خونهی روشن.
Відкрити в Telegram
من بندهی خانههای روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بیحرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 498
Підписники
+2924 години
+947 днів
+9430 днів
Архів дописів
1 499
امروز بعد از ظهر، ذهنم پر از حسهایی بود که نمیتوان آن را به زبان آورد و به اتفاقهایی میاندیشم که در هیچ واژه و جملهای نمیگنجد و باید آن را به دید یک چسب زخم نگریست. چسب زخمی که میتواند تکه پارههای خاطرات کودکیام را که نه شکلی دارد و نه هیچ معنایی، به هم بچسباند.
یک تککلمه، وقتی به زبان بیاید، کافی است تا همهچیز را زیرورو کند.
و من، به جای تمام کلماتی که نتوانستم با تو حرف بزنم، گریه کردهام.
گریه کردم، گریه هم این بار آرامم نکرد؛ هر چه کردم، هر چه آه، انگار آرامم نکرد.
گویا حالا، بهشت را باور کردهام؛ همینجا، در رگهای اندوهم.
1 499
شعر عاشقانه، شعری است که شاعر عاشق پس از گفته شدن شعر، بدان به دیده حسرت و حسادت مینگرد. یعنی با خود میگوید: چرا این کلمات، این همه به معشوق نزدیکترند و من نیستم؟
1 499
شبها. شبها، این شبهای پر خوف هولناک. شبهایی که هر ثانیهاش، هر دمش، شبهاست.
این شبِ شبِ شبِ شب.
این شبهای غمزده.
-عباس نعلبندیان؛ وصال در وادی هفتم
1 499
شبهایتان را با لمیدن روی یک نیمکت میگذرانید،
بعد از آنجا به رختخواب میروید،
با پنجرههای بسته میخوابید،
چراغ گازی را شب روشن میگذارید،
هر روز خبرهای عذاب دهنده دریافت میکنید،
احساس میکنید از خانوادهتان به دور افتادهاید و در نتیجه رنج میبرید..
در این صورت حتی سالمترین سرها هم نمیتواند یکباره حمله همه جانبه از هر سو را تحمل کند.
-نامه به گرته بلوخ؛ فرانتس کافکا
1 499
عالیه! عزیزم!
گمان نمیبردم در این شب تاریک برای کسی که اگر او را به هر جای عالم ببندند، وصلهی ناجور عالم است، کاغذ بنویسی. چندین ساعت است چیز مینویسم، حس میکنم خونریزیهای مهمی عنقریب میخواهد در عالم رخ بدهد. چرا از این ستاره آتش میبارد؟
-نیما یوشیج
1 499
یکبار هم نشستم مثل ابر بهار گریه کردم که تمام شود، که تابستان[زمستان] شود؛ تازه ساعت سهی نصف شب شده بود.
1 499
عزالدین میگفت گاهی انگار توی دلم کمانچه میزنند. ویولن سل میگفت من موسیقی بلد نیستم اما قشنگ میزنند، تلخ میزنند، همان.
1 499
«دلِ بنده پُر زَحیر است و خواستمی که مرده بودمی تا این روز ندیدمی.»
- تاریخ بیهقی؛ زَحیر به معنای غم و اندوه
1 499
گفتم: از بهرِ چه پویی رهِ میخانه، رهی؟
گفت: آنجاست که بر آتشِ غم آب زنند.
- رهی معیری.
1 499
«امّا چگونه میتوان رنجی ناشناختنی را که مانند ابر هر لحظه تغییر رنگ میدهد و همچون باد میچرخد، با کسی در میان نهاد؟»
-مادام بوواری؛ گوستاو فلوبر.
1 499
من نه آدم زندگی توی دخمه هستم
نه آدم زندگی مجلل.
من مزارع پرت افتاده را دوست دارم؛
اتاق های خالی، خلوت درون، کار واقعی.
اما نمیتوانم اینچنین زندگی کنم، مگر کسی یاریام کند.
خطاب به عشق؛ نامه به ماریا - آلبر کامو
