490
مشترکین
-124 ساعت
-67 روز
+130 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+23
در 4 کانالها
اوت '26
+74
در 13 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+90
در 11 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+94
در 9 کانالها
Get PRO
مه '26
+8
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+18
در 5 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+51
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+53
در 8 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+87
در 12 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+31
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+27
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '25
+41
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+90
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+265
در 3 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 19 سپتامبر | +1 | |||
| 18 سپتامبر | 0 | |||
| 17 سپتامبر | 0 | |||
| 16 سپتامبر | +1 | |||
| 15 سپتامبر | 0 | |||
| 14 سپتامبر | +1 | |||
| 13 سپتامبر | +1 | |||
| 12 سپتامبر | +2 | |||
| 11 سپتامبر | +1 | |||
| 10 سپتامبر | 0 | |||
| 09 سپتامبر | 0 | |||
| 08 سپتامبر | +1 | |||
| 07 سپتامبر | +1 | |||
| 06 سپتامبر | 0 | |||
| 05 سپتامبر | +1 | |||
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | +3 | |||
| 02 سپتامبر | +6 | |||
| 01 سپتامبر | +4 |
پستهای کانال
| 2 | اگر تو هم نصفشبها در حالت نیمهبرهنه اعماق فریزر را در جست و جوی ظرف آلبالوهای یخزده کندوکاو میکنی تا جایی که نوک انگشتانت کرخت شود، نگران نباش؛ از پسِ باقی مصائب زندگی هم بر خواهی آمد. | 89 |
| 3 | همینننن | 1 |
| 4 | نه خیال نکنید که منظورم اتفاق پیچیده و موقعیتی عجیب است. فقط میخواهم بنشینم با یک نفر فیلم تماشا کنم، بیهدف قدم بزنم و صحبت کنم | 114 |
| 5 | من به لحظههایی نیاز دارم که اثرشان بر من مثل اثر یک فاجعه باشد. | 97 |
| 6 | جنونی مرکب بر سرم سایه افکنده بود. جهلی دبیرستانی در تنم بیتابی میکرد. پنداری که شب، شب جبران تمام حماقتهای نکردهام بود. پنداری شب، تقاصی بیانتها برای پس دادن بود. به اضلاع وجودت فکر کردم که با سیاهی احاطه شده و هیچ ستارهای آنقدر جسور نبود که برایت چشمک پرت کند. بااینکه حریمی مختص به خودت داشتی، بااینکه علاوه بر فاصلهی کوتاه تنهایمان، فرسنگها فاصله بینمان حاکم بود، بااینکه دیگر بهانهی ابری بودنت نبودم، بازهم خبری از نورت نبود. پنداری که مرا لایق نمیدیدی برای درخشش دوباره. با سماجت به بیداری دامن میزدی، اما نحوهی نگاه نکردنت به من طوری بود که پنداری مرا کابوسی چشمانتظار به بستن چشمانت میپنداشتی و هیچگاه تعبیرم را خوش نمیدانستی. شاید هم همهاش وهم خام من بود. شاید برایت از بیخطرترین کبریتها هم امنتر بودم. شاید بدین خاطر قبل روشن کردنم، به سوزاندن دعوتم کردی. شاید برات سوزناکتر از ساز چوپان بودم. شاید هم برایت مزاحم بودم. مثل ویزویز پشهای که تو حوصلهی تکانیدن دستت برای رفع صدایش را نداشتی. به چه شکل برایت ترسیم میشدم؟ دهان خونی چوپانِ گرگندیده، یا ویزویز پشهای مطمئن از فقدان دست. از کدام قاب برایت سنجیده شده بودم؟ خودت نمیدیدی، ولی در اطراف زوایای لاغر صورتت، خطهای نامرئی قرار داشت که مرا از نزدیکی منع میکرد. انگار تنم پیش از من فهمیده بود کجا نباید دست دراز کند و ازکدام دست انتظار نوازش نداشته باشد. دروغ چرا. دلم میخواست روی زمین بخزم، از ارتفاعات استخوانی تنت بالا بروم و آنقدر گردنت را ببوسم که نفهمم خیسی در حال چکیدن از معبد خوشتراشت، اشک بود یا عرق. دلم میخواست لبی از عزا در بیاورم با آن لبهای ممنوعهات. دلم میخواست جنونی باشم که خیست میکند. میخواستم جهل دبیرستانیات باشم، تا بعدا بخشش ضمیمهام شود. میخواستم کل ظرفیت تکنفرهی آن مبل احمقانه را با واحد شدنمان به تمسخر بکشم. میخواستم برایت بطرزی غیرعقلانی کش بیایم؛ آنقدر که دیگر نتوانی بفهمی کدام قسمت از این اتاق تن من است و کدام قسمت، سایهی تو. میخواستم عطر تنت را هرزگی کنم، همان عطری که تصاحبش برایم جزو محالات بود. میخواستم بوی تو را تا صبح روی پوستم، روی موهایم نگه دارم؛ حتا اگر صبح، مثل همیشه حرفهای شیرینت را پس میگرفتی و میرفتی. نسبت به تو جنون بودم. جنون دنبالهدارت بودم. آخر چرا پی تمام کردنم بودی؟ چرا نمیگذاشتی پیچکهای تو، به قطر پاهایم عادت کنند؟ چرا آن پاشنههای زمختِ بهخورد کفشرفته، تمایل به رفتن داشتند و نه سکونت؟ چرا نمیشد تا همیشه دارای تو بود؟ دیر شده بود. همهچیز خندهدار به نظر میرسید. لبخندی سرخ از بطن دیوار جیغ زد که توی یکلاقبا، نفس برای دود کردن پاکت سیگار فردایت را نداری، چه برسد به پایبند کردن دو پایی که اولویتشان شده عبور از تو. دیر بود. دیوار برایمان میگریست. دیوار به ریشمان میخندید. دیوار به غرورم سنگ میزد. به تو گفتم که شیطان همیشه ما را در این اتاق تصور میکند. پرسیدی چرا. گفتم چرا که در این اتاق، بیشرمانهتر از همیشه به تو فکر میکردم. به تو گفتم که روحم را به فرد دیگری قول دادهام. اما نسبت به تو و وجود بینقصت، هیچگاه بیروح نبودم. پرسیدی آن غریبهای که دارای وعدهی روح من است کیست. با بوسه لبت را دوختم. دیر بود. چندین و چند قلب در دیوارهای دورمان، زندهبهگور و نیمهجان، ساعتها به یاد دقایقی که میتوانستیم صرف هم کنیم میتپیدند. هر شکاف روی گچ دیوار، مصادف میشد با جویی از خون. البته جسارتی دور از ذهن هم نبود، قرمز به تو خوش مینشست. اما نه تو و نه من، حوصلهی دفع کردن دوبارهی آن قلبهای شکافته را نداشتیم. پس دیوارها را به حال خود رها کردیم. ادا در آوردیم. نقش بازی کردیم. تظاهر کردیم که انگار گزینهی دیگری برای تداوم ظالمانهی نشدنیهایمان داریم. فرصتی دیگر شکل گرفت تا باز اعتراف کنم ناتوردشت کتاب مزخرفیست. فرصتی دیگر شکل گرفت تا به یادم بیاوری که در لیست اشتباهات حاضر در زندگیات، جزو پاکنشدنیترینهایشانم. به صراحت از ارتکاب به من بیزار بودی. صورتت سوسو میزد. شب اطرافت هاله میشد. پنداری که کل کروی بودن زمین، با وجود تو دگرگون میشد. پنداری که کل کائنات در حین نیاز تو، خورشیدش را رها میکرد و تن چندوجهی تو را برای طواف برمیگزید. به کل دنیا، به کل گرد و خاک کهکشانی و تکهسنگهای ستارهنمایی که به دور تو میچرخیدند حسادت میورزیدم. اما جریان وزش من نسیمی حس نشدنی بود. دیر بود. داروغه در صدد ستاندن بود و من یک روح عقب بودم. سایهات پشت در شدت میگرفت. برای بار آخر به تو نگاه کردم. به اینکه رفتهرفته دل از تخیلم میکنی. به اینکه وزنت را از تشک تیرهی مبل محروم میکنی. با رفتنت غاصب روحم سر رسید و و نبودنت را با هم گریستیم. به جهنم فکر کردم، به نبودنت میان شعلهها، و سوختم. | 116 |
| 7 | من دوستت ندارم؛ من به تو مبتلا هستم. | 1 |
| 8 | ماهها از هر پیشامدی دوری کردم تا از انتخاب طفره بروم. حالا موعد رسیده و به من بگویید چطور چشم بپوشم؛ از عاطفه، از آینده، از خواست، از واقعیت؟ متاسفم، تخیل من با حقیقت هیچ سنخیتی نداشت. | 121 |
| 9 | شهوتِ اعدام اینجا تمامی ندارد. زندانی اینجا زندانیتر میشود. طناب بیرحمتر و مرگ هر روز، تن جوانتری را به اسم صدا میزند.
#ارشیا_محمدی | 131 |
| 10 | تمام تلاشم برای بیان غم و محنتی که در جانم هست بیحاصل مانده. دانستم غمی که توانسته به کلمه جاری شود دیگر غم باعزتی نیست، حضیض شده؛ اما همین غم حضیض شده و مبتذل را هم دیگران متوجه نیستند.
جای غم در دل است نه بر زبان. | 162 |
| 11 | “لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم” | 192 |
| 12 | لحظهای که نخ بادبادک پاره میشود، در کسری از ثانیه فکر میکنی میتوانی نخ را بگیری ولی نمیتوانی، همان دم یک امید خدشه ناپذیر و نافرجام تمام بدن را تسخیر میکند که در انتها جز نگاه کردن کاری از آدم بر نمیآید. من درست همانجا ایستادهام، بعد از پاره شدن نخ و قبل از ناامید شدن. | 243 |
| 13 | به خودم آمدم و دیدم ساعت چهار صبح دارم در نمکدان خالی نمک میریزم. | 258 |
| 14 | چند فقره استخوانم میان لایهای سفید از پوست و چند کیسهی فقیر گوشت. از رعایت انصاف در توزیع همگانی اعضای چهره برخوردارم و در ارزیابی به ظاهر آدم بودن، سربلندم. ولی حین بوی نا گرفتنِ راحتی تو در جوارم، حین فاصلهاندازی سکوت بینمان و حین انجماد بغضهای بیچاشنی در گلویمان، من چیزی نیستم بجز آشفتگیای محبوس در حصاری انسانی. در حین دلسردی و ابتلای تو به غم، کلاف انسانیام دچار گسستنی آنی میشود. میشوم گرههای کورِ اسکندرپسند و افسارگسیختگیای که جسارت مطلق شدن ندارد. تو که ناراحتی، پای تمام بالرینهای دنیا میشکند. تو که ناراحتی، صدای پرنده هنگام آواز خواندن میگیرد. تو که نیستی، آخرین سیگار پاکت برعکس روشن میشود. تو که ناراحتی، به روی دعای هر مادری مهر برگشت میخورد و از چشم آسمان سقوط میکند. تو که ناراحتی، من آشکارا غمم و آشفتگی. شطرنجبازی بداقبالم که از ترسِ مات شدن، خودش را کیش میکند. تو که ناراحتی، صدای آرامش شب زوزهی از سر مرگ روباهی مثلهمثلهشده است. تو که نیستی، روی هر شاخه جای شکوفههای نوظهور بهاری جغدهای شوم سبز میشوند. تو که ناراحتی، من افراطیای بیترمزم و راهی دره. تو که ناراحتی، من از چهره و تن صرفنظر میکنم. شعله میشوم و چوبهی با موریانه تباهشدهی تنم را خاکستر میکنم. ناراحتی تو گریختن نور در تاریکترین شب عالم است. ناراحتی تو مصادف با قطع یکایک انگشتان پیانیست کنج کافه است. ناراحتی تو تلخ است و عزیزم، ما دائمالخمر نیستیم که به تلخی عادت داشته باشیم. شخصی که حیثالمجموع، صد صفحه نثر هم در کل زندگیاش ورق نزده میگفت خوبی عشق این است که بیتحمیل تلخی، مستت میکند. دروغ در این عرصه جایز نیست. من، همین منِ کم و ناچیز که از شدت یکلاقبایی همقامتم با عروسکها، هیچوقت چیزی بجز این جنس بخصوص از مستی برای ما آرزو نکردم. چرا که همیشه باور دارم تلخی بایستی از طبع شیرین تو دور باشد. ناراحتیِ تو، همین است: شکستن تکهچوبها بین دو دست پدر، صدای خندهی پسرانش و لغو بار معنوی قصه. و تو به من بگو چرا؟ چرا، باید پاندورامآبانه عمل کنم و با ناراحت کردن تو، در را برای این همه بلایا باز کنم؟ نگرانی من، خرج پاهای قلمی بالرینها نمیشود. خرج فقدان شکوفه و نحسی هوهوی جغد نمیشود. خرج تیمار آن روباه فلکزده نمیشود. خرج ریشهکن شدن طبع درهخواه خودم هم نمیشود. خرج انگشتان کشیدهی پیانیست کافهگرد قصه که اصلا نمیشود. این سرمایهی عظیم متشکل از نگرانی صرفا و صرفا، صرف چشمان تو میشود. چشمانی که تنها حالت مباح برای خیس شدنشان، ذوق پرخروش است و احساساتی که فقط به تسخیر لبخند لبت، اکتفا نمیکنند. چند فقره استخوانم و حاوی طبیعتی که حکم مونتاژم را داده. ولی در کنار تمامی این صفات همگانی و انسانی، تمایلی بیحدومرزم نسبت به لگدمال کردن آن "نا"ی بیوجودی، که قصد نزدیکی کردن، با "راحتی" تو را دارد. | 254 |
| 15 | نه. ديگر مثل قبل غمگين نيستم. اما سخت رنجورم، رنجور و غريب. حالا غريبانه خوشحالم، چرخزنان مىرقصم و در حالى که گلويم از ملال آماسيده و متورم شده از چاله به چاه مىافتم. | 307 |
| 16 | تو تنها کسی هستی که میتوانم بدون ترس از دراز شدن دماغم، به او بگویم: دلم برایت تنگ شدهههه. | 253 |
| 17 | کوشش زیادی میکنم برای دست روی دست گذاشتن؛ چرا که در اینجا هیچکاری نکردن، فرسودگی و پوچی کمتری را نصیب آدم میکند. | 268 |
| 18 | شما قادر نیستی به یک لحظه و یا خاطره فکر کنی و فقط در همان لحظه متوقف بشوی. مدام سُر میخوری از جایی به جای دیگر. همینطور دومینووار. حالا باید دستی، پایی، صدایی، چیزی حرکتت را متوقف کند قبل از رسیدن به ویرانی. اگر الان بودی و سهبار پشت سرهم اسمم را صدا میزدی، مطمئن باش مسیحا خطابت میکردم. | 273 |
| 19 | یه نقطهای تو پردازش واقعیت هست که وقتی ازش رد میشی، میفهمی کل این جغرافیا، از شرق تا غرب این خاورمیانهی کیری، اساساً کارکرد ژئوپلیتیک نداره؛ یه قرنطینهی بزرگ روانی و یه دارالمجانین رو بازه. تو این توالت منطقهای، چیزی به اسم «دولت-ملت» یا «معادلات استراتژیک» وجود نداره. کل ماجرا تقاطع چندتا کارتل و گلههای وحشیئه که بر اساس غریزهی بقا، توهم و غارت، مدام به هم تنه میزنند.
اما فاجعهبارترین بخش این تیمارستان، خودِ اشرار یا مینیونهای نیابتیشون در حاشیهی نقشه نیستند؛ فاجعهی اصلی، سیستمعامل معیوب اون قربانیانیه که اون پایین نشستهاند و دارند با جدیت تمام، اخبارِ این جنون رو به عنوان «تحولات سیاسی» تحلیل میکنند.
آدمهایی که در یک طویلهی در حال انفجار گیر افتادهاند، اما هنوز نگرانند که مبادا درگیریهای بیرون، «آینده» یا «هویتشان» رو خراب کنه. وقتی تو یه زیرزمین تاریک، به یه لوله زنجیر شدی و تنها سهمت از حیات، اینه که منتظر بمونی ببینی امروز قراره با کدوم بهانه جیرهی تنماهیات رو قطع کنند، نگران بودن برای «شروع جنگ» یا «تغییر هندسهی قدرت» قابل درک نیست. خیلی وقته که وسط یه جنگ مغلوبه، به عنوان غنیمت و گوشت دم توپ واگذار شدی؛ فقط کسی بهت نگفته که بازی تموم شده.
اینجا هیچکس استراتژیست نیست. نه اون کفتارهایی که تو همسایگی، نیروی نظامیشون رو برای پول اجاره میدن تا شکم گلهشون رو با باجگیری سیر کنند، و نه اون وحوشی که تو ناکجاآباد، با یه مشت آهنپاره زارت و زورت میکنند. همهشون فقط دارن تو این باتلاق بسته دستوپا میزنند. دنیای آزاد بیرون از این دیوارهای نامرئی هم، هیچوقت به این بلوک به چشم یک بازیگر عاقل نگاه نمیکنه. غرب فقط یه هدف داره: مرزهای این دارالمجانین رو محکم نگه داره تا ترشحات این جنون به بیرون نشت نکنه. برای اونا هیچ اهمیتی نداره که داخل این چهاردیواری، بیماران دارند سر منابع همدیگه رو پاره میکنند یا برای هم رجز میخونند. مهم اینه که در این کلینیک از بیرون قفل بمونه و هزینهی نگهداری این وحوش روی دست بقیه نیفته. تحلیل کردن رفتار دیوانهها، خودش مرحلهای از مراحل دیوانگیه. وقتی به نقطهای میرسی که میبینی نه میشه با این ساختار دیالوگ کرد، نه میشه ازش فرار کرد، و نه حتی میشه با منطق نرمال توضیحش داد؛. فقط باید بشینی و با چشمهای باز تماشا کنی که چطور یه جغرافیای کامل، در حال بلعیدن خودش در تاریکیه.
تو اصلاً پلنی نداری. ته عاملیتت در این جهان اینه که بری دو تا تنماهی و یه ورق قرص سرماخوردگی بیشتر بخری و منتظر بمونی تا سقف روی سرت آوار بشه. این درصد گرفتنها فقط یه مکانیزم دفاعی تخمیه برای اینکه وانمود کنی هنوز کنترلی روی بازی داری. وقتی هیچ اهرمی برای تغییر معادلات نداری، چه فرقی میکنه احتمال سقوط سنگی که صاف داره میاد تو صورتت ده درصد باشه یا نود درصد؟
پات که رسید توی سفارت یهجوری با لگد میزنن تو صورتت که تازه میفهمی بیگانه باهات دقیقاً همون کاری رو میکنه که هموطن دیوثت سالهاست داره باهات میکنه؛ با این تفاوت که اونا این کار رو با قانون انجام میدن. | 272 |
| 20 | رد شدی از روی. جلوی چشمم از روی من رد شدی. | 225 |
