ch
Feedback
یادها

یادها

前往频道在 Telegram

مانند هر مخاطبی، بخش هایی از تاریخ برایم جذاب است. در اینجا با سایر مخاطبان در میان می گذارم

显示更多
2 214
订阅者
+1724 小时
+2817
+30030
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+291
在3个频道中
六月 '26
+64
在1个频道中
Get PRO
五月 '26
+32
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+11
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+46
在3个频道中
Get PRO
一月 '26
+25
在2个频道中
Get PRO
十二月 '25
+37
在3个频道中
Get PRO
十一月 '25
+26
在5个频道中
Get PRO
十月 '25
+16
在4个频道中
Get PRO
九月 '250
在3个频道中
Get PRO
八月 '25
+86
在5个频道中
Get PRO
七月 '25
+101
在7个频道中
Get PRO
六月 '25
+136
在6个频道中
Get PRO
五月 '25
+55
在3个频道中
Get PRO
四月 '25
+53
在10个频道中
Get PRO
三月 '25
+43
在4个频道中
Get PRO
二月 '25
+48
在4个频道中
Get PRO
一月 '25
+69
在7个频道中
Get PRO
十二月 '24
+109
在5个频道中
Get PRO
十一月 '24
+126
在3个频道中
Get PRO
十月 '24
+86
在4个频道中
Get PRO
九月 '24
+90
在5个频道中
Get PRO
八月 '24
+135
在7个频道中
Get PRO
七月 '24
+159
在12个频道中
Get PRO
六月 '24
+45
在4个频道中
Get PRO
五月 '24
+70
在6个频道中
Get PRO
四月 '24
+75
在6个频道中
Get PRO
三月 '24
+38
在2个频道中
Get PRO
二月 '24
+62
在4个频道中
Get PRO
一月 '24
+79
在1个频道中
Get PRO
十二月 '23
+60
在2个频道中
Get PRO
十一月 '23
+18
在2个频道中
Get PRO
十月 '23
+205
在5个频道中
Get PRO
九月 '23
+49
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+21
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+37
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+66
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+16
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+34
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+77
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+13
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+31
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+55
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+36
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+11
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+76
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+52
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+32
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+44
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+41
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+38
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+44
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+4
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+27
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+33
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+47
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+25
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+26
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+71
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+9
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+8
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+236
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
07 七月+3
06 七月+21
05 七月+46
04 七月+216
03 七月+2
02 七月+2
01 七月+1
频道帖子
#پاریس از نظر مسکوب، محیط سیاسی فرانسه: به قدری فاسد است که آدم گاه خیال میکند اینجا هم جمهوری عزیز خودمان است. دورویی، دزدی و زدن و رفتن. فقط جهل و تعصب خودمان را کم دارند، که این البته کم چیزی نیست. دل آدم بهم می خورد و میخواهی بالا بیاوری. او از ابتذالِ «فرهنگ پائین تنه ای فرانسوی ها در ادبیات، نقاشی، سینما و تلویزیون و آفیشهای در و دیوار کوچه و خیابان و مار حشری حریصی که ته گودال روحانسان چنبر زده» دلش به هم میخورد. او با اشاره به ایده آلهای گروه بزرگی از جوانان فرانسه، این جامعه را روبه انحطاط میپندارد: جامعه ای که برای خسته شدن و برگشتن و خستگی را در کردن، به تعطیلات میروند تا در راهبندانها گیر کنند و در سواحل شلوغ مثل ساردین کنار هم دراز بکشند.

2
#سیروس_نهاوندی افسر ستاری: کلاسهای تئوریک پایه سازمان آزادیبخش، در نقاط مختلف ایران تشکیل میشدند. گاه در شمال، گاه در جنوب و یا در مرکز ایران. سازمان آزادیبخش علاوه بر تهران، شاخه هایی در چند شهرستان نیز داشت. مرا از تهران به رشت فرستادند که در کلاس تئوریک ده روزه شرکت کنم. قرارمان در میدان شهرداری رشت، جلوی قنادی نوشین بود. مرا چشم بسته به خانه ای بردند. از ظاهر خانه بر می آمد که در یکی از محله های فقیر نشین رشت قرار گرفته است. آب لوله کشی نداشت و از آب چاه استفاده میکردند. وقتی من به آنجا رسیدم، دو روز از آغاز کلاس میگذشت. مهوش جاسمی سفارش کرد که دارویی بخرند و برای ضدعفونی کردن آب، در چاه بریزند. جلال دهقان و خانمی که بعدها قرار بود با او ازدواج کند، مسئول داخلی خانه بودند. از نظر همسایه ها، آنها زن و شوهر محسوب میشدند. برای مخفی کاری رادیو را روشن میگذاشتند تا صدای صحبت ما را بپوشاند. این خانه در واقع یک خانه ی تیمی بود. ما ده نفر بودیم و از تفاوت لهجه ها مشخص میشد که از شهرهای مختلف آمده ایم. معلم و مسئول تئوریک کلاس، مهوش جاسمی بود. در آن کلاس مسائل پایه ای مارکسیسم لنینیسم درس داده میشد. درسها شامل ماتریالیسم تاریخی، کتاب ماتریالیسم دیالکتیک استالین، جزوه ی تضاد مائو و نوشته های دیگری از او بود. درسهایی هم درباره ی تاریخ ایران داشتیم؛ از مشروطه به بعد. مهوش بدون کتاب و پلی کپی درس میداد. ما میتوانستیم یادداشت برداریم. او دو یا سه جزوه سازمان انقلابی را به ما نشان داد و جزوات سازمانهای دیگر مثل مجاهدین و فدایی ها را نیز برای معرفی آورده بود. بخشی از کلاس به انتقال تجربه ی مبارزاتی اختصاص داشت. مثلاً اینکه به هنگام دستگیری چه روشهایی را باید به کار گرفت یا در مورد شیوه های مبارزه و چگونگی پیشبرد «کار توده ای» صحبت میشد. بر این نکته هم تاکید میشد که سازمان (که هنوز نامش را نمی دانستیم) مشی مسلحانه را قبول ندارد و کار توده ای میکند. جلسات مفصلی در رد مشی چریکی داشتیم. تا جایی که به خاطر دارم از کتابها و نوشته های استالین و مائو بیشتر استفاده میشد، به خصوص نوشته های مائو در مورد ضرورت کار توده ای در میان روستائیان. مهوش از لحاظ تئوریک خیلی مسلط بود و خیلی چیزها را از حافظه و دانسته های خودش منتقل میکرد. یکی از دوستانی که از شیراز آمده بود و لهجه ی غلیظی هم داشت، یک بار به مهوش گفت: من تا پیش از این کلاس تصور میکردم با سازمان چریکهای فدایی خلق در ارتباطم! https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B4_%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C
149
3
#بشارت_منجی شاردن فرانسوی که در دوره شاه سلیمان در ایران بود، هنگام مرور تاریخ صفویان درباره شیخ صفی نوشته که: گرچه در ظاهر زاهد و عابد بود، اما در باطن خیال فرماندهی و دنیاداری و شهرت جویی در سر می پروراند. زیرا همین که فرصت را مناسب دید و برای اجرای مکنونات ضمیر خویش وسایل را آماده کرد، راز دل را گشود و به طریق دینداری به پیروانش گفت دریغ است که مسلمانان واقعی و پیروان راستین پیغمبر و امامان تن به مذلت حکمرانی از خدا بی خبرانی ملحد - که جز ستمگری و لذت جویی و شهوترانی، نیت و هدفی ندارند - بدهند؛ این جاه مندان و امیران ترک و تاتار، نه هیچ قرابت و وابستگی به امامان دارند و نه با شریعت و احکام اسلام آشنایی واقعی و سر سازگاری دارند. شیخ صفی از این سخنان بسیار میگفت و چون خود را دارای شرایط و اوصاف لازم می شمرد، در دل در آرزو بود که جای امام غایب یعنی محمد مهدی صاحب الزمان را که غایب است، بگیرد.
301
4
#نظام_سلطانی مارکوس استاد لفاظی های ضدفساد بود که تحسین روزنامه نگاران را (که تعدادی از آنها حقوق بگیر خودش بودند) برمی انگیخت. اما به عنوان رئیس کمیته مسئول تخصیص پروانه های واردات در کنگره، به اخاذی و زورگویی و خشونت با کسانی که با او مخالفت میکردند، شهرت داشت. پس از آنکه یکی از فرماندهان نظامی به نام ایلوکوس فلوروکریسولوگو سهم بیشتری از سود قاچاق توتون خواست، به ضرب گلوله هنگام نیایش در کلیسا، کشته شد. شهرت مارکوس در روش های بیرحمانه، حتی پیرفاسدین کنگره را هم وحشت زده می کرد. ازدواج مارکوس بـا ایملدا رومو آلدز هم ناشی از محاسبات دقیق سیاسی بود. ایملدا اگرچه پدری فقیر داشت، اما عضو یکی از برجسته ترین خاندان های فیلیپین بود. دو عمو و یک عموزاده او شهردار پایتخت، قاضی دیوان عالی و رئیس مجلس نمایندگان بودند. پدر ایملدا چندان موفق نبود و ایملدا در بیشتر دوران کودکی اش، در یک گاراژ زندگی کرده بود. این محرومیت بعدها مشوق مال اندوزی وسواس آمیز او و میل به انتقامجویی از کسانی که تصور میکرد به او ظلم کرده اند، گردید. ازدواج با او برای مارکوس ارتباط با خانواده ای قدرتمند از منطقه ای دیگر و حزبی دیگر را فراهم کرد. این امر به مارکوس کمک کرد که به یک کرسی در سنای فیلیپین دست یابد. و از آنجا به ریاست سنا و سرانجام به ریاست جمهوری فیلیپین رسید. مارکوس در آن زمان یک همسر و سه فرزند داشت، اما ازدواج با ایملدا را از نظر سیاسی مفید می دانست. این ازدواج سیاسی، شبیه سیاست دیگر فرمانروایان سلطانی است که میکوشیدند از طریق ازدواج، اتحادی با نخبگان قدیمی به وجود آورند.
331
5
#پاریس هنگام خودکشی اندوه بار اسلام کاظمیه در اردیبهشت ۱۳۷۶، مسکوب در پاریس بود. کاظمیه یکی از نویسندگان و فعالان سیاسی بود که بیشتر به داستان نویسی و روزنامه نگاری میپرداخت و چندی پس از انقلاب به فرانسه پناهنده شد. شاهرخ مسکوب پس از شنیدن خبر خودکشی او گریست و در این زمینه نوشت: از فرط درماندگی و بیچارگی نسلی که ماییم، گریه ام گرفت. نادان، ناتوان و دست بسته؛ رها شده در این جنگل مولا. او یک انقلابی؛ ضدشاه؛ طرفدار خمینی؛ مخصوصاً از شبهای شعر انجمن فرهنگی ایران و آلمان که یکی از کارگردانهای آن شبها بود‌؛ شرکت در انقلاب‌‌؛ همکاری با... در گروه یا جمعیتی که تشکیل داده بود؛ سردبیری کاوش و بعد؛ فرار و پناهندگی؛ سرنوشت محتوم انقلابیهای غیر مذهبی: یا زندان و مرگ، یا فرار. در پاریس با گروه «نجات ایران» دکتر امینی همکاری میکرد و با نشریه «ایران و جهان» که ارگان آنها بود. نجات ایران پاشید. امینی مرد و اسلام کاظمیه شاگرد یک مغازه فتوکپی شد. چند سالی هم به شاگردی گذشت و به پیسی و نداری و آبروی داری. تا اینکه به کمک یکی از دوستانش در کوچه بدبخت فقیر و بیچاره ای، مغازه فتوکپی مفلوکی باز کرد. اینکاره نبود و در همه کار و همه چیزش درمانده بود. دو سکته قلبی و بیماری سخت؛ تنهایی، نداری و عزت نفس؛ گرفتاری مالی و اجراییه و بدتر از همه اینها برای آدمی دردمند سیاست؛ نومیدی از هر چه در ایران میگذرد و بیگانگی تمام با هر چه در اینجاست؛ و آخر سر؟ خودکشی و خلاص. مرگ یکبار، شیون یکبار...
644
6
#سیروس_نهاوندی [در توصیف دورانی که رهبری سازمان در دست ساواک بود:] افسر ستاری: در پایان دوره ی سمپات غیر رسمی و برای اینکه سمپات رسمی سازمان آزادیبخش بشوی، علاوه بر این که میبایست توضیح میدادی چرا میخواهی به سازمان بپیوندی، باید مشخصات افرادی را هم که با آنها در ارتباط بودی مینوشتی و به آنها می دادی. با این توجیه که سازمان سعی در جذب افراد مستعد دارد تا فعالیت مبارزاتی خود را علیه رژیم گسترش دهد. این افراد در سه رده کلاسه بندی میشدند، یعنی در سازمان آزادیبخش سه دایره وجود داشت. در دایره ی اول نزدیکان فرد قرار داشتند که برای کار سیاسی آمادگی بسیار بالایی داشتند. ما باید سعی میکردیم که به آنها نزدیکتر شویم و کار مشترک دو نفره را آغاز کنیم. در دایره ی دوم آشنایان روشنفکری قرار داشتند که به گمان ما اساساً توانایی کار گروهی نداشتند و عزم شان برای مبارزه علیه حکومت آن قدرها هم جزم نبود، ولی به هر حال روشنفکر بودند و مخالف رژیم. با این دایره نیز باید ارتباط منظم برقرار میکردیم. توجیه این بود که این روشنفکران پتانسیل رشد دارند و میتوانند روزی به عضویت سازمان درآیند. دایره ی سوم در برگیرنده ی کسانی بود که امکان «نفوذ» آزادیبخش را فراهم میکردند. اجازه بدهید در این زمینه بیشتر توضیح دهم. یکی از ارکان کار آزادیبخش که مرتب از آن برای ما می گفتند، ظاهراً کوشش در راه تشکیل حزب کمونیست ایران بود. سازمان آزادیبخش تأکید داشت که زمینه ساز این کار از جمله، تقویت روابطی است که سازمان در جریان فعالیتهای روزمره اش با افراد و گروه های دیگر در جامعه به وجود میآورد. بر این نظر بودند که باید این روابط را شناخت؛ باید روی آنها کار کرد تا به مرور اعتماد و نزدیکی بین ما و آنها به وجود آید و از این طریق قدمهایی در جهت تشکیل حزب کمونیست ایران برداشته شود. کسانی مورد توجه بودند که در مراکز علمی و فرهنگی کار میکردند و یا با تشکلهایی مانند انجمنهای دانشجویی و یا نهادهایی مثل کاخ جوانان و امثالهم پیوند داشتند. «نفوذ» به این معنا بود که میبایست در آن نهادها نفوذ میکردیم و خط مشی توده ای و سیاسی مان را در این مراکز به پیش می بردیم. این طور عنوان میکردند که سازمان میبایست در چنین مراکزی فعال باشد و از هیچ شخصی که مستعد فعالیت سیاسی ست، غافل نماند. همچنین از امکان کار با توده ها در مراکز و نهادهای موجود در جامعه میگفتند. مثلاً تاکید داشتنند به قهوه خانه ها برویم یا به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و غیره.
473
7
#بشارت_منجی عامه مردم شاهان صفوی را به عنوان پیش قراول و سپاهیان مهدی میشناختند و کم و بیش تعبیر «نایب مهدی» را در باره آنان بکار میبردند. در این دوره تصور رایج آن بود که از آنجایی که دولت اصلی شیعه همان دولت مهدی (ع) است، بنابرین دولت صفوی را باید مقدمه آن دولت دانست. و نظریه ای شکل گرفت که دولت صفوی را «مقدمه ظهور» می دانست. البته در اوائل صفویه، تنها متمرکز روی شاه اسماعیل و شاه طهماسب بود و حتی قرار بود شاه طهماسب آخرین کسی باشد که حکومت کرده و آن را به مهدی (ع) واگذار میکند. در این باره رساله ای داریم که در حوالی سال ۹۵۰ نوشته شده و وعده ظهور را در سال ۹۶۳ داده است. در اواخر دوره صفوی، شماری از علمای اخباری که (دو نمونه روشن آنها را از میان خاندان میرداماد و مجلسی داریم) شروع به تطبیق برخی از روايات ظهور بر دولت صفوی کردند و نتیجه گرفتند که این دولت، متصل به دولت قائم (ع) خواهد شد. به نظر آنان روایاتی که خبر از «ظهور مردانی از شرق» داده اند، اشاره به ظهور شاه اسماعیل دارند. البته این عالمان مخالفانی هم از میان علمای اصفهان داشتند که باور به چنین تطبیقی نداشتند.
1 602
8
#نظام_سلطانی همچون بسیاری دیگر از فرمانروایان نظام های سلطانی، گذشته ی نسبتاً فقیرانه مارکوس او را به یک تازه به دوران رسیده در میان نخبگان فیلیپین تبدیل کرده بود. مارکوس در خانواده ای در حاشیه الیگارشی فیلیپین در شهرستانی در شمال مانیل که به بی رحمی و خشونت شهرت داشت، متولد شد. مادرش خویشاوند فقیر یک خانواده ثروتمند چینی بود. پدرش فرزند شهردار سابق شهر بود که ثروت خود را بعدها از دست داده و مدت کوتاهی نماینده کنگره بود، و در واقع به زحمت میتوانست نان خانواده اش را درآورد. پس از آنکه پدر مارکوس در انتخابات کنگره در سال ۱۹۳۵ شکست خورد، کاندیدایی که برنده شده بود به قتل رسید. مارکوس جوان متهم به این قتل گردید و در دادگاه محکوم شد. اما به دیوان عالی استیناف داد و به دلیل نقص پرونده، آزاد شد. گویا به دلیل احساس همدردی و دلسوزی قاضی که خود در جوانی مرتکب جنایتی شبیه آن شده بود. افسانه های قهرمانی و شجاعت مارکوس به عنوان چریک ضد ژاپنی در طی جنگ جهانی دوم، یکسره بی پایه بود. و جالب است که مارکوس توانست از این دروغ ها استفاده سیاسی کند. در طی جنگ مارکوس دارو دسته ای از جاعلان، جیب برها، افراد مسلح و باجگیرها تشکیل داده بود که به کار اخاذی و برپایی بازار سیاه مشغول بودند. او گروه «چریک» خود را به ماشین سیاسی تبدیل کرد و با مطالبه مزایای جنگی از دولت آمریکا، یک ستاد انتخاباتی به وجود آورد که موجب عضویت او در مجلس نمایندگان در سال ۱۹۴۹ را فراهم آورد. پانزده سال بعد و با استفاده از نفوذ سیاسی اش، مدال جنگی هم دریافت کرد.
511
9
#پاریس شاهرخ مسکوب: دیروز غروب مادربزرگ را به خاک سپردیم. در بخش مسلمانان گورستان Thiais. هوا گرفته و خفه بود، خاکستری غلیظ و انبوه. و سرمای تیز و باران شلاقی که در پوست صورت فرو میرفت. درختهای عریان و دراز خیابانهای قبرستان، تهیدست و تنها و غمگین به نظر می آمدند. ده تائی بودیم که با سه ماشین رفته بودیم. با چهار تا گورکن گردن کلفت و شرمنده و آخوند مراکشی مسجد مسلمانان، که برای مخارج مسجد چک قبول نمیکرد؛ پول نقد میخواست. البته درآمد مسجد نباید معلوم باشد. مگر میشود مسجد مالیات بدهد، آن هم به کفار؟
587
10
#سیروس_نهاوندی رقیه دانشگری: تا پیش از ورود دستگیر شدگانِ سازمان آزادی بخش به زندان، چیز زیادی در این باره نشنیده بودیم. یکی از آنها که بعدها دوست نزدیک من شد، در زمان دستگیری اش هنوز به سن قانونی یعنی ۱۸ سالگی نرسیده بود. او بعد از نُه ماه زجر و شکنجه در کمیته مشترک ضد خرابکاری، وارد قصر شد. او در پی ارتباط با سازمان چریکهای فدایی خلق بوده که ناخواسته و ندانسته به فردی از گروه سیروس نهاوندی معرفی میشود. معرف او که از منسوبین نزدیکش بود نیز از ماهیت واقعی این گروه خبری نداشت. رابط این مبارز جوان با سازمان آزادیبخش دختر شیک پوش و جوانی بود اهل اسکو بنام نزیه اسکویی که در همان بدو دستگیری، بُرید. آنچه برای این دوست همبندم چشمگیر و تعجب آور بود این که دختران و پسران جوانی که او دیده بود، بسیار آلامد و شیک پوش بودند و این با معیارهای مبارزاتی آن روز همخوانی نداشت، اما همه ی اینها از جانب رابط وی توجیه مبارزاتی پیدا میکرد. فعالیت دوست من در سازمان آزادیبخش به مطالعه ی چند کتاب فلسفی و ادبی محدود میشد که آن سازمان در اختیارش گذاشته بود. اما دیری نمیگذرد که به او اطلاع داده میشود جهت در امان بودن از پیگرد احتمالی ساواک، باید به خانه امن منتقل شود. و او با خوش باوری میپذیرد. خانه ی به اصطلاح امنی که او را از همان جا راهی ساواک میکنند ساختمان دو طبقه ای بود در یکی از محلات شمال شهر تهران. این خانه که قرار بود علامت سلامتی داشته باشد، در آن روز علامت سلامتی نداشت. با خاموشی ناگهانی برق، فرصت پیگیری ماجرا از بین میرود و خانه که در محاصره ی ساواک بود یک باره مورد یورش قرار میگیرد. همه ی ساکنان آن خانه (پنج دختر و چند پسر جوان) از طرف مهاجمان مسلح ساواک که بالغ بر ۲۰ نفر بودند دستگیر و روانه کمیته مشترک ضد خرابکاری میشوند. دوست من در شب دستگیری با عده پرشماری از دختران و پسران جوان در کمیته روبه رو میشود که همه در همان شب و از خانه های مختلف به آنجا آورده شده بودند. تعداد بازی خوردگان اسیر آن شب تا ۲۲۰ نفر تخمین زده میشود. آن چه که بعد از آمدن این بچه ها به قصر از زبان برخی شان شنیدیم این بود که در یک شبانه روز تعداد زیادی از اعضاء و سمپاتیزان های سازمان آزادیبخش را در جاهای مختلف دستگیر میکنند. همگی در کمیته مورد بازجویی قرار میگیرند. برخی را شکنجه میکنند، در مورد برخی دیگر به فحش و چند مشت و لگد بسنده میکنند. در کروکی [نموار] اعضای سازمان که در دست یکی از بازجوها بود، دوست من نام خود را در ردیف آخر یکی از شاخه های تشکیلات میبیند. ساواک نیازی به اقرارگیری از این دستگیر شدگان نداشت. همه چیزشان رو بود. با این همه ساواک نسبت به افراد مقاوم و سرسخت از هیچ آزار و اذیتی فرونگذاشت. میخواست که آنها را در هم شکند و از حیثیت انقلابی تهی کند. البته همواره موفق نمیشد، نمونه ی بارزش همین دوست من است که با وجود سن کم، مقاومت کرد.
627
11
بچه آموخت که زمین گرد است. هرگز به این نیندیشیده بود که زمین چگونه چیزی است. پدرش در بازگشت از سفر حج از شام برای او یک کره جغرافی آورد. هفته عذاب آوری گذشت تا او بفهمد چگونه همه اشیاء بزرگ بر روی این کره کوچک قرار گرفته اند. او مخصوصا لازم بود بداند اروس و پروس در کجا قرار گرفته اند و بداند که انگلستان فقط یک جزیره خیلی کوچک در ته دنیاست که مردمش هرچند مثل او صاحب موهای طلایی اند اما عادت ندارند طهارت بگیرند و اگر آدم زیاد نزدیکشان بنشیند بوی بدی از - آنها به مشامش می رسد. همچنین اروسیان هم بو می دادند. اما اهل پروس را خداوند خوشبو آفریده بود. فرانسویها نه بو می دادند نه بو نمی دادند. طوبی و معنای شب شهرنوش پارسی پور
1 117
12
خانم پارسی‌پور عزیزم، چه جسور بودید و نترس. [۲٨ بهمن ۱۳۲۴- ۱۳ تیر ۱۴۰۵] 🔗 Emily (@EmilyAmraee)
خانم پارسی‌پور عزیزم، چه جسور بودید و نترس. [۲٨ بهمن ۱۳۲۴- ۱۳ تیر ۱۴۰۵] 🔗 Emily (@EmilyAmraee)
1 096
13
#بشارت_منجی در سال ۹۲۸ مردی که گفته میشد مدتی هم در مکه بوده، به قاهره آمد و گفت که مهدی است. زمانی که نزد ملک الامراء رفت به او گفت: «انا المهدی». قاضی شهاب الدین احمد بن شیرین که در مجلس بود، چند پرسش از وی کرد، که پاسخی نداد. ظاهر وی مرد پیر کوتاه قدی را نشان میداد که چیزی از علائم مهدی در او نبود. وقتی با ملک الامراء به تندی سخن گفت، دستور دستگیری وی را داده، او را روانه مارستان کردند تا در کنار دیوانگان باشد. سر او را لخت کرده، غل و زنجیرش کردند. وقتی خبر به شیخ ابراهیم و شیخ حسن عثمانی رسید، نزد ملک الامراء آمده، وساطت او را کردند. او هم حکم به رهایی وی از مارستان کرد. وقتی از مارستان در می آمد، مردم برای دیدن مهدی اجتماع کرده بودند. روز محشری شد! ملک الامرا پشیمان شده، دستور دستگیری او و حبسش را داد، که باز شفاعت کرده، آزادش کردند.
1 123
14
#نظام_سلطانی بین آغاز رسمی جمهوری مستقل در سال ۱۹۴۶ و اعلام حکومت نظامی در سال ۱۹۷۲، فیلیپین نظام دموکراتیک آشفته ای داشت که ناظران عنوان «دموکراسی نارس» به آن داده بودند. انتخابات پرهزینه و خشن بود، تا اندازه زیادی به این دلیل که پاداشهای اقتصادی پیروزی در انتخابات، بسیار بزرگ بود. پاسخ رئیس سنا خوزه آولیفو به اتهام های رشوه گیری در حکومت گویای نگرش احزاب به قدرت بود: پس فکر کردید ما برای چه تلاش کردیم به قدرت برسیم؟ چرا باید وانمود کنیم که قدیس هستیم، حال آنکه در واقع چنین نیستیم؟ حامی پروری، خاصه خرجی، رشوه خواری، فروش غیرقانونی پروانه های دولتی و غارت آشکار مؤسسات مالی دولتی از امتیازات ویژه مقامات مسئول محسوب می شد.
909
15
#پاریس شاهرخ مسکوب: به قدری در هوای ایران بسر میبرم که انگار نه انگار که اینجا زندگی میکنم. پاهایم اینجاست ولی دلم آنجاست. زندگی و هوش و حواس من در جای دوری که از آن بریده شده ام، میگذرد. نه در جایی که در آن هستم. اینجوری به قول آن بزرگوار گسسته شده ام و خویشتن را نمی یابم.
902
16
#سیروس_نهاوندی رقیه دانشگری: سیمین داستان جالبی را برای ما تعریف میکرد که کلی اسباب خنده و شوخی شده بود. میگفت وقتی میخواستند ما را از اوین به قصر منتقل کنند، مأموران به ما گفتند که اگر با این لباسهای شیک و پیک پیش چریکها در قصر بروید، یک شبه طردتان میکنند. به همین خاطر ما لباسهایمان را به خانواده پس دادیم و به اصرار از آنها خواستیم چند دست شورت و زیرپوش معمولی برایمان بیاورند؛ از پارچه ی نخی ارزان قیمت!!! دلهره داشتند از این که دک و پوزشان خوشایند چریکها نباشد. آنچه سیمین می گفت ظاهراً شوخی بود؛ اما واقعیتی در خود نهان داشت و آن این که فرهنگ ساده زیستی چریکها بر فضای زندان مسلط بود و احترام به آن یکی از عناصر هم زیستی مطلوب بود.
983
17
#بشارت_منجی سید محمد نوربخش در سال ۸۲۶ با حمایت شیخ خود خواجه اسحاق مدعی مهدویت شد و قیام کرد. این در پی خوابی بود که خواجه اسحاق شیخ طریقتش دیده و آن را تعبیر به مهدی بودن نوربخش کرده بود. با طرح این مسأله، غوغایی به راه افتاد و منجر به مداخله حکومت تیموری به امیری شاهرخ شد که طی آن حکم قتل خواجه اسحاق داده شد، اما نوربخش بخشیده شد. سید محمد در رساله الهدی نوشته است که شیخ او به وی گفت: بر من کشف شده که تو مهدی موعود در آخر الزمان هستی و با من بیعت کرد. نوربخش در جایی هم نوشته بود که پیش از آن خواجه نصیرالدین طوسی ظهور او را پیش بینی کرده است. همچنین از قول سعدالدین حموی جوینی هم پیش بینی ظهور خود به عنوان مهدی را نقل کرده است و در جای دیگر از همان رساله الهدی نوشته است: هنگامی که آن شاء الله عمر من به هشتاد سال هجری شمسی برسد، حکومت برای من میسر خواهد شد. چرا که رسول خدا (ص) فرموده است: مدت پادشاهی او (مهدی) هفت یا هشت یا نه سال خواهد بود و گفته او صدق است. اگر قبل از رسیدن من به هشتاد سالگی بخشی از حکومت در اختیار من قرار گیرد، ممکن است. اما کمال تسلط و حکومت بر کل، متوقف بر آن است که هشتاد سال شمسی از عمرم سپری شده باشد.
1 192
18
#نظام_سلطانی نظام سلطانی به هیچ هدف برتر ایدئولوژیکی یا حتی منافع طبقه اجتماعی یا نهاد دولتی خاصی خدمت نمیکند. در واقع قدرت به سود فرمانروا خانواده اش و دوستان و یاران نزدیکش اعمال میگردد. و هنگامی که مصلحت جمعی قربانی منافع شخصی می شود، هرگونه مشروعیتی از دست میرود.
1 389
19
#پاریس شاهرخ مسکوب: باغ لوکزامبورگ در نور ناب، بسیار زیباست. اما زیبایی ایران، زیبایی ستمکار وحشی و تهیدست ایران چیز دیگری است. خصلت دیگری دارد. گمان میکنم علتش زبان و خاطره باشد. اینجا درختها به فرانسه خاموش اند و هر وقت باد بوزد، به فرانسه نجوا می کنند. آنها را Cartesien، منظم و هندسی کاشته اند. در نتیجه با همدیگر حرفهای منظم میزنند. در صورتی که در شمال [ایران] درختها شلوغ و بی ترتیب با همدیگر به گیلکی یا مازندرانی وراجی میکنند و بیابان زیر نیزه آفتاب در تنهایی خودش عارفانه خاموش است و جوی آب مثل عمر ما سرش به سنگ میخورد و میغلتد و میرود.
1 712
20
#سیروس_نهاوندی مهدی سامع: در اواخر زمستان سال ۱۳۵۰ که من و چند نفر دیگر در یکی از اتاقهای عمومی دربسته ی زندان اوین بودیم، افراد جدیدی را به اتاق ما آوردند. پس از آشناییهای اولیه و مرتب کردن اتاق بر طبق ترکیب جدید و صرف شام، دور هم جمع شدیم و یک بار دیگر به شکل کلی خودمان را به جمع معرفی کردیم. در این وقت بود که تازه واردها خود را اعضای سازمان رهایی بخش خلقهای ایران معرفی کردند. این اسم برای همه ی ما تازگی داشت و قبلاً به گوشمان نخورده بود. در همان شب اول دریافتم که سیروس نهاوندی عضو مؤثر سازمان انقلابی حزب توده بوده و از جمله افرادی است که از طرف این سازمان برای ایجاد کانونهای مبارزه به ایران آمده. پس از انجام مراسم معارفه، رفقای تازه وارد برای زندگی جمعی طرحی ارائه دادند که برای من بهت انگیز بود. بعضی از وجوه طرح آنان به قرار زیر است: - تمام وسایل زندگی اعم از لباس و وسایل خواب باید اشتراکی باشد. بدین ترتیب که هرکس از هر لباسی که استفاده میکند (به شمول لباس زیر) پس از استفاده با لباسهای دیگر شسته میشود. همه ی لباسها باید در مالکیت جمع قرار گیرد و هیچ لباسی (حتا لباسهای زیر) نبایست صاحب خصوصی داشته باشد. برای ما سه نفر [زندانیان قدیمی تر] که جز لباس زندان هیچ لباس دیگری نداشتیم، این طرح خیلی عجیب بود. ما به آرامی مخالفت کردیم؛ ولی اصراری هم نکردیم. با رأی گیری موضوع را فیصله دادند. این طرح بعدها در بعضی از زندانها برای اندک زمانی رایج شد و مخالفان و منتقدان به این نوع مناسبات اشتراکی آن را کمون شورتی نام گذاری کردند. این شیوه ی اشتراکی کردن لباس به بیماریهای پوستی زیادی منجر شد. مدافعان این طرح در مقابل کسانی که عوارض و بیماریهای پوستی ناشی از استفاده ی همگانی از لباس زیر را برجسته میکردند، طرح جوشاندن لباس همراه با شستن آن را مطرح میکردند. به هر رو بحث در این باره مدتی ادامه داشت و به مسائلی همچون سوسیالیسم و کمونیستم نیز پیوند خورد تا سرانجام در سال ۱۳۵۱ رفیق بیژن جزنی با این برداشت از سوسیالیسم و زندگی جمعی به مبارزه ایدئولوژیک سختی دست زد. - استفاده از ملافه برای خواب ممنوع اعلام شد، به دلیل این که راحت طلبی را تقویت میکند و راحت طلبی، مقاومت زندانی را کاهش میدهد. البته ما چند نفر ساکنان قدیمی که بیش از یک سال بود که در حبس بودیم، ملافه نداشتیم و فقط از زیرپوشهای جیره ای زندان زیر پتو استفاده میکردیم، که گرد و خاک و پشم پتو، به بینی و دهانمان وارد نشود. به هر حال من و دیگرانی که طرفدار استفاده از ملافه بودیم، سرآخر پذیرفتیم از آن پارچه استفاده نکنیم، که رفقا آن را نمود راحت طلبی تلقی می کردند. - ورزش باید اجباری جمعی و با سرود همراه شود و روزی دو بار اجرا گردد. من البته با ورزش جمعی مخالف نبودم؛ اما بنا به تجربه ی چند ماه گذشته، خواندن سرود را تحریک کننده ی زندانبانان می دانستم. و البته با اجباری بودن ورزش هم مخالف بودم. زندان اوین زیر نظر ساواک بود و مسئولان زندان تا میزان معینی حرکتهای جمعی را تحمل میکردند. با ورزش جمعی مخالفتی نداشتند، اما اگر سرود با ورزش همراه میگشت و به صورت مارش نظامی و با صدای بلند خوانده میشد، پس از یکی دو بار تذکر جمع اتاق را به هم میزدند و برخی افراد را که به نظرشان موثر بودند، به سلول انفرادی منتقل می کردند. سیروس نهاوندی به طور فعال در بحثها شرکت نمیکرد، اما با همه ی موارد پیش گفته موافق بود. اما جالب اینجاست که از روز دوم که آن برنامه به اجرا درآمد، سیروس را از شمول این قوانین استثناء کردند. میگفتند مریض است و در مورد او ملاکهای خاصی در نظر گرفته میشد. هر چه بود او نه هرگز در ورزش جمعی شرکت کرد و نه حتا به طور فردی به ورزش پرداخت.
2 205