uk
Feedback
یادها

یادها

Відкрити в Telegram

مانند هر مخاطبی، بخش هایی از تاریخ برایم جذاب است. در اینجا با سایر مخاطبان در میان می گذارم

Показати більше
2 216
Підписники
+624 години
+2877 днів
+30430 день

Триває завантаження даних...

Залучення підписників
липень '26
липень '26
+300
в 3 каналах
червень '26
+64
в 1 каналах
Get PRO
травень '26
+32
в 0 каналах
Get PRO
квітень '26
+11
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+46
в 3 каналах
Get PRO
січень '26
+25
в 2 каналах
Get PRO
грудень '25
+37
в 3 каналах
Get PRO
листопад '25
+26
в 5 каналах
Get PRO
жовтень '25
+16
в 4 каналах
Get PRO
вересень '250
в 3 каналах
Get PRO
серпень '25
+86
в 5 каналах
Get PRO
липень '25
+101
в 7 каналах
Get PRO
червень '25
+136
в 6 каналах
Get PRO
травень '25
+55
в 3 каналах
Get PRO
квітень '25
+53
в 10 каналах
Get PRO
березень '25
+43
в 4 каналах
Get PRO
лютий '25
+48
в 4 каналах
Get PRO
січень '25
+69
в 7 каналах
Get PRO
грудень '24
+109
в 5 каналах
Get PRO
листопад '24
+126
в 3 каналах
Get PRO
жовтень '24
+86
в 4 каналах
Get PRO
вересень '24
+90
в 5 каналах
Get PRO
серпень '24
+135
в 7 каналах
Get PRO
липень '24
+159
в 12 каналах
Get PRO
червень '24
+45
в 4 каналах
Get PRO
травень '24
+70
в 6 каналах
Get PRO
квітень '24
+75
в 6 каналах
Get PRO
березень '24
+38
в 2 каналах
Get PRO
лютий '24
+62
в 4 каналах
Get PRO
січень '24
+79
в 1 каналах
Get PRO
грудень '23
+60
в 2 каналах
Get PRO
листопад '23
+18
в 2 каналах
Get PRO
жовтень '23
+205
в 5 каналах
Get PRO
вересень '23
+49
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+21
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+37
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+66
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+16
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+34
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+77
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+31
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+55
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+36
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+11
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+76
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+52
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+32
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+41
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+38
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+44
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+4
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+27
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+33
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+47
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+25
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+26
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+71
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+9
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+8
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+236
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
08 липня+5
07 липня+7
06 липня+21
05 липня+46
04 липня+216
03 липня+2
02 липня+2
01 липня+1
Дописи каналу
#نظام_سلطانی همسر مارکوس دومین شخص قدرتمند در کشور بود. ماركوس او را به موقعیتهای مهم حکومتی گمارده بود: استاندار مانیل، سرپرست وزارت مسکن و... نظام مارکوس را به کنایه «دیکتاتوری زن و شوهری» می نامیدند. او سفیر تام الاختیار کشور بود، به آمریکا، شوروی، چین، لیبی و کشورهای دیگر سفر کرده و مأموریتهای دیپلماتیک را با خریدهای بین المللی ترکیب می کرد. وضعیت زناشویی آنها اهمیت سیاسی زیادی داشت. سازشی شکننده وجود داشت که ایملدا ماجراهای فراوان مارکوس را (مادام که او جانب احتیاط را نگه میداشت) تحمل میکرد. اما هنگامی که رابطه مارکوس با دووی بیمز ستاره جوان سینمای آمریکا در سال ۱۹۷۰ به یک رسوایی علنی تبدیل شد، این وضع برهم خورد. در این مرحله ایملدا به جبران آن درخواست امتیازات اقتصادی اضافه ای برای خود و خانواده اش کرد. برادران و خواهران ایملدا سپاه جاسوسان خود را تشکیل دادند تا مچ مارکوس را در سر بزنگاه ها بگیرند و در همان حال ضد جاسوسان دست به کار شدند تا رئیس جمهور را از چشم فضول آنها حراست کنند. پس از آنکه شبکه جاسوسی ایملدا کشف کردند که مارکوس خیانت های بیشتری داشته است، انتصابات دولتی زیادی به خواست ایملدا انجام گرفت. کاخ ریاست جمهوری به دو اردوی متخاصم تقسیم شده بود، و ایملدا افراد را در اطاق انتظار جداگانه ای میپذیرفت و تصمیمات حکومتی خودش را میگرفت. تصاویر آنها در حالتی بسیار امپراتور مآبانه در سراسر فیلیپین پخش شده و در تمام ادارات دولتی به دیوار آویخته شده بود. ایملدا دستور داده بود تصویر خودش و شوهرش را در کاخ ریاست جمهوری به صورت نسخه مالایی آدم و حوا (مالاکاس و ماگاندا) نقاشی کنند. البته اوج تصویرپردازی برای خود مارکوس بود. او دستور داد تندیس عظیمی از خودش در شمال مانیل بنا شود، رو به باشگاه گلف مارکوس، در نزدیکی بزرگراه مارکوس.

2
#سوسن_تسلیمی مادرم در بیست و نه سالگی در سیزدهم اردیبهشت ۱۳۳۳ در اثر مرگی نابهنگام از دنیا رفت. در اوج شکوفایی بود. مادرم بازیگر مهمی بود؛ هم در سینما و هم تئاتر. در مراسم خاک سپاری اش هزاران نفر شرکت کردند و همه روزنامه ها درباره اش نوشتند. من پنج سالم بود خاطراتی که از او دارم بسیار پراکنده، مبهم و اندک اند. پدرش اهل بادکوبه بود و بزرگترین مشوق او در کار بازیگری. در شانزده سالگی وارد کار نمایش شد. ابتدا میخواست به شغل پرستاری بپردازد ولی در باطن میل به بازیگری داشت. پدرش اشتیاقش را فهمید و راه صحنه را پیشنهاد داد. زن بسیار شادی بود و حرفه اش را عاشقانه دوست داشت. کوشا بود و پرکار. بارها مرا با خودش به تئاتر میبرد. سالن انتظار و راهرویی را که به تالار نمایش می رفت هنوز یادم هست. در سالن انتظار نوشابه و ساندویچ کالباس میفروختند. راهرو بوی ساندویچ می داد. من پشت صحنه کنار پرده مینشستم و به نمایش نگاه میکردم. کودکی مرا آن لحظات تشکیل میداد. سه ماه پس از رفتن مادرم، مراسم انتخاب بهترینها در سینمای ایران بود. آخرین فیلم او «مهتاب خونین» هم جزو فیلم ها بود. او به عنوان بهترین بازیگر زن سال انتخاب شد. جایزه اش را من گرفتم. یک گلدان نقره بود. تمام سالن شروع به کف زدن کردند. من ساکت به جایزه و ابراز احساسات مردم نگاه میکردم. احساسم را در آن لحظه یادم نیست؛ نه شادی بود و نه اندوه، نمیدانم چه بود. گلدان نقرهای جایزه را مدتها در خانه داشتم. وقتی به قصد کشور سوئد از ایران بیرون آمدم، گلدان را جا گذاشتم. امروز نمیدانم کجاست.
275
3
«سوسن تسلیمی» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/98460
«سوسن تسلیمی» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/98460
247
4
#سوسن_تسلیمی مادرم در بیست و نه سالگی در سیزدهم اردیبهشت ۱۳۳۳ در اثر مرگی نابهنگام از دنیا رفت. در اوج شکوفایی بود. مادرم بازیگر مهمی بود؛ هم در سینما و هم تئاتر. در مراسم خاک سپاری اش هزاران نفر شرکت کردند و همه روزنامه ها درباره اش نوشتند. من پنج سالم بود خاطراتی که از او دارم بسیار پراکنده، مبهم و اندک اند. پدرش اهل بادکوبه بود و بزرگترین مشوق او در کار بازیگری. در شانزده سالگی وارد کار نمایش شد. ابتدا میخواست به شغل پرستاری بپردازد ولی در باطن میل به بازیگری داشت. پدرش اشتیاقش را فهمید و راه صحنه را پیشنهاد داد. زن بسیار شادی بود و حرفه اش را عاشقانه دوست داشت. کوشا بود و پرکار. بارها مرا با خودش به تئاتر میبرد. سالن انتظار و راهرویی را که به تالار نمایش می رفت هنوز یادم هست. در سالن انتظار نوشابه و ساندویچ کالباس میفروختند. راهرو بوی ساندویچ می داد. من پشت صحنه کنار پرده مینشستم و به نمایش نگاه میکردم. کودکی مرا آن لحظات تشکیل میداد. سه ماه پس از رفتن مادرم، مراسم انتخاب بهترینها در سینمای ایران بود. آخرین فیلم او «مهتاب خونین» هم جزو فیلم ها بود. او به عنوان بهترین بازیگر زن سال انتخاب شد. جایزه اش را من گرفتم. یک گلدان نقره بود. تمام سالن شروع به کف زدن کردند. من ساکت به جایزه و ابراز احساسات مردم نگاه میکردم. احساسم را در آن لحظه یادم نیست؛ نه شادی بود و نه اندوه، نمیدانم چه بود. گلدان نقرهای جایزه را مدتها در خانه داشتم. وقتی به قصد کشور سوئد از ایران بیرون آمدم، گلدان را جا گذاشتم. امروز نمیدانم کجاست.
1
5
«سوسن تسلیمی» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/98460
«سوسن تسلیمی» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/98460
1
6
سوسن تسلیمی بازیگر توانایی ست که در اوج محبوبیت، تصمیم گرفت از ایران مهاجرت کند و زندگی هنری جدیدی را از ابتدا در سوئد آغاز کند. در حافظه جمعی ایرانیان، او با فیلم های بیضایی به ویژه «باشو، غریبه ی کوچک» به یاد آورده می شود. در روزهای پیش رو بخش هایی از مصاحبه ای بلند با او را با #سوسن_تسلیمی مرور خواهیم کرد.
245
7
#سیروس_نهاوندی افسر ستاری: هر هفته روی مسائل تئوریک و ایدئولوژیک کار میکردیم؛ بیشتر کارمان در زمینه ی تعمیق درک از «خط مشی توده ای» بود. مثلاً متنهایی تهیه میکردیم در مورد چگونگی کار در میان کارگران و یا دهقانان و دانشجویان. هیچ تجربه ی کار عملی نداشتیم. یوسف اسدی به ما یاد داد که چگونه باید این متنها را بنویسیم. ما میبایست با همان الگویی که به ما داده بود، آنها را مینوشتیم. این الگو پنج نکته ی اصلی داشت: ۱- هدف ۲ - خط مشی ٣- راه و روش. بقیه را به یاد ندارم. من در آن زمان هنوز ۱۸ سالم تمام نشده بود و تجربه نداشتم. انتقاد و انتقاد از خود هم داشتیم. در پایان برنامه ی انتقادی، جلسه ای داشتیم به نام بیان احساس که هر کس نسبت به دیگران نظرش را بیان میکرد. یوسف اسدی میگفت: چریک ها هم چنین جلساتی دارند. من بعدها فکر کردم که بیان احساس شاید برای این بود که بفهمد آیا به او [که همکار ساواک بود] شکی پیدا کرده ایم یا نه؟!
314
8
#بشارت_منجی فقيهان از این قبیل اظهار نظرها ناراحت و نگران بودند. به طور کلی این قبيل حرفها از صوفیان یا صوفی زدگان و یا محافل عمومی بود که همچنان زیر سلطه ادبیات صوفیانه قرار داشت. فقیهان خود را نایب مهدی میدانستند و البته این نیابت را نه بر اساس پیشگویی یا نیابت خاص (یعنی ارتباط مستقیم) بلکه نوعی نیابت عام به معنای اجرای وظایف امام در دوره غیبت تلقی میکردند.
343
9
#نظام_سلطانی مارکوس از نخستین روز ریاست جمهوری خود به فکر این بود که حکومت نظامی اعلام کند. او مشاورانی را به اسپانیا فرستاد تا مطالعه کنند که چگونه فرانکو برای زمانی چنان طولانی در قدرت مانده بود. نخستین اقدام مارکوس این بود که پست وزارت دفاع را در دست خودش گرفت و به بزرگترین تجدید سازمان ارتش در تاریخ آن دست زد. او بسیاری از افسران رده بالا را بازنشسته کرد و جای آنها را به افسران وفادار هم ولایتی خودش و افسران جزئی که در جریان مبارزه انتخاباتی از او حمایت کرده بودند، داد. ماركوس تحت لوای این که میخواهد نقش بزرگتری در توسعه اقتصادی به نیروهای مسلح بدهد، به حامی پروری گسترده ای پرداخت. او به گونه ای سنجیده به خصومت ارتشیان نسبت به نهادهای انتخابی دامن میزد. موفقیت او در جلب حمایت نیروهای مسلح از نتایج بررسی محرمانه ای درباره افسران رده های بالا در سال ۱۹۷۲ آشکار گردید که نشان میداد اکثریت قاطع افسران طرفدار اعلام حکومت نظامی بودند. مارکوس در سپتامبر ۱۹۷۲ حکومت نظامی اعلام کرد.
337
10
مرور این کتاب به پایان رسید.
391
11
#پاریس از نظر مسکوب، محیط سیاسی فرانسه: به قدری فاسد است که آدم گاه خیال میکند اینجا هم جمهوری عزیز خودمان است. دورویی، دزدی و زدن و رفتن. فقط جهل و تعصب خودمان را کم دارند، که این البته کم چیزی نیست. دل آدم بهم می خورد و میخواهی بالا بیاوری. او از ابتذالِ «فرهنگ پائین تنه ای فرانسوی ها در ادبیات، نقاشی، سینما و تلویزیون و آفیشهای در و دیوار کوچه و خیابان و مار حشری حریصی که ته گودال روحانسان چنبر زده» دلش به هم میخورد. او با اشاره به ایده آلهای گروه بزرگی از جوانان فرانسه، این جامعه را روبه انحطاط میپندارد: جامعه ای که برای خسته شدن و برگشتن و خستگی را در کردن، به تعطیلات میروند تا در راهبندانها گیر کنند و در سواحل شلوغ مثل ساردین کنار هم دراز بکشند.
415
12
#سیروس_نهاوندی افسر ستاری: کلاسهای تئوریک پایه سازمان آزادیبخش، در نقاط مختلف ایران تشکیل میشدند. گاه در شمال، گاه در جنوب و یا در مرکز ایران. سازمان آزادیبخش علاوه بر تهران، شاخه هایی در چند شهرستان نیز داشت. مرا از تهران به رشت فرستادند که در کلاس تئوریک ده روزه شرکت کنم. قرارمان در میدان شهرداری رشت، جلوی قنادی نوشین بود. مرا چشم بسته به خانه ای بردند. از ظاهر خانه بر می آمد که در یکی از محله های فقیر نشین رشت قرار گرفته است. آب لوله کشی نداشت و از آب چاه استفاده میکردند. وقتی من به آنجا رسیدم، دو روز از آغاز کلاس میگذشت. مهوش جاسمی سفارش کرد که دارویی بخرند و برای ضدعفونی کردن آب، در چاه بریزند. جلال دهقان و خانمی که بعدها قرار بود با او ازدواج کند، مسئول داخلی خانه بودند. از نظر همسایه ها، آنها زن و شوهر محسوب میشدند. برای مخفی کاری رادیو را روشن میگذاشتند تا صدای صحبت ما را بپوشاند. این خانه در واقع یک خانه ی تیمی بود. ما ده نفر بودیم و از تفاوت لهجه ها مشخص میشد که از شهرهای مختلف آمده ایم. معلم و مسئول تئوریک کلاس، مهوش جاسمی بود. در آن کلاس مسائل پایه ای مارکسیسم لنینیسم درس داده میشد. درسها شامل ماتریالیسم تاریخی، کتاب ماتریالیسم دیالکتیک استالین، جزوه ی تضاد مائو و نوشته های دیگری از او بود. درسهایی هم درباره ی تاریخ ایران داشتیم؛ از مشروطه به بعد. مهوش بدون کتاب و پلی کپی درس میداد. ما میتوانستیم یادداشت برداریم. او دو یا سه جزوه سازمان انقلابی را به ما نشان داد و جزوات سازمانهای دیگر مثل مجاهدین و فدایی ها را نیز برای معرفی آورده بود. بخشی از کلاس به انتقال تجربه ی مبارزاتی اختصاص داشت. مثلاً اینکه به هنگام دستگیری چه روشهایی را باید به کار گرفت یا در مورد شیوه های مبارزه و چگونگی پیشبرد «کار توده ای» صحبت میشد. بر این نکته هم تاکید میشد که سازمان (که هنوز نامش را نمی دانستیم) مشی مسلحانه را قبول ندارد و کار توده ای میکند. جلسات مفصلی در رد مشی چریکی داشتیم. تا جایی که به خاطر دارم از کتابها و نوشته های استالین و مائو بیشتر استفاده میشد، به خصوص نوشته های مائو در مورد ضرورت کار توده ای در میان روستائیان. مهوش از لحاظ تئوریک خیلی مسلط بود و خیلی چیزها را از حافظه و دانسته های خودش منتقل میکرد. یکی از دوستانی که از شیراز آمده بود و لهجه ی غلیظی هم داشت، یک بار به مهوش گفت: من تا پیش از این کلاس تصور میکردم با سازمان چریکهای فدایی خلق در ارتباطم! https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B4_%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C
409
13
#بشارت_منجی شاردن فرانسوی که در دوره شاه سلیمان در ایران بود، هنگام مرور تاریخ صفویان درباره شیخ صفی نوشته که: گرچه در ظاهر زاهد و عابد بود، اما در باطن خیال فرماندهی و دنیاداری و شهرت جویی در سر می پروراند. زیرا همین که فرصت را مناسب دید و برای اجرای مکنونات ضمیر خویش وسایل را آماده کرد، راز دل را گشود و به طریق دینداری به پیروانش گفت دریغ است که مسلمانان واقعی و پیروان راستین پیغمبر و امامان تن به مذلت حکمرانی از خدا بی خبرانی ملحد - که جز ستمگری و لذت جویی و شهوترانی، نیت و هدفی ندارند - بدهند؛ این جاه مندان و امیران ترک و تاتار، نه هیچ قرابت و وابستگی به امامان دارند و نه با شریعت و احکام اسلام آشنایی واقعی و سر سازگاری دارند. شیخ صفی از این سخنان بسیار میگفت و چون خود را دارای شرایط و اوصاف لازم می شمرد، در دل در آرزو بود که جای امام غایب یعنی محمد مهدی صاحب الزمان را که غایب است، بگیرد.
449
14
#نظام_سلطانی مارکوس استاد لفاظی های ضدفساد بود که تحسین روزنامه نگاران را (که تعدادی از آنها حقوق بگیر خودش بودند) برمی انگیخت. اما به عنوان رئیس کمیته مسئول تخصیص پروانه های واردات در کنگره، به اخاذی و زورگویی و خشونت با کسانی که با او مخالفت میکردند، شهرت داشت. پس از آنکه یکی از فرماندهان نظامی به نام ایلوکوس فلوروکریسولوگو سهم بیشتری از سود قاچاق توتون خواست، به ضرب گلوله هنگام نیایش در کلیسا، کشته شد. شهرت مارکوس در روش های بیرحمانه، حتی پیرفاسدین کنگره را هم وحشت زده می کرد. ازدواج مارکوس بـا ایملدا رومو آلدز هم ناشی از محاسبات دقیق سیاسی بود. ایملدا اگرچه پدری فقیر داشت، اما عضو یکی از برجسته ترین خاندان های فیلیپین بود. دو عمو و یک عموزاده او شهردار پایتخت، قاضی دیوان عالی و رئیس مجلس نمایندگان بودند. پدر ایملدا چندان موفق نبود و ایملدا در بیشتر دوران کودکی اش، در یک گاراژ زندگی کرده بود. این محرومیت بعدها مشوق مال اندوزی وسواس آمیز او و میل به انتقامجویی از کسانی که تصور میکرد به او ظلم کرده اند، گردید. ازدواج با او برای مارکوس ارتباط با خانواده ای قدرتمند از منطقه ای دیگر و حزبی دیگر را فراهم کرد. این امر به مارکوس کمک کرد که به یک کرسی در سنای فیلیپین دست یابد. و از آنجا به ریاست سنا و سرانجام به ریاست جمهوری فیلیپین رسید. مارکوس در آن زمان یک همسر و سه فرزند داشت، اما ازدواج با ایملدا را از نظر سیاسی مفید می دانست. این ازدواج سیاسی، شبیه سیاست دیگر فرمانروایان سلطانی است که میکوشیدند از طریق ازدواج، اتحادی با نخبگان قدیمی به وجود آورند.
456
15
#پاریس هنگام خودکشی اندوه بار اسلام کاظمیه در اردیبهشت ۱۳۷۶، مسکوب در پاریس بود. کاظمیه یکی از نویسندگان و فعالان سیاسی بود که بیشتر به داستان نویسی و روزنامه نگاری میپرداخت و چندی پس از انقلاب به فرانسه پناهنده شد. شاهرخ مسکوب پس از شنیدن خبر خودکشی او گریست و در این زمینه نوشت: از فرط درماندگی و بیچارگی نسلی که ماییم، گریه ام گرفت. نادان، ناتوان و دست بسته؛ رها شده در این جنگل مولا. او یک انقلابی؛ ضدشاه؛ طرفدار خمینی؛ مخصوصاً از شبهای شعر انجمن فرهنگی ایران و آلمان که یکی از کارگردانهای آن شبها بود‌؛ شرکت در انقلاب‌‌؛ همکاری با... در گروه یا جمعیتی که تشکیل داده بود؛ سردبیری کاوش و بعد؛ فرار و پناهندگی؛ سرنوشت محتوم انقلابیهای غیر مذهبی: یا زندان و مرگ، یا فرار. در پاریس با گروه «نجات ایران» دکتر امینی همکاری میکرد و با نشریه «ایران و جهان» که ارگان آنها بود. نجات ایران پاشید. امینی مرد و اسلام کاظمیه شاگرد یک مغازه فتوکپی شد. چند سالی هم به شاگردی گذشت و به پیسی و نداری و آبروی داری. تا اینکه به کمک یکی از دوستانش در کوچه بدبخت فقیر و بیچاره ای، مغازه فتوکپی مفلوکی باز کرد. اینکاره نبود و در همه کار و همه چیزش درمانده بود. دو سکته قلبی و بیماری سخت؛ تنهایی، نداری و عزت نفس؛ گرفتاری مالی و اجراییه و بدتر از همه اینها برای آدمی دردمند سیاست؛ نومیدی از هر چه در ایران میگذرد و بیگانگی تمام با هر چه در اینجاست؛ و آخر سر؟ خودکشی و خلاص. مرگ یکبار، شیون یکبار...
809
16
#سیروس_نهاوندی [در توصیف دورانی که رهبری سازمان در دست ساواک بود:] افسر ستاری: در پایان دوره ی سمپات غیر رسمی و برای اینکه سمپات رسمی سازمان آزادیبخش بشوی، علاوه بر این که میبایست توضیح میدادی چرا میخواهی به سازمان بپیوندی، باید مشخصات افرادی را هم که با آنها در ارتباط بودی مینوشتی و به آنها می دادی. با این توجیه که سازمان سعی در جذب افراد مستعد دارد تا فعالیت مبارزاتی خود را علیه رژیم گسترش دهد. این افراد در سه رده کلاسه بندی میشدند، یعنی در سازمان آزادیبخش سه دایره وجود داشت. در دایره ی اول نزدیکان فرد قرار داشتند که برای کار سیاسی آمادگی بسیار بالایی داشتند. ما باید سعی میکردیم که به آنها نزدیکتر شویم و کار مشترک دو نفره را آغاز کنیم. در دایره ی دوم آشنایان روشنفکری قرار داشتند که به گمان ما اساساً توانایی کار گروهی نداشتند و عزم شان برای مبارزه علیه حکومت آن قدرها هم جزم نبود، ولی به هر حال روشنفکر بودند و مخالف رژیم. با این دایره نیز باید ارتباط منظم برقرار میکردیم. توجیه این بود که این روشنفکران پتانسیل رشد دارند و میتوانند روزی به عضویت سازمان درآیند. دایره ی سوم در برگیرنده ی کسانی بود که امکان «نفوذ» آزادیبخش را فراهم میکردند. اجازه بدهید در این زمینه بیشتر توضیح دهم. یکی از ارکان کار آزادیبخش که مرتب از آن برای ما می گفتند، ظاهراً کوشش در راه تشکیل حزب کمونیست ایران بود. سازمان آزادیبخش تأکید داشت که زمینه ساز این کار از جمله، تقویت روابطی است که سازمان در جریان فعالیتهای روزمره اش با افراد و گروه های دیگر در جامعه به وجود میآورد. بر این نظر بودند که باید این روابط را شناخت؛ باید روی آنها کار کرد تا به مرور اعتماد و نزدیکی بین ما و آنها به وجود آید و از این طریق قدمهایی در جهت تشکیل حزب کمونیست ایران برداشته شود. کسانی مورد توجه بودند که در مراکز علمی و فرهنگی کار میکردند و یا با تشکلهایی مانند انجمنهای دانشجویی و یا نهادهایی مثل کاخ جوانان و امثالهم پیوند داشتند. «نفوذ» به این معنا بود که میبایست در آن نهادها نفوذ میکردیم و خط مشی توده ای و سیاسی مان را در این مراکز به پیش می بردیم. این طور عنوان میکردند که سازمان میبایست در چنین مراکزی فعال باشد و از هیچ شخصی که مستعد فعالیت سیاسی ست، غافل نماند. همچنین از امکان کار با توده ها در مراکز و نهادهای موجود در جامعه میگفتند. مثلاً تاکید داشتنند به قهوه خانه ها برویم یا به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و غیره.
540
17
#بشارت_منجی عامه مردم شاهان صفوی را به عنوان پیش قراول و سپاهیان مهدی میشناختند و کم و بیش تعبیر «نایب مهدی» را در باره آنان بکار میبردند. در این دوره تصور رایج آن بود که از آنجایی که دولت اصلی شیعه همان دولت مهدی (ع) است، بنابرین دولت صفوی را باید مقدمه آن دولت دانست. و نظریه ای شکل گرفت که دولت صفوی را «مقدمه ظهور» می دانست. البته در اوائل صفویه، تنها متمرکز روی شاه اسماعیل و شاه طهماسب بود و حتی قرار بود شاه طهماسب آخرین کسی باشد که حکومت کرده و آن را به مهدی (ع) واگذار میکند. در این باره رساله ای داریم که در حوالی سال ۹۵۰ نوشته شده و وعده ظهور را در سال ۹۶۳ داده است. در اواخر دوره صفوی، شماری از علمای اخباری که (دو نمونه روشن آنها را از میان خاندان میرداماد و مجلسی داریم) شروع به تطبیق برخی از روايات ظهور بر دولت صفوی کردند و نتیجه گرفتند که این دولت، متصل به دولت قائم (ع) خواهد شد. به نظر آنان روایاتی که خبر از «ظهور مردانی از شرق» داده اند، اشاره به ظهور شاه اسماعیل دارند. البته این عالمان مخالفانی هم از میان علمای اصفهان داشتند که باور به چنین تطبیقی نداشتند.
1 813
18
#نظام_سلطانی همچون بسیاری دیگر از فرمانروایان نظام های سلطانی، گذشته ی نسبتاً فقیرانه مارکوس او را به یک تازه به دوران رسیده در میان نخبگان فیلیپین تبدیل کرده بود. مارکوس در خانواده ای در حاشیه الیگارشی فیلیپین در شهرستانی در شمال مانیل که به بی رحمی و خشونت شهرت داشت، متولد شد. مادرش خویشاوند فقیر یک خانواده ثروتمند چینی بود. پدرش فرزند شهردار سابق شهر بود که ثروت خود را بعدها از دست داده و مدت کوتاهی نماینده کنگره بود، و در واقع به زحمت میتوانست نان خانواده اش را درآورد. پس از آنکه پدر مارکوس در انتخابات کنگره در سال ۱۹۳۵ شکست خورد، کاندیدایی که برنده شده بود به قتل رسید. مارکوس جوان متهم به این قتل گردید و در دادگاه محکوم شد. اما به دیوان عالی استیناف داد و به دلیل نقص پرونده، آزاد شد. گویا به دلیل احساس همدردی و دلسوزی قاضی که خود در جوانی مرتکب جنایتی شبیه آن شده بود. افسانه های قهرمانی و شجاعت مارکوس به عنوان چریک ضد ژاپنی در طی جنگ جهانی دوم، یکسره بی پایه بود. و جالب است که مارکوس توانست از این دروغ ها استفاده سیاسی کند. در طی جنگ مارکوس دارو دسته ای از جاعلان، جیب برها، افراد مسلح و باجگیرها تشکیل داده بود که به کار اخاذی و برپایی بازار سیاه مشغول بودند. او گروه «چریک» خود را به ماشین سیاسی تبدیل کرد و با مطالبه مزایای جنگی از دولت آمریکا، یک ستاد انتخاباتی به وجود آورد که موجب عضویت او در مجلس نمایندگان در سال ۱۹۴۹ را فراهم آورد. پانزده سال بعد و با استفاده از نفوذ سیاسی اش، مدال جنگی هم دریافت کرد.
576
19
#پاریس شاهرخ مسکوب: دیروز غروب مادربزرگ را به خاک سپردیم. در بخش مسلمانان گورستان Thiais. هوا گرفته و خفه بود، خاکستری غلیظ و انبوه. و سرمای تیز و باران شلاقی که در پوست صورت فرو میرفت. درختهای عریان و دراز خیابانهای قبرستان، تهیدست و تنها و غمگین به نظر می آمدند. ده تائی بودیم که با سه ماشین رفته بودیم. با چهار تا گورکن گردن کلفت و شرمنده و آخوند مراکشی مسجد مسلمانان، که برای مخارج مسجد چک قبول نمیکرد؛ پول نقد میخواست. البته درآمد مسجد نباید معلوم باشد. مگر میشود مسجد مالیات بدهد، آن هم به کفار؟
634
20
#سیروس_نهاوندی رقیه دانشگری: تا پیش از ورود دستگیر شدگانِ سازمان آزادی بخش به زندان، چیز زیادی در این باره نشنیده بودیم. یکی از آنها که بعدها دوست نزدیک من شد، در زمان دستگیری اش هنوز به سن قانونی یعنی ۱۸ سالگی نرسیده بود. او بعد از نُه ماه زجر و شکنجه در کمیته مشترک ضد خرابکاری، وارد قصر شد. او در پی ارتباط با سازمان چریکهای فدایی خلق بوده که ناخواسته و ندانسته به فردی از گروه سیروس نهاوندی معرفی میشود. معرف او که از منسوبین نزدیکش بود نیز از ماهیت واقعی این گروه خبری نداشت. رابط این مبارز جوان با سازمان آزادیبخش دختر شیک پوش و جوانی بود اهل اسکو بنام نزیه اسکویی که در همان بدو دستگیری، بُرید. آنچه برای این دوست همبندم چشمگیر و تعجب آور بود این که دختران و پسران جوانی که او دیده بود، بسیار آلامد و شیک پوش بودند و این با معیارهای مبارزاتی آن روز همخوانی نداشت، اما همه ی اینها از جانب رابط وی توجیه مبارزاتی پیدا میکرد. فعالیت دوست من در سازمان آزادیبخش به مطالعه ی چند کتاب فلسفی و ادبی محدود میشد که آن سازمان در اختیارش گذاشته بود. اما دیری نمیگذرد که به او اطلاع داده میشود جهت در امان بودن از پیگرد احتمالی ساواک، باید به خانه امن منتقل شود. و او با خوش باوری میپذیرد. خانه ی به اصطلاح امنی که او را از همان جا راهی ساواک میکنند ساختمان دو طبقه ای بود در یکی از محلات شمال شهر تهران. این خانه که قرار بود علامت سلامتی داشته باشد، در آن روز علامت سلامتی نداشت. با خاموشی ناگهانی برق، فرصت پیگیری ماجرا از بین میرود و خانه که در محاصره ی ساواک بود یک باره مورد یورش قرار میگیرد. همه ی ساکنان آن خانه (پنج دختر و چند پسر جوان) از طرف مهاجمان مسلح ساواک که بالغ بر ۲۰ نفر بودند دستگیر و روانه کمیته مشترک ضد خرابکاری میشوند. دوست من در شب دستگیری با عده پرشماری از دختران و پسران جوان در کمیته روبه رو میشود که همه در همان شب و از خانه های مختلف به آنجا آورده شده بودند. تعداد بازی خوردگان اسیر آن شب تا ۲۲۰ نفر تخمین زده میشود. آن چه که بعد از آمدن این بچه ها به قصر از زبان برخی شان شنیدیم این بود که در یک شبانه روز تعداد زیادی از اعضاء و سمپاتیزان های سازمان آزادیبخش را در جاهای مختلف دستگیر میکنند. همگی در کمیته مورد بازجویی قرار میگیرند. برخی را شکنجه میکنند، در مورد برخی دیگر به فحش و چند مشت و لگد بسنده میکنند. در کروکی [نموار] اعضای سازمان که در دست یکی از بازجوها بود، دوست من نام خود را در ردیف آخر یکی از شاخه های تشکیلات میبیند. ساواک نیازی به اقرارگیری از این دستگیر شدگان نداشت. همه چیزشان رو بود. با این همه ساواک نسبت به افراد مقاوم و سرسخت از هیچ آزار و اذیتی فرونگذاشت. میخواست که آنها را در هم شکند و از حیثیت انقلابی تهی کند. البته همواره موفق نمیشد، نمونه ی بارزش همین دوست من است که با وجود سن کم، مقاومت کرد.
712