-او
Відкрити в Telegram
278
Підписники
Немає даних24 години
-57 днів
-830 днів
Архів дописів
277
Repost from N/a
به نام تو، همان کسی که تمام جرعتم را جمع کردم تا از او عشق بخواهم و پاسخم تنها چند کلمه بود، چند کلمه که هنوز بعد از این همه سکوت از هر فریادی بلندتر در گوشم میپیچند :
«من از خودمم متنفرم، تو ازم عشق میخوای؟»
_یکعدد ناگت استوار🗣
_ملک زاده✍🏼
277
Repost from N/a
حوصلهم سررفته بیاید براتون فال حافظ بگیرم
تویدلتون نیت کنید و به من پیام بدین براتون عکس بفرستم🎀
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5779617137
277
هیچوقت فکر نمیکردم قرار باشه تا این حد متوجه گذر زمان نشم.
غیرقابلباورترین گذر نُه ماه تاریخ توی ذهنم رقم خورد.
از اون روز تاریخ فقط جلو میرفت؛ زندگی احساس نمیشد.
تمام مدت سعی کردم زندگی رو پیدا کنم، اما هربار غمِ توی دلم خودش رو به وضوح نشون میداد.
از بابتش ناراضی نیستم. این غم بهم یادآوری میکنه چه چیزهایی رو پشت سر گذاشتیم. من هنوز توی اون شبهام.
عددِ رویِ تقویم، ماهِ رویِ تقویم و حتی سالِ روی تقویم هیچ اهمیتی نداره. ایران تا ابد توی هجدهم و نوزدهم دی ماهِ سالِ هزاروسیصدوچهار باقی میمونه.
لیست نامهایِ جاویدِ پایانناپدیز، تشابههای اسمی، اعدام، غم، غم و بازهم غم.
گذر زمان هیچچیز رو تغییر نداد، من هنوز نپذیرفتم و هنوز منتظرم یک ایران از این کابوس بیدار بشه و جانهایِ عزیزِ رفته از دست برگردند.
اما چه خیالِ مهالی.
_او
277
Repost from N/a
یه کوچولو به صرف چای و گپ و گفت مهمون بنده میشین؟
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5779617137
277
Repost from N/a
لطفا بیاید حرف بزنیم درد گوشم رو یادم بره😭
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5779617137
277
یه چکیده ازش دستتون باشهساعت 3:17AM لسآنجلس برای کلارا مورگان همیشه شهری بود که هیچچیز در آن واقعا عجیب به نظر نمیرسید؛ تا شبی که در میان هزاران پروندهی قدیمی، به چیزی برمیخورد که نباید آنجا باشد. چیزی که باعث میشود مرز میان گذشته و آینده، حقیقت و خیال، کمکم برایش محو شود. از آن شب به بعد، کلارا دیگر نمیتواند به هیچچیز با اطمینان نگاه کند. نه به آدمهایی که میشناسد، نه به چیزهایی که میبیند، و شاید... نه حتی به خودش.
277
فکر کنم این رو هزاران بار گفتم که من هیچ ادعای خاصی در نوشتن ندارم؛
فقط نوشتن رو دوست دارم و گاهی داستانها و ایدههایی توی ذهنم شکل میگیرن که دلم میخواد بهشون فرصت زندگی بدم.
این بارهم تصمیم گرفتم چیزی رو که به عنوان یک داستان کوتاه توی ذهنم شکل گرفته، با شما هم به اشتراک بذارم.
شاید کامل و بینقص نباشه، اما امیدوارم بتونه برای چند دقیقه هم که شده، شما رو با خودش همراه کنه.
کم کم میذارمش اینجا، امیدوارم دوسش داشته باشید🤍
