ru
Feedback
♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

♡ کلبـہ تے نا ♡ ‌

Открыть в Telegram

بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a

Больше
2 168
Подписчики
+1124 часа
+357 дней
+6730 день
Архив постов
امروز صبح خیلی زود تر از زنگ ساعتم بیدار شدم کلاس اول رو با چشمایی که به زور باز بودن گذروندم و خداروشکر زود تموم کرد و تونستم تا کلاس تایم بعد یکم استراحت کنم که نشد و کار پیش اومد از شانس بعد کلاس بعدی هم شرکت کردم که خوب بود با مادربزرگم که خیلی وقت بود بیدار بود صبحانه خوردیم مامان فاطمه اومد سریع ناهار درست کرد برای مامان و زهرا جون هم اومد پیشمون یکم مامان تب داشت که دستمال خیس گذاشتن براش و بعد صبحانه فرنی یکم خورد خیلی خیلی بیحال بود کارهارو انجام دادم و بعد کلاس آخری امروز هم شرکت کردم ناهار هم چون دوست نداشتم نخوردم تایم مامان رو من اصلا یادم نبود و فکر میکنم ساعت دو بوده درصورتی‌که یک بوده و بابا رفت گفتن ساعت سه بیا خلاصه دایی منصور اومد سر زد و زود هم رفت دیگه من مامان فاطمه و مامان و بابا رفتیم بیمارستان بماند که خیلی شلوغ بود اما سریع فرستادن تو خداروشکر دکتر راضی بود و کلی هم خنديدیم باهاش رک حرف میزنه اما بعد میخنده خلاصه نوبت بعدی هم شد تولد من بعد اومدیم خونه مامان بزرگم خونه تنها بود و آماده شد رفت خونشون دیگه که چه بهتر بعد یکم تا خواستم استراحت کنم خاله مریم اومد دنبالم و رفتیم دکتر جراح مامان که خاله رو چکاپ کنه خیلی هم شلوغ بود دوست دوران ابتدایی هم دیدمش کلی حرف زدیم با خاله و منتظر موندیم با عمو شهاب حرف زدیم قرار بود مثلا داروخونه کارورزی برام پیدا کنه که اصلا ازش خبری نشد و منم کم محلی کردم، با خانم علیخانی هم بعد از مدت ها صحبت کردم، نوبتمون شد بلاخره دکتر خیلی خوش اخلاق هست و گفت ماشالله ژنتیکی همه خیلی خوبید حتما منم برم چکاپ خلاصه کلی هم پیاده اومدیم با خاله و واقعا دیگه پاهام جون نداشت بعد با ماشین اول خاله رفت خونشون بعد من رسیدم مامان فاطمه هم پیش مامان بود و خداروشکر شام درست کرده بود و با پدر تا رسیده بود که دوباره رفت سریع به چایی خوردیم و خستگی در کردیم با مامان حرف زدم شام خوردیم بعد عمه فرح و مامان فاطمه اومدن یه سر زدن سرپایی زود رفتن از خستگی متوجه نشدم چطوری خوابم برد که بعد پدر بیدارم کرد آب هویج خنک و خوشمزه خوردم و دیگه بریم بخوابیم که روز خیلی خسته کننده‌ای داشتیم 😁

امروز صبح خیلی زود تر از زنگ ساعتم بیدار شدم کلاس اول رو با چشمایی که به زور باز بودن گذروندم و خداروشکر زود تموم کرد و تونستم تا کلاس تایم بعد یکم استراحت کنم که نشد و کار پیش اومد از شانس بعد کلاس بعدی هم شرکت کردم که خوب بود با مادربزرگم که خیلی وقت بود بیدار بود صبحانه خوردیم مامان فاطمه اومد سریع ناهار درست کرد برای مامان و زهرا جون هم اومد پیشمون یکم مامان تب داشت که دستمال خیس گذاشتن براش و بعد صبحانه فرنی یکم خورد خیلی خیلی بیحال بود کارهارو انجام دادم و بعد کلاس آخری امروز هم شرکت کردم ناهار هم چون دوست نداشتم نخوردم تایم مامان رو من اصلا یادم نبود و فکر میکنم ساعت دو بوده درصورتی‌که یک بوده و بابا رفت گفتن ساعت سه بیا خلاصه دایی منصور اومد سر زد و زود هم رفت دیگه من مامان فاطمه و مامان و بابا رفتیم بیمارستان بماند که خیلی شلوغ بود اما سریع فرستادن تو خداروشکر دکتر راضی بود و کلی هم خنديدیم باهاش رک حرف میزنه اما بعد میخنده خلاصه نوبت بعدی هم شد تولد من بعد اومدیم خونه مامان بزرگم خونه تنها بود و آماده شد رفت خونشون دیگه که چه بهتر بعد یکم تا خواستم استراحت کنم خاله مریم اومد دنبالم و رفتیم دکتر جراح مامان که خاله رو چکاپ کنه خیلی هم شلوغ بود دوست دوران ابتدایی هم دیدمش کلی حرف زدیم با خاله و منتظر موندیم با عمو شهاب حرف زدیم قرار بود مثلا داروخونه کارورزی برام پیدا کنه که اصلا ازش خبری نشد و منم کم محلی کردم، با خانم علیخانی هم بعد از مدت ها صحبت کردم، نوبتمون شد بلاخره دکتر خیلی خوش اخلاق هست و گفت ماشالله ژنتیکی همه خیلی خوبید حتما منم برم چکاپ خلاصه کلی هم پیاده اومدیم با خاله و واقعا دیگه پاهام جون نداشت بعد با ماشین اول خاله رفت خونشون بعد من رسیدم مامان فاطمه هم پیش مامان بود و خداروشکر شام درست کرده بود و با پدر تا رسیده بود که دوباره رفت سریع به چایی خوردیم و خستگی در کردیم با مامان حرف زدم شام خوردیم بعد عمه فرح و مامان فاطمه اومدن یه سر زدن سرپایی زود رفتن از خستگی متوجه نشدم چطوری خوابم برد که بعد پدر بیدارم کرد آب هویج خنک و خوشمزه خوردم و دیگه بریم بخوابیم که روز خیلی خسته کننده‌ای داشتیم 😁

زیبایی این آهنگ >>>>

استوری و مداحی مخصوص ماه محرم👇🏻🖤 https://t.me/addlist/NhCknWWOdjM2OTE0

🔺رفقا کانال فاتحین نیوز رو بشدت پیشنهاد میکنم 🔺اخبار مذاکرات ، جنگ ایران و آمریکا رو بصورت سریع و با تحلیل های فوق العاده پوشش میده @FATEHEINN_NEWS | فاتحین نیوز

اگه یه‌کم روان‌شناسی بدونی، خونواده‌ت رو سرزنش می‌کنی، چون ریشه‌ی بسیاری از تعارض‌های ناخودآگاهت رو توی والدینت پیدا می‌کنی. اگه بیشتر بدونی، اون‌ها رو می‌بخشی، چون متوجه می‌شی که خودشون نیز قربانی زخم‌ها، انتقال‌ها و تروماهای حل‌نشده‌ی نسل‌های قبل بوده‌ان. و اگه عمیق‌تر پیش بری، مسئولیت زندگی خودت رو بر عهده می‌گیری، چون کشف می‌کنی که به جای تکرار گذشته، می‌ تونی سرنوشتت رو آگاهانه تغییر بدی.

‏اگه یه‌کم روان‌شناسی بدونی، خونواده‌ت رو سرزنش می‌کنی، چون ریشه‌ی بسیاری از تعارض‌های ناخودآگاهت رو توی والدینت پیدا می‌کنی. اگه بیشتر بدونی، اون‌ها رو می‌بخشی، چون متوجه می‌شی که خودشون نیز قربانی زخم‌ها، انتقال‌ها و تروماهای حل‌نشده‌ی نسل‌های قبل بوده‌ان. و اگه عمیق‌تر پیش بری، مسئولیت زندگی خودت رو بر عهده می‌گیری، چون کشف می‌کنی که به جای تکرار گذشته، می‌ تونی سرنوشتت رو آگاهانه تغییر بدی.

یادش بخیر برای عید چند سال پیش به بچه ها میدادم🦉
یادش بخیر برای عید چند سال پیش به بچه ها میدادم🦉

صبحتون بخیر مهربونآ❤️

دیشب به دلایلی نتونستم تو اتاقم بخوابم و رفتم رو کاناپه خوابیدم صبح خیلی زود هم با صدای تلویزیون همسایه بیدار شدم و به سختی دوباره خوابم برد بعد به زهرا جون گفتم بیاد برای مامان فرنی درست کنه و بعد هم رفت دیگه خاله مریم اومد امروز شیفتش بود مامان رو بیدار کردیم صبحانه خورد یکم و بعد از کلنجار رفتن با آبسرد کن بلاخره موفق شدیم درستش کنیم دیگه پیشنهاد ناهار رو دادم و درست کرد و منم کارهامو انجام دادم تا زهرا جون غذای خیلی خوشمزه آورد و مامان نتونست بخوره و من خوردم بعد گوشيم رو خالی کردم خیلی عکسای به درد نخور داشتم بعد غیبت هام رو چک کردم که خیلی زیاد نبود بعد دیدم هفته گذشته که بخاطر عید تعطیل رسمی بود یکی از اساتید کلاس رو برگزار کرده بود و واقعا عصبانی شدم بعد کلاسم رو شرکت کردم جارو دستی سریع به خونه کشیدم و وبینار هم شرکت کردم تا مهمونامون که دوستای مامان خانم مرادی و انصاری بودن اومدن کلی خندیدیم و حال و هوامون عوض شد و زهرا جون هم بهمون پیوست و کلی سر به سر مامان میزاشتن و ازم خیلی تعریف کردن و تقدیر بابت کاری که میکنم حقیقتا خیلی هم خوشحال میشدم خاله مریم هم رفت خونشون بعد خونه رو مرتب کردم مامان دلش خیلی درد میکرد بابا اومد پیشش کلی حرف زدیم تا سرگرم بشه بعد عمو داریوش با مامان بزرگم اومدن خیلی یهویی و حقیقتا عصبانی شدم سریع شام درست کردم تا اومدن دور هم حرف زدیم و بعد شام خوردیم دایی علی هم اومد بهمون سر زد، عمو داریوش برامون چند تا دوغ محلی هم آورده بود که برای عمه و مامان فاطمه و زهرا جون و خاله مریم هم گذاشتیم مامان یهو حالش بدتر شد تب که قبلا هم یکم داشت و بعد یکم خوب میشه دوباره با دل درد و بیرون روی که خیلی نگران شدم و حالم بد شد میترسم زیاد عمو داریوش هم رفت خونشون،انشالله هر چیزی که خیر هست برامون اتفاق بیفته😁

🎼

‌ ‏«اما دردناک‌تر از تحمل این‌ همه رنج این است که ببینی دنیا کوچک‌ترین اهمیتی هم به رنجی که می‌بری نمی‌دهد.» ‏

عصرونه🍩
عصرونه🍩

صبح بخیر😌❤️ همتون پاشین✨️ روز قشنگیه 🥹 باید روز خوبی رو شروع کنیم😍

دیشب که دیر خوابیدم چون استرس داشتم صبح بیدار بشم و نت ها رو قطع کنند خلاصه تمام استفاده ام رو کردم بعد صبح زود به سختی بیدار شدم کلاس ها رو به زور و با چشمای نیمه باز گذروندم پدردختری صبحانه خوردیم تا مامان فاطمه اومد برای مامان فرنی درست کرد که اصلا خوشمزه نبود و مامان هم نخورد زهرا جون خیلی بهتر درست میکنه بماند که یه مدته گیر داده بریم خونشون بمونیم که من اصلا به چند دلیل موافق نیستم؛ مثلا میخواد دختره نیاد که اونم پُر رو تر از این حرفاست و اگر بفهمه خونه ما خالیه بعید نیست که نیاد اینجا واقعا، بعد خونشون خیلی پله داره و دیگه نمیتونیم مامان رو ببریم بیرون و کلا دوست ندارم که بریم خلاصه قسمت نشد امروز هم ناهار درست کنم و مامان فاطمه‌ درست کرد کلاس سومی کنسل شد منم کارهامو انجام دادم بعد بلاخره فرصت شد رفتم حمام حسابی خسته شدم بعد میخواستیم ناهار بخوریم که دایی منصور با چند تا پیتزا اومد و همه غذاهای ما موند البته من غذای خودمون رو خوردم و پیتزا نخوردم چون از ظاهرش خوشم نیومد بعد انقدر خسته بودم حتی کلاس آخر امروزم رو دادم یکی از دوستان که به تازگی باهاش آشنا شدم شرکت کنه و خودم از خستگی بیهوش شدم بعد که بیدار شدم کارهامو انجام دادم همکار مامان خانم جعفری اومد کلی دور هم حرف زدیم و میوه و چای خوردیم بعد که رفت ما هم حاضر شدیم موهام انقدر قشنگ شده که باز میزارم خیلی دوستش دارم، رفتیم فروشگاه خرید کردیم که هیچ چیز قابل توجهی نگرفتیم اصلا که هزینش سرسام آور شد خیلییی واقعا، البته اونم با سبد کالا مثلا،سپس کلی دور زدیم خیابون و اومدیم خونه مامان دوباره دل درد و مشکلات گوارشی چون عصری هندونه خورد براش سیب رنده کردم بخوره بعد شام با پدر خوردیم که یهو عمه فرح و مامان فاطمه و دایی منصور اومدن برای مامان عمه آب جوش نبات درست کرد تا بهتر شد دیگه فیلم دیدیم و بعد خریدا رو جابجا کردم ظرف ها رو شستم پدر جابجا کرد و منم بقیه کارها رو انجام دادم،خسته ترینم و بهترین کار الان این هست که بخوابیم😁

Reza Bahram - Pas Az Baran.mp310.02 MB

و در آخر هر آنچه انتظارش را نداشتم؛ رخ داد.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌿

دانشگاهمون همینقدر قشنگ و سرسبز شده🌳
+1
دانشگاهمون همینقدر قشنگ و سرسبز شده🌳

به امید روزی که در آرامش واقعی همگی باشیم 😊

امروز صبح زود بیدار شدم مامان هم بیدار بود مامان فاطمه زنگ‌زد سریع حاضر شدم با دوچرخه رفتم با داروخونه صحبت کردم که خیلی سرم منت گذاشت و حقیقتا خوشم نیومد مامان فاطمه هم رفت خونشون میخواستم برم کلینیک که خیلی شلوغ بود بعد برای مامان خرید کردم و برگشتم خونه زهرا جون پیش مامان در حال درست کردن فرنی بود خاله مریم هم اومد خونمون صبحانه خوردم دور هم کلی حرف زدیم، بعد با خاله آزاده و ریحانه کلی حرف زدم که برام داروخونه پیدا کنند قصد داشتم امروز خودم آشپزی کنم که فرصت نشد خلاصه ناهار خوردیم و یکمی خوابیدم انقدر همسایه بالایی سر و صدا کرد که صدای هممون رو در آورد واقعا شعور ندارن خلاصه یه دستی به خونه کشیدم و بلاخره فرصت شد گردگیری کردم حسابی اما دیگه نتونستم برم حمام مامان هم بدتر کلافه تر شد نتونست بخوابه دیگه عصری چای با بیسکوئیت خوردم و یکم استراحت کردم خاله مریم انقدر به مامان پشت سر هم داد بخوره اونم با زور تا الان مامان دلش درد میکرد چون تحرک هم نداره حالش بد بود خلاصه منم یکم استراحت کردم کارهامو انجام‌ دادم خیلی ذهنم درگیر کارورزی و امتحانات دانشگاه هست که هنوز تکلیفشون مشخص نیست بعد شام درست کردم و با پدری خوردیم، فیلم دیدیم و بعد متوجه شدیم دوباره جنگ شده متاسفانه امیدوارم که هیچکس آسیب نبینه و کشورمون از شر بلا در امون باشه انشالله ،یکم آرامش داشته باشیم خدایا فقط ،بریم بخوابیم که فردا صبح کلاس داریم و هزار تا کار😁