارد. وقتی ابرها در آسمان جمع می‌شوند و یا خورشید می‌درخشد و یارنگین‌کمانی در آسمان هست، فقط آن درخت می‌داند که چگونه احساس کند. درخت ادارک خاص خودش را دارد. وقتی نسیم از کنارش می‌گذرد، فقط درخت می‌داند که چگونه تحت وزش آن قرار بگیرد. وقتی پرندگان شروع به خواندن می‌کنند، فقط درخت آن را می‌شناسد، ‌فقط آن درخت برای آن نوا و موسیقی گوش شنوا دارد. درخت راهی است برای شناخت زندگی ــ راه مخصوص خودش. فقط درخت آن را می‌شناسد. یک ببر راه دیگری برای شناخت زندگی دارد؛ بازی دیگری را بازی می‌کند. مورچه یک بازی کاملاً‌متفاوت دارد…. میلیون‌ها بازی وجود دارد. تمام این بازی‌ها مانند کلاس‌های درس یک دانشگاه هستند. تو از هر کلاس گذر می‌کنی و چیزی می‌آموزی. آنگاه به کلاس دیگر می‌روی. انسان آخرین نقطه است. اگر تمام درس‌های زندگی را آموخته باشی و درس انسان بودن را گرفته باشی، فقط آنوقت است که قادر خواهی بود تا به خودِ مرکز زندگی حرکت کنی. آنوقت قادر به شناخت خداوند خواهی بود، یا که نیروانا را بشناسی. تو توسط تمام این بازی ها سعی داشته‌ای به خداوند نزدیک شوی ـــ از راه‌ها و جهت‌های مختلف، به‌شیوه‌های متفاوت و با ادراک‌های گوناگون. ولی هدف همان است ــــ که هرکسی سعی دارد تا حقیقت را بشناسد: راز زندگی در چیست؟ ما چرا اینجا هستیم و من کیستم؟ و این چیست که پیوسته به بودن ادامه می‌دهد؟ فقط یک راه برای شناخت حقیقت وجود دارد و آن راهِ وجودین و بودش است ولی اگر مانند یک سومنامبولیست somnambulist، کسی که در خواب راه می‌رود، از یک کلاس به کلاس دیگر بروی، ناهشیار… از یک کلاس به کلاسی دیگر کشانده شوی و عامداً و آگاهانه حرکت نکنی، حقیقت را از دست خواهی داد. اینگونه است که بسیاری از مردم به نقطه‌ی انسان‌بودن می‌رسند ولی نمی‌توانند هیچ خدایی را ببینند! این فقط نشان می‌دهد که آنان درس‌ها را ازدست داده‌اند، از آموختن درس‌هایشان پرهیز کرده‌اند. آنان در کلاس حضور داشتند ولی نکته را نگرفتند. وگرنه هرموجودی که به مرحله‌ی انسان‌بودن رسیده باشد، باید که فردی بادیانت و با حقیقت باشد. انسان‌بودن و بادیانت‌بودن باید مترادف همدیگر شوند. آنها اکنون مترادف نیستند. مردمان بسیار کمی بادیانت هستند. منظورم از انسان بادیانت کسی نیست که هر یکشنبه به کلیسا برود. منظورم کسی نیست که مسیحی، مخمدی،‌هندو، جین یا بودیست باشد. منظورم از دیانت هیچ سازماندهی مذهب و دین سازمان‌یافته شده نیست. وقتی می‌گویم “بادیانت” منظورم کسی است که: آگاه باشد زندگی سرشار از فراسو است…. که هرشکل از حیات به چیزی که بزرگتر از زندگی است منتهی می‌شود…. که هر گام تو را به خداوند، به حقیقت، به نیروانا و به آزادی هدایت می‌کند…. که چه بدانی و چه ندانی، تو به سمت آن پرستشگاه غایی در حرکت هستی. وقتی فرد در عمق درونش چنین احساسی داشته باشد، آنوقت او فردی بادیانت است. شاید به کلیسا برود و شاید نرود؛ این بی‌ربط است. شاید خودش را یک مسیحی یا یک محمدی یا یک هندو بخواند و شاید هم نخواند؛ اینها بی‌ربط هستند. شاید به سازمانی تعلق داشته باشد و شاید تعلق نداشته باشد ـــ ولی او به خداوند تعلق دارد و وقتی می‌گویم “خدا” یادتان باشد که منظورم از خدا، آنچه که در فراسو هست، است #اشو آموزش فراسو جلد ۲/۴ فصل سوم #برگردان_محسن_خاتمی @oshoi

بیشتر مردم گفت‌وگو نمی‌کنند؛ فقط نوبتی حرف می‌زنند. کسی گوش نمی‌دهد، همه منتظرند تا دوباره خودشان سخن بگویند. گوش دادن یک هنر
بیشتر مردم گفت‌وگو نمی‌کنند؛ فقط نوبتی حرف می‌زنند. کسی گوش نمی‌دهد، همه منتظرند تا دوباره خودشان سخن بگویند. گوش دادن یک هنر است و فقط در سکوت ممکن می‌شود. تا زمانی که ذهن پر از کلمات است، نه دیگری را می‌شنوی و نه حقیقت را. #اشو The book of wisdom @oshoi

بیشتر گفت‌وگوهای انسان نه از آگاهی، بلکه از بی‌قراری ذهن سرچشمه می‌گیرد. انسان نمی‌تواند با خودش تنها بماند، پس با کلمات فاصله‌اش را از خودش پُر می‌کند. اگر تنها باشد، با خودش حرف می‌زند؛ اگر کسی کنارش باشد، با او. مهم نیست مخاطب چه کسی است؛ مهم این است که سکوت شکسته شود. دقت کن که بیشتر مکالمه‌های روزانه، نه چیزی را تغییر می‌دهند و نه چیزی به زندگی اضافه می‌کنند. ساعت‌ها حرف زده می‌شود، اما وقتی به پایان می‌رسد، هیچ اتفاقی در درون انسان نیفتاده است. ذهن فقط خسته‌تر و شلوغ‌تر شده است. به همین دلیل است که انسان از سکوت فرار می‌کند. چون در سکوت، دیگر کسی نیست که حواسش را پرت کند. آنجا باید با ترس‌ها، تنهایی، آشفتگی و حقیقت وجود خودش روبه‌رو شود. برای بسیاری، این روبه‌رو شدن دشوارتر از ساعت‌ها حرف زدن است. «اگر می‌خواهی راستین زندگی کنی، کم‌کم ساکت می‌شوی؛ زیرا بیشتر چیزهایی که می‌گویی ضروری نیست. فقط آنچه را می‌دانی حقیقت دارد بگو؛ وگرنه سکوت کن.» سکوت به معنای سرکوب نیست. سکوت، نبودنِ کلمه نیست؛ حضور آگاهی است. وقتی آگاه می‌شوی، کلماتت کمتر می‌شوند، اما هر کلمه وزن پیدا می‌کند. دیگر برای پر کردن خلأ حرف نمی‌زنی؛ فقط زمانی سخن می‌گویی که سخنت بتواند نوری به زندگی خودت یا دیگری اضافه کند. پیش از هر سخن، از خودت بپرس: «آیا این حرف لازم است؟ آیا حقیقتی را روشن می‌کند؟ آیا از عشق و آگاهی می‌آید، یا فقط از عادتِ ذهن برای شلوغ کردن فضا؟» شاید اگر هر روز فقط چند دقیقه سکوت را تمرین کنیم، بسیاری از حرف‌هایی که می‌خواستیم بزنیم، خودبه‌خود از بین بروند. آن‌وقت گفت‌وگوهایمان کمتر می‌شود، اما عمیق‌تر، زنده‌تر و واقعی‌تر خواهد بود. #اشو @oshoi

مراقبه روزانه ششم مرداد @oshoi

به #ندای_درونتان گوش فرا دهید: این(ندای درون) تنها نسخه ی آسمانی است که من توصیه می کنم اگر با حساسیت زیاد و خیلی آگاهانه گوش فرا دهید هرگز گمراه نخواهید شد وقتی به صدای دلتان گوش می دهید، هرگز تجزیه نمی شوید. با گوش دادن به ندای درونتان به سبک و سنگین کردن درست و غلط ، خود به خود در مسیر گام بر میدارید. تمامی هنر بشر امروزی در گوش دادن آگاهانه و توجه عميق به ندای درون است. از این ندا پیروی کنید و به هر کجا رهنمونتان می کند، بشتابید. گاه ممکن است به خطا رهنمون شوید. ولی به خاطر بسپارید که آن خطا برای پختگی شما لازم است. و گاهی ممکن است به گمراهی بیافتید، اما باز بخاطر بسپارید: این گمراهی بخشی از رشد وتکامل شماست. بارها و بارها ممکن است بیفتید ولی دوباره برخیزید. چون این گونه است که فردی قدرتمند می شود. همه افت و خیزهای پی در پی، به کمال می رسند. هرگز تابع قوانین بیرونی  نباشید. هیچ قانون تحمیلی درست نیست، چون قوانین را مردم خلق کرده اند مردمی که میخواهند بر شما فرمان برانند. آنچه مسیح انجام داد پیروی از ندای قلبش بود،اما آنچه مسیحیان می کنند، گوش دادن به ندای درونشان نیست. آنها مقلدند و زمانی که تقلید میکنید انسانیت تان به هدر میرود و خدای تان را تخریب میکنید هرگز مقلد نباشید. #اشو #کتاب_شهامت @oshoi

مراقبه_شبانه پنجم مرداد ماه @oshoi

موسیقی بی کلام شناور (بی وزنی) اثری از Marconi Union @oshoi

... بشریت، یک پل است. سعی نکن فقط یک انسان باشی، وگرنه غیرانسان می‌شوی. سعی کن ابَرانسان شوی؛ این تنها راه انسان‌بودن است؛ راه دیگری وجود ندارد. هدفت را جایی در ستارگان قرار بده؛ فقط در این صورت رشد می‌کنی. انسان پدیده‌ای در حال رشد است؛ یک روند است. اگر هدف والایی نداشته باشی، رشد متوقف می‌شود. آنوقت گیر افتاده‌ای، آنوقت راکد و بیات می‌شوی. این چیزی است که برای میلیون‌ها انسان در دنیا رخ داده است. به چهره‌هایشان نگاه کن: مانند زامبی‌ها هستند، گویی که در خواب هستند و یا تحت تاثیر مواد مخدر سنگ شده‌اند. براستی چه اتفاقی برای قلب‌های این مردم افتاده است؟ هیچ تازگی، سرزنده‌بودن، هیچ شعله و شور زندگی در آنها دیده نمی‌شود. گُنگ شده‌اند. چه اتفاقی برایشان افتاده است؟ آنان چیزی را از دست داده‌اند. چیزی را از کف می‌دهند. آنان کاری را که برای آن ساخته‌شده‌اند انجام نمی‌دهند، تقدیر خودشان را زندگی نمی‌کنند و آن را محقق نمی‌سازند. انسان اینجاست تا اَبَرانسان شود. بگذار هدف تو اَبَرانسان باشد. فقط آنوقت است که قادر هستی انسان باشی، و در آسایش. هر چه بیشتر به یک اَبَرانسان دگرگون شوی، بیشتر درخواهی یافت که دیگر در تشویش و در اضطراب نیستی. غنچه‌ها بزودی می‌آیند و شکوفا خواهند شد. شادمانی در انتظار است؛ می‌توانی منتظر و امیدوار باشی تا شکوفا شوی. وقتی رشد و حرکتی نداری، وقتی که سعی داری فقط یک انسان باشی، آنگاه رودخانه از جریان بازایستاده است؛ دیگر به سمت اقیانوس روان نیست. زیرا رفتن به سوی اقیانوس یعنی تو انگیزه‌ای داری که اقیانوس بشوی. وگرنه چرا باید به طرف اقیانوس بروی؟ رفتن به سوی اقیانوس یعنی ممزوج‌شدن با اقیانوس، یعنی اقیانوس‌شدن. هدف، خدایی‌ شدن است. فقط وقتی می‌توانی انسان باشی که هرگونه تلاش را برای الهی‌شدن انجام داده باشی. در خودِ همین تلاش‌ها، انسانیت تو شروع به درخشش می‌کند. در خود همین تلاش‌ها، زنده خواهی شد. وقتی خودِ زندگی بسیار اغنا‌ کننده، سرشار و مسرور است؛ پس این چیست که انسان را رنجور می‌سازد؟ زندگی اغنا‌ کننده هست، ولی تو در تماس با زندگی نیستی. آن تماس قدیمی گم شده است، تماس جدیدی هم برقرار نشده است. تو در یک مرحله‌ی انتقالی هستی، بنابراین زندگی کسل‌کننده، میان‌حاله و غم‌انگیز به‌نظر می‌رسد ــ حتی بیهوده. ژان‌پل سارتر می‌گوید: “انسان یک اشتیاق عبث و بیهوده است ـــ شوقی بیهوده و ناتوان، سروصدای بی‌جهت در مورد زندگی، که چیزی در آن نیست... یک زندگیِ بی‌معنی!” بله، هرچه بیشتر در خودت محصور بمانی، وقتی فقط در محدوده‌ی انسان‌بودن باقی بمانی، وقتی هدفِ والایی نباشد و رشدی درونی نداشته باشی، البته که زندگی بی‌معنی‌ و بی‌معنی‌تر می‌شود. آنگاه در رنج هستی. خوشحال ‌بودن یعنی طبیعی بودن. این فقط چیزی طبیعی در جهانِ هستی است. جهان هستی از ماده‌ای به‌نام خوشحالی ساخته شده است. فقط نگاه کن: آیا نمی‌توانی این را در درختان ببینی؟ … که چقدر شاد هستند…. آیا پرندگان را در حال خواندن نمی‌بینی که چقدر شاد هستند؟ مسرور بودن مطلقاً طبیعی است. اما خود، یا همان نفْس، این اجازه را نمی‌دهد. نفْس، از رنج تغذیه می‌کند؛ بنابراین رنجور بودن را رها نمی‌کند. برای همین است که مردم اینهمه در مورد بدبختی‌هایشان حرف می‌زنند. آنان فقط با صحبت کردن در مورد رنج‌هایشان، افراد خاصی می‌شوند! مردم پیوسته در مورد بیماری‌هایشان، سردردها، معده‌دردها و سایر مشکلاتشان حرف می‌زنند. تمام مردم هریک به نوعی دچار بیماری‌هراسی hypochondriac هستند. و اگر کسی رنج‌های تو را باور نداشته باشد، تو آزرده می‌شوی. اگر کسی با تو همدردی کند و رنج‌هایت را باور کند ( حتی با نسخه‌ی بزرگنمایی شده‌ی آن) احساس خوشحالی می‌کنی! این احمقانه است، ولی باید درک شود. رنج، تو را فردی خاص می‌سازد؛ تو را نفسانی‌تر می‌کند. یک انسان رنجور می‌تواند نفْسی متراکم‌تر از یک انسان شاد داشته باشد. انسان شاد واقعاً نمی‌تواند نفْس داشته باشد، زیرا انسان فقط وقتی شاد می‌شود که نفْسی وجود نداشته باشد هرچه نفس کمتری داشته باشی، شادمان‌تر هستی؛ هرچه شادتر باشی، نفْسِ کمتری داری. نفْس در شادمانی حل می‌شود. تو و شادمانی نمی‌توانید با هم وجود داشته باشید؛ تو (نًفْس‌)فقط وقتی هستی که رنج وجود داشته باشد. در شادمانی، نفْس حل شده است. #اشو آموزش فراسو جلد ۲/۴ #برگردان_محسن_خاتمی @oshoi

آموزش فراسو، فصل سوم   درهماهنگی با طریقت راهبی از بودا پرسید: تحت چه شرایطی ممکن است که فرد به دانش گذشته دست بیابد و آن عالی‌ترین طریقت را درک کند؟ بودا گفت: آنان که قلبشان پاک است و یک هدف دارند قادر به درک عالی‌ترین طریقت هستند. مانند پاکسازی یک آینه است که وقتی گردوغبار از آن زوده شود، می درخشد. شهوات را پاکسازی کن و اشتیاقی نداشته باش و گذشته بر تو آشکار خواهد شد. راهبی از بودا پرسید: چه چیز نیک است و چه چیزی عظیم است؟ بودا پاسخ داد: تمرین طریقت و پیروی از حقیقت نیک است. قلبی که در هماهنگی با طریقت باشد عظیم است. زندگی خودش یک هدف نیست. آن هدف عالی‌تر از زندگی است. زندگی فقط فرصتی است برای دستیابی به آن هدف. آن هدف عمیقاً در زندگی پنهان است؛ نمی‌توانی آن را در سطح پیدا کنی. باید به خودِ مرکز زندگی رسوخ کنی. زندگی مانند یک بذر است: به‌خودیِ خودش کافی نیست. باید سخت بکوشی تا آن بذر جوانه بزند، درختی شود و شکوفا گردد. این یکی از اساسی‌ترین نکات است برای یادآوری که: انسان باید از خودش پیشی بگیرد، که زندگی باید به فراسوی خودش برود. اگر این را درک نکنی، در وسیله‌ها گم خواهی شد و هدف نهایی را فراموش خواهی کرد. این چیزی است که معمولاً رخ می‌دهد. ما بسیار به زندگی وابسته می‌شویم و ازیاد می‌بریم که زندگی فقط فرصتی است برای درک چیزی که از خودِ زندگی عمیق‌تر و والاتر است؛ بسیار برتر از خودِ زندگی است. اگر خیلی زیاد وسواس خودِ زندگی را داشته باشی، مانند این است که کسی به دانشگاه فرستاده شده باشد و او بسیار به دانشگاه وابسته شده و نمی‌تواند آن را رها کند و حتی تصور ترک دانشگاه را هم نمی‌تواند داشته باشد. دانشگاه فقط برای این است که تو را برای چیزی بزرگتر آموزش دهد. برای کائنات Universe، دانشگاه برای آماده‌سازی تو است، برای همین آن را دانشگاه university می‌خوانیم. خودش یک کائنات نیست… فقط یک دوران آمادگی است. در شرق، زندگی درست مانند یک دانشگاه و یک رشته‌ی تحصیلی است: یک دوران آموزشی برای چیزی فراسوی آن. اگر خیلی زیاد به زندگی وابسته شوی، آنوقت بارها و بارها بازمی‌گردی، ‌هرسال به دانشگاه باز می‌گردی. آنوقت بیهوده و عبث است. دانشگاه برای آماده‌ شدن است. دانشگاه یک روز باید ترک شود؛ فقط یک آماده‌سازی است. و اگر این آماده‌سازی بی‌پایان باشد، آنوقت یک بارِ گران می‌شود. این چیزی است که برای مردم زیادی اتفاق افتاده است. آنان زندگی را هدف خود ساخته‌اند. #اشو آموزش فراسو جلد ۲/۴ فصل سوم #برگردان_محسن_خاتمی @oshoi

Repost from اشـoshoـو
مراقبه روزانه 5 مرداد @oshoi

زندگی را به تعویق نینداز. ذهن همیشه می‌گوید: “فردا.” اما زندگی فقط همین لحظه است. اگر نتوانی در اکنون زندگی کنی، هیچ آینده‌ای
زندگی را به تعویق نینداز. ذهن همیشه می‌گوید: “فردا.” اما زندگی فقط همین لحظه است. اگر نتوانی در اکنون زندگی کنی، هیچ آینده‌ای هم تو را راضی نخواهد کرد. شادی مقصد نیست؛ کیفیتِ راه رفتن تو در همین لحظه است. هر کاری را با تمام وجود انجام بده؛ آن‌وقت حتی ساده‌ترین کارها هم رنگ مراقبه به خود می‌گیرند. #اشو @oshoi

#مراقبه_شب چهارم مرداد ماه @oshoi

موسیقی بی کلام از: عمر اکرم با عنوان: Take my hand دستم را بگیر @oshoi

هرچه آگاهی عمیق‌تر می‌شود، نیاز تو به باورها کمتر می‌شود. حقیقت چیزی نیست که بتوان آن را از کتاب‌ها آموخت یا از دیگران قرض گرفت. حقیقت باید تجربه شود. تا وقتی فقط به گفته‌های دیگران تکیه کرده‌ای، دانشت وام‌گرفته است. اما لحظه‌ای که خودت ببینی، همهٔ تردیدها فرو می‌ریزند. مراقبه، راه رسیدن به پاسخ نیست؛ راه رسیدن به دیدن است. و وقتی ببینی، دیگر نیازی به باور کردن نخواهی داشت. باور از نادانی می‌آید؛ تجربه از آگاهی. به همین دلیل، انسان آگاه کمتر بحث می‌کند و بیشتر زندگی می‌کند. او حقیقت را اثبات نمی‌کند؛ حقیقت را زندگی می‌کند. #اشو @oshoi

چاکرای پنجم، گلوست؛ مرکز بیان و انتقال تجربه. وقتی انسان از عشق و آگاهی سرشار شود، آن را از طریق سخن، هنر یا هر شیوهٔ دیگری با دیگران به اشتراک می‌گذارد. چاکرای ششم، میان دو ابرو قرار دارد و در سنت هندی «چشم سوم» نامیده می‌شود. با گشوده شدن این مرکز، انسان شفافیتی عمیق نسبت به هستی پیدا می‌کند. جهان را همان‌گونه که هست می‌بیند. درختان سبزتر، گل‌ها زیباتر و همهٔ پدیده‌های اطراف، زنده‌تر و باشکوه‌تر به نظر می‌رسند. وقتی به این مرحله برسی، زندگی برایت کاملاً روشن می‌شود. دیگر نه پرسشی باقی می‌ماند و نه نیازی به باور یا ناباوری؛ زیرا حقیقت را مستقیماً تجربه کرده‌ای. و سرانجام، چاکرای هفتم، جایگاه روشن‌شدگی است؛ مرکز سامادهی، بیداری نهایی و نقطه‌ای که انسان به یک بودا تبدیل می‌شود. #اشو @oshoi

در بدن انسان #هفت_چاکرا وجود دارد. در سنت ذن، از آن‌ها با عنوان «هفت شیر» یاد می‌شود. چاکرای نخست، مرکز انرژی جنسی است. چاکرای دوم که کمی پایین‌تر از ناف قرار دارد، در زبان ژاپنی «هارا» نامیده می‌شود. در انسان معمولی، بیشتر نیروی زندگی در همان مرکز جنسی متمرکز است. چاکرای سوم در ناحیهٔ ناف قرار دارد، چاکرای چهارم قلب است، چاکرای پنجم گلو، چاکرای ششم چشم سوم که میان دو ابرو قرار گرفته، و چاکرای هفتم در بالای سر قرار دارد. وقتی اهمیت این مراکز را درک کنی، متوجه می‌شوی که مرکز جنسی پایین‌ترین سطح آگاهی انسان است. اگر انرژی از چاکرای اول به دوم، از دوم به سوم و از سوم به چهارم حرکت کند، هر مرکز کیفیت و بیان خاص خود را دارد و در نتیجه، تمام زندگی انسان دگرگون می‌شود. برای مثال، اگر انرژی از مرکز جنسی به چاکرای دوم، یعنی هارا، منتقل شود، ناگهان نسبت به مرگ آگاه می‌شوی. بیشتر مردم تصور می‌کنند مرگ همیشه برای دیگران اتفاق می‌افتد؛ چون همیشه دیگران را در حال مردن دیده‌اند، نه خودشان را. انگار خیال می‌کنند از این قانون مستثنا هستند. اما همان‌طور که شاعر گفته است: «هرگز نپرس ناقوس برای چه کسی به صدا درمی‌آید؛ این ناقوس برای تو نیز به صدا درمی‌آید.» در روستاهای مسیحی، وقتی کسی از دنیا می‌رفت، ناقوس کلیسا به صدا درمی‌آمد تا کشاورزانی که در مزارع و باغ‌ها بودند، باخبر شوند و به روستا بازگردند. منظور شاعر هم همین است: مرگ فقط برای دیگران نیست؛ روزی نوبت همه خواهد رسید. وقتی انرژی در مرکز هارا قرار می‌گیرد ــ که آن را مرکز مرگ می‌نامند ــ ناگهان درمی‌یابی که همان‌طور که میلیون‌ها انسان در طول تاریخ مرده‌اند، تو نیز استثنا نیستی. شاید امروز، شاید فردا یا سال‌ها بعد، اما هر آنچه متولد شده، روزی خواهد مرد. من نیز متولد شده‌ام و روزی خواهم مرد. تولد، آغاز حرکت به سوی مرگ است. مرگ از همان لحظهٔ تولد در وجود انسان حضور دارد. تولد بذر است و مرگ، شکوفهٔ آن. ممکن است هفتاد سال طول بکشد تا این بذر به گل بنشیند، اما مرگ از همان ابتدا هم‌زمان با زندگی رشد می‌کند. وقتی انرژی در مرکز جنسی است، تمام توجه انسان به جنس مخالف معطوف می‌شود؛ زیرا این مرکز با تولیدمثل و ادامهٔ حیات ارتباط دارد. اما اگر ــ به تعبیر اوشو ــ انرژی از مرکز جنسی به هارا منتقل شود، علاقه به رابطهٔ جنسی به‌تدریج کاهش می‌یابد. این به معنای ریاضت یا سرکوب امیال نیست؛ بلکه تنها نشان می‌دهد که انرژی به سطح بالاتری منتقل شده است. در این مرحله، دغدغهٔ انسان دیگر تولد نیست، بلکه مرگ می‌شود. اکنون از خود می‌پرسی: «مرگ در راه است، اما من تمام عمرم را صرف پول، قدرت، شهرت و اعتبار کرده‌ام. وقتی مرگ فرا برسد، هیچ‌کدام از این‌ها باقی نخواهد ماند. انگار تمام عمر، امضایی روی شن‌های ساحل کشیده‌ام؛ امضایی که با یک موج به‌سادگی محو می‌شود.» مرگ مانند موجی عظیم از راه می‌رسد و تمام شخصیت، جایگاه اجتماعی و افتخارات انسان را با خود می‌برد. در این لحظه، جست‌وجوی چیزی که فراتر از مرگ باشد، به مهم‌ترین دغدغهٔ انسان تبدیل می‌شود. وقتی انرژی به چاکرای سوم، یعنی ناف، می‌رسد، این جست‌وجو دیگر صرفاً ذهنی و فلسفی نیست. دیگر تنها کتاب‌هایی را که از جاودانگی سخن می‌گویند نمی‌خوانی و صرفاً باور نمی‌کنی؛ بلکه می‌خواهی خودت حقیقت را تجربه کنی. به همین دلیل است که گاهی مراقبه‌کنندگان را «خیره‌شدگان به ناف» می‌نامند. البته منظور نگاه کردن ظاهری به ناف نیست، بلکه توجه آگاهانه به مرکز وجود است؛ جایی که اوشو آن را پشت ناف می‌داند. ناف همان نقطه‌ای است که در دوران جنینی، انسان را به مادر و سرچشمهٔ زندگی متصل می‌کرد. وقتی انرژی به ناف می‌رسد ــ و در مراقبه این حرکت به‌تدریج رخ می‌دهد ــ مهم‌ترین دغدغهٔ انسان، شناخت مستقیم حقیقت می‌شود؛ اینکه آیا چیزی فراتر از مرگ وجود دارد یا نه. با رسیدن انرژی به چاکرای چهارم، یعنی قلب، زندگی سراسر عشق و بخشش می‌شود. در اثر مراقبه، وجود انسان آن‌قدر از عشق، شفقت و مهربانی سرشار می‌شود که میل طبیعی پیدا می‌کند آن را با دیگران تقسیم کند. به همین دلیل است که مردم، حتی در زندگی عادی، عشق را به قلب نسبت می‌دهند؛ هرچند بیشتر آن‌ها این را فقط شنیده‌اند و تجربه نکرده‌اند. اما مراقبه‌گر، به گفتهٔ اوشو، عشق را از درون تجربه می‌کند. وقتی انسان به مرکز وجود خود می‌رسد، موجی از عشق، شفقت، شادی، آرامش و برکت در او پدید می‌آید و این نیرو قلب را می‌گشاید. قلب درست در میانهٔ هفت چاکرا قرار گرفته است؛ سه مرکز پایین‌تر و سه مرکز بالاتر از آن هستند. به همین دلیل، انسانی که در سطح قلب زندگی می‌کند، متعادل، آرام و سرشار از زیبایی و وقار است. نگاهش، رفتارش و حتی حضورش، عشق را به اطراف منتشر می‌کند. کسانی که پذیرای این حضور باشند، گویی برای نخستین بار نوایی تازه از زندگی را می‌شنوند.