پرچنان
رفتن به کانال در Telegram
جهان یادگار است و ما رفتنی به گیتی نماند مگر مردمی فردوسی بزرگ سهیل نامم است و از لحظه هایم مینویسم دوچرخه ای دارم نامش چنبر، با آن سفر میکنم. عاشق کوه، نورخورشید و آبی آسمانم آیدی تلگرام: @Soheil362 وبلاگ: Www.parchenan.blogfa.com
نمایش بیشتر526
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
+530 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+6
در 0 کانالها
ژوئن '26
+5
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+8
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+14
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+8
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+4
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+7
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+17
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+14
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+6
در 1 کانالها
Get PRO
مه '25
+3
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+4
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+6
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+21
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+10
در 2 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+24
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+3
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+6
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+12
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+9
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+10
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+13
در 3 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+8
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+6
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+8
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+17
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+11
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+13
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+11
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+8
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+6
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+9
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+6
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+2
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+12
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+4
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+6
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+8
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+5
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+9
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+5
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+3
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+16
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+12
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+11
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+6
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+3
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+14
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+9
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+5
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+9
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+31
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+9
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+12
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+574
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 23 ژوئیه | 0 | |||
| 22 ژوئیه | +1 | |||
| 21 ژوئیه | 0 | |||
| 20 ژوئیه | 0 | |||
| 19 ژوئیه | 0 | |||
| 18 ژوئیه | +1 | |||
| 17 ژوئیه | +1 | |||
| 16 ژوئیه | 0 | |||
| 15 ژوئیه | 0 | |||
| 14 ژوئیه | 0 | |||
| 13 ژوئیه | 0 | |||
| 12 ژوئیه | 0 | |||
| 11 ژوئیه | 0 | |||
| 10 ژوئیه | 0 | |||
| 09 ژوئیه | 0 | |||
| 08 ژوئیه | 0 | |||
| 07 ژوئیه | 0 | |||
| 06 ژوئیه | 0 | |||
| 05 ژوئیه | +2 | |||
| 04 ژوئیه | 0 | |||
| 03 ژوئیه | 0 | |||
| 02 ژوئیه | 0 | |||
| 01 ژوئیه | +1 |
پستهای کانال
Repost from تحلیل و رصد
.
آوایش و زمزمهی چند دوبیتی زیبا و تامل برانگیز، با حنجرهی مجلسآرای دختر بسیار آیندهدارِ تپوری؛
#سارا_علیزاده
@tahlilvarassd
| 2 | آن قدر تمسخر کردند که تو مرغی شب با تاریکی هوا میخوابی و لذت از فوتبال دیدن نمیدانی چیست که نشستم بازی فینال را دیدم.
بین دو نیمه شد و قِر و فِر آمریکایی. شکیلا آمد با بچه های سیاه پوست خوش خنده که گاهی فیلم هایشان را در فضای مجازی دیده بودم، خواند و رقصید.
دوربین به بالا رفت و زمین چمن شبیه دفتر نقاشی کودکانه ای شد با نقش واژه lave .
به خودم آمدم دیدم با بُغضی خفه در حال فحش دادن هستم.
این ویترین دوستدار کودک بودنتان را باور کنم یا کشتار آن همه بچه مردم در مدرسه میناب؟!
هزاری هم سیاست های جنگ طلبانه سیاستمدار ایرانی را یکی از عوامل جنگ بدانیم هیچ کم از مسئولیت عامل مستقیم شلیک و کشتار نیست. بُغض این کودکان کشته شده نمیدانم تا چه زمانی با من خواهد بود؟
این هم از عاقبت شب زنده داری مان.
بُغض و فحش را باید نیمه شب پارچپارچ با آب پایین ببرم.
پی نوشت: از بازی کردن و بودن با بچه ها سیر نمیشوم. آنها که از نزدیک مرا میشناسند شاید بر این سخنم شهادت دهند. | 117 |
| 3 | دختر خیلی کوچیکه
https://t.me/parrchenan | 159 |
| 4 | این چند روز مهمان داشتیم
دو دختر نوجوان که آمده بودند کمک حال سروچمان.
در ماشین میشدیم با شوق میگفتم :
وای تا به حال با چهار تا دختر تو یه ماشین نبودم!!
سر میز غذا با شوق میگفتم:
وای تا به حال با چهار تا دختر سر یک میز نبودم!!
دخترها هم اینگونه صدا میکردم دختر بزرگه، دختر کوچیکه.
دختر کوچیکه اعتراض کرد پس ماهور چی؟
گفتم او دختر خیلی کوچیکه است.
آخر شب به سروچمان میگویم بد نیست سه تا دختر داشتیم ها!!!
هر کدام با خلقیات خود.
فضای جالبی بود و دوستش داشتم. | 161 |
| 5 | آمده بود ایونتی ( رخداد) که سروچمان در آن شرکت کرده و امروز آخرین روزی آن است.
از خوانندگان مشترک پرچنان- دیزه. سرو گفت او آمده اما من هنوز ندیده بودمش، در آدم ها آنجا میگشتم و در چهره آنها مینگریستم.
کیست؟
چه شکلی است؟
چه تیپ است؟
چند سال دارد؟
او میشناسد مرا و اما من او را نه.
اکنون او مرا مینگرد؟...
جالب بود برایم اینکه تو نشناسی کسی و او تو را میشناسد.
پس از دیدار گفتگو کردم. تشکر کردم از دیدگاه هایش و
کنشگری فعالی که در پرچنان دارد. پرسید نقش تو در اینجا چیست؟ پاسخش دادم:
سینه موبیل
https://t.me/parrchenan
https://t.me/parrchenan | 246 |
| 6 | با ماهور توپ بازی میکنم، یادگرفته توپ را پرتاب کند
میگویم به بابا پرتاب کن،
پرتاب میکند
سپس نوبت من است و به سویش با ماهور توپ بازی میکنم، یادگرفته توپ را پرتاب کند
میگویم به بابا پرتاب کن،
پرتاب میکند
سپس من به سویش پرتاب میکنم.
چه چیز را ؟ پرتابه را که همان توپ است.
همین قدر گوگولی به هم پرتابه پرتاب میکنیم.
جنگ و آتش و دشمنی و کشته شدن و سرزمین سوختن را این مقدار خار و خفیف نکنیم.
پی نوشت:
🔴 اصابت پرتابه برای دومین بار در حوالی سیریک/تسنیم | 236 |
| 7 | ۲۵ خرداد شصت بود که رهبر نخست انقلاب، جبهه ملی را به خاطر تظاهرات بر ضد قانون قصاص مرتدد اعلام کرد.
واژه انتقام که این روزها، اُسُ و اساس مملکت شده و در نتیجه جنوب سرزمین در آتش جنگ میسوزد ریشه در همین خرداد شصت دارد ریشه ای اساطیری که در اسلام با قصاص در قانون فرو آمد و در اسطوره هزاران ساله شاهنامه ای با کین خواهی ها
کینخواهی سیامک از دیوان
کینخواهی ایرج از برادرانش
و مشهورترین آن
کینخواهی سیاوش.
کی و چه زمان از این ریشه تاریخ کنده خواهیم شد و چشمِ مُدرنیت ما گشوده خواهد شد؟ آیا فرزندان فرزندان ما آن را خواهند دید؟
https://t.me/parrchenan | 250 |
| 8 | وقتی ۲۴ روز از تابستان گذشته و تو به آن وظیفه که بر دوش خود انداخته ای
وقعی ننهاده ای
این پیامک در روزهای جنگی ایران میآید خِر وجدانت رو میگیرد. | 272 |
| 9 | بعد از شنیدن خبر موج انفجارهای امروز
دل نگران این نخل خرمشهر شدم.
https://t.me/parrchenan | 340 |
| 10 | خیلی دل و دماغ برای آدم نمیماند که مطلبی که در جوف حافظه کاشته بودی را بنویسی
وقتی که صبح خبر های جنگ و موشک باران اهواز و خرمشهر و خوزستان و هرمزگان و بلوچستان را میخوانی
بخصوص که در همه این استان ها رکاب زده ای و دل نگران میزبان ها و مردم شهر میشوی.
در بین همه این شهر ها،
مردم خرمشهر بیشتر گناه دارند. صدای ترس از انفجار را در ژن هایشان نهادینه نکنید!
همین
پی نوشت:
در سرچ درون کانال با واژه خرمشهر بیست متن و عکس یافتم که میشد این متن به همه آنها پیوست خورده شود.
https://t.me/parrchenan | 271 |
| 11 | متأسفانه گمان دارم جنگ تشدید شود و اینترنت دوباره به یغما رود. مختصر دیدگاهم را بنویسم و تامام
وضعیت ایران امروز را شبیه ایران دیروز میبینم:
جنگ های ایران و روس، ما بین دو عهدنامه گلستان و ترکمنچای😔
اکنون درک بیشتری از فضای عاطفی هیجانی بین دو این قرداد پیدا کرده ام.
آن جنگها بیست و پنج سال طول کشید تا این جنگ چه مقدار طول کشد! | 302 |
| 12 | تهران.
https://t.me/parrchenan | 306 |
| 13 | یکی از بچه های سابقم زنگ زد.
او معمولاً زنگ میزند. تحویل سال باشد. بیماری خاص گرفته باشد. مشکل مالی داشته باشد.
زنگ زد و گفت:« آقا من با یک زنِ آشنا شدم که بیوه است. بیست سالی ازم بزرگتر است میگه بیا با هم ازدواج کنیم، من بهش گفتم ازدواج سفید ناراحت شد...چه کنم؟»
آن خانم احتمالأ در دهه چهل زندگی اش است و این پسر دل نگران این بود که او تن کامگی اش* کم شده باشد نتواند کام بگیرد. نخست به او گفتم که اینگونه نیست و علم پزشکی توان آدم ها را بسیار بیشتر از تصورات انسان قدیم کرده است. دوم گفتمش من که با یک تماس چند دقیقه ای نمی توانم و نمیدانم. هماهنگ میکنم بروید مشاوره.
با دوستان هماهنگ کردم و قرار شد بروند.
در پایان روز پیامک داد:
زنِ میگه بعد از محرم بریم.
این پیام و محتوای گفتگو را به سروچمان میگویم. او تاکید داشت به او بگویم گفتارش را دُرُست کند. زنِ یعنی چه؟ بگوید خانم، اما من تلاشی برای این موضوع نکردم، چون که از گفتگو پند محور بیزارم. انزار و نصیحت را کارا نمیدانم و مهمتر آنکه سخن سرو چمان را از جنس یک پندار میدانم نه یک واژه در نتیجه نیازمند مدتها زمان است برای تغییر آن پندار و رسیدن به باوری نو.
شاید مشاوره دوازده جلسهای اندکی بتواند پندارش را تغییر بدهد و در گفتارش اثر مثبت گذارد.
اما آن پسر اگر میگفتم آری برو ازدواج کن با او، میرفت و انجام میداد. گویی حجت کاملش باشم.
با توجه به شرایطی که خودش دارد و از آن خانم بیان کرد، همچین ته دلم هم قلقلکی میشد بگویم برو و کار را تامام کن!
پی نوشت:
🔻رابطهی جنسی داشتن: تنآمیختن
🔻لذت: کام
🔻شهوت: تنکامگی
پارسی انجمن 🔻
@Parsi_anjoman
https://t.me/parrchenan | 294 |
| 14 | جمعه گذشته مثل اکثر جمعه ها رفتیم پارک ولایت؛
سهیل برای دویدن و من و ماهور برای دوچرخه سواری.
توی پارک اتفاقی سجاد سالاروند رو دیدیم و باهم گپ زدیم و ببینید اینجا آقای سالاروند به من و ماهور چی میگه🤭👇
https://www.instagram.com/reel/Daa3Me_swAO/?igsh=dnNqMHh5aDByN3Mw | 362 |
| 15 | پدر - دختری
ددر دُدُری | 409 |
| 16 | ماهور را در آغوشی انداختم و مامانش را با دوستان همنوردش در محل ورزشِشان یعنی زیر پرچم تنها گذاشتیم و رفتیم برای خودمان دختر - پدری دَدَر دُدُر. به زمین بسکتبال بوستان سری میزنیم که تینجی ها آنجا مینی بسکتبال میزنند، میانگین سنی شانزده هفته سال، سه به سه، تا امتیاز هشت و برنده با تیم بعدی که داوری بازی را کرده، پرتاب ها دو امتیاز و یک امتیازی است و گاهی هم دخترانی هستند که بخواهند با پسرها بازی کنند. دیگر من و ماهی شناس شده ایم. چند هفته ای هست که ما را گاهی میبینند.از تکنیک هایی که گاهی از بازیکنان میبینم به وجد می آیم. ماهی هم تماشا میکند. تلفنم زنگ میخورد.
علی است از بچه های شبانه روزی، حال و احوال میکنیم، ته صدایش برق میزند، براقی تُن صدایش را میتوانم راحت بشنوم، سر ذوق است. ماهور خیلی تحمل اینکه یکی باباش را از او به یغما ببرد ندارد، نق و نوقی میکند. علی میپرسد:«صدای دخترته؟» پاسخ آری میدهم و زودی میگوید من هم منتظر پسرم هستم. پنج ماه دیگر بابا میشوم.
پس بگو چرا صدایش براق بود.
کارگر شیفتی است و بیشتر شب کار.
تا موضوع را فهمیده گفته به کی بگم به کی نگم و مرا یافته.
پسر رامی بود بعید میدانم زندگی اش را ناآرام کند.
خوشحالم با خود یادآوری میکنم خاطرم باشد اواخر پاییز زنگی بزنم و تبریکی بگویم و هدیه ای در نظر داشته باشم.
شبانه روزی که بود دستم را تا مُچ در حلقش کرده بودم که زبانش را صاف کنم تا از خفگی نجات پیدا کند. بالا آورده بود و فکش قفلِ قفل. عصری رفته کلی شیر خریده بودم و با موزهای نزری که در یخچال مرکزی تبدیل به بادمجان شده بود یک تشت شیر موز غلیظ درسته کرده بودم و بچه ها تا تهشون، خورده و اما ته تشت در نیامده بود. از بس زیاد بود.
بعد از فواره هایی که در حالت طاق باز زدو بالا آورد و سپس به حال آمد دست و تن و رختم بوی شیر موز گرفته بود.
او صرع داشت.
https://t.me/parrchenan | 363 |
| 17 | از شهر نوش
این کتاب را خواندم
داستان تلخی داشت
حیف از نویسندگان دور از وطن که عاشق وطن ماندند و دور از وطن مردند. | 321 |
| 18 | برج سکوت
حمید رضا منایی | 362 |
| 19 | پس از درنگ
در ایام جنگ بود که رمان سه جلدی برج سکوت نوشته حمید رضا منایی را خواندم( در واقع گوش دادم) و از قلمش حیرت کردم، چگونه است که این رمان در افکار کتاب دوستان جایی باز نکرده است، برایم عجیب است. برج سکوت کتابی است با پیر رنگ اعتیاد اما در واقع از زندگی های لایه های عمیق تر اجتماع میگوید. از جنگ تحمیلی شروع کرده تا دهه نود و من هفته ها با این کتاب و شخصیت هایش، شاشو، دهنی، آمریکایی، حرمله، شغال... زندگی کردم
حال چه شد یاد این رمان افتادم؟
علی را در مترو دیدم، با آن چهره که ترسیمش کردم، او میتواتست کجای داستان باشد؟ نویسنده چه لقبی بر او میبست؟ شاید سر به زیر.
فوتبال خوبی داشت، یکبار هم در والیبال هنگامی که پریدم ابشارش را دفاع کنم تنه زد و پرت شدم زمین و تاندون پایم کشیده شد و پایم چندین هفته رفت تو گچ.
پینک پنگ را عالی بازی میکرد و شِگرد خاصی در گرفتن راکت داشت. گاهی میشد که ساعتها پینک پنگ بازی میکردیم و همه یک بچه ها در فضای ورزشی شبانه روزی مشغول ورزیدن میشدند. یکی دمبل میزد. آن دیگری حلقه و بعضی هم پینگ پنگ. با موبایلی که کنار تور پینگ قرار داده آهنگ هایده پخش میکرد. عاشق دود بود و قلیان. یکبار بابایش را دیدم ، آمده بود پسرش را ببیند. معتاد تابلو ، گفتم علی، احتمالأ ژِن اعتیاد داشته باشی ها، سراغ هیچ دودی نرو، سراغ هر دودی بروی به دهنت مزه میکند. اما گوش نکرد. بزرگتر که شده بود میرفت کنار خیابان بساط میکرد. روابط اجتماعی گرم و بالایی داشت، اما حیف که با همه اینها که گفتم افتاد در برج سکوت.
نمیدانم شاید اگر بار دیگر دیدمش، آیا پا پیش بگذارم برای گفتگو، برای پایین آوردن از برج سکوت و سوار کردنش در کشتی فریاد کش زندگی؟
نمیدانم با توجّه به فضای اقتصادی و روانی مملکت و فقر فرو غلتیده در آن امید چندانی حتی در خیالم متصور نیست برای سوار شدن در کشتی فریاد کش زندگی. در این تگنا شاید در خیال خود بتواند به آنچه تصویر میکندبرسد در واقعیت که شرکتی نیست اما در خیالی که در برج سکوت به پرواز درآمده شاید...
در رمان برج سکوت قسمتی هست که دهنی و حرمله سراغ گوشتی رفته اند تا خر بکُشد برای گوشت کبابی ها. تصویر سازی اش نظیر نداشت و در فضای اعدام آن بچه محله ای شأن یا پِله آن کودک دانش آموزی که در جنگ کشته شد.
سرنوشت مختوم نسلی که در کودکی آن انقلاب افتاد، خوب نبود. گویا هنوز هم.
https://t.me/parrchenan | 296 |
| 20 | بدون متن... | 361 |
