فروغ شباویز
الذهاب إلى القناة على Telegram
جواب سوالت اینه: «چون آزادی!» ارتباط ناشناس: https://t.me/begoo?start=_6534641610418
إظهار المزيد263
المشتركون
-124 ساعات
-87 أيام
+2230 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
سبتمبر '26
سبتمبر '26
+2
في 0 قنوات
أغسطس '26
+49
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+23
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+41
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '26
+5
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '260
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+1
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+37
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '26
+24
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+43
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+32
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+13
في 4 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+32
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+30
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+16
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+6
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '25
+3
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+8
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '25
+5
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+27
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '25
+16
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+50
في 5 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+10
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+5
في 3 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+15
في 3 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+15
في 2 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+12
في 2 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+13
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '24
+9
في 5 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+8
في 2 قنوات
Get PRO
مارس '24
+6
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+153
في 5 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 07 سبتمبر | 0 | |||
| 06 سبتمبر | 0 | |||
| 05 سبتمبر | 0 | |||
| 04 سبتمبر | +1 | |||
| 03 سبتمبر | 0 | |||
| 02 سبتمبر | 0 | |||
| 01 سبتمبر | +1 |
منشورات القناة
| 2 | ... مادر اینسون «جونگسیم» است؛ از بازماندگانِ کشتارهای ججو. که برای بازستاندن حتی تکهای از استخوانهای عزیزانش جنگیده است. تا بتواند مراسم خاکسپاری مناسبی برایشان برگزار کند. او که از سوگواری دست نمیکشد؛ او که درد را تاب میآورد؛ او که در برابر فراموشی ایستادگی میکند؛ او که خداحافظی نمیکند؛... در پرداختن به زندگی او، که برای مدت زمانی طولانی با رنجی میجوشید که چگالی و گرمایی برابر با عشق داشت، فکر میکنم چنین سوالهایی داشتم: تا چه حد میتوانیم عشق بورزیم؟ مرز ما کجاست؟ تا چه میزان باید عشق بورزیم، تا در نهایت، انسان باقی بمانیم؟
هان کانگ | 24 |
| 3 | و این یکی از دیالوگهای قشنگش بود..
#فیلم #The_Lobster | 40 |
| 4 | امروز توی قطعی برق نشستم The Lobster رو دیدم. فیلم واقعاً جالب، عجیب، دارک و بیرحمه. از همون سکانس اول با یه شوک شروع میشه و تا آخر هم هی آدم شوکه میشه. فضاش سرد و خشنه، اما گیرا و جذاب.
در کل، تجربهی خوبی بود و خوشحالم که دیدمش.
#فیلم #The_Lobster | 39 |
| 5 | چند روز پیش چند کیلو شیر خریدم و باهاش پنیر خونگی درست کردم. از بچگی عاشق پنیر خونگی بودم؛ انگار هیچ پنیر دیگهای به دهنم مزه نمیده. معمولاً همیشه پنیر لاکتیکی میخریدم چون بیشترین شباهت رو به پنیر خونگی داره و حالا که خودم پنیر درست کردم و مزهش رو پسندیدم، گمونم دیگه از بیرون پنیر نخرم. این پنیر درست کردن هم رسماً اضافه شد به کارهام.
همیشه حس میکنم اون حالوهوای زندگی روستایی توی من هنوز زندهست. یه بخشی از وجودم دلش میخواد خونهداری کنه، آشپزی کنه، پنیر درست کنه، ترشی بندازه، سبزی بکاره و…
انگار یه ریشهی قدیمی تو وجود من هست که میخواد همون زندگی ساده و دستساز رو ادامه بده. | 46 |
| 6 | لا يوجد نص... | 48 |
| 7 | ... چه چیزی امکان دارد پشت آن اندوه نهفته باشد؟ آیا این است که میخواهیم به انسانیت ایمان داشته باشیم و زمانی که آن ایمان متزلزل میشود، احساس میکنیم که انگار خودِ ما در حال نابود شدن هستیم؟ آیا این است که میخواهیم به انسانیت عشق بورزیم، و زمانی که آن عشق از هم میپاشد، عذاب میکشیم؟ آیا عشق مسبب اندوه است، و آیا بعضی از رنجها نشانهای از عشق هستند؟
هان کانگ | 48 |
| 8 | Googoosh - Gohare Kamyaab [320].mp3 | 51 |
| 9 | لا يوجد نص... | 60 |
| 10 | زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت:
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
حافظ | 62 |
| 11 | لا يوجد نص... | 64 |
| 12 | من باهاشون موافقم. همدلی چیز خیلی مهمیه ولی انقدر کم شده که هر وقت با کسی همدلی میکنیم انگار کار عجیبی کردیم، یا جوری برخورد میشه باهامون انگار اسکلی چیزی هستیم. یه دوستی داشتم بهم میگفت اوایل که از تو مهربونی و همدلی میدیدم حس بدی داشتم، میگفتم شاید نقشهای تو ذهنش داره برام که انقدر مهربونه باهام. بعدش دیدم که نه، تو کلاً همدل و مهربونی و گاردم شکسته شد.
آره. همدلی که جزو وظایف انسانیمونه، اونقدر کم شده که ذهنیت آدمها اینشکلی شده.
و این چیز خوبی نیست. دنیای امروز به نظرم از لحاظ عاطفی دچار فقر شدیده. | 71 |
| 13 | مهمانی آخر کفشدوزکها. بله اواخر تابستان هر سال، اتفاق عجیبی در ارتفاعات پرو رخ میدهد. در چند روز مشخص، میلیاردها کفشدوزک نارنجی با خالهای قهوهای از گوشهوکنار کوهستان بیرون میآیند و خودشان را به شهر کوچکی به نام «کریبونا» میرسانند. آنقدر تعدادشان زیاد است که زمین، دیوار خانهها و حتی شاخههای درختان زیر پوششی از کفشدوزکها پنهان میشود. مردم محلی به آن میگویند: «پریوا پارتی» یعنی مهمانی خصوصی. و همین مهمانی خصوصی، هر سال صدها هزار گردشگر را از سراسر دنیا به کریبونا میکشاند؛ گردشگرانی که تنها چند روز فرصت دارند تا این پدیدهی عجیب را از نزدیک ببینند. هر کفشدوزک در این ازدحام عظیم تنها یک جفت برای خودش پیدا میکند و بلافاصله بعد از جفتگیری، کفشدوزک نر به دلیل ترشح هورمون خاصی در بدنش میمیرد. کسی دقیقاً نمیداند چرا. تنها یک هفته بعد، ماده تخمهایش را در بدن خود نگهمیدارد و وقتی بچهها متولد میشوند، اتفاق عجیبتری رخ میدهد. نوزادان، که در ابتدا سیاهرنگاند، از بدن زندهی مادر تغذیه میکنند. آنقدر میخورند تا دیگر چیزی از مادر باقی نماند. بعد، هرکدام به شکل مرموزی در دل طبیعت ناپدید میشوند. یک سال بعد، دوباره برمیگردند؛ این بار با رنگهای دوران بلوغ. و دوباره همان داستان تکرار میشود. جفتگیری، مرگ، تولد و خوردن مادر. برخی پژوهشها حتی ادعا کردهاند که بیشتر این کفشدوزکها از یک شاخهی ژنتیکی مشترک سرچشمه گرفتهاند. موجوداتی که هر سال در آن مهمانی یکدیگر را پیدا میکنند، شاید چیزی بیشتر از یک جمعیت ساده باشند. آنها، به شکلی عجیب، خویشاوندان ادواری یکدیگرند و اکثراً خواهر و برادر سال قبل یکدیگر بودهاند.
دو روز پیش خبر رسید که دو تن از
دوستان نزدیکم، در همان شهر کریبونا، به زندگی خود پایان دادهاند. «حکیم» و «راحله». سالها پیش از ایران مهاجرت کرده بودند. چند وقت قبل در پاریس دیدمشان. آن روز حکیم چیزی به من گفت که هنوز از ذهنم بیرون نرفته: «هر جا میریم، وقتی واقعیتمون رو میگیم، طردمون میکنن.»
منظورش رابطهای بود که هیچکس حاضر نبود آن را بپذیرد. حکیم و راحله زن و شوهر نبودند، درواقع دایی و خواهرزادهای که با هم از ایران فرار کرده بودند؛ رابطهای که وقتی دیگران از آن باخبر میشدند، تقریباً همیشه با واکنشی همراه میشد که آنها را دوباره به انزوا میراند. حتی در اروپا.
حکیم میگفت: «فکر میکردیم حداقل اینجا دیگه کسی کاری به کارمون نداره.» اما داشت. آنها سرانجام تصمیم گرفتند به پرو بروند. به کریبونا. شهری که هر سال میلیونها کفشدوزک برای پیدا کردن جفتشان به آنجا میآیند. و ظاهراً تصمیم گرفته بودند آخرین شب زندگیشان را با آخرین شب این موجودات هماهنگ کنند. این تنها یک خودکشی نبود. برای حکیم و راحله، تبدیل شده بود به نوعی آیین؛ فرار از جهانی که رابطهشان را نمیپذیرفت و پناه بردن به جایی که طبیعت، بدون قضاوت، همان کاری را انجام میداد که آنها سالها به خاطرش محکوم شده بودند. گویا مردم کریبونا با آسیاب کردن جسد کفشدوزکها به مادهای سمی دست پیدا میکنند که مصرفش باعث مرگ آرام و بدون درد فرد میشود.
در سالهای اخیر، داستانهایی دربارهی آدمهایی که با عشقهای ممنوعه به کریبونا میروند، میان بعضی گروههای افراطی و گوشههای تاریک اینترنت هم دهانبهدهان چرخیده. حکیم و راحله هم ظاهراً میخواستند آخرین لحظهی زندگیشان را به همان افسانه گره بزنند.
حتی دربارهی جسدشان هم فکر کرده بودند. طبق قانونی عجیب در پرو، در چنین شرایطی انتقال جسد یک فرد خارجی به خارج از کشور با محدودیتهای سنگینی روبهرو میشود.
انگار حکیم و راحله میخواستند حتی بعد از مرگ هم جایی برای بازگشت نداشته باشند. در وصیتنامهی راحله خواندم: «کاش میشد بچههایم درون رحمم رشد کنند و بعد، وقتی به دنیا آمدند، خودم را بخورند.»
و بعد، یک جملهی کوتاه:
«کاش کفشدوزک مادهای بودم.»
از وقتی خبر مرگشان را شنیدهام، مدام به آخرین گفتوگویی که با آنها داشتم فکر میکنم. آن روز برایشان دربارهی فراعنهی مصر حرف میزدم. از ازدواجهای درون خانوادگی خاندان سلطنتی. از نسلی که نسل بعد را به خاطر حفظ خون سلطنتی، به بهای بیماری و فروپاشی ژنتیکی قربانی کرد.
حکیم گوش میداد. راحله هم چیزی نمیگفت. من اما مثل همیشه داشتم حرف میزدم؛ توضیح میدادم، تحلیل میکردم و فکر میکردم شاید دارم چیزی به آنها یاد میدهم. حالا که دیگر نیستند، دلم میخواهد برگردم به همان چند دقیقه. دلم میخواهد دهانم را میبستم. دلم میخواهد به جای حرف زدن دربارهی ژنها، فراعنه و عواقب انتخابهایشان، فقط نگاهشان میکردم و میگفتم: «امیدوارم هر جا که رفتید، بالاخره جایی باشه که مجبور نشید خودتون رو برای کسی توضیح بدید. امیدوارم بهترینها براتون پیش بیاد.»
@of_stone | 63 |
| 14 | من دیشب این #فیلم رو دیدم. جالب و خاص بود. | 72 |
| 15 | لا يوجد نص... | 78 |
| 16 | دلم خواست بیام اینو اینجا تعریف کنم به عنوان یه نمونهی دقیق از وضعیت یه هنرمند توی ج.ا. شاید خودتون هم جریانش رو بدونید ولی من تعریف میکنم براتون.
ماجرای پرویز تناولی و شهرداری تهران:
داستان تناولی و شهرداری تهران از اون قصههاست که هرچی جلوتر میری، بیشتر حرصت درمیآد!
تناولی سالها پیش توی نیاوران یه زمین خریده که کارگاه مجسمهسازی و خونه بسازه. طراحی خونه رو کامران دیبا انجام داده و این تنها خونهی مسکونیایه که دیبا تو ایران طراحی کرده. و خب از این لحاظ خودِ خونه هم ارزش تاریخی و هنری داره.
اوایل دههی هشتاد، بعد از نمایش آثار تناولی توی موزهی هنرهای معاصر، شهردار وقت پیشنهاد داد خونهی تناولی تبدیل بشه به موزه. تناولی هم با خوشبینی قبول کرد و خونه رو به نصف قیمت واقعی به شهرداری واگذار کرد. موزه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۲ افتتاح شد… اما فقط ۱۰ تا ۱۲ روز دووم آورد!
با تغییر دولت و اومدن احمدینژاد، تصمیم گرفتن موزه تعطیل بشه و بهجاش مسجد ساخته بشه!
تناولی اعتراض کرد، شکایت کرد، و ۶ سال دوندگی کرد. آخرش دادگاه سال ۱۳۸۸ رأی داد که خونه باید برگرده به خودش.
و نکتهی مهم اینجاست: وقتی خونه رو پس گرفت، کل پول خونه و پول آثار رو به شهرداری پس داد. اما با این وجود، شهرداری آثار رو درست تحویل نداد و همچنان ادعا میکرد این آثار «متعلق به بیتالمال» هستن.
چند سال بعد، یعنی ۲۵ اسفند ۱۳۹۲، حدود ساعت سه بعدازظهر، تناولی خواب بوده. با صدای داد و بیداد دخترش بیدار میشه. پایین میاد و میبینه حدود بیست نفر توی خونهاش ایستادن؛ قفل در رو شکستن و ریختن داخل. اومده بودن ۹ تا از مجسمههای برنزی تناولی رو ببرن. و برخوردشون با آثار… فاجعه بود.
مجسمهها رو بدون بستهبندی، بدون محافظ، همینجوری روی زمین میکشیدن، به دیوار میکوبیدن، با جرثقیل میبردن.
یکی از آثار سنگینش، یعنی «دیوارهای ایران» که حدود ۲ تُن وزن داره، وسط بالا رفتن از جرثقیل از زنجیر جدا میشه و میافته روی آسفالت. وکیل تناولی بعدها گفت: «با آثار تناولی مثل لاشهی گوسفند رفتار شد.»
اثر دیگه، «یادمانی برای فرهاد کوهکن» هم آسیب جدی دید. بقیهی آثار هم خط و خش و ساییدگی برداشتن.
شهرداری همچنان ادعا میکرد این آثار «مال شهرداری» هستن و به تناولی تعلق ندارن.
این برخورد فقط از یه حکومت غارتگر اسلامی برمیآد که آثار یک هنرمند رو بخواد، ولی برای خودِ هنرمند هیچ احترامی قائل نباشه. | 90 |
| 17 | ساختم
خراب کردند
و آواز غمگینی به هوا برخاست.
مارینو مارینی | 78 |
| 18 | نمیدونم این جمله از کیه ولی به نظرم دربارهی جامعهی ما تا حد زیادی صدق میکنه:
گذشتهگرایی برای مردمی که احساس شکست میکنند، پناهگاه است.
بهش فکر کنید. | 90 |
| 19 | بچهها لازمه توضیح بدم که موضوع مورد بحث من اصلاً کرمانشاه و مردمش نیستن، یا خودتون متوجه پوینت حرف من شدید؟
توی این متن میتونید جای کرمانشاه، اسم هر شهر دیگهای رو هم بذارید و همچنان نگرانی من سر جاش باشه.
خواهش میکنم به حاشیه نبرید حرفم رو. فقط دلمشغولی و نگرانیم رو تعریف کردم براتون. | 82 |
| 20 | احساس کردم باید بیام اینو اینجا تعریف کنم.
یادتونه پارسال گفتم خواهرزادهی دهههشتادیم با یه پسر کرمانشاهی دوست شده و اصرار داره که باهاش ازدواج کنه؟ یه بار فامیلی پسره رو از خواهرزادهم پرسیدم و از یکی از دوستام که اصالتاً کرمانشاهیان ولی ساکن تهرانن، آمار گرفتم. دوستم گفت که خیلی از نزدیک آشنایی نداره، ولی در مجموع نظر مثبتی نسبت بهشون نداره و بیشتر روی زنستیز بودنشون تأکید داشت.
از اونجایی که من ارتباطم با خانوادهم رو بهشدت محدود کردم، اطلاع خاصی نداشتم و چون خبری ازش به گوشم نمیرسید، امیدوار بودم که این موضوع منتفی شده باشه.
چند هفته پیش یه شب خونهی بابام بودم که خبردار شدم قراره نامزدیشون رو رسمی کنن. ازشون پرسیدم که آیا تحقیق کردن؟ گفتن نه. ظاهراً شوهرخواهرم که مرد بیمسئولیت و مسخرهایه، حتی حاضر نشده تحقیق کنه. فقط گفته با ازدواجشون مخالفم و خودشو کنار کشیده. که مخالفتش هم عملاً ظاهری بوده، چون از اون طرف همهچیز داشته ادامه پیدا میکرده. ظاهراً وقتی پسره بهش زنگ میزده هم جواب نمیداده و حاضر به صحبت نبوده. در مجموع هیچ کار خاصی انجام نداده. مثل همیشه. منفعل.
نشستم با خواهرم و دخترش و مامان و بابام کلی حرف زدم. به خواهرم گفتم شوهرت داره از زیر بار مسئولیت شونه خالی میکنه و بعداً هم اگه مشکلی پیش بیاد، زبونش درازه و خیلی راحت میگه: «من که گفتم مخالفم.» ولی این چه فایدهای داره؟ وادارش کنید، ازش بخواید، تحقیق کنید، باهاشون رفتوآمد کنید، بشناسیدشون، همینجوری الکی رسمیش نکنید.
بهشون گفتم حتی اگه بهترین آدمهای دنیا هم باشن، تفاوت فرهنگی بین ما و اونها خیلی زیاده. زمان میبره تا با هم آشنا بشید. اینا رو جدی بگیرید.
ماها همهمون تو همون سن ۱۹-۲۰ سالگی نامزد کردیم. کدوممون خوشبخت شدیم آخه؟ این دور باطل رو دوباره برای بچههاتون هم تکرار نکنید.
به خواهرزادهم گفتم بیا برو دانشگاه، برو توی جامعه، با آدمهای مختلف و متفاوت آشنا شو، انقدر زود برای زندگیت تصمیم نهایی نگیر.
و گفتم و گفتم و گفتم و گفتم.....
فقط کلههاشونو تکون میدادن. اصلاً نمیدونم متوجه حرفام میشدن یا نه. امیدوار بودم که یه تجدیدنظری بکنن.
چند روز پیش مامانم زنگ زد گفت: ما میخوایم بریم تفریح کنار دریاچه، شما هم میآیید؟ من کلاس زبان داشتم و گفتم نمیتونیم بیایم. بعد ازش دربارهی خواهرزادهم پرسیدم.
خیلی ریلکس جواب داد که: «آره، اومدن و براش انگشتر آوردن.»
گفتم: هیچ کاری نکردید قبلش؟ تحقیقی، چیزی؟
گفت: «نه.» خیلی عادی.
از این که همیشه کارهای اشتباهشون رو خیلی عادی جلوه میدن، متنفرم. خداحافظی کردم باهاش و هیچی نگفتم، ولی خیلی از دستشون عصبانیام.
تروماهام زنده شدن. من دقیقاً همسن خواهرزادهم بودم که عقد کردم. همهچیز برام زنده شد. انگار کامل میدونم چیها در انتظارشه و خودش خبر نداره و بقیه هم عین خیالشون نیست.
خواهرزادهم رو درک میکنما. کاملاً میفهمم چی تو سرشه. اونم مثل من از باباش خوشش نمیآد، دوست نداره توی اون خونه باشه و میخواد زندگی خودشو داشته باشه. ولی این راهش نیست.
و اینو من میدونم، چون خودم این اشتباه رو کردم.
هر روز هم که یه خبر زنکشی از کرمانشاه و اطرافش بیرون میآد، تن و بدنم میلرزه.
احتیاج داشتم اینا رو به شما بگم؛ بلکه بتونم ذهنم رو یهکم خالیتر کنم. چون کاری ازم برنمیآد و فکر کردن بهش فقط باعث آزار خودمه. | 85 |
