fa
Feedback
ندانستم

ندانستم

رفتن به کانال در Telegram

بالاخره یه روز دریا رو می‌بینم. t.me/HarfChatBot?start=596e5feb8b1f

نمایش بیشتر
2 773
مشترکین
+224 ساعت
+277 روز
+17530 روز
آرشیو پست ها
امروز روز خوبیه و باید با حرف‌های پازتیو شروعش کنیم. شاهکاری سراسر حاوی محتوای محبت‌آمیز، سراسر عشق و سراسر آرزوی موفقیت برای طرف مقابل. تسکین‌دهنده روح و روان و مناسب برای رهاسازی خشم فروخفته‌شده.

Fuck U Archive.mp36.27 MB

photo content
+1

که هر شب از خودم، پناه می‌برم به تو.

آدمی که به خاطر ضعیف به نظر نیومدن غمش رو بیان نمی‌کنه خیلی گناه داره. تنها گیر افتاده با غم و هیچ دست‌آویزی نداره. یه کم دور و برش رو نگاه می‌کنه، کسی رو پیدا نمی‌کنه که با خیال راحت غمش رو پیشش اظهار کنه، ناچارا دوباره برمی‌گرده به غم نگاه می‌کنه که انگشتش رو چسبونده به قفسه سینه‌ش. اون لحظه حداقل کاری که از دست اون آدم برمیاد اینه که یکی دو نفر رو پیدا کنه تا این «با غم بودن» رو نگاه کنن. هیچ‌کاری هم نکنن، هیچی هم نگن، فقط بدونن. این‌جوری انگار اون آدم بهونه‌ای پیدا می‌کنه تا زودتر خوب شه، به تکاپو میفته تا زودتر به اون یکی دو نفر خبر بده که از غم گذر کرده. غمی که تماشاچی نداشته باشه موندگار میشه و غم، وقتی که مطمئن شد اون آدم واقعا تنهاست، یواش یواش انگشتش رو فرو می‌کنه توی قفسه سینه‌ش و احتمالا برای همیشه وارد وجودش میشه.

آدمی که به خاطر ضعیف به نظر نیومدن غمش رو بیان نمی‌کنه خیلی گناه داره. تنها گیر افتاده با غم و هیچ دست‌آویزی نداره. یه کم دور و برش رو نگاه می‌کنه، کسی رو پیدا نمی‌کنه که با خیال راحت غمش رو پیشش اظهار کنه، ناچارا دوباره برمی‌گرده به غم نگاه می‌کنه که انگشتش رو چسبونده به قفسه سینه‌ش. اون لحظه حداقل کاری که از دست اون آدم برمیاد اینه که یکی دو نفر رو پیدا کنه تا این «با غم بودن» رو نگاه کنن. هیچ‌کاری هم نکنن، هیچی هم نگن، فقط بدونن. این‌جوری انگار اون آدم بهونه‌ای پیدا می‌کنه تا زودتر خوب شه، به تکاپو میفته تا زودتر به اون یکی دو نفر خبر بده که از غم گذر کرده. غمی که تماشاچی نداشته باشه موندگار میشه و غم، وقتی که مطمئن شد اون آدم واقعا تنهاست، یواش یواش انگشتش رو فرو می‌کنه توی قفسه سینه‌ش و احتمالا برای همیشه وارد وجودش میشه.

آدمی که به خاطر ضعیف به نظر نیومدن غمش رو بیان نمی‌کنه خیلی گناه داره. تنها گیر افتاده با غم و هیچ دست‌آویزی نداره. یه کم دور و برش رو نگاه می‌کنه، کسی رو پیدا نمی‌کنه که با خیال راحت غمش رو پیشش اظهار کنه، ناچارا دوباره برمی‌گرده به غم نگاه می‌کنه که انگشتش رو چسبونده به قفسه سینه‌ش. اون لحظه حداقل کاری که از دست اون آدم برمیاد اینه که یکی دو نفر رو پیدا کنه تا این «با غم بودن» رو نگاه کنن. هیچ‌کاری هم نکنن، هیچی هم نگن، فقط بدونن. این‌جوری انگار اون آدم بهونه‌ای پیدا می‌کنه تا زودتر خوب شه، به تکاپو میفته تا زودتر به اون یکی دو نفر خبر بده که از غم گذر کرده. غمی که تماشاچی نداشته باشه موندگار میشه و غم، وقتی که مطمئن شد اون آدم واقعا تنهاست، یواش یواش انگشتش رو فرو می‌کنه توی قفسه سینه‌ش و احتمالا برای همیشه وارد وجودش میشه.

photo content

Repost from KAİZEN
از دست دادن می‌تونه شبیه هر چیزی باشه. می‌تونه شبیه وقتی باشه که پات سر می‌خوره و همه‌ی تخم‌مرغ‌هایی که دستته می‌شکنه، یا شبیه وقتی که لباس موردعلاقه‌ات نخ‌کش می‌شه. می‌تونه شبیه وقتی باشه که یکی سرت رو می‌کوبه توی کیک تولدت، یا شبیه وقتی که اتوبوس فقط چند ثانیه قبل از رسیدنت راه می‌افته. می‌تونه شبیه وقتی باشه که آرایشگر موهاتو خراب می‌کنه، یا شبیه وقتی که بعد از ساعت‌ها نوشتن، فایلت ذخیره نمی‌شه و همه‌چی از بین می‌ره. می‌تونه شبیه وقتی باشه که برای یه پیام طولانی فقط یه جواب کوتاه می‌گیری، یا شبیه وقتی که آدم موردعلاقه‌ات از هدیه‌ای که براش خریدی خوشش نمیاد. از دست دادن می‌تونه...

«همیشه» لغت ترسناکیه. مسحور کننده‌ست، کارش گول زدنه، یه‌جور روکش قشنگ روی واقعیته. «همیشه» راضی‌ت می‌کنه قبول کنی خونه‌ای که روی آب ساخته شده هم خونه‌ست، موندنیه، پایداره، تا همیشه هست. اولین بار کی از کلمه «همیشه» استفاده کرد؟ خیلی دوست دارم بدونم اون همیشه‌ای که اون لحظه توی ذهنش بوده همیشه موند؟ یا مثل «همیشه» بعد از یه مدت ریخت و از هم پاشید، پودر شد و از بین رفت.

احتمالا چیزی که تا اینجای زندگی کشونده من رو و هیچ‌وقت نذاشته که بگم «تموم شد!» آهسته و پیوسته امیدوار بودنمه. هیچ‌موقع هیچ مسئله‌ای تموم نشده واسم. از اینام که دستشون به وسیله پرت دادن نمیره، یه انباری آرزوی از مد افتاده و رویای دست و‌ پا شکسته دارم که نتونستم بپذیرم که خراب شدن. همه‌شون رو‌ نگه داشتم تا یه روزی بالاخره به کارم بیان.

احتمالا چیزی که تا اینجای زندگی کشونده من رو و هیچ‌وقت نذاشته که بگم «تموم شد!» آهسته و پیوسته امیدوار بودنمه. هیچ‌موقع هیچ مسئله‌ای تموم نشده واسم. از اینام که دستشون به وسیله پرت دادن نمیره، یه انباری آروزی از مد افتاده و رویای دست و‌ شکسته دارم که نتونستم بپذیرم که خراب شدن. همه‌شون رو‌ نگه داشتم تا یه روزی بالاخره به کارم بیان.

اینجا مثل یه جنازه روی دستم مونده. جنازه‌ای که هر چقدر بخوام وانمود کنم زنده‌ست و جون داره بی‌فایده‌ست، چیزی از مرده بودنش کم نمی‌کنه. چه کت و شلوار تن جنازه این چنل کنم و آرایشش کنم و بذارمش توی تابوت پر زرق و برق، چه آتیشش بزنم و پخشش کنم توی دریا، فرقی نداره؛ مرده. هر چیزی که بخوام بگم رو قبلا گفتم، هر چیزی که نگفتم رو قبلا یکی دیگه گفته. هر چیزی دوره‌ای داره و دوره اینجا هم تموم شده و دیگه نمی‌دونم با چه ترفندی سرپا نگه‌ش دارم. همین چیزایی هم که گفتم به نظرم تکراری میان. ضعیف و بی‌جون شدم. بهم نگاه نکنید و نخونیدم. بذارید توی آرامش کار رو تموم کنم. مثل طفل تا خرتناق شیر خورده آرومم و دراز کشیدم و می‌خوام چشمام رو ببندم و به یه خواب ابدی فرو برم. باید… باید… نمی‌دونم. باید و نبایدی ندارم دیگه اینجا. هستش و هستم.

گذر.

+9
DrTel-Drawn On The Shore.mp313.74 MB

گذر.

DrTel-Path.mp36.88 MB

گذر.

خب خاطراتم از استاد تموم شد. برگردیم به روال قبلی چنل، واقعا چرا خلق شدیم؟