ندانستم
Відкрити в Telegram
بالاخره یه روز دریا رو میبینم. t.me/HarfChatBot?start=596e5feb8b1f
Показати більше2 773
Підписники
+224 години
+277 днів
+17530 днів
Архів дописів
2 773
امروز روز خوبیه و باید با حرفهای پازتیو شروعش کنیم. شاهکاری سراسر حاوی محتوای محبتآمیز، سراسر عشق و سراسر آرزوی موفقیت برای طرف مقابل. تسکیندهنده روح و روان و مناسب برای رهاسازی خشم فروخفتهشده.
2 773
آدمی که به خاطر ضعیف به نظر نیومدن غمش رو بیان نمیکنه خیلی گناه داره. تنها گیر افتاده با غم و هیچ دستآویزی نداره. یه کم دور و برش رو نگاه میکنه، کسی رو پیدا نمیکنه که با خیال راحت غمش رو پیشش اظهار کنه، ناچارا دوباره برمیگرده به غم نگاه میکنه که انگشتش رو چسبونده به قفسه سینهش. اون لحظه حداقل کاری که از دست اون آدم برمیاد اینه که یکی دو نفر رو پیدا کنه تا این «با غم بودن» رو نگاه کنن. هیچکاری هم نکنن، هیچی هم نگن، فقط بدونن. اینجوری انگار اون آدم بهونهای پیدا میکنه تا زودتر خوب شه، به تکاپو میفته تا زودتر به اون یکی دو نفر خبر بده که از غم گذر کرده. غمی که تماشاچی نداشته باشه موندگار میشه و غم، وقتی که مطمئن شد اون آدم واقعا تنهاست، یواش یواش انگشتش رو فرو میکنه توی قفسه سینهش و احتمالا برای همیشه وارد وجودش میشه.
2 773
آدمی که به خاطر ضعیف به نظر نیومدن غمش رو بیان نمیکنه خیلی گناه داره. تنها گیر افتاده با غم و هیچ دستآویزی نداره. یه کم دور و برش رو نگاه میکنه، کسی رو پیدا نمیکنه که با خیال راحت غمش رو پیشش اظهار کنه، ناچارا دوباره برمیگرده به غم نگاه میکنه که انگشتش رو چسبونده به قفسه سینهش. اون لحظه حداقل کاری که از دست اون آدم برمیاد اینه که یکی دو نفر رو پیدا کنه تا این «با غم بودن» رو نگاه کنن. هیچکاری هم نکنن، هیچی هم نگن، فقط بدونن. اینجوری انگار اون آدم بهونهای پیدا میکنه تا زودتر خوب شه، به تکاپو میفته تا زودتر به اون یکی دو نفر خبر بده که از غم گذر کرده. غمی که تماشاچی نداشته باشه موندگار میشه و غم، وقتی که مطمئن شد اون آدم واقعا تنهاست، یواش یواش انگشتش رو فرو میکنه توی قفسه سینهش و احتمالا برای همیشه وارد وجودش میشه.
2 773
آدمی که به خاطر ضعیف به نظر نیومدن غمش رو بیان نمیکنه خیلی گناه داره. تنها گیر افتاده با غم و هیچ دستآویزی نداره. یه کم دور و برش رو نگاه میکنه، کسی رو پیدا نمیکنه که با خیال راحت غمش رو پیشش اظهار کنه، ناچارا دوباره برمیگرده به غم نگاه میکنه که انگشتش رو چسبونده به قفسه سینهش. اون لحظه حداقل کاری که از دست اون آدم برمیاد اینه که یکی دو نفر رو پیدا کنه تا این «با غم بودن» رو نگاه کنن. هیچکاری هم نکنن، هیچی هم نگن، فقط بدونن. اینجوری انگار اون آدم بهونهای پیدا میکنه تا زودتر خوب شه، به تکاپو میفته تا زودتر به اون یکی دو نفر خبر بده که از غم گذر کرده. غمی که تماشاچی نداشته باشه موندگار میشه و غم، وقتی که مطمئن شد اون آدم واقعا تنهاست، یواش یواش انگشتش رو فرو میکنه توی قفسه سینهش و احتمالا برای همیشه وارد وجودش میشه.
2 773
Repost from KAİZEN
از دست دادن میتونه شبیه هر چیزی باشه. میتونه شبیه وقتی باشه که پات سر میخوره و همهی تخممرغهایی که دستته میشکنه، یا شبیه وقتی که لباس موردعلاقهات نخکش میشه. میتونه شبیه وقتی باشه که یکی سرت رو میکوبه توی کیک تولدت، یا شبیه وقتی که اتوبوس فقط چند ثانیه قبل از رسیدنت راه میافته. میتونه شبیه وقتی باشه که آرایشگر موهاتو خراب میکنه، یا شبیه وقتی که بعد از ساعتها نوشتن، فایلت ذخیره نمیشه و همهچی از بین میره. میتونه شبیه وقتی باشه که برای یه پیام طولانی فقط یه جواب کوتاه میگیری، یا شبیه وقتی که آدم موردعلاقهات از هدیهای که براش خریدی خوشش نمیاد. از دست دادن میتونه...
2 773
«همیشه» لغت ترسناکیه. مسحور کنندهست، کارش گول زدنه، یهجور روکش قشنگ روی واقعیته. «همیشه» راضیت میکنه قبول کنی خونهای که روی آب ساخته شده هم خونهست، موندنیه، پایداره، تا همیشه هست. اولین بار کی از کلمه «همیشه» استفاده کرد؟ خیلی دوست دارم بدونم اون همیشهای که اون لحظه توی ذهنش بوده همیشه موند؟ یا مثل «همیشه» بعد از یه مدت ریخت و از هم پاشید، پودر شد و از بین رفت.
2 773
احتمالا چیزی که تا اینجای زندگی کشونده من رو و هیچوقت نذاشته که بگم «تموم شد!» آهسته و پیوسته امیدوار بودنمه. هیچموقع هیچ مسئلهای تموم نشده واسم. از اینام که دستشون به وسیله پرت دادن نمیره، یه انباری آرزوی از مد افتاده و رویای دست و پا شکسته دارم که نتونستم بپذیرم که خراب شدن. همهشون رو نگه داشتم تا یه روزی بالاخره به کارم بیان.
2 773
احتمالا چیزی که تا اینجای زندگی کشونده من رو و هیچوقت نذاشته که بگم «تموم شد!» آهسته و پیوسته امیدوار بودنمه. هیچموقع هیچ مسئلهای تموم نشده واسم. از اینام که دستشون به وسیله پرت دادن نمیره، یه انباری آروزی از مد افتاده و رویای دست و شکسته دارم که نتونستم بپذیرم که خراب شدن. همهشون رو نگه داشتم تا یه روزی بالاخره به کارم بیان.
2 773
اینجا مثل یه جنازه روی دستم مونده. جنازهای که هر چقدر بخوام وانمود کنم زندهست و جون داره بیفایدهست، چیزی از مرده بودنش کم نمیکنه. چه کت و شلوار تن جنازه این چنل کنم و آرایشش کنم و بذارمش توی تابوت پر زرق و برق، چه آتیشش بزنم و پخشش کنم توی دریا، فرقی نداره؛ مرده. هر چیزی که بخوام بگم رو قبلا گفتم، هر چیزی که نگفتم رو قبلا یکی دیگه گفته. هر چیزی دورهای داره و دوره اینجا هم تموم شده و دیگه نمیدونم با چه ترفندی سرپا نگهش دارم. همین چیزایی هم که گفتم به نظرم تکراری میان. ضعیف و بیجون شدم. بهم نگاه نکنید و نخونیدم. بذارید توی آرامش کار رو تموم کنم. مثل طفل تا خرتناق شیر خورده آرومم و دراز کشیدم و میخوام چشمام رو ببندم و به یه خواب ابدی فرو برم. باید… باید… نمیدونم. باید و نبایدی ندارم دیگه اینجا. هستش و هستم.
