ندانستم
Открыть в Telegram
2 690
Подписчики
+3624 часа
+767 дней
+18130 день
Архив постов
2 690
یک جایی در اعماق وجود هر آدمی هست که خودش ازش خبر داره و فقط خودش میتونه واردش شه و فقط خودش میدونه چه خبره اونجا. نمیدونم اسمش نقطه امنه یا خونه، نمیدونم میشه بهش گفت پناهگاه یا چیز دیگه، اما جاییه که آدم حس میکنه خیلی خودشه. نمیدونم کار درستی کردم یا نه اما من مدتها اونجا زندگی کردم، اونقدر که بهش خو گرفتم. اونقدر که وقتی از اونجا میام بیرون، آفتابِ این بیرون چشمم رو میزنه و دوست دارم زود برگردم همونجا و دوباره در رو ببندم. گاهی حس میکنم جای من هیچجا این بیرون نیست. نه اینکه تافته جدا بافته باشم، نه؛ صرفا اونجا راحتترم، خودمترم.
2 690
یک جایی در اعماق وجود هر آدمی هست که خودش ازش خبر داره و فقط خودش میتونه واردش شه و فقط خودش میدونه چه خبره اونجا. نمیدونم اسمش نقطه امنه یا خونه، نمیدونم میشه بهش گفت پناهگاه یا چیز دیگه، اما جاییه که آدم حس میکنه خیلی خودشه. نمیدونم کار درستی کردم یا نه اما من مدتها اونجا زندگی کردم، اونقدر که بهش خو گرفتم. اونقدر که وقتی از اونجا میام بیرون، آفتابِ این بیرون چشمم رو میزنه و دوست دارم زود برگردم همونجا و دوباره در رو ببندم. گاهی حس میکنم جای من هیچجا این بیرون نیست. نه اینکه تافته جدا بافته باشم، نه؛ اونجا راحتترم، خودمترم.
2 690
[اهوووع اهووع اییهیی]
[از پشت قفسهها صدای سرفه در سالن میپیچد]
[سراسیمه به دنبال صدا میرود و کلمه افسارگسیختگی را با سر و روی خاکی و کتکخورده پیدا میکند، او را به آغوش میکشد و به او میگوید که چه شد؟ اینجا چه اتفاقی افتاد؟]
[افسارگسیختگی بیجان و کمرمق میگوید: بهمون اهوووع ایهییی حم حمله کردن، من رو اووهوعع ایهیی چون طولانی و سن سنگین بودم اههوووع نتونستن ببرن و از حال میرود.]
2 690
کلمهخوارها بهم حمله کردن و کلمههام رو خوردن. حتی اگه بخوام چیزی هم بگم کلمه ندارم. تمام قفسههای انبار کلماتم رو غارت کردن و بردن، هر کلمهای جلوی راهشون بود رو شلاق زدن و تیکهپاره کردن. اومدم توی انبار کلماتم تا یه چیزی برای گفتن پیدا کنم اما هر فایل و کشویی رو که باز میکنم خالیه.
2 690
اینجا رو هم دیگه نمیدونم. میام یه چیزی میگم و میرم. زود برمیگردم به واقعیت کرخت و بدقوارهای که اسیرشم.
2 690
اینجا رو هم دیگه نمیدونم. میام یه چیزی میگم میرم. زود برمیگردم به واقعیت کرخت و بدقوارهای که اسیرشم.
2 690
خیلی دیگه حوصله ندارم. حس میکنم از لحاظ روحی بازنشسته شدم. چشمای روحم کمسو شدن و دیگه نمیتونن دوردستها رو ببینن، پاهای روحم درد گرفتن و دیگه به اون صورت نمیتونن جایی برن. بیش از هر چیز دوست دارم یه جا بشینم و هیچکاری نکنم. موتور محرکی که توی وجودم بود و من رو میکشوند به سمت انجام کارهای جدید، جاهای جدید، دوستهای جدید و آدمهای جدید فرسوده شده و قطعاتش هم دیگه توی بازار نیستن.
2 690
قبلا فکر میکردم ایستادن روی لبه هر پرتگاه یعنی مقدمهای برای پرواز. نشد پرواز کنم، روی همون لبهها پام لیز خورد و سقوط کردم. هر بار که با صورت زمین خوردم و کشیده شدم به قعر درّهها، بازم اولین کاری که کردم این بود که سرم رو آوردم بالا و آسمون رو نگاه کردم.
2 690
Repost from N/a
تجربه، مطلقاً به کار عاشق نمیآید. کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز میداند که نباید عاشق بشود. تجربه، عشق را باطل میکند؛ بنابراین، تجربه، کل زندگی را باطل میکند. عشق، چیزیست یگانه و یکباره، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یکبار. عاشق شدن، شرط اولش بیتجربگی است.
آتش بدون دود - نادر ابراهیمی.
2 690
عشق در لحظه پدید میآید، دوست داشتن در امتداد زمان. این اساسیترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. عشق معیارها را در هم میریزد، دوست داشتن بر پایهی معیارها بنا میشود. عشق ناگهانی و ناخواسته شعله میکشد، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه میگیرد. _آتش بدون دود، نادر ابراهیمی
2 690
گاهی دوست دارم اونقدر بخوابم و خوابهای تو در تو ببینم تا بالاخره به سرچشمه رویاها برسم و همونجا موندگار شم. هر چقدر از اون سرچشمه دورتر باشم خوابهام سبکتر و کمعمقترن، صدای رد شدن یه ماشین از کوچه هم میتونه بیدارم کنه. از اونجور خواب دیدنها میخوام که توی خواب حس میکنی مغزت توی جمجمهت بزرگتر شده و تمام تمرکزش رو گذاشته روی خواب دیدن، جوری گوشهام از کار بیفتن که هر چقدر هم صدام کنن فقط یه صدای محو دور بشنوم، توی جهان رویا تا خواستم سرم رو برگردونم که منشاء صدا رو پیدا کنم یه نفر، آروم و مهربون چونهم رو بگیره و صورتم رو برگردونه رو به خودش و با انگشت اشارهش آروم بگه هیشششش! که یعنی کجا میخوای بری؟ هر خبری هست همینجاست. بعدش هم دستم رو بگیره و با هم دیگه دو تایی به سمت دریچه نور بریم و نور نفوذ کنه توی بدنهامون و تبدیل به اجزای منفک از هم و معلق در هوا شیم.
2 690
کلمههام مثل غذای آبکیان. حجمشون زیاده اما سیرم نمیکنن، ته دلم رو نمیگیرن. هر چی میگم اونچیزی نیست که واقعا آرومم کنه، اون حرفی نیست که بعدش بگم تمام حرفم همین بود.
