uz
Feedback
منِ خام

منِ خام

Kanalga Telegram’da o‘tish

سوخته، اما خام و نا‌پخته.

Ko'proq ko'rsatish
504
Obunachilar
+124 soatlar
+187 kun
+4130 kun

Ma'lumot yuklanmoqda...

O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '26
Sentabr '26
+13
4 kanalda
Avgust '26
+74
13 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+90
11 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+94
9 kanalda
Get PRO
May '26
+8
2 kanalda
Get PRO
Aprel '260
0 kanalda
Get PRO
Mart '260
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+18
5 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+51
2 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+53
8 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+87
12 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+31
3 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+27
3 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+41
5 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+90
3 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+265
3 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
04 Sentabr0
03 Sentabr+3
02 Sentabr+6
01 Sentabr+4
Kanal postlari
به تو می‌گویم می‌میری اگر لبخند بزنی؟ در حالی که می‌دانم می‌میرم اگر لبخند بزنی.

2
منتظر بودی یقه‌‌ات را بگیرم، از باتلاق بیرونت کشم، به آب چشمه بشورمت و لباس نو تنت کنم. اما من دیگر چه‌کاره‌‌ی توام عزیزم؟ پس به ناچار "متاسفم"ی گفتم و چون دلِ نگاه‌ کردن هم نداشتم، می‌بایست سر را می‌چرخاندم و پس چرخاندم.
90
3
آرزوهایم را می‌نویسم و می‌اندازم در جوب. برآورده که نمی‌شوند، فقط از شر من خلاص می‌شوند.
92
4
خب
94
5
آبیِ من، همیشه سهمی از غروب دارد.
60
6
خودتون رو از دست ندید، حتی به قیمت بُردن.
65
7
هر جور حساب کتاب میکنم میبینم ما راه و درست رفتیم، اما چرا تهش به رفتن تو ختم شد و نمیدونم.
58
8
SaM - Day .mp3
30
9
اشرف مخلوقات از کاه کوه می‌سازه، از یه آدم معمولی، خدا.
63
10
باید نباشه
37
11
نیمه گمشده ی عزیزم اگه بودی برات نوشته های نرگسو فوروارد میکردم.
68
12
اندوه نبودنت یگانه نیست؛ این منم که در اندوه تو یگانه‌ام.
355
13
ای‌کاش مرا هم یک توت نجات بدهد.
169
14
دست از فریب دادن خود بردارید. ‏شیدا را قدرت انکار معشوق نیست.
607
15
من خیلی از تو دورم. پس ناچارم به جای دادن خودم در کلماتی که دیگر حوصله‌ام را ندارند و مدام از زمین و زمان شکایت کنم. از خودم زیاد دارم، ولی باز هم در انتهای روز خود را کم می‌آورم و باور کن نمی‌دانم با کدامین زبان و چطور، باید به بقیه تفهیم کنم که من، حتا برای خودم هم کمم و ناکافی. سخت است که شرح دهم بی تو علائم جا مانده از مفهوم زنده بودن در من، صرفا پستی و بلندی سینه‌ای لاغر و غرق اضطراب است. می‌دانی، به اندازه‌ی کافی زشتی دیده‌ام. می‌دانی‌، ترس مادر را دیده‌ام. ناامیدی پر غضب پدر را دیده‌ام. بغض برادر را دیده‌ام. اشک خواهر را دیده‌ام. خنثا شدن حرارت سوزناک عواطفم را دیده‌ام. دیده‌ام. دیده‌ام. دیده‌ام. بس است. دیگر از دیدن سیرم. دلم خواسته‌اش را داد می‌زند. می‌خواهد که در ورطه‌ای دور از نگرانی و تنش، تو را از مرزهای بدنم عبور دهم و کارهای اداری مربوط به اقامتت در آغوشم را با سرعت هرچه تمام‌تر به سر انجام برسانم. دلم می‌خواهد این هوا را نفس نکشم و در عوض، به جایی برسم که هیچ نقشه‌ای جسارت فتحش را نکرده و هیچ سینه‌ای طعم دمش را نچشیده باشد. دلم می‌خواهد در آن جولانگاه صفر، مثل نیاکان زحمت‌کشِ ریق رحمت سرکشیده‌مان، با دستان لاجون خودم محفلی بسازم و فارغ از توجه به نمایه‌ی درنخورش، باطنی درش تدارک ببینم که به اندازه‌ی تعداد دفعاتی که احساس ناامنی کردیم، امن باشد. من نیز انسانم. حیاتی تمام شدنی دارم و هر نفسی که از من کاسته می‌شود، یک بند ناخن به مرگ اجازه نزدیکی بیشتری می‌دهد و اگر بخواهم روراستانه جار بزنم، دلم نمی‌خواهد در بین این خبرهای منحوس مدفون شوم. دلم نمی‌خواهد بدین راحتی تنها سرمایه‌ی پرارزشی که به تن دارم، همان جوانی موقتی‌ام را، در قماری نابرابر ببازم و در سنین دورتر وقت صرف کنم برای گره گشایی از عقده‌هایی که میراث گذشته‌ام بودند. من، تورا می‌خواهم. همانطور که مهاجر وطن را می‌خواهد. همانطور که آتش، هیزم می‌خواهد. همانطور که کاغذ، تیزی نوک خودکار را می‌خواهد. من، تورا می‌خواهم. زیاده خواه نیستم، اما تو زیادی و خواستار تو بودن، می‌تواند به قیمت زیاده‌خواهی من تمام شود. هراسی هم نیست. بگذار زیاده خواه تلقی شوم. مهم تلقی مابقی نیست، مهم ماییم و ما، باید در مصون باقی بمانیم. باید حاشیه‌ای تعبیه کنیم و در امان باقی بمانیم. ازین در هم ریختگی، ازین تراژدی ملی، ازین دقایق منتهی به نیستی. مثل آرشی شده‌ام که روی نوک قله ایستاده و با فقدان تیر مواجه شده! مثل آرشی با تیردان خالی شده‌ام که به جای شلیک تیر ناجی، خودش را از نوک قله رها می‌سازد. هرچند. قبلا هم به تو گفته بودم. هر بام و بلندی، سکویی محسوب می‌شود برای پرواز. به شرط اینکه تو، ماه باشی؛ و من، همیشه برای پریدن به سمت ماه جسورم.
364
16
من کج‌دار و مریز نمی‌روم جلو، من خود “کج‌دار و مریز”‌ ام دیگر.
235
17
دریغا از شبِ بسیارِ این گردونِ غم‌افزا دریغ از یک سحر، یک تابشِ میمون و جان‌افزا تورا بر جانِ اَخترها، فلک نوری به ما برپا که ما درمانده‌ایم از این شبِ محزون و بی‌فردا پیِ آبی ز این صحرایِ بی‌پایان روان هستیم ولی هر سو سرابی است و ما مفتون و بی‌دریا چو عاشق در غمِ هجرانِ یارِ خویش می‌مانیم ز روی دستِ ما مانده، دلی مجنون و بی‌معنا -خود سروده.
94
18
Matn yo'q...
42
19
KAIZEN برام نامه نوشته
49
20
قلم را بر می‌داری و تمام اشعار و نوشته‌ها به احترامت از تاریخ کناره‌گیری می‌کنند؛ گویی تمام به یاد ماندگان از شجاعت دخترک جوانی که با نوشته‌هایش می‌جنگد، هراس دارند. تو با کلماتت ابرها را به هم گره زدی، خورشید را به آسمان شب سپردی، دریا را به سمت کویر راندی و پروانه‌ها را به سمت شمع ترغیب کردی. تو تیزی تیغ را به سیاهی رساندی و نور را از سیاه‌ چاله بیرون کشیدی. نظاره‌گر نبودی، بلکه بازی را به سبک جدیدی رهبری کردی. تو غم را زینت دادی و شادی را از هیاهوی خویش خجل کردی. تو تمام نبودن‌ها را رو سیاه کردی و راه رسیدن‌ها را سختگیر. از تو نمی‌شود بیش از این نوشت که کلمات جسارت توصیف بیشترت را نخواهند داشت.
110