uk
Feedback
ندانستم

ندانستم

Відкрити в Telegram

بالاخره یه روز دریا رو می‌بینم. https://t.me/HarfChatBot?start=596e5feb8b1f

Показати більше
2 245
Підписники
+2824 години
+887 днів
+34530 день
Архів дописів
روح بیچاره‌م همیشه حین فرار کردن از خودم اسیر میشه. هزار بار از اعماق سیاهچاله وجودم تونل کندم تا از این چیزی که هستم فرار کنم اما هر بار درست در لحظه رها شدن، توسط هیولایی که در من زندگی می‌کنه به اسارت گرفته شدم. حس آدمی رو دارم که دست‌هاش و دهنش رو بستن و جلوی چشمش قاب عکسی که دوسِش داشته رو شکستن و خونه‌ش رو به آتیش کشیدن.

وقتی میرم جلوی آینه می‌تونم دیوار پشت سرم رو از لابلای تار و پود بدن نخ‌کش شده‌م ببینم. گاهی آروم دست میزنم به نخ‌های تشکیل‌دهنده بدنم. یکی از نخ‌ها رو می‌گیرم و می‌کشم. تمام نخ‌ها دنبال‌ش میان و فرم بدنم به طور کامل می‌ریزه روی زمین. حسم به خودم همچین چیزیه، یه حجم نخی گره‌‌خورده‌ی پخش زمینِ تو در تو.

توی هزارتو زندگی می‌کنم. هزارتویی که خودم ساختم و راه فرار ازش رو بلد نیستم. هر راهی رو امتحان کردم، حتی گاهی با سر رفتم توی دیوار تا بلکه شاید دیوار بشکنه و اون‌طرفش رهایی باشه، دیوار نشکست، رهایی هم نبود، فقط یه دیوار دیگه بود.

روح بیچاره‌م همیشه حین فرار کردن از خودم اسیر میشه. هزار بار از اعماق سیاهچاله وجودم تونل کندم تا از این چیزی که هستم فرار کنم اما هر بار درست در لحظه رها شدن، توسط هیولایی که در من زندگی می‌کنه به اسارت گرفته شدم. حس آدمی رو دارم که دست‌هاش و دهنش رو بستن و جلوی چشمش قاب عکسی که دوسِش داشته رو شکستن و خونه‌ش رو به آتیش کشیدن.

وقتی میرم جلوی آینه می‌تونم دیوار پشت سرم رو از لابلای تار و پود بدن نخ‌کش شده‌م ببینم. گاهی آروم دست میزنم به نخ‌های تشکیل‌دهنده بدنم. یکی از نخ‌ها رو می‌گیرم و می‌کشم. تمام نخ‌ها دنبال‌ش میان و فرم بدنم به طور کامل می‌ریزه روی زمین. حسم به خودم همچین چیزیه، یه حجم نخی گره‌‌خورده‌ی پخش زمینِ تو در تو.

توی هزارتو زندگی می‌کنم. هزارتویی که خودم ساختم و راه فرار ازش رو بلد نیستم. هر راهی رو امتحان کردم، حتی گاهی با سر رفتم توی دیوار تا بلکه شاید دیوار بشکنه و اون‌طرفش رهایی باشه، دیوار نشکست، رهایی هم نبود، فقط یه دیوار دیگه بود.

توی هزارتو زندگی می‌کنم. هزارتویی که خودم ساختم و راه فرار ازش رو بلد نیستم. هر راهی رو امتحان کردم، حتی گاهی با سر رفتم توی دیوار تا بلکه شاید دیوار بشکنه و اون‌طرفش رهایی باشه، دیوار نشکست، رهایی هم نبود، فقط یه دیوار سر به فلک کشیده دیگه بود.

Repost from N/a
🖤

عقلم رو نگه می‌دارم تا یه دفعه نپره. حسم رو کنترل می‌کنم تا بی‌دلیل به چیزی نچسبه. زبونم رو توی دهنم حبس می‌کنم تا در طی روز کمترین مقدار کلمه رو ادا کنه. سعی می‌کنم توی سرم مدام با خودم صحبت نکنم و دم به دقیقه همه‌چیز رو پردازش نکنم. تلاش می‌کنم بشینم یه جا و به هیچی کار نداشته باشم، به همه‌چیز ناخونک نزنم. جلوی ذهنم رو می‌گیرم تا با جهان صرفا ارتباط حسی داشته باشم اما؛ کاری به چشمام ندارم. چشمام آزاد و رهان. می‌بینم و مدام می‌بینم. فقط می‌بینم. بدون پردازش کردن چیزی. صرفا یک مجموعه تصویر می‌بینم و نظری راجع بهشون ندارم. به این اندازه آدمم. بیشترش رو نیستم.

همیشه دارم خودم رو آماده می‌کنم برای زندگی کردن اما هیچ‌وقت زندگی نمی‌کنم. همیشه تو فکر بعدشم. "بعدش" هم "حال" رو ازم گرفت هم همون "بعد" رو. فکر کنم آخرین سوال زندگیم همین "بعدش؟" باشه. اون لحظه‌ای که مغزم داره دونه دونه لامپ‌های روشن اعضاء و جوارحم رو خاموش می‌کنه، یه صدای احمقانه توی دالون سرم می‌پیچه که خب، بعدش؟ اون‌جاست که چشمای مغزم گرد میشه، یه لحظه مردن رو متوقف می‌کنه، پقی میزنه زیر خنده و به حال خودش و به حال آدمی که هیچ‌گاه نفهمید قاه قاه می‌خنده و چراغ آخر رو خاموش می‌کنه.

همیشه دارم خودم رو آماده می‌کنم برای زندگی کردن اما هیچ‌وقت زندگی نمی‌کنم. همیشه تو فکر بعدشم. "بعدش" هم "حال" رو ازم گرفت هم همون "بعد" رو. فکر کنم آخرین سوال زندگیم همین "بعدش؟" باشه. اون لحظه‌ای که مغزم داره دونه دونه لامپ‌های روشن اعضاء و جوارحم رو خاموش می‌کنه، یه صدای احمقانه توی دالون سرم می‌پیچه که خب، بعدش؟ اون‌جاست که چشمای مغزم گرد میشه، یه لحظه مردن رو متوقف می‌کنه، پقی میزنه زیر خنده و برای حال خودش و برای آدمی که هیچ‌گاه نفهمید قاه قاه می‌خنده و چراغ آخر رو خاموش می‌کنه.

photo content

وین دلِ سوخته پروانه ناپروا بود.

رحم کن.

نه می‌تونم برگردم عقب و از اول زنده باشم، نه می‌تونم این نمایش بامزه رو بزنم جلو و زودتر با هزار سالگان سر به‌‌ سر شم. یک طرفم رو شورِ زیستن و امید و حرکت و زندگی گرفته، طرف دیگه‌م رو بی‌نمکیِ موجود بودن و نا‌امیدی و سکون و مردگی. پشت سرم هم که گذشته‌ست، زیر پاهام هم خاطرات. وسط این ماجرام. روی شونه‌م همه کارهای نصفه‌نیمه‌م، رویاهای کم‌رنگ شده‌م و آروزهای فراموش شده‌م رو حمل می‌کنم و میرم جلو. فقط باید جلوم رو نگاه کنم. کاری به اطرافم، پشت سرم و زیر پاهام نداشته باشم. چشمم به گذشته و پشت سرم بیفته کشیده میشم داخلش، جنازه‌ خاطراتم رو زیر پاهام ببینم همراهشون فرو میرم توی زمین. دیگه فقط جلو. حرکت رو به جلو. پیش به سوی جل... نمی‌خوام‌.

میان‌سالی جاییه که آدم وسط زنده‌ها و مرده‌ها گیر میفته. از یه طرف، آدم هر روز از زنده‌ها فاصله می‌گیره و از طرف دیگه به مرده‌ها نزدیک میشه. اگه زندگی رو سرسره در نظر بگیریم میان‌سالی همون سطح صاف اول سرسره، بالاترین نقطه و بعد از آخرین پله‌ست. جاییه که اوج گرفتن تموم میشه و اول سریدنه. سریدن درسته؟ سریدم توی این زندگی.

photo content

وسطش صدای خنده چند تا بچه میاد. اولش یکی یه چیزی میگه و بقیه می‌خندن و تشویقش می‌کنن. اما عاشق دور از معشوق با اینکه توی جمع‌ها حضور داره و شادی بقیه رو می‌بینه، با اینکه روی نیمکت نشسته و داره خندیدن و بازی بچه‌ها رو تماشا می‌کنه دلش و فکرش جای دیگه‌ست. زیر لب زمزمه می‌کنه «به سر شوق سر کوی دیرم» نه شوقِ بودن در جمع‌های بدون تو. آه جهان‌سوز می‌کشه و زیر لب میگه بلات به جونُم... نامهربونُم... نامهربونُم.

مو آن نخلُم که در خون ریشه دیرم.

photo content