503
Subscribers
-224 hours
+107 days
+4030 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+13
in 4 channels
August '26
+74
in 13 channels
Get PRO
July '26
+90
in 11 channels
Get PRO
June '26
+94
in 9 channels
Get PRO
May '26
+8
in 2 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+18
in 5 channels
Get PRO
January '26
+51
in 2 channels
Get PRO
December '25
+53
in 8 channels
Get PRO
November '25
+87
in 12 channels
Get PRO
October '25
+31
in 3 channels
Get PRO
September '25
+27
in 3 channels
Get PRO
August '25
+41
in 5 channels
Get PRO
July '25
+90
in 3 channels
Get PRO
June '25
+265
in 3 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | +3 | |||
| 02 September | +6 | |||
| 01 September | +4 |
Channel Posts
بیایید دیگر به فکر بیرون آمدن از چاه نباشیم. همینجا، ته تاریکی، برای خودمان خانهای دست و پا میکنیم.
| 2 | دامن میزنم به قامت برهنهی تبعیدی بودنم و میدانم که سر هر چاهی عربده بکشم، از جیغ لبریز میشود. میدانم هر لالهی گوشی که در معرض طبیعت رو به زوالم قرار گیرد، رفته رفته خشک میشود و همانند دندانی مصرف شده، سقوط میکند. میدانم که من هنوز محکومم به این هنوزها. من هنوز پشت این دیوارههای گچی به سر میبرم. وسعت شهر، هم قوارهی انزواطلبی ناخواستهی من نیست و در، با وجود قفل نبودنش تمایلی به باز شدن ندارد. اینجا سرای لنگرهای زنگار گرفته است. سرای عرشههای خرد شده، سرای بادبانهای سوخته. اینجا یک بیابان خاطره است، میراثی نحس از دریایی که به جای بخار و تناسخِ باران شدن، دود شد و رفت هوا. حقیقتِ مطلوب، به کل وجودی برای ارائه ندارد. فقط واقعیت خام و زشت است، که رشته به رشتهی وجود لرزانم را در بر میگیرد. بدل به یک مومیایی شدهام؛ جلد شده با چرک نویسهایی که از جگرشان سیاهی جوهر میچکد. من یک رد ممتد از سیاهی شدهام، آن هم در تاریکترین نقطهی دنیا. پیروزانه شکست خوردهام. شکست خوردهایم. وضعیت، آیندهی نمادین پس ذهنها را به قهقرای مطلق دعوت میکند. هر دهان، یک دکه شده و هر دکه، بجز غم و اغراق به تلف شدنِ پیش از موعود، چیزی برای ارزانی ندارد. در حواشی خیابانهای مسدود با ترافیک، روی جدولهای رنگ پریدهی کنج جاده نشستهایم، جان میکنیم و با دندانهای زرد شده از سیگار، میخندیم. اعتراف میکنیم که بگا رفتهایم. خیلی ساده. خیلی خودمانی. خیلی ملموس. اغراقی از ته دل. پنداری که هویت جدیدمان را پیدا کردهایم و به جای تقابل، انگشت میفشاریم روی دکمهی سبز پذیرفتن. تمام عیدها مرده. تقویم حوصلهی ورق خوردن ندارد. برچسب روی ماهها، تغییر میکند؛ اما زیستن؟ نه، زیستن دیگر در این عدمِ ادامهدار، پذیرای تغییر نیست. | 62 |
| 3 | به تو میگویم میمیری اگر لبخند بزنی؟ در حالی که میدانم میمیرم اگر لبخند بزنی. | 90 |
| 4 | منتظر بودی یقهات را بگیرم، از باتلاق بیرونت کشم، به آب چشمه بشورمت و لباس نو تنت کنم. اما من دیگر چهکارهی توام عزیزم؟ پس به ناچار "متاسفم"ی گفتم و چون دلِ نگاه کردن هم نداشتم، میبایست سر را میچرخاندم و پس چرخاندم. | 112 |
| 5 | آرزوهایم را مینویسم و میاندازم در جوب. برآورده که نمیشوند، فقط از شر من خلاص میشوند. | 106 |
| 6 | خب | 108 |
| 7 | آبیِ من، همیشه سهمی از غروب دارد. | 60 |
| 8 | خودتون رو از دست ندید، حتی به قیمت بُردن. | 65 |
| 9 | هر جور حساب کتاب میکنم میبینم ما راه و درست رفتیم، اما چرا تهش به رفتن تو ختم شد و نمیدونم. | 58 |
| 10 | SaM - Day .mp3 | 30 |
| 11 | اشرف مخلوقات از کاه کوه میسازه، از یه آدم معمولی، خدا. | 63 |
| 12 | باید نباشه | 37 |
| 13 | نیمه گمشده ی عزیزم اگه بودی برات نوشته های نرگسو فوروارد میکردم. | 68 |
| 14 | اندوه نبودنت یگانه نیست؛ این منم که در اندوه تو یگانهام. | 364 |
| 15 | ایکاش مرا هم یک توت نجات بدهد. | 179 |
| 16 | دست از فریب دادن خود بردارید. شیدا را قدرت انکار معشوق نیست. | 646 |
| 17 | من خیلی از تو دورم. پس ناچارم به جای دادن خودم در کلماتی که دیگر حوصلهام را ندارند و مدام از زمین و زمان شکایت کنم. از خودم زیاد دارم، ولی باز هم در انتهای روز خود را کم میآورم و باور کن نمیدانم با کدامین زبان و چطور، باید به بقیه تفهیم کنم که من، حتا برای خودم هم کمم و ناکافی. سخت است که شرح دهم بی تو علائم جا مانده از مفهوم زنده بودن در من، صرفا پستی و بلندی سینهای لاغر و غرق اضطراب است. میدانی، به اندازهی کافی زشتی دیدهام. میدانی، ترس مادر را دیدهام. ناامیدی پر غضب پدر را دیدهام. بغض برادر را دیدهام. اشک خواهر را دیدهام. خنثا شدن حرارت سوزناک عواطفم را دیدهام. دیدهام. دیدهام. دیدهام. بس است. دیگر از دیدن سیرم. دلم خواستهاش را داد میزند. میخواهد که در ورطهای دور از نگرانی و تنش، تو را از مرزهای بدنم عبور دهم و کارهای اداری مربوط به اقامتت در آغوشم را با سرعت هرچه تمامتر به سر انجام برسانم. دلم میخواهد این هوا را نفس نکشم و در عوض، به جایی برسم که هیچ نقشهای جسارت فتحش را نکرده و هیچ سینهای طعم دمش را نچشیده باشد. دلم میخواهد در آن جولانگاه صفر، مثل نیاکان زحمتکشِ ریق رحمت سرکشیدهمان، با دستان لاجون خودم محفلی بسازم و فارغ از توجه به نمایهی درنخورش، باطنی درش تدارک ببینم که به اندازهی تعداد دفعاتی که احساس ناامنی کردیم، امن باشد. من نیز انسانم. حیاتی تمام شدنی دارم و هر نفسی که از من کاسته میشود، یک بند ناخن به مرگ اجازه نزدیکی بیشتری میدهد و اگر بخواهم روراستانه جار بزنم، دلم نمیخواهد در بین این خبرهای منحوس مدفون شوم. دلم نمیخواهد بدین راحتی تنها سرمایهی پرارزشی که به تن دارم، همان جوانی موقتیام را، در قماری نابرابر ببازم و در سنین دورتر وقت صرف کنم برای گره گشایی از عقدههایی که میراث گذشتهام بودند. من، تورا میخواهم. همانطور که مهاجر وطن را میخواهد. همانطور که آتش، هیزم میخواهد. همانطور که کاغذ، تیزی نوک خودکار را میخواهد. من، تورا میخواهم. زیاده خواه نیستم، اما تو زیادی و خواستار تو بودن، میتواند به قیمت زیادهخواهی من تمام شود. هراسی هم نیست. بگذار زیاده خواه تلقی شوم. مهم تلقی مابقی نیست، مهم ماییم و ما، باید در مصون باقی بمانیم. باید حاشیهای تعبیه کنیم و در امان باقی بمانیم. ازین در هم ریختگی، ازین تراژدی ملی، ازین دقایق منتهی به نیستی. مثل آرشی شدهام که روی نوک قله ایستاده و با فقدان تیر مواجه شده! مثل آرشی با تیردان خالی شدهام که به جای شلیک تیر ناجی، خودش را از نوک قله رها میسازد. هرچند. قبلا هم به تو گفته بودم. هر بام و بلندی، سکویی محسوب میشود برای پرواز. به شرط اینکه تو، ماه باشی؛ و من، همیشه برای پریدن به سمت ماه جسورم. | 384 |
| 18 | من کجدار و مریز نمیروم جلو،
من خود “کجدار و مریز” ام دیگر. | 248 |
| 19 | دریغا از شبِ بسیارِ این گردونِ غمافزا
دریغ از یک سحر، یک تابشِ میمون و جانافزا
تورا بر جانِ اَخترها، فلک نوری به ما برپا
که ما درماندهایم از این شبِ محزون و بیفردا
پیِ آبی ز این صحرایِ بیپایان روان هستیم
ولی هر سو سرابی است و ما مفتون و بیدریا
چو عاشق در غمِ هجرانِ یارِ خویش میمانیم
ز روی دستِ ما مانده، دلی مجنون و بیمعنا
-خود سروده. | 94 |
| 20 | No text... | 42 |
