491
مشترکین
+124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+4730 روز
آرشیو پست ها
491
Repost from گلسیب
دریغا از شبِ بسیارِ این گردونِ غمافزا
دریغ از یک سحر، یک تابشِ میمون و جانافزا
تورا بر جانِ اَخترها، فلک نوری به ما برپا
که ما درماندهایم از این شبِ محزون و بیفردا
پیِ آبی ز این صحرایِ بیپایان روان هستیم
ولی هر سو سرابی است و ما مفتون و بیدریا
چو عاشق در غمِ هجرانِ یارِ خویش میمانیم
ز روی دستِ ما مانده، دلی مجنون و بیمعنا
-خود سروده.
491
قلم را بر میداری و تمام اشعار و نوشتهها به احترامت از تاریخ کنارهگیری میکنند؛ گویی تمام به یاد ماندگان از شجاعت دخترک جوانی که با نوشتههایش میجنگد، هراس دارند. تو با کلماتت ابرها را به هم گره زدی، خورشید را به آسمان شب سپردی، دریا را به سمت کویر راندی و پروانهها را به سمت شمع ترغیب کردی. تو تیزی تیغ را به سیاهی رساندی و نور را از سیاه چاله بیرون کشیدی. نظارهگر نبودی، بلکه بازی را به سبک جدیدی رهبری کردی. تو غم را زینت دادی و شادی را از هیاهوی خویش خجل کردی. تو تمام نبودنها را رو سیاه کردی و راه رسیدنها را سختگیر. از تو نمیشود بیش از این نوشت که کلمات جسارت توصیف بیشترت را نخواهند داشت.
491
تقصیر خودم بود. از شدت دوست داشتنت آنقدر به سینهام فشردمت، که شکل اولیهات را از دست دادی.
491
زندهباد ماه، که تقریبا هرشب بالای سرم میدرخشد تا چاله چوله های رخ تورا هرگز فراموش نکنم.
