خونهی روشن.
Закрытый канал
من بندهی خانههای روشنم. آخرین نامهی غزاله علیزاده. . به یاد غزالهی عزیزم؛ من چراغ این خونه رو روشن نگه داشتم.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
2 062
Подписчики
+5124 часа
+747 дней
+23930 дней
Архив постов
2 060
من همیشه میکوشم مجلس تاریک دیگران را روشن کنم، جنگل را روشن کنم، اگرچه بعضی از جانوران مسخرهام میکنند و میگویند "با یک گل بهار نمیشود، تو بیهوده میکوشی با نور ناچیزت جنگل تاریک را روشن کنی."
خرگوش گفت: این حرف مال قدیمیهاست. ما هم میگوییم "هر نوری هر چقدر هم ناچیز باشد، بالاخره روشنایی است."
- اولدوز و عروسک سخنگو؛ صمد بهرنگی.
2 060
از تنهاییام راضی بودم، حس خوبی دارد که تنها بشینی و سیگار بکشی، من همیشه همنشین خوبی برای خودم بودهام!
2 060
چنلهای مورد علاقهم اگه وایبشونو با ایموجی بگم:
✌🥐🍙🍎🐾🕯️💚🧡🍱 :دسته اول
🎀👟🌕🤩🤩🤩🤩🤩🤩:دسته دوم
🖤🖤🎚️🫗🖤🕯️💿🖤🖤:دسته سوم
🌒🤩🤩🪨🍵🪷🌊🌊🤩:دسته چهارم
🖤ترکـیب این چـهار دسـته تبدیـل شده به فـولـدر عـزیـزِدلـم🖤
2 060
و هیچچیز غمگینتر ازآن نیست؛ که مجبور باشی، جهنمت را بغل کنی، جهنمت را ببوسی.
- گروس عبدالملکیان.
2 060
قلب، مهمانخانه نيست که آدمها بيايند دو سه ساعت يا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند قلب، لانهی گنجشک نيست که در بهار ساخته بشود و در پاييز باد آن را با خودش ببرد. قلب؟ راستش نمیدانم چيست، اما اين را میدانم که فقط جای آدمهای خيلی خوب است!
- نادر ابراهیمی.
2 060
حال خوشی ندارم. گیج و منگم و خودم را به جا نمیآورم. مثل این است که حافظهام را از دست دادهام و نمیدانم شاهرخ مسکوبم یا چه کسی دیگر؟ کی؟ مثل آن دهاتیام در گرگ و میش جنگل و شکارچی تشنهی خونِ تفنگبهدست. شکارچی ترسیده، تهدیدآمیز فریاد میکشد سیاهی کیستی و دهاتی ترسیدهتر وحشتزدهتر جواب میدهد: مُو هیچکسم! من هم بی ترس و بی صدا احساس هیچکسی دارم؛ کسی که هیچکس نیست. نه اینکه خودم را مثلاً گم کرده باشم و نیابم. آدم یا هر چیزی در جایی گم میشود و در یک وقتی. من در این حال که هستم حس زمان و مکان را از دست دادهام بنابراین گمشده نیستم. انگار در فضای خالی و بیوزنِ درون خودم معلقم. مثل فضانورد شناور در سفینه.
2 060
حال خوشی ندارم. گیج و منگم و خودم را به جا نمیآورم. مثل این است که حافظهام را از دست دادهام و نمیدانم شاهرخ مسکوبم یا چه کسی دیگر؟ کی؟ مثل آن دهاتیام در گرگ و میش جنگل و شکارچی تشنهی خونِ تفنگبهدست. شکارچی ترسیده، تهدیدآمیز فریاد میکشد سیاهی کیستی و دهاتی ترسیدهتر وحشتزدهتر جواب میدهد: مُو هیچکسم! من هم بی ترس و بی صدا احساس هیچکسی دارم؛ کسی که هیچکس نیست. نه اینکه خودم را مثلاً گم کرده باشم و نیابم. آدم یا هر چیزی در جایی گم میشود و در یک وقتی. من در این حال که هستم حس زمان و مکان را از دست دادهام بنابراین گمشده نیستم. انگار در فضای خالی و بیوزنِ درون خودم معلقم. مثل فضانورد شناور در سفینه.
- شاهرخ مسکوب.
2 060
حال خوشی ندارم. گیج و منگم و خودم را به جا نمیآورم. مثل این است که حافظهام را از دست دادهام و نمیدانم شاهرخ مسکوبم یا چه کسی دیگر؟ کی؟ مثل آن دهاتیام در گرگ و میش جنگل و شکارچی تشنهی خونِ تفنگبهدست. شکارچی ترسیده، تهدیدآمیز فریاد میکشد سیاهی کیستی و دهاتی ترسیدهتر وحشتزدهتر جواب میدهد: مُو هیچکسم! من هم بی ترس و بی صدا احساس هیچکسی دارم؛ کسی که هیچکس نیست. نه اینکه خودم را مثلاً گم کرده باشم و نیابم. آدم یا هر چیزی در جایی گم میشود و در یک وقتی. من در این حال که هستم حس زمان و مکان را از دست دادهام بنابراین گمشده نیستم. انگار در فضای خالی و بیوزنِ درون خودم معلقم. مثل فضانورد شناور در سفینه.
- شاهرخ مسکوب.
2 060
رسيديم به بهترين فصل سال. به درختایى كه برگشون زرد شده؛ به پاييز كه اندوهِ. به اندوه كه منم.
2 060
من نقاشی میکنم. شعر میخوانم و یکتایی میبینم و گاه در خانه غذا میپزم و ظرف میشویم و انگشت خودم را میبرم. و چند روز از نقاشی باز میمانم. غذایی که میپزم خوشمزه میشود، به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و یک قاشق اغماض. غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد هم میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است. آدم چه دیر میفهمد... من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتا... ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر.
- نامهی سهراب سپهری؛ به احمدرضا احمدی.
