420
مشترکین
-224 ساعت
-77 روز
-5230 روز
در حال بارگذاری دادهها
جذب مشترکین
نوامبر '26نوامبر '26
نوامبر '26
+7
در 2 کانالها
اکتبر '26
+46
در 11 کانالها
Get PRO
سپتامبر '26
+30
در 9 کانالها
Get PRO
اوت '26
+74
در 15 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+90
در 14 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+94
در 9 کانالها
Get PRO
مه '26
+8
در 3 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+18
در 5 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+51
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+53
در 8 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+87
در 12 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+31
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+27
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '25
+41
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+90
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+265
در 3 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 نوامبر | 0 | |||
| 04 نوامبر | +2 | |||
| 03 نوامبر | 0 | |||
| 02 نوامبر | 0 | |||
| 01 نوامبر | +5 |
پستهای کانال
+1
خب... الان دقیقاً همونطوریه. فقط با این تفاوت که این دفعه من سرم رو گذاشتم رو پاهاش. بای.
| 2 | مخاطبین اینجا شامل پنج گروه اصلی میشه:
۱. Wannabes
اونایی که با تمام قوا زور میزنن رو لبهی پرتگاه تاریکی تعادلشون رو حفظ کنن (و معمولاً هم میلغزن).
۲. منتقدان، که خب چون من اصلاً انتقادپذیر نیستم (دلایل خودمم دارم براش)، پس نظرشونم کلاً برام مهم نیست.
۳. زخمخوردههای یک ماجرای خاصی که مشخصه چیه.
۴. Confused Casuals
۵. یه سری خردهموجودات دیگه که قبلاً یکی دو بار راجع بهشون حرف زدم و دیگه بسه.
اما وجه اشتراک همهشون اینه که اگه یه روزی کامنتی بدن، لپ کلام آخرشون اینه که «آره خوبه، قشنگه، حق میگی»، ولی یهجوری میچرخوننش که تو لفافه و یک حالت پست-اگرسیو طور بهم بگن کیرم دهنت. یهو یه همچین پیامی میاد. این کامنت برای من خودش یه آنومالی مطلق محسوب میشه.
تنک یو! منم از آنومالیها خوشم میاد. | 16 |
| 3 | خب چون یه تهاتری تو مغزم مونده و یه ذره انرژی دارم که باید حتماً خالیش کنم (مثل یه سری چیزای دیگه که بالاخره باید خالی بشن)، گفتم اینم بنویسم که یادم نره. چون جایی مکتوبش نکرده بودم.
داشتم برای اودت تعریف میکردم، گفتم بذار اینجام بنویسم باشه. الکی گفتم. من زیاد میرفتم اورژانس، ولی صفش به طرز کشندهای کسلکننده بود. اصلاً وایبش نبود ۷ ساعت بشینم رو اون صندلیها. حالا نیاین بهم بگید موودی، چون خودتونم ۷ ساعت اونجا نمیشینید. البته بازم تأکید مجدد کنم: آمبولانس فرق داشت. زارتی میبردن تو، خیلی هم مهربون بودن و اینا (این پرانتز رو باز کردم که دوباره یادآوری کنم چقدر تشنهی محبت بودم اون روزا).
اصلاً ولش کن. یهو اینجا یادم افتاد، این گل ارکیده چرا اینقدر چیزه؟ یعنی واقعاً فازش چیه؟ ببینید، من تا حالا دو بار ارکیده گرفتم. یه بار تو یه گروهی، یکی از بچهها داشت راجع به ارکیده و یه مدل V3 حرف میزد و تیکه مینداخت که چرا نمیخریش و نمیآی دربارهش سوال بپرسی. منم گفتم «من دو بار گرفتم دوبارشم خشک شد، چیز آب اسپری میکردیم فایده نکرد، اخرشم دادم یه گلخونهچی درستش کنه ولی کشتش». طرف پاره شد از خنده، برگشت گفت گلخونهچی؟! بعدم کلی دلیل ردیف کرد که یحتمل قارچی شده بوده یا آسیب ریشهای دیده یا رطوبتش مناسب نبوده. تایپ کردم: «من فکر میکردم منظورت این بود گلخونهچیام قارچی بوده الان که فهمیدم منظورت ارکیده است حس کردم بهش گفتی معتاد و یکم راستش ناراحت شدم». بقیه تو گروه رسماً ترکیدن از خنده، در حالی که من کاملاً جدی بودم، ولی طوری نیست، دارم یاد میگیرم چطور توی این ماتریکس عجیبوغریب ارتباط برقرار کنم.
خب، برگردیم به همون اورژانس.
آره داشتم میگفتم، رفتم یه شب اورژانس خوابیدم. کلی آزمایش و فلان. قبلش رو فرض کنید ۷ ساعت تو صف نشستم تا نوبتم بشه و کلهام بهشدت نسخ نیکوتین بود. صبح بیدار شدم، دیدم یه خانوم تپل با یه آقای بهشدت ردی و فریک هم توی اتاقن.
نمیدونم چی شد، سیستمم باگ داد و همونطوری یهویی برونگرا شدم. شروع کردم چرتوپرت گفتن. خانوم ۶۰ سالههه اونقدر خندید که حد نداشت، هی میگفت «وای تو چقدر بامزهای.» بعد این خدماتچی بخش اومد، گفتم «خانم من گشنمه.» یه اسمالتاکی هم با اون زدم که حقیقتاً اصلاً یادم نیست چی بود، ولی اونم گفت «وای چه بامزهای.» (کلاً استندآپ راه انداخته بودم تو بخش).
کمی که گذشت، رو کردم به خانوم تپله گفتم «حاجخانوم (البته مسلمون نبود طبیعتاً شما فرض کنید گفتم حاجخانوم) چیزه... من کلهام نسخه، سیگارم ندارم، اینجام که مثل زندانه.»
برگشت گفت: «من دارم، ولی فقط یدونه بهت میدم.»
گفتم: «خب دمت گرم، بده.»
گفت: «کجا میری بکشی آخه؟»
نگاهش کردم گفتم: «تو بده، مکانش جور میشه.»
سیگار رو گرفتم و زدم بیرون. رفتم توی راهرو، دیدم یه دری هست که ازش بار و اینجور چیزا میارن. پیش خودم گفتم اگه برم بیرون و در از بیرون بسته بشه، رسماً به فاک رفتم؛ پس یهجوری باید پامو میذاشتم لای در تا باز بمونه. همونطوری تو اون زاویهی مسخره یه نخ کشیدم.
همون لحظه یه پرستاره اومد دیدتم. بهشدت کلهاش کیری شد. کشانکشان منو برد تو اتاق. روی دستم رگ گرفته بودن و از این آنژیوکتها وصل بود. پرستاره با یه اخم ترسناک اومد بالا سرم و آنژیوکت رو دقیقاً مثل شمر از دستم کند.
آره خلاصه... تو بده، مکانش جور میشه، ولی تاوانش رو رگ دستت میده. | 45 |
| 4 | یکی دو تا پیام دیگه هم هست جواب میدیم ایشالا بعداً. بهرحال الان مریضم و اینا، ممنون. | 10 |
| 5 | خب آنچه در ادامه میخوانید رو چند وقت پیش واسه یه جای دیگهای نوشته بودم. ایشالا که مسیرتون به اونجا نخورده بوده و ندیدینش، یا هرچی. مفید که بعید میدونم واقع بشه ولی خب همینجا میذارمش در جواب پس.
اگر فرض کنیم ذهن آدم، یه ساختمون اداری متروکهست که هزار تا در چوبی شبیه هم داره. یه راهروی بینهایت که نه نوری تهش هست، نه تابلوی خروجی. تو این راهرو، زمان مثل یه آدامس جویدهشده کش میاد و به کف کفش میچسبه.
طبقهی اول پشت یه میز، تو یکی از این اتاقهای بدون پنجره نشستی. هر روز راس یه ساعت مشخص، یه سایه از زیر در یه پاکت خالی میندازه داخل. میدونی توش هیچی نیست، اما بازش میکنی و بوش میکنی؛ بوی همون کبریتی رو میده که کل شهرت رو خاکستر کرد. جالبیش اینه که فردا دوباره همون ساعت، میشینی رو همون صندلی و منتظر همون پاکت میمونی. من یهجور بیمارگونهای عاشق دست کشیدن روی لبهی تیز شیشهخوردههام. حافظه، دستامون رو میبره تا استخون، اما ما باز انگشتمون رو میکشیم روی لبهی چاقو، چون درد، تنها سندی که ثابت میکنه ما یه روزی اونجا زنده بودیم.
حالا یه پله بریم پایینتر، تو زیرزمین. دو نفر نشستن پشت یه میز. وسطشون یه تختهی بازیه، اما هیچ مهرهای در کار نیست. دارن سر اینکه کی زودتر میتونه خود میز رو آتیش بزنه با هم رقابت میکنن. قانون آدمها تو تاریکترین نقطهی پیوندهاشون، قانون باخت قطعیه. هر دو طرف میدونن که این سقف نمکشیده قراره آوار بشه رو سرشون، اما هیچکدوم حاضر نیستن صندلی رو ول کنن و برن بیرون. یکی تیشه میزنه به ستون، اون یکی هم دست به سینه میشینه و با پوزخند به ترک خوردن سقف نگاه میکنه. چون تو دنیای آدمهای ناتمام، پیروزی یعنی اینکه بتونی یه نفر دیگه رو هم تو ویرونی خودت خفه کنی.
دردناکترین جای این کابوس اونجاییه که فکر میکنی راهروها بالاخره یه جایی تموم میشن. خسته میشی، بلند میشی، هی قدم میزنی، هی درهای سنگین رو هل میدی و با خودت میگی «این یکی دیگه حتما میخوره به حیاط... این یکی دیگه حتما در خروجه.» اما دستگیره رو که میچرخونی، میبینی دوباره برگشتی به همون اتاق اول. همون میز، همون پاکت خالی، همون لکهی خون خشکشده روی دیوار. این ذات حافظهست. یه بازجوی بیرحم که هیچوقت هیچ پروندهای رو نمیبنده؛ فقط هی کاغذها رو برمیگردونه تا مجبور بشی اون خطهایی که خودت با خون نوشته بودی رو، روزی هزار بار برای خودت دیکته کنی.
طبقهی بعدی دادگاهیه بدون قاضی، یه کم که بگذره، میفهمی حتی سایهای هم پشت در نیست. کسی نیست که پاکت رو بندازه داخل. خودت بودی. خودت بلند میشدی، پاکت خالی رو میذاشتی پشت در و دوباره میدویدی مینشستی روی صندلی تا تظاهر کنی یکی به یادت بوده. میفهمی که تو این ساختمون، نه قاتلی هست، نه مقتولی؛ فقط خودتی که داری تو نقش هر دو طرف بازی میکنی تا سکوت این انزوای مطلق کرت نکنه.
اما در طبقهی آرامش موریانهها، تهش چی میمونه؟ تهِ تهش، فقط تو میمونی و یه مشت کلید زنگزده تو جیبت که به هیچ قفلی تو این دنیا نمیخورن. اونجاست که بالاخره تسلیم میشی. یاد میگیری که دیگه دنبال در خروج نگردی. صندلیت رو میکشی همونجا، وسط همون خاکسترها، چشماتو میبندی و فقط به صدای موریانههایی گوش میدی که دارن پایههای چوبی آخرین باورهات رو میجون. و عجیبه... خیلی عجیبه که بعد از یه مدت، این صدای جویده شدن و فرو ریختن، برات تبدیل میشه به تنها لالایی آرامبخش جهان.
P.S.:
Cute attempt at the abyss, really. Just don't forget you're only taking a guided tour in an asylum I built from scratch. | 41 |
| 6 | بدون متن... | 32 |
| 7 | خب، من مریض شدم. وقتی مریض میشم، یه کمی خوشحال میشم؛ در واقع یه وقتایی اونقدر زیاد خوشحال میشم که حد نداره. چرا؟ چون تنها حالتیه مغزم بالاخره شاتداون میشه و میتونم مثل یه تیکهگوشت بیمصرف بیفتم یه گوشه، بدون اینکه عذاب وجدان هستی خفهام کنه.
قدیما، اون دوردورا که تنهاییم غلیظتر بود، برای مقابله با مریضی کلاً دو تا راه استراتژیک داشتم.
راه اول این بود که ساعت ۴ صبح، تکوتنها پاشم برم بیمارستان. این آپشن نیازمند این بود که زنگ بزنم یه چیزی مثل آمبولانس بیاد دنبالم. همیشه یه «نه»ی کودکانهی مسخره تو گلوم گیر میکرد؛ یه حس خجالتِ رقتانگیز از اینکه مزاحم بشم و حس بدی بهم میداد. هرچند، یکی دو باری که واقعاً کارد به استخون رسید و زنگ زدم، دیدم نه بابا، اشتباه میکردم. اون آدمهایی که اومدن—حالا پلیس بود، اورژانس بود، هر کوفتی بود—خیلی هم مهربون و بامزه بودن. (البته شاید منم اون روزا اونقدر تشنهی یه قطره محبت انسانی بودم که هر واکنشی رو لطف الهی میدیدم، ولی نه، واقعاً مهربون بودن).
راه دوم چی بود؟ اینکه تا خود صبح کنار توالت چمباتمه بزنم و کل محتویات و احشامم رو به موازات تب بالا بیارم.
و خب، حدس بزنید معمولاً کدوم رو انتخاب میکردم؟ دقیقاً. دومی رو. تا خرخره عق میزدم، بعد صبح همون روز، صاف پا میشدم میرفتم سر کار؛ انگار نه انگار که تا دو ساعت پیش داشتم تو توالت با عزرائیل دستهپنجه نرم میکردم. بقیهی روزم که اصلاً ولش کن.
داشتم به اینا فکر میکردم که یهو یاد یه خاطرهی رندوم افتادم. یه بار یکی، خیلی بیهوا و طلبکارانه برگشت بهم گفت «من سرما خوردم، پاشو بیا برام سوپ بپز، تو که بلدی و اینا.»
سکوت کردم.
بعد یاد یه دوست بهایی افتادم که سالها پیش داشتم. یه بار که داشتم تو تب میسوختم، بهم پیام داد «میخوای برات سوپ بیارم؟» و من، با همون غرور احمقانهی همیشگیم تایپ کرده بودم «نه، احتیاجی نیست، خوبم.» در حالی که همون لحظه داشتم از تب و لرز رسماً گاییده میشدم و استخونهام داشت از هم میپاشید.
بگذریم. اون فردِ درخواستدهندهی سوپ، گویا هوسِ یه نوع سوپ شیر فرانسوی (Crème Velouté) هم کرده بود.
پس حالا که بحث به اینجا کشید، بذارید یه رسپی دیگه برای ایام مریضیتون بدم. البته اینم بگم که پختن اینا یه سری فوتوفنِ ریز و کلیدی داره که عمراً بهتون بگم. چرا؟ نمیدونم. شاید دقیقاً به همون دلیلی که پلیلیست موزیکام رو براتون نمیفرستم. یه چیزایی باید تو تاریکی بمونه تا دستمالی نشه.
اما رسپی «سوپ شیر و قارچ فرانسوی» (برای وقتایی که هم مریضی، هم از دنیا متنفری):
اول از همه، یه چاقوی تیز برمیدارید. پیازها رو جوری ساطوری میکنید که انگار دارید گلوی تمام اون آدمایی که تو روزای مریضی تنهاتون گذاشتن رو میبرید. اشک میریزید؟ به درک، این اشک پیازه، الکی احساساتی نشید و به پای بیکسیتون ننویسید.
بعد، یه تیکه کرهی گنده رو میندازید تو یه قابلمهی چدنی داغ. وقتی کره شروع کرد به جیغ کشیدن و ذوب شدن، پیازها رو میریزید توش و با حرص اونقدر تفت میدید تا قشنگ نرم و بدبخت بشن؛ دقیقاً مثل روان خودتون ساعت ۴ صبح کنار سنگ توالت.
حالا نوبت قارچهاست. قارچهای ورقهشده رو میکوبید تو قابلمه. آبشون که کشیده شد و حس کردید همهچی داره میسوزه و به فاک میره، یه قاشق آرد میپاشید روش. تندتند هم میزنید تا یه خمیر کثیف و خفهکننده به دست بیاد. بعد، آب مرغ داغ رو مثل یه سیلی محکم میکوبید تو صورت مواد قابلمه. میذارید این ترکیب جهنمی یه بیست دقیقهای با حرارت ملایم بجوشه و قل بزنه.
آخرِ کار، حرارت رو میکشید پایین. خامه یا اون شیر پرچرب لعنتی رو، با همون خونسردیای که به دوستتون دروغ گفتید «حالم خوبه»، میریزید تو قابلمه. حق ندارید بذارید شیر بجوشه. اگه قل بزنه، میبُره و کل زحماتتون شبیه همون رویاهای متعفن و نافرجامتون میشه.
نمک، فلفل سیاه و یه ذره جوز هندی هم رنده میکنید توش تا طعم این زندگی کیری رو یه کم قابلتحملتر کنه.
بخورید، شاید تو گلوتون گیر نکنه و زنده بمونید. | 45 |
| 8 | خب آنچه در ادامه میخوانید رو چند وقت پیش واسه یه جای دیگهای نوشته بودم. ایشالا که مسیرتون به اونجا نخورده بوده و ندیدینش، یا هرچی. مفید که بعید میدونم واقع بشه ولی خب همینجا میذارمش در جواب پس.
اگر فرض کنیم ذهن آدم، یه ساختمون اداری متروکهست که هزار تا در چوبی شبیه هم داره. یه راهروی بینهایت که نه نوری تهش هست، نه تابلوی خروجی. تو این راهرو، زمان مثل یه آدامس جویدهشده کش میاد و به کف کفش میچسبه.
طبقهی اول پشت یه میز، تو یکی از این اتاقهای بدون پنجره نشستی. هر روز راس یه ساعت مشخص، یه سایه از زیر در یه پاکت خالی میندازه داخل. میدونی توش هیچی نیست، اما بازش میکنی و بوش میکنی؛ بوی همون کبریتی رو میده که کل شهرت رو خاکستر کرد. جالبیش اینه که فردا دوباره همون ساعت، میشینی رو همون صندلی و منتظر همون پاکت میمونی. من یهجور بیمارگونهای عاشق دست کشیدن روی لبهی تیز شیشهخوردههام. حافظه، دستامون رو میبره تا استخون، اما ما باز انگشتمون رو میکشیم روی لبهی چاقو، چون درد، تنها سندی که ثابت میکنه ما یه روزی اونجا زنده بودیم.
حالا یه پله بریم پایینتر، تو زیرزمین. دو نفر نشستن پشت یه میز. وسطشون یه تختهی بازیه، اما هیچ مهرهای در کار نیست. دارن سر اینکه کی زودتر میتونه خود میز رو آتیش بزنه با هم رقابت میکنن. قانون آدمها تو تاریکترین نقطهی پیوندهاشون، قانون باخت قطعیه. هر دو طرف میدونن که این سقف نمکشیده قراره آوار بشه رو سرشون، اما هیچکدوم حاضر نیستن صندلی رو ول کنن و برن بیرون. یکی تیشه میزنه به ستون، اون یکی هم دست به سینه میشینه و با پوزخند به ترک خوردن سقف نگاه میکنه. چون تو دنیای آدمهای ناتمام، پیروزی یعنی اینکه بتونی یه نفر دیگه رو هم تو ویرونی خودت خفه کنی.
دردناکترین جای این کابوس اونجاییه که فکر میکنی راهروها بالاخره یه جایی تموم میشن. خسته میشی، بلند میشی، هی قدم میزنی، هی درهای سنگین رو هل میدی و با خودت میگی «این یکی دیگه حتما میخوره به حیاط... این یکی دیگه حتما در خروجه.» اما دستگیره رو که میچرخونی، میبینی دوباره برگشتی به همون اتاق اول. همون میز، همون پاکت خالی، همون لکهی خون خشکشده روی دیوار. این ذات حافظهست. یه بازجوی بیرحم که هیچوقت هیچ پروندهای رو نمیبنده؛ فقط هی کاغذها رو برمیگردونه تا مجبور بشی اون خطهایی که خودت با خون نوشته بودی رو، روزی هزار بار برای خودت دیکته کنی.
طبقهی بعدی دادگاهیه بدون قاضی، یه کم که بگذره، میفهمی حتی سایهای هم پشت در نیست. کسی نیست که پاکت رو بندازه داخل. خودت بودی. خودت بلند میشدی، پاکت خالی رو میذاشتی پشت در و دوباره میدویدی مینشستی روی صندلی تا تظاهر کنی یکی به یادت بوده. میفهمی که تو این ساختمون، نه قاتلی هست، نه مقتولی؛ فقط خودتی که داری تو نقش هر دو طرف بازی میکنی تا سکوت این انزوای مطلق کرت نکنه.
اما در طبقهی آرامش موریانهها، تهش چی میمونه؟ تهِ تهش، فقط تو میمونی و یه مشت کلید زنگزده تو جیبت که به هیچ قفلی تو این دنیا نمیخورن. اونجاست که بالاخره تسلیم میشی. یاد میگیری که دیگه دنبال در خروج نگردی. صندلیت رو میکشی همونجا، وسط همون خاکسترها، چشماتو میبندی و فقط به صدای موریانههایی گوش میدی که دارن پایههای چوبی آخرین باورهات رو میجون. و عجیبه... خیلی عجیبه که بعد از یه مدت، این صدای جویده شدن و فرو ریختن، برات تبدیل میشه به تنها لالایی آرامبخش جهان.
P.S.:
Cute attempt at the abyss, really. Just don't forget you're only taking a guided tour in an asylum I built from scratch. | 1 |
| 9 | بدون متن... | 1 |
| 10 | یعنی داری میگی فارسیاشو میفهمی؟ | 1 |
| 11 | و این عطش، ماتمزده نیست. پر از طپش زندگی است؛ شبیه دویدن پابرهنه روی علفهای خیس، شبیه خندهای بلند وسط کوچهای تاریک و ساکت. من میخواهم با تو بدوم؛ میخواهم دستت را بگیرم و میان شلوغی پیادهروها، جوری از میان عابران رد شویم که همهی کسانی که سرشان در یقهشان فرو رفته، برای لحظهای بایستند و بوی تند آزادی و جوانی را از رد پاهای ما بشنوند. دلم سفر میخواهد؛ جادههای پرپیچوخمی که پایانی ندارند، پخش صوتی که کهنهترین و پرسوزترین ترانهها را با آخرین توان فریاد میزند، باد سردی که از پنجرهی باز ماشین داخل میریزد و موهایت را در دهان و چشمهایت میپراکند، و من که یک دستم به فرمان است و دست دیگرم انگشتهای تو را چنان گره کرده که انگار رها کردنشان یعنی سقوط در دره. میخواهم وسط یک اتاق خالی، بیهیچ نوایی جز صدای به هم خوردن نفسهایمان برقصیم؛ پاهایمان به پایههای صندلی بخورد، تعادلمان به هم بریزد، روی زمین بیفتیم و از شدت خوشحالی، آنچنان به خنده بیفتیم که پهلوهایمان درد بگیرد و اشک از گوشهی چشمهایمان سرازیر شود. این چه جنونی است که اینگونه میخنداند؟ این چه بیپروایی عجیبی است که نمیگذارد از شدت شوق، دستهایم را آرام روی زانوهایم نگه دارم؟
اما گوش کن؛ من تندیسی برای پرستیدن نمیخواهم، و پادشاهی نیستم که در پی تصاحب سرزمینی تازه باشد. من به همان اندازه که خواهانم، تشنهی خواسته شدنم. دلم میخواهد تو هم در این گرداب فرو بروی؛ دلم میخواهد وقتی نگاهم میکنی، گرسنگی دیدارم در نگاهت زبانه بکشد. میخواهم میان جمع، بیآنکه کلمهای بگویی، قدم برداری، فاصله را برداری و دستت را با اطمینان در دستم قفل کنی، جوری که تمام نگاههای کنجکاو بفهمند این پیوند اجازه نمیگیرد. میخواهم پشت تلفن، وقتی صدایت از دوردست میآید، ناگهان کلامت بریده شود و با همان لحن پرشور و لجوج اعتراف کنی که دلت طاقت نیاورده، که تنم را، صدایم را و نگاهم را همین حالا میخواهی. من آتشی دوطرفه میخواهم؛ دو انسان زنده و رها که روبهروی هم ایستادهاند، با چشمانی باز یکدیگر را انتخاب میکنند و از اینکه در مدار خواستنی متقابل بسوزند، ترسی ندارند. ما دو پادشاه آزادیم که با پای خود قلمروهایمان را یکی کردهایم، بیآنکه زنجیری به پای دیگری بسته باشیم. هر کجای این جهان که باشی، پروازت را ستایش میکنم، اما مشتاقم بازگشتت به این شانه، همیشه با اشتیاقی ویرانکنندهتر از پیش اتفاق بیفتد.
چگونه میشود برای این چیزها مقیاس تراشید؟ کدام عقل سلیمی مینشیند و خطکش میگذارد تا ببیند این پیمانه چقدر پر شده است؟ به من میگویند آرامتر بخواه، میگویند هر چیزی اندازهای دارد؛ اما مگر میشود نسیم را به بند کشید یا موجهای سهمگین را با قاشق اندازه گرفت؟ کلمهی «کافی» توهین است به حضورِ تو. هیچ نگاهی به اندازهی کافی طولانی نیست؛ بعد از ساعتها تماشا کردن خطوط صورتت، وقتی رویت را برمیگردانی، حس گدایی را دارم که درست پیش از سیر شدن، سفره را از جلویش کشیدهاند. هیچ بوسهای به اندازهی کافی عمیق نیست و هیچ تماسی نمیتواند بگوید کار تمام شد. من با منطق حسابداران بیگانهام. من از آن تبارم که اگر اقیانوس را به کامشان بریزی، باز هم دهانشان بوی عطش میدهد.
میبینی؟ باز هم همینجا ایستادهام، با قلبی که تندتر از ضربآهنگ معمول جهان کار میکند و ذهنی که از حضور تو خلاص نمیشود. سالها، فصلها یا روزها اگر بگذرند، این پوست و گوشت فرسوده شود یا موها رنگ برف بگیرند، این اشتیاق عقبنشینی نخواهد کرد. من میخواهمت. درست در همین لحظه که دسرتم از صفحه فاصله میگیرد، حتی بیشتر از سطر نخست، با شوری سرکشتر از آغازِ این کلمات، خواستنت در تمام بافتهای تنم جریان دارد. هنوز تصویر قدمهایت در آستانهی آغوش، بند دلم را پاره میکند؛ وقتی نامت از گوشهای میگذرد، عضلات صورتم بیاختیار نرم میشوند و مثل نوجوانی بیتاب، در حسرت آنم که چگونه میتوان دوباره و دوباره، خطوط تازهای در تنت، خندههایت و نگاهت کشف کرد. این تمنا تمامی ندارد؛ جریانی است که از بستر رودخانه فراتر رفته و تمام دشت را در خود غرق کرده است. من ایستادهام، بیدفاع، بیپروا و مشتاق، تا هر روز از نو، با تمام توانی که در استخوانهایم باقی مانده است، خواستنت را زندگی کنم. | 29 |
| 12 | من میخواهمت. همینقدر برهنه، بیحوصلهی حاشیه رفتن و عاری از هر احترامی که کلمات اتوکشیده به قامت احساس میدوزند. دنیا پر از آدمهایی است که یاد گرفتهاند چگونه اشتیاقشان را مثل عطرِ گرانقیمت، قطرهقطره و با خست مصرف کنند تا مبادا وقارشان خدشهدار شود؛ پر از حسابگرهایی که ترازو دست میگیرند تا مبادا گامی بیش از دیگری برداشته باشند، مبادا حرفی از دهانشان بپرد که بعدتر نتوانند پسش بگیرند. من اما در این معاملهی محافظهکارانه ورشکستهام. هیچ قصدی برای آرام بودن، معقول جلوه کردن و رام ساختن این تمنا در سر ندارم. این شوری که در قفسهی سینهام دهان باز کرده، قرار نیست آداب معاشرت بیاموزد، زانو بزند یا از اینکه در میانهی یک روز معمولی با تمام سنگینیاش روی سرم آوار میشود، عذرخواهی کند. من تو را میخواهم؛ با تمام سرکشی، تمام بیملاحظگی و با همان هیجان خامی که وقتی به جان کسی میافتد، همهی مصلحتها را مثل خسوخاشاک جارو میکند و میبرد.
به اشیای این اتاق که نگاه کنی. تا پیش از آنکه این میل، مثل خون تازه در رگهای نگاهم بدود، یک صندلی چوبی فقط تکهای الوار بود، استکان نیمخوردهی چای مایعی سرد و فراموششده به حساب میآمد و نور کجی که دم غروب از گوشهی پرده به کف زمین میلغزید، فقط نشانهی سادهای از گردش زمین به دور خورشید بود. حالا اما هر سطحِ صافی بهانهای است برای تکیه دادن تن تو؛ هر پنجرهای جای خالی پیشانیات را انتظار میکشد و نور، تنها به این امید از شیشه رد میشود که خطِ استخوانِ گونهات را روشن کند. این خواستن، اشیای ساکت جهان را بیدار کرده است. جهان دیگر یک پسزمینهی خاکستری و بیتفاوت نیست؛ سرزمینی پر از صدا، پر از امکان و پر از شتاب است، چون تو در آن راه میروی، نفس میکشی، کلید را در قفل میچرخانی و یواشکی از پسِ مژههایت میخندی.
من فقط دقایق تمیز، خلوتهای شاعرانه و آن ساعتهایی را که همه چیز در بهترین حالت خود قرار دارد نمیخواهم. سهم من از تو نباید خلاصه شود به عصرهایی که حوصله داریم و جهان مهربان است. من حریص جزئیاتم. خستگی ته چشمهایت را میخواهم وقتی بعد از یک روز بیرحم، کفشهایت را با پا از پا درمیآوری و شانههایت از فرطِ سنگینی کار فرو میافتند؛ میخواهم آنجا باشم، دستهایم را زیر استخوان کتفت بگذارم و بار تمام ساعتهای رفته را از تنت بیرون بکشم. حواسپرتیهایت را میخواهم، همان وقتهایی که وسطِ حرف زدن، نگاهت به کنجی خیره میماند و کلمهها در دهانت گم میشوند. سکوتهای عبوس و غیرقابلنفوذت را میخواهم، همان سکوتهایی که آدمهای ترسو را پس میزنند، اما من دلم میخواهد کنارشان بنشینم، چانهام را روی زانو بگذارم و ساعتها هیچ نگویم تا خودت راه برگشتن به کلمات را پیدا کنی. من صبحهای ناشتای تو را طلب میکنم؛ با موهایی که خواب به هم ریخته است، با صدایی که گاهی خستهی رویاها را در خود دارد و با پلکهایی که به زور نور را میپذیرند. همهچیزت خواستنی است، چون همهچیزت زنده است.
بدنتو تصویری خیالی در هوای یک شعر نیست؛ وزنی دارد که دلم میخواهد روی پاهایم بیفتد. استخوانهایی دارد که وقتی در آغوش فشرده میشوند، مرز تنهایی مرا سد میکنند. خط باریک و روشنپشت گردنت، همانجا که موهایت بالا جمع میشوند، اقلیم اختصاصی دهان من است برای نفس کشیدن. میخواهم دستهایم روی گودی کمرت بمانند، نه برای چند ثانیهی گذرا و محترمانه، بلکه آنقدر طولانی که گرمای پوستم از لایهی پارچه بگذرد و به گوشت و پیات برسد. میخواهم وقتی در آغوشم میآیی، هجوم بیوقفهی نبضت زیر چانهام حس شود. بوسیدن تو فرار از زمان است؛ دهان گذاشتن بر دهانت مثل رسیدن به سرچشمهای است که هر چه بیشتر از آن مینوشی، تشنگیات وحشیتر و عمیقتر میشود. آن مکثِ کوتاه پیش از مماس شدنِ لبها، آن لرزشِ نامحسوسِ مژهها وقتی پلک فرو میبندی و هوای گرمی که از میان لبهای نیمهباز به پوستم میخورد، تمام دلیلی است که برای بیدار ماندن در این دنیا نیاز دارم. آغوش ما نباید هیچ عجلهای برای تمام شدن داشته باشد؛ باید کش بیاید، باید جاذبه را از کار بیندازد، طوری که انگار بیرون از این دو جفت دست، شهری وجود ندارد، ساعتی تیکتاک نمیکند و هیچ فردایی در کار نیست. | 71 |
| 13 | خیلی روش فریک نزن، همون بگو اوبنهای، بختت باز میشه، دیدم که میگم. | 23 |
| 14 | ببین فرزندم، ستیزهجوئی الان چیز خوبی نیست بعداً بهت میگن misanthrope و اینها یهو آتیشت میزنن، misogenic نیستی این خوبه، ولی واقعاً سخت نیست حالا اولش شاید زبونت نچرخه اما بگو اوبنهای مطمئن باش خیرش رو توی زندگیت میبینی. | 1 |
| 15 | نه نه ببین روانی به نوعی توهین محسوب میشه، با استفاده از واژه اوبی یا اوبنهای، در واقع فرهنگ خودت رو بالا میبری و نشون میدی که ستیزهجو نیستی. | 12 |
| 16 | خب بعضیام میگن اوبنهای، هدف اما یکیه، خب اینم بد نیست یادبگیری پس. | 1 |
| 17 | افرادی که به افرادی که عطش دارند بهشون تجاوز بشه میگن اوبی. | 1 |
| 18 | sticker.webp | 1 |
| 19 | داری شوخی میکنی دیگه؟ | 1 |
| 20 | استیکره میگه، خودمو دوست داشته باشم؟
نه داداش من هوموفوبم | 1 |
