فروغ شباویز
رفتن به کانال در Telegram
جواب سوالت اینه: «چون آزادی!» ارتباط ناشناس: https://t.me/begoo?start=_6534641610418
نمایش بیشتر264
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-97 روز
+2230 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+2
در 0 کانالها
اوت '26
+49
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+23
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+41
در 2 کانالها
Get PRO
مه '26
+5
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+37
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+24
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+43
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+32
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+13
در 4 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+32
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '25
+30
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+16
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+6
در 2 کانالها
Get PRO
مه '25
+3
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+8
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '25
+5
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+27
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+16
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+50
در 5 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+10
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+5
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+15
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '24
+15
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+12
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+13
در 2 کانالها
Get PRO
مه '24
+9
در 5 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+8
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '24
+6
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+153
در 5 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 06 سپتامبر | 0 | |||
| 05 سپتامبر | 0 | |||
| 04 سپتامبر | +1 | |||
| 03 سپتامبر | 0 | |||
| 02 سپتامبر | 0 | |||
| 01 سپتامبر | +1 |
پستهای کانال
| 2 | زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت:
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
حافظ | 40 |
| 3 | بدون متن... | 46 |
| 4 | من باهاشون موافقم. همدلی چیز خیلی مهمیه ولی انقدر کم شده که هر وقت با کسی همدلی میکنیم انگار کار عجیبی کردیم، یا جوری برخورد میشه باهامون انگار اسکلی چیزی هستیم. یه دوستی داشتم بهم میگفت اوایل که از تو مهربونی و همدلی میدیدم حس بدی داشتم، میگفتم شاید نقشهای تو ذهنش داره برام که انقدر مهربونه باهام. بعدش دیدم که نه، تو کلاً همدل و مهربونی و گاردم شکسته شد.
آره. همدلی که جزو وظایف انسانیمونه، اونقدر کم شده که ذهنیت آدمها اینشکلی شده.
و این چیز خوبی نیست. دنیای امروز به نظرم از لحاظ عاطفی دچار فقر شدیده. | 53 |
| 5 | مهمانی آخر کفشدوزکها. بله اواخر تابستان هر سال، اتفاق عجیبی در ارتفاعات پرو رخ میدهد. در چند روز مشخص، میلیاردها کفشدوزک نارنجی با خالهای قهوهای از گوشهوکنار کوهستان بیرون میآیند و خودشان را به شهر کوچکی به نام «کریبونا» میرسانند. آنقدر تعدادشان زیاد است که زمین، دیوار خانهها و حتی شاخههای درختان زیر پوششی از کفشدوزکها پنهان میشود. مردم محلی به آن میگویند: «پریوا پارتی» یعنی مهمانی خصوصی. و همین مهمانی خصوصی، هر سال صدها هزار گردشگر را از سراسر دنیا به کریبونا میکشاند؛ گردشگرانی که تنها چند روز فرصت دارند تا این پدیدهی عجیب را از نزدیک ببینند. هر کفشدوزک در این ازدحام عظیم تنها یک جفت برای خودش پیدا میکند و بلافاصله بعد از جفتگیری، کفشدوزک نر به دلیل ترشح هورمون خاصی در بدنش میمیرد. کسی دقیقاً نمیداند چرا. تنها یک هفته بعد، ماده تخمهایش را در بدن خود نگهمیدارد و وقتی بچهها متولد میشوند، اتفاق عجیبتری رخ میدهد. نوزادان، که در ابتدا سیاهرنگاند، از بدن زندهی مادر تغذیه میکنند. آنقدر میخورند تا دیگر چیزی از مادر باقی نماند. بعد، هرکدام به شکل مرموزی در دل طبیعت ناپدید میشوند. یک سال بعد، دوباره برمیگردند؛ این بار با رنگهای دوران بلوغ. و دوباره همان داستان تکرار میشود. جفتگیری، مرگ، تولد و خوردن مادر. برخی پژوهشها حتی ادعا کردهاند که بیشتر این کفشدوزکها از یک شاخهی ژنتیکی مشترک سرچشمه گرفتهاند. موجوداتی که هر سال در آن مهمانی یکدیگر را پیدا میکنند، شاید چیزی بیشتر از یک جمعیت ساده باشند. آنها، به شکلی عجیب، خویشاوندان ادواری یکدیگرند و اکثراً خواهر و برادر سال قبل یکدیگر بودهاند.
دو روز پیش خبر رسید که دو تن از
دوستان نزدیکم، در همان شهر کریبونا، به زندگی خود پایان دادهاند. «حکیم» و «راحله». سالها پیش از ایران مهاجرت کرده بودند. چند وقت قبل در پاریس دیدمشان. آن روز حکیم چیزی به من گفت که هنوز از ذهنم بیرون نرفته: «هر جا میریم، وقتی واقعیتمون رو میگیم، طردمون میکنن.»
منظورش رابطهای بود که هیچکس حاضر نبود آن را بپذیرد. حکیم و راحله زن و شوهر نبودند، درواقع دایی و خواهرزادهای که با هم از ایران فرار کرده بودند؛ رابطهای که وقتی دیگران از آن باخبر میشدند، تقریباً همیشه با واکنشی همراه میشد که آنها را دوباره به انزوا میراند. حتی در اروپا.
حکیم میگفت: «فکر میکردیم حداقل اینجا دیگه کسی کاری به کارمون نداره.» اما داشت. آنها سرانجام تصمیم گرفتند به پرو بروند. به کریبونا. شهری که هر سال میلیونها کفشدوزک برای پیدا کردن جفتشان به آنجا میآیند. و ظاهراً تصمیم گرفته بودند آخرین شب زندگیشان را با آخرین شب این موجودات هماهنگ کنند. این تنها یک خودکشی نبود. برای حکیم و راحله، تبدیل شده بود به نوعی آیین؛ فرار از جهانی که رابطهشان را نمیپذیرفت و پناه بردن به جایی که طبیعت، بدون قضاوت، همان کاری را انجام میداد که آنها سالها به خاطرش محکوم شده بودند. گویا مردم کریبونا با آسیاب کردن جسد کفشدوزکها به مادهای سمی دست پیدا میکنند که مصرفش باعث مرگ آرام و بدون درد فرد میشود.
در سالهای اخیر، داستانهایی دربارهی آدمهایی که با عشقهای ممنوعه به کریبونا میروند، میان بعضی گروههای افراطی و گوشههای تاریک اینترنت هم دهانبهدهان چرخیده. حکیم و راحله هم ظاهراً میخواستند آخرین لحظهی زندگیشان را به همان افسانه گره بزنند.
حتی دربارهی جسدشان هم فکر کرده بودند. طبق قانونی عجیب در پرو، در چنین شرایطی انتقال جسد یک فرد خارجی به خارج از کشور با محدودیتهای سنگینی روبهرو میشود.
انگار حکیم و راحله میخواستند حتی بعد از مرگ هم جایی برای بازگشت نداشته باشند. در وصیتنامهی راحله خواندم: «کاش میشد بچههایم درون رحمم رشد کنند و بعد، وقتی به دنیا آمدند، خودم را بخورند.»
و بعد، یک جملهی کوتاه:
«کاش کفشدوزک مادهای بودم.»
از وقتی خبر مرگشان را شنیدهام، مدام به آخرین گفتوگویی که با آنها داشتم فکر میکنم. آن روز برایشان دربارهی فراعنهی مصر حرف میزدم. از ازدواجهای درون خانوادگی خاندان سلطنتی. از نسلی که نسل بعد را به خاطر حفظ خون سلطنتی، به بهای بیماری و فروپاشی ژنتیکی قربانی کرد.
حکیم گوش میداد. راحله هم چیزی نمیگفت. من اما مثل همیشه داشتم حرف میزدم؛ توضیح میدادم، تحلیل میکردم و فکر میکردم شاید دارم چیزی به آنها یاد میدهم. حالا که دیگر نیستند، دلم میخواهد برگردم به همان چند دقیقه. دلم میخواهد دهانم را میبستم. دلم میخواهد به جای حرف زدن دربارهی ژنها، فراعنه و عواقب انتخابهایشان، فقط نگاهشان میکردم و میگفتم: «امیدوارم هر جا که رفتید، بالاخره جایی باشه که مجبور نشید خودتون رو برای کسی توضیح بدید. امیدوارم بهترینها براتون پیش بیاد.»
@of_stone | 53 |
| 6 | من دیشب این #فیلم رو دیدم. جالب و خاص بود. | 60 |
| 7 | بدون متن... | 61 |
| 8 | دلم خواست بیام اینو اینجا تعریف کنم به عنوان یه نمونهی دقیق از وضعیت یه هنرمند توی ج.ا. شاید خودتون هم جریانش رو بدونید ولی من تعریف میکنم براتون.
ماجرای پرویز تناولی و شهرداری تهران:
داستان تناولی و شهرداری تهران از اون قصههاست که هرچی جلوتر میری، بیشتر حرصت درمیآد!
تناولی سالها پیش توی نیاوران یه زمین خریده که کارگاه مجسمهسازی و خونه بسازه. طراحی خونه رو کامران دیبا انجام داده و این تنها خونهی مسکونیایه که دیبا تو ایران طراحی کرده. و خب از این لحاظ خودِ خونه هم ارزش تاریخی و هنری داره.
اوایل دههی هشتاد، بعد از نمایش آثار تناولی توی موزهی هنرهای معاصر، شهردار وقت پیشنهاد داد خونهی تناولی تبدیل بشه به موزه. تناولی هم با خوشبینی قبول کرد و خونه رو به نصف قیمت واقعی به شهرداری واگذار کرد. موزه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۲ افتتاح شد… اما فقط ۱۰ تا ۱۲ روز دووم آورد!
با تغییر دولت و اومدن احمدینژاد، تصمیم گرفتن موزه تعطیل بشه و بهجاش مسجد ساخته بشه!
تناولی اعتراض کرد، شکایت کرد، و ۶ سال دوندگی کرد. آخرش دادگاه سال ۱۳۸۸ رأی داد که خونه باید برگرده به خودش.
و نکتهی مهم اینجاست: وقتی خونه رو پس گرفت، کل پول خونه و پول آثار رو به شهرداری پس داد. اما با این وجود، شهرداری آثار رو درست تحویل نداد و همچنان ادعا میکرد این آثار «متعلق به بیتالمال» هستن.
چند سال بعد، یعنی ۲۵ اسفند ۱۳۹۲، حدود ساعت سه بعدازظهر، تناولی خواب بوده. با صدای داد و بیداد دخترش بیدار میشه. پایین میاد و میبینه حدود بیست نفر توی خونهاش ایستادن؛ قفل در رو شکستن و ریختن داخل. اومده بودن ۹ تا از مجسمههای برنزی تناولی رو ببرن. و برخوردشون با آثار… فاجعه بود.
مجسمهها رو بدون بستهبندی، بدون محافظ، همینجوری روی زمین میکشیدن، به دیوار میکوبیدن، با جرثقیل میبردن.
یکی از آثار سنگینش، یعنی «دیوارهای ایران» که حدود ۲ تُن وزن داره، وسط بالا رفتن از جرثقیل از زنجیر جدا میشه و میافته روی آسفالت. وکیل تناولی بعدها گفت: «با آثار تناولی مثل لاشهی گوسفند رفتار شد.»
اثر دیگه، «یادمانی برای فرهاد کوهکن» هم آسیب جدی دید. بقیهی آثار هم خط و خش و ساییدگی برداشتن.
شهرداری همچنان ادعا میکرد این آثار «مال شهرداری» هستن و به تناولی تعلق ندارن.
این برخورد فقط از یه حکومت غارتگر اسلامی برمیآد که آثار یک هنرمند رو بخواد، ولی برای خودِ هنرمند هیچ احترامی قائل نباشه. | 66 |
| 9 | ساختم
خراب کردند
و آواز غمگینی به هوا برخاست.
مارینو مارینی | 67 |
| 10 | نمیدونم این جمله از کیه ولی به نظرم دربارهی جامعهی ما تا حد زیادی صدق میکنه:
گذشتهگرایی برای مردمی که احساس شکست میکنند، پناهگاه است.
بهش فکر کنید. | 67 |
| 11 | بچهها لازمه توضیح بدم که موضوع مورد بحث من اصلاً کرمانشاه و مردمش نیستن، یا خودتون متوجه پوینت حرف من شدید؟
توی این متن میتونید جای کرمانشاه، اسم هر شهر دیگهای رو هم بذارید و همچنان نگرانی من سر جاش باشه.
خواهش میکنم به حاشیه نبرید حرفم رو. فقط دلمشغولی و نگرانیم رو تعریف کردم براتون. | 62 |
| 12 | احساس کردم باید بیام اینو اینجا تعریف کنم.
یادتونه پارسال گفتم خواهرزادهی دهههشتادیم با یه پسر کرمانشاهی دوست شده و اصرار داره که باهاش ازدواج کنه؟ یه بار فامیلی پسره رو از خواهرزادهم پرسیدم و از یکی از دوستام که اصالتاً کرمانشاهیان ولی ساکن تهرانن، آمار گرفتم. دوستم گفت که خیلی از نزدیک آشنایی نداره، ولی در مجموع نظر مثبتی نسبت بهشون نداره و بیشتر روی زنستیز بودنشون تأکید داشت.
از اونجایی که من ارتباطم با خانوادهم رو بهشدت محدود کردم، اطلاع خاصی نداشتم و چون خبری ازش به گوشم نمیرسید، امیدوار بودم که این موضوع منتفی شده باشه.
چند هفته پیش یه شب خونهی بابام بودم که خبردار شدم قراره نامزدیشون رو رسمی کنن. ازشون پرسیدم که آیا تحقیق کردن؟ گفتن نه. ظاهراً شوهرخواهرم که مرد بیمسئولیت و مسخرهایه، حتی حاضر نشده تحقیق کنه. فقط گفته با ازدواجشون مخالفم و خودشو کنار کشیده. که مخالفتش هم عملاً ظاهری بوده، چون از اون طرف همهچیز داشته ادامه پیدا میکرده. ظاهراً وقتی پسره بهش زنگ میزده هم جواب نمیداده و حاضر به صحبت نبوده. در مجموع هیچ کار خاصی انجام نداده. مثل همیشه. منفعل.
نشستم با خواهرم و دخترش و مامان و بابام کلی حرف زدم. به خواهرم گفتم شوهرت داره از زیر بار مسئولیت شونه خالی میکنه و بعداً هم اگه مشکلی پیش بیاد، زبونش درازه و خیلی راحت میگه: «من که گفتم مخالفم.» ولی این چه فایدهای داره؟ وادارش کنید، ازش بخواید، تحقیق کنید، باهاشون رفتوآمد کنید، بشناسیدشون، همینجوری الکی رسمیش نکنید.
بهشون گفتم حتی اگه بهترین آدمهای دنیا هم باشن، تفاوت فرهنگی بین ما و اونها خیلی زیاده. زمان میبره تا با هم آشنا بشید. اینا رو جدی بگیرید.
ماها همهمون تو همون سن ۱۹-۲۰ سالگی نامزد کردیم. کدوممون خوشبخت شدیم آخه؟ این دور باطل رو دوباره برای بچههاتون هم تکرار نکنید.
به خواهرزادهم گفتم بیا برو دانشگاه، برو توی جامعه، با آدمهای مختلف و متفاوت آشنا شو، انقدر زود برای زندگیت تصمیم نهایی نگیر.
و گفتم و گفتم و گفتم و گفتم.....
فقط کلههاشونو تکون میدادن. اصلاً نمیدونم متوجه حرفام میشدن یا نه. امیدوار بودم که یه تجدیدنظری بکنن.
چند روز پیش مامانم زنگ زد گفت: ما میخوایم بریم تفریح کنار دریاچه، شما هم میآیید؟ من کلاس زبان داشتم و گفتم نمیتونیم بیایم. بعد ازش دربارهی خواهرزادهم پرسیدم.
خیلی ریلکس جواب داد که: «آره، اومدن و براش انگشتر آوردن.»
گفتم: هیچ کاری نکردید قبلش؟ تحقیقی، چیزی؟
گفت: «نه.» خیلی عادی.
از این که همیشه کارهای اشتباهشون رو خیلی عادی جلوه میدن، متنفرم. خداحافظی کردم باهاش و هیچی نگفتم، ولی خیلی از دستشون عصبانیام.
تروماهام زنده شدن. من دقیقاً همسن خواهرزادهم بودم که عقد کردم. همهچیز برام زنده شد. انگار کامل میدونم چیها در انتظارشه و خودش خبر نداره و بقیه هم عین خیالشون نیست.
خواهرزادهم رو درک میکنما. کاملاً میفهمم چی تو سرشه. اونم مثل من از باباش خوشش نمیآد، دوست نداره توی اون خونه باشه و میخواد زندگی خودشو داشته باشه. ولی این راهش نیست.
و اینو من میدونم، چون خودم این اشتباه رو کردم.
هر روز هم که یه خبر زنکشی از کرمانشاه و اطرافش بیرون میآد، تن و بدنم میلرزه.
احتیاج داشتم اینا رو به شما بگم؛ بلکه بتونم ذهنم رو یهکم خالیتر کنم. چون کاری ازم برنمیآد و فکر کردن بهش فقط باعث آزار خودمه. | 63 |
| 13 | Kaveh_Salehi_عروسک_ساز_کاوه_صالحی_Arousak_Saz.m4a | 68 |
| 14 | انسان این زمین، از چیزی بیش از تفکر بر خود نمیلرزد، نه از فقر، و نه حتا از مرگ. «اندیشه» طغیانگر است و انقلاب میکند، ویرانگر و سهمناک است؛ نسبت به منفعت، عرفهای معمول و تنآساییها بیرحم است؛ آشوبگر است و قانونی را به رسمیت نمیشناسد؛ به اقتدار بیاعتناست و خرد برجایمانده را کوچک میشمارد. [اندیشه] به تاریکترین نقطهی دوزخ چشم میدوزد، و نمیهراسد. آدمی را میبیند، چونان لکهی چرکی، مغروق در ژرفناکترین اعماق سکوت، با اینحال مفتخرانه خود را برمیتابد؛ چنان غرورمندانه که گویی ارباب جهان است. اندیشه شگرف، چالاک و آزاد است؛ روشنایی جهان، و برترین جلوهی شکوه انسان.
از کتاب «آدمی چرا میجنگد»
برتراند راسل | 92 |
| 15 | ششصدوبیستوهفت- ۱۴۰۵/۰۵/۱۷
پیغامها را با کلمات تمیز و امیدوار جواب داده بودم. آنقدر که به نظر میرسید دلم به چیزهای گندهای گرم است؛ در حالی که از صبح خیلی زود تا شب، به مرگ فکر کرده بودم.
#شبنامه #تولد
@rkha12 | 88 |
| 16 | آر.سی.والدن
ترجمهی هانا قاصر
از مجلهی عروسک سخنگو شماره ۳۴۳
...در اکثر مواقع، برای آن که بتوانیم به نسخهی بهتری از خودمان تبدیل شویم، لازم است مدتی با «عدم قطعیت» دستوپنجه نرم کنیم.
در کنش فکری، این عدم قطعیت چندان نمایان نیست. ما انتظار داریم خواندن و یادگیری، امور آسانی باشند. اما واقعاً به کاری که هنگام خواندن انجام میدهیم بیتوجه هستیم. اگر کتاب، کتاب ما باشد، دارد کار خودش، یعنی به چالش کشاندن جهانبینی ما را به خوبی انجام میدهد. و گاهی
هم دقیقاً آن چیزهایی را برای ما نابود میکند که تمام عمر برای دفاع ازشان تلاش کردهایم: هویت و عقایدمان را.
وقتی دیدگاهمان به دست نویسندهای و یا مفهومی فلسفی به چالش کشانده میشود، ما نه تنها وابستگی خود را به دانش پیشینی که داشتیم از دست میدهیم، بلکه عموماً این هویتمان است که در معرض خطر قرار میگیرد. در این موقعیت، پردههای آسودگی گشوده میشوند تا آشفتگی بیواسطهای را آشکار کنند که ممکن است ما توان رویارویی با آن را نداشته باشیم. وقتی اتفاقاتی از این قبیل میافتند، مثل این است که ساعتها به صفحهای از یک کتاب خیره بمانید تا شاید سرانجام چیزی دستگیرتان شود. حتا ممکن است این اتفاق ما را به سمتی بکشاند که کتاب را برای همیشه ببندیم و قسم بخوریم که دیگر درباره زندگی عمیقاً فکر نخواهیم کرد. اما درست در همین لحظات است که باید نقش «شجاعت» را بهیاد آوریم. برای تکمیل فهممان، باید موقتاً آسودگی فکری خود را کنار بگذاریم، و سفری را به درون سردرگمی آغاز کنیم.
برتراند راسل مینویسد:
[اندیشه] به تاریکترین نقطهی دوزخ
چشم میدوزد، و نمیهراسد. آدمی را
میبیند، چونان لکهی چرکی، مغروق در
ژرفناکترین اعماق سکوت، با اینحال
مفتخرانه خود را بر میتابد.
وقتی به این اطمینان خاطر میرسیم که میتوانیم این سکوت را متحمل شویم و کمی پرروبازی دربیاوریم، آنوقت است که با خیالورزی به سرزمینی از ناشناختهها قدم میگذاریم. و «شجاعت» در اینجا به مثابهی نیرویی که قادر است درون این آشفتگی راهنمای ما باشد، به ما خدمت میکند.
کتابم را بستم و به فکر فرو رفتم: تمام کتابهای فلسفیای که سعی کرده بودم بخوانم، مثل معما میماندند!
کودکان عاشق معماها و پرسش دربارهی زندهگی هستند، زیرا قطعیت داشتن چیزها برایشان معنایی ندارد. درواقع، آنها بهطور غریزی فیلسوف، و عاشق تفکرند. با اینحال، وقتی بزرگتر میشویم، تمایل داریم به بهانهی دستوپاکردن باوری دربارهی خودمان، از ماجراجوییهای فکری فاصله بگیریم. به معنایی، بالغ شدن، فلسفه را کشته است. از این رو، برای اینکه متفکرهای بهتری از خودمان بسازیم، لازم است بهیاد آوریم چگونه دوباره کودک باشیم. این نیازِ رسیدن به راه حل درست، دارد ما را از لذتی که از اندیشیدن حاصل میشود دور میکند. در نتیجه، لذت فلسفه خواندن را تنها زمانی میتوان احساس کرد که بتوانیم سردرگمی را مانند نان و آب، مایحتاج زندگی خود بدانیم. | 103 |
| 17 | Asaf Avidan - Lost Horse (Live at the Acropolis Odeon of Her.mp3 | 82 |
| 18 | بدون متن... | 95 |
| 19 | جواد ماهر
معاون پرورشی یک مدرسهی روستایی
(چاپ شده در مجلهی عروسک سخنگو شماره 351)
پسر کلاس نهمیام میگوید: در گروه کسی پرسیده زندگینامهی بزرگان را چهطوری حفظ کنیم؟ کس دیگری پاسخ داده: «فحش بگذارید. من با فحش زندگینامهی بزرگان را حفظ میکنم.»
دیروز دفترهای دوران دانشجویی را توی کیسهی بازیافت انداختم. این دفترها حاوی نوشتهها و شعرهای روزگار جوانی من بود. نوشتهها و شعرهای بهشدت عاطفی و رمانتیکی که حالا از خواندنش عُق!ام میگیرد. گذاشتم توی کیسهی بازیافت با سه هدف. اول اینکه دیگر نبینمشان. دوم اینکه از آنها شانهی تخممرغ بسازند تا به یک دردی بخورند. و سوم این که فردا روز اگر به فرض محال، جزو بزرگان شدم دانشآموزان مجبور نشوند توی کتابهای درسی آنها را بخوانند و بعد برای حفظ کردنشان فحش بگذارند و تنم را توی گور بلرزانند. | 104 |
| 20 | جواد ماهر
معاون پرورشی یک مدرسهی روستایی
(چاپ شده در مجلهی عروسک سخنگو شماره 351)
من با لباس فرم مخالفام. دانشآموزان روزهایِ ثبتنام که مدرسه میآیند، خیلی مرتب و خوشپوش و خوشتیپاند. رنگارنگ لباس میپوشند. موهایشان مرتب و با مدلهای زیباست. روحیهیشان باز است. فکر کنید مدرسه که میآیند با رنگ و پارچه و مدلی که ما میگوییم باید لباس بدوزند و بپوشند. اندازه و مدل مویشان را هم ما تعیین میکنیم. خیلی کار ضایعی میکنیم. پا روی سلیقهیشان میگذاریم. رنگی را میگوییم بپوشند که شاید از آن متنفر باشند. مدرسه باید پایش را از سلیقه و زندگی خصوصی دانشآموزان جمع کند. باید به کمترین و مهمترین محدودیتها اکتفا کند. | 99 |
