کلبه رمان سرا
رفتن به کانال در Telegram
سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید
نمایش بیشتر1 573
مشترکین
+224 ساعت
+47 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
1 573
“زلیخا جان، حالا وقتش است لباس عروس سفید ره بپوشی…”
مه آرام بلند شدم…
و به طرف اتاقی رفتم که لباس سفیدم در آن آویزان بود…
لباسی که برق میزد و منتظر بود تا مه آن ره بپوشم… 🤍
وقتی نکاح تمام شد و صدای تبریکها در تالار پیچید، زرینه و مرسل آرام دستم ره گرفتند و گفتند:
“زلیخا جان، بیا… حالا وقتش رسیده که لباس عروس ره بپوشی.”
قلبم تند میزد. همراهشان به اتاقی در گوشه تالار رفتم. در آنجا لباس سفید عروسیم آویزان بود؛ لباسی که از صبح چند بار به آن نگاه کرده بودم، اما حالا دیدنش حس دیگری داشت.
چند لحظه همانطور ایستادم و فقط به آن نگاه کردم. دامن بلندش تا زمین میرسید و پارچهاش زیر نور چراغها برق میزد.
مرسل با لبخند گفت:
“زلیخا چرا فقط نگاه میکنی؟ امشب شب تو است.”
زرینه هم آمد و آرام چادرم ره برداشت. بعد با کمک هم شروع کردند لباس سفید ره تنم کنند. پارچه نرم لباس روی شانههایم نشست و دامنش دورم پخش شد.
وقتی کامل پوشیدمش، زرینه یک تاج ظریف آورد و روی سرم گذاشت. تور سفید از پشت سرم پایین افتاد و روی شانههایم آرام قرار گرفت.
مرسل گفت:
“صبر کو… یک بار خودت ره در آینه ببین.”
وقتی به آینه نگاه کردم، چند لحظه خاموش ماندم…
در آینه یک عروس ایستاده بود. اما پشت آن لبخند، مه همه سالهایی ره به یاد آوردم که آسان نبود.
مه از همان اول زندگی زیاد محبت ندیده بودم. کاکایم و زن کاکایم همیشه با مه خوب نبودند. بارها حرفهایی شنیده بودم که هنوز هم گاهی در گوشم میپیچد. اما در همان خانه یک نفر بود که همیشه کنارم میایستاد… زرینه.
زرینه فقط دختر کاکایم نبود؛ او مثل خواهرم بود. هر وقت کسی مه ره ناراحت میکرد، او آرام کنارم میآمد و میگفت:
“زلیخا، صبر کو… یک روز همه چیز خوب میشه.”
امشب وقتی دیدم همان زرینه با دستهای خودش تاج عروسی ره روی سرم میگذارد، دلم گرم شد.
مرسل که بهترین دوست دیگرم بود، با خنده گفت:
“وای زلیخا، امروز واقعاً مثل یک ملکه شدی.”
مه لبخند زدم. بعد با هم از اتاق بیرون شدیم و دوباره وارد تالار شدیم.
وقتی داخل تالار قدم گذاشتم، صدای دست زدن مهمانها بلند شد. نور چراغها روی لباس سفیدم میدرخشید.
اما هنوز یک رسم مانده بود… طلا انداختن عروس.
اول کاکایم جلو آمد. نگاهش کمی جدی بود، اما گردنبند طلای بزرگی از جیبش بیرون کرد و به گردنم انداخت.
بعد از او، زنهای دیگر مهمانها یکییکی جلو آمدند. هرکدام طلا میآوردند؛ یکی دستبند، یکی گوشواره، یکی انگشتر.
کمکم دستهایم پر از دستبندهای طلا شد، انگشتانم پر از انگشتر و گردنم با چند گردنبند طلایی برق میزد.
مرسل با خنده گفت:
“زلیخا، از بس طلا انداختن، دیگر حرکت کرده نمیتانی!”
زرینه هم خندید و گفت:
“رامین باید خوب مراقب عروسش باشه، خیلی قیمتی شده.”
همه خندیدند و فضای تالار پر از شادی شد.
در آن میان کمرهدار هم مشغول عکس گرفتن بود. فلش کمرهها یکی پشت دیگری روشن میشد.
در همان لحظه چشمم به طرف دیگر تالار افتاد…
رامین آنجا ایستاده بود.
او کت و شلوار دامادی سیاه پوشیده بود. کنار او فقط پدرش ایستاده بود. رامین مادر نداشت… و در زندگیاش فقط پدرش و یک بچه کاکا داشت.
آن بچه کاکایش اصلان بود.
اصلان هم در تالار حضور داشت و کنار زرینه ایستاده بود. آنها نامزد بودند و هر دو با لبخند به طرف ما نگاه میکردند.
موسیقی تالار آرامآرام بلندتر شد. مهمانها شروع کردند به دست زدن.
زرینه آرام در گوشم گفت:
“زلیخا… حالا وقت رقص شما دو نفر است.”
مهمانها دور ما حلقه زدند.
رامین چند قدم جلو آمد…
و دستش ره به طرفم دراز کرد.
مه لحظهای مکث کردم. قلبم تند میزد. بعد آرام دستم ره در دستش گذاشتم.
صدای دستزدن مهمانها بلند شد.
موسیقی تغییر کرد…
آهنگی آرام و عاشقانه در تالار پخش شد.
آهنگ تانگو شروع شده بود…
و مه و رامین آماده شدیم که اولین رقص زندگی مشترک خود ره آغاز کنیم. 💫
ادامه دارد.. در فهرست ۳۰ مورد
1 573
رمان : # زلیخای_من
نویسنده : # ثنا_کوهبندی
قسمت : # سی_و_پنجم
ساعت پنج بعد از عصر ؛
زلیخا : امروز خیلی استرس داشتم یک آرایش ساده کردم لباس گند افغانیم ره پوشیدم زرینه و مرسل هم تیار شده بودن خیلی قشنگ شده بودن
امشب شبی بود که سالها در خیال مه زندگی میکرد… شبی که هر دختر در دلش هزار بار تصورش میکند. مه زلیخا بودم؛ دختری که امشب قرار بود عروس شود… عروس رامین.
وقتی موترها آماده شدند که ما ره به تالار عروسی ببرند، قلبم طوری میتپید که گویی همه صدایش ره میشنوند. حویلی خانه پر از مهمان بود. زنها یکیک مرا در آغوش میگرفتند، دعا میکردند و میگفتند:
“خدا نصیبت ره مبارک کنه دخترم.”
لباس گند افغانیم ره پوشیده بودم؛ لباسی سرخ و سبز با آینههای ریز که زیر نور چراغها برق میزد. چادرم ره کمی پایین کشیده بودم، اما باز هم خجالت از چهرهام معلوم بود. دوستانم دورم ایستاده بودند و هر لحظه میگفتند:
“زلیخا جان، امشب باید زیاد بخندی، امشب شب تو است.”
وقتی از دروازه خانه بیرون شدیم، موترها با گل و ربان تزئین شده بودند. صدای بوق موترها در کوچه پیچید. مه در موتر نشستم و کنارم مادرم بود. دستم ره محکم گرفته بود. در چشمانش هم خوشحالی بود، هم یک ذره غم… همان غمی که هر مادر در شب عروسی دخترش دارد.
موترها آرام آرام به طرف تالار حرکت کردند. از شیشه موتر به بیرون نگاه میکردم. چراغهای شهر مثل ستاره میدرخشیدند. در دل خودم گفتم:
“امشب زندگی مه تغییر میکند… امشب مه دیگر فقط زلیخای دیروز نیستم.”
وقتی به تالار عروسی رسیدیم، صدای موسیقی از دور شنیده میشد. تالار پر از نور و چراغهای رنگارنگ بود. مهمانها کمکم جمع شده بودند. وقتی مه وارد شدم، نگاههای زیادی به طرفم آمد.
دوستانم دورم حلقه زدند و مه ره تا وسط تالار بردند. در آنجا یک صحنه قشنگ با گلهای سفید و سرخ جور شده بود برای عکس گرفتن.
کمرهدار گفت:
“عروس جان، یک لبخند قشنگ!”
مه کمی خجالت کشیدم، اما لبخند زدم. دخترها کنارم ایستادند، بعضیها شانههایم ره گرفتند و بعضیها چادرم ره درست کردند. فلش کمره یکی پشت دیگری روشن میشد و هر عکس یک خاطره تازه میشد.
کمی بعد صدای دهل و موسیقی افغانی بلندتر شد. یکی از دخترها دستم ره گرفت و گفت:
“زلیخا، بیا اتن کنیم!”
اول کمی خجالت کشیدم، اما بعد داخل حلقه رفتم. دخترها دست میزدند و دورم میچرخیدند. مه با همان لباس گند آهسته اتن میکردم. آینههای لباسم زیر نور تالار میدرخشیدند و صدای خندهها فضا ره پر کده بود.
در آن لحظه حس میکردم همه چیز مثل یک خواب شیرین است…
یک خواب که مه در مرکز آن ایستادهام.
بعد از اتن، دوباره برای عکسهای یادگاری ایستادیم. اینبار بعضی از خویشاوندان هم آمدند. خالهها، عمهها، دخترکاکاها… هرکس میخواست با عروس عکس داشته باشد.
در گوشه تالار، میزهای بزرگ با غذاهای افغانی چیده شده بود؛ قابلی پلو، کباب، سلاد و شیرینیها. بوی غذا تمام تالار ره پر کده بود و مهمانها آرام آرام سر میزها مینشستند.
اما هنوز مهمترین بخش مراسم مانده بود… نکاح.
کمی بعد خبر آمد که ملا صاحب آماده است تا نکاح بخواند. فضا کمی آرامتر شد. مه ره به اتاق کوچکی در تالار بردند تا لباس نکاح ره بپوشم.
لباس نکاحم ساده اما بسیار زیبا بود. یک چادر سفید نازک هم روی سرم انداختند. وقتی در آینه نگاه کردم، حس کردم لحظهای بسیار مهم در زندگیام نزدیک شده است.
وقتی دوباره به تالار برگشتم، زنها در یک طرف نشسته بودند و مردها در طرف دیگر. رسم افغانی همین است. مه در میان زنها نشستم و سرم ره کمی پایین انداختم.
صدای ملا صاحب در تالار پیچید. اول خطبه نکاح ره خواند. بعد از رامین پرسید که آیا مه ره به نکاح قبول دارد.
چند لحظه سکوت شد…
بعد صدای رامین آمد:
“قبول دارم.”
سه بار گفت.
قلبم تندتر زد.
بعد ملا صاحب رو به مه کرد و پرسید:
“دخترم، آیا رامین ره به نکاح خود قبول داری؟”
همه چشمها به طرف مه بود. مادرم دستم ره گرفت.
مه آهسته گفتم:
“قبول دارم.”
دوباره پرسید… و مه سه بار گفتم:
“قبول دارم.”
با همان سه کلمه، سرنوشت مه و رامین به هم گره خورد.
زنها دست زدند. بعضیها دعا کردند. شیرینی آوردند و میان مهمانها تقسیم کردند تا زندگی ما هم شیرین باشد.
یکی از خالهها طبق رسم، روی سرم پول انداخت و دخترها با خنده آنها ره جمع کردند. صدای شادی دوباره در تالار بلند شد.
مه در دل خودم آرام گفتم:
“امشب، آغاز یک زندگی تازه است…”
کمی بعد دوستانم دوباره دستم ره گرفتند و گفتند:
1 573
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #سی_و_چهارم
روز عروسی :
زلیخا : شب عروسی از استرس خوابم نبورد نماز صبح را خواندم قرار بود که ساعت شش سمت آرایشگاه بریم مه مرسل و زرینه مرسل هم خواهرم حساب میشد و قرار بود با اصلان دنبال ما بیاین ماره به آرایشگاه ببرن میخواستم حمام کنم که مادرم و زرینه آمدن داخل اطاق مادرم روی تخت کنارم نشست
صدف : دخترم امروز بهترین روز زندگی تو است ازت یک چیز میخواهم
زلیخا : بله ؟
صدف : خودم حمامت میدهم به حساب روز عروسیت و اینکه هیچ وقت نتوانستم عطرت را بو کنم🥹
زلیخا : دلم خیلی مقابل مادرم نرم شده بود اینبار ک اشک هایش هم جمع شده بود
درست است
صدف : یعنی قبول میکنی؟
زلیخا : ها میکنم
صدف : گونه دخترم را بوسیدم
من به قربان دختر مقبول و شیرینم عله زرینه جان دخترم وسایل ره آماده کن زلیخا هم آماده شود دو نفری حمام میدهیم اش درست است؟
زرینه : درست است
پیش خود گفتم در حسرت داشتن چنین مادری خواهم سوخت یکبار فقط یکبار اگر مادرم میگفت دخترم نترس مه کنارت استم شاید حس میکردم کسی مره دوست داره
خیلی دلم گرفت رفتم حویلی روی چوکی نشستم سرم ره بین دو دستم گرفتم به زلیخا حسودی نمیکردم خودم را پوچ احساس میکردم خیلی گریه کردم هق هق میکردم تا که یکی سر شانه ام زد سرم را بلند کردم اصلان بود
اصلان : خوب استی؟
زرینه : اشک هایم ره زود زود پاک میکردم گفتم اینجه چی میکنی؟
اصلان : دنبال شما آمدیم چرا گریه میکنی
زرینه : دلم گرفت
اصلان : چرا؟؟؟؟؟
زرینه : وقتی دیدم مادر زلیخا چقدر به او عشق میورزد و مادر خود را دیدم 💔..!!
اصلان : در حالی که اشک های زرینه ره پاکمیکردم گفتم
میدانی که سالها از همدیگه جدا بودن جفای زیادی در حق زلیخا کرده ان این حق شان است که اورا نور دیده خود بدانن و تو هم خیلی خوشبخت استی مطمئنم خیلی دوستت دارن مرا ببین اصلا چهره مادرم را به یاد ندارم 🥲
زرینه : عیبی ندارد اصلانم
اصلان : چی گفتی؟
زرینه : مگر حرف بدی زدم ؟؟؟
اصلان : نی نی خیلی قشنگ بود حرفت
سرم را آهسته آهسته نزدیک صورتش کردم بوسه ای آهسته بر جبینش زدم که صدای سرفه مره به دست و پاچه انداخت
صدف : ببخشین که مزاحم تان شدم ولی زرینه جان دخترم باید بریم وقت حمام زلیخا شد
زرینه : درست است خاله جان بریم
خیلی شرمگین بودم اما عیبی ندارد مهم نیس به هر حال شوهرم بود
اصلان : از شرم سرخ شده بودم گونه هایم گل انداخته بود آخخخ اصلان احمق وقت همی کار بود آخ
صدف : حمام زلیخا ره شروع کردیم آهسته آهسته با ظرف بر موهای ابریشممانندش آب میریختم در این حال آهسته آهسته شروع کردم به خواندن آهنگ
یک دختر دارم شاه نداره صورتی داره ماه نداره از خوشگلی جوره نداره
🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼
به کس کسانش نمیتم
🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼
به همه کسانش نمیتم
🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼
به راه دورش نمیتم
🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼
همین قسم حمام زلیخا خلاص شد و ما بیرون شدیم از اطاق زلیخا
زلیخا : همه چیز آماده بود حمام منم تمام شد هرچی ک نیاز داشتم ره در یک بکس گذاشتم حجابم ره پوشیدم زرینه هم آماده بود پایین رفتیم
مرسل : وقتی خانه زلیخای شان رسیدیم اصلان پایین شد رفت در حویلی منم چون هوا خوب بود و خانه زلیخای شان گل د گلزار بود خیلی قشنگ بود کنار گل ها ایستاده بودم که صدای عباس مره ترساند
عباس : ببخشی قصد ترساندن ته نداشتم
سلام
مرسل : نه مشکلینیست علیکم السلام خوب استین؟
عباس : تشکر سلامت باشین شما خودتان خوب استین فامیل محترم همگی خوب استن
مرسل : تشکر همه خوبن
چقدر گل های زیبا و خوشبو و قشنگ دارین
عباس : تشکر چشمان تان زیباست
مرسل : لطف دارید
مه هیچ وقت کت یک بچه اقه صمیمی گپنزده بودم اما از حق نگذریم عباس بچه پر تلاش با ادب و خوشتیپ بود
عباس : یکگل مرسل ره از شاخه چیدم و نزدیک مرسل گرفتم
گلمرسل تقدیم مرسل زیباتر
مرسل : گل ره گرفتم و گفتم تشکر و سرم ره بلند کردم با عباس چشم در چشم شدیم
عباس : چقدر چشمای مرسل زیبا بود آبی قشنگ 🩵🫠
زلیخا : پایین رفتیم و با یک صحنه عاشقانه جدید روبرو شدیم مرسل و عباس زرینه هم پایین شد وقتی دید
زرینه : جفت جدید الله مبارک کند خدا مبارک کند
زلیخا : ههههه دلم نمیشه خو باید خراب کنیم ای صحنه فلمی ره
زرینه : باش مه خرابش کنم
پیش رفتیم یک تکسرفه کدم متوجه نشدن کت لگد د پای عباس زدم
عباس : چیز چیز چیز چیز چیشده ؟!
زرینه : چیزی نشده یکچشمکزدم طرفش😉
زلیخا : میرفتیم آرایشگاه
عباس : خو خو برین بخیر برین
ادامه دارد....
1 573
بعد نوبت لباس سبز نکاح رسید., سبز زمردی با کار ظریف طلایی. زلیخا وقتی شال ره روی سر انداخت، لحظهای سکوت کرد. لباس نکاح برایش فقط یک رنگ نبود؛ نشانه یک لحظه جدی و رسمی بود. وقتی روی چوکی نشست تا قد لباس اندازه شود، حس کرد آن روز چندان دور نیست که قاضی صاحب خطبه بخواند و او با همین لباس، یک «قبول است» بگوید که مسیر زندگیاش ره عوض میکند.
لباس سفید عروسی هم برای اصلاح آخر برده شد. تورش کمی کوتاه شد، قد دامن تنظیم شد. وقتی در اتاق پرو ایستاد و تور ره آهسته روی سرش انداخت، قلبش تند زد. سفید، ساده اما باشکوه. در همان لحظه فهمید آمادهگی فقط خرید نیست — یک وداع آرام هم است.
خرید بوتها یک روز کامل ره گرفت. برای هر لباس جدا جدا بوت. سفید ظریف با پاشنه مناسب، سبز راحتتر برای مجلس نکاح، و بوت هماهنگ با لباس گند. هر بوت که امتحان میکرد، فروشنده با لبخند میگفت: «عروس جان مبارک.» همین کلمه ساده، هم لبخند میآورد هم بغض.
طلافروشیها پر از نور و انعکاس بودند. گردنبندها زیر چراغ میدرخشیدند. مادرش میگفت وقار مهمتر از سنگینی است. زنکاکا میگفت عروس باید بدرخشد. آخرش یک ست انتخاب شد که تعادل داشت — نه زیاد پر زرق و برق، نه بیش از حد ساده.
خانه شبها دیر آرام میشد. جهاز مرتب میشد. پارچهها تا میخورد. بکسها آهسته آهسته پر میشد. زلیخا گاهی در اتاقش تنها مینشست و به دیوارهایی نگاه میکرد که سالها شاهد کودکی و نوجوانیاش بودند. هنوز عروسی نشده، اما سایه رفتن نزدیک شده بود.
در بیرون، تالار رزرو شده، گلها انتخاب شده، لیست مهمانها تقریباً نهایی شده. در داخل خانه، دل یک دختر آرام آرام آماده میشود.
ای روزها پر از رفتوآمد، خستگی و تصمیمهای کوچک و بزرگ است. اما در عمق همه ای مصروفیتها، یک حس مشترک جریان دارد — حس شروع یک فصل تازه.
هنوز مراسم برگزار نشده. هنوز لباسها در بکسها تا خورده مانده. اما هر خرید، هر اصلاح، هر مشوره خانواده — زلیخا ره یک قدم نزدیکتر میکند به شبی که دیگر مهمان خانه پدر نیست، بل عروس یک خانه تازه است.
ادامه دارد, ...........
1 573
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #سی_و_سوم
زلیخا : خب چقه وقت دگه عروسی ماست؟
رامین : هر وقت تو بخواهی
زلیخا : من میخواهم همین هفته جدید عروسی مان باشد
رامین : جدی استی؟
زلیخا : کاملا آنقدر جدی استم که هرگز نبودم
رامین : هوراااااااااااااااااااااااااا🥳
پس هفته آینده عروسی ماست ولی ازت یک خواهش دارم ازت میخواهم در تمام طول عروسی خرید و همه چیز با مادر و پدر واقعیت باشی
زلیخا : رامین ای غیر ممکن.......
رامین : هیچی نگو ببین ای اول زندگی ما اس پس نمیخواهم بین ما مشکلی پیش باشه
زلیخا : درست است فقط بخاطر تو قبول میکنم
رامین : درست است پس شب خوش که جمعه هفته آینده یعنی هفت روز بعد عروسی ماست باید از همیالی شروع کنیم
زلیخا : هههههه سیس شب خوش
شب روز بعد :
رامین : زلیخای مه…
ای روزها خانه شما یک رقم بازار شده. مادرت یک لیست د دست، پدرت با تلفون مصروف هماهنگی، برادرت د موتر آماده که هر لحظه ما ره به یک جای دگه ببَره. کاکایت و زنکاکایت هم هر روز سر میزنن، دخترکاکایت هم مثل سایه کنارت است که هیچ چیزی ره از نظر نندازه. راست بگویم، خانوادهات یک لشکر کامل است برای عروسی.
خانه مه اما آرامتر است. مه یک پسر خانه استم، فقط پدرم، یک کاکا و دخترکاکایم استن. اما با وجود کم بودن تعداد، شوقشان کم نیست. پدرم هر روز میگه: «پسرم، ای عروسی باید آبرومند باشه.» کاکایم میگه: «غم نخور، هر چی لازم باشه مه هستم.» دخترکاکایم هم سر لباسها و رنگها نظر میته.
ما هنوز عروسی نکردیم، فقط در حال آمادهگی و خرید استیم — اما همین آمادهگیها خودش یک داستان شده.
امروز صبح باز رفتیم شهر برای تکمیل خریدها. مادرت میگفت هنوز بعضی ریزهکاریها مانده. رفتیم برای دیدن دوباره لباس گند، که اگر کدام تغییر لازم باشه. خیاط اندازهها ره دوباره گرفت. زنکاکایت میگفت سنگدوزی آستین کمی بیشتر شوه قشنگتر است. دخترکاکایت عکس میگرفت و میگفت «ای رنگ د عکسها عالی میفته.»
بعد رفتیم برای پارچههای اضافی، چادر، بوت، بکس، حتی لوازم آرایش که با هر سه لباس — گند، سبز نکاح، سفید عروسی — جدا جدا ست باشه. مادرت دقت میکد که رنگها با هم هماهنگ باشه. برادرت شوخی میکد که «رامین بیچاره د ای همه انتخابها گم شده.»
مه هم بیکار نبودم. با پدرم رفتیم برای دیدن دوباره تالار که تاریخ ره قطعی کنیم، پیشپرداخت ره بدهیم، و منوی غذا ره دقیق تعیین کنیم. هنوز عروسی نشده، اما همین لحظهای که رسید پرداخت ره دادم، قلبم تند زد. حس کدم یک قدم رسمی نزدیک شدیم.
تالار ره دوباره دیدیم — میز عروس و داماد کجا باشه، جای فیلمبردار کجا، ورودی با گل سفید یا ترکیب سفید و سبز. پدرم میگفت وقار مهم است، زیاد شلوغ نباشه. مه هم موافق بودم. هنوز شب اصلی نرسیده، اما تصویرش د ذهنم هر روز واضحتر میشه.
شب که برگشتم خانه، خسته اما خوش استیم. خانوادهها هر کدام جدا جدا مصروف صحبت در مورد خریدها استن. هنوز عقد و عروسی رسمی نشده، اما همه رفتارها نشان میته که داریم وارد یک مرحله جدی زندگی میشیم.
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #سی_و_سوم
زلیخا : اوفففففففففففف اقه خسته شدیم تو هم گله میکنی اقه نگو گله و زاری از مه کده خسته نشدی 😭😒
رامین : مه صدقه تو شوم چیشده
زلیخا : پاهایم درد میکنه
رامین : بیا که مساژ بتم پاهایت دردش کم شوه
زلیخا : رامین تا میخواست داخل اطاق شوه زرینه آمد
زرینه : عله عله آقا داماد بیرون
رامین : اوفففففففففففف نی دگه
زلیخا : چرا زرینه؟
زرینه : شگون نداره😫🤭
رامین : خو سیس
چهار روز بعد :
از زبان نویسنده : ای روزها اگر کسی داخل خانه زلیخا میشد، فکر میکد یک جشن همین حالا شروع میشه. از صبح صدای ظرف و چای و خنده میآمد. مادرش با چادر گلدار د دست، از یک اتاق به اتاق دگه میرفت و لیستها ره چک میکد. پدرش با تلفون مصروف هماهنگی بود. برادرش موتر ره هر لحظه آماده داشت که باز کدام خرید مانده. کاکا، زنکاکا و دخترکاکا هم تقریباً هر روز حاضر — یکی نظر میداد، یکی تشویق میکد، یکی عکس میگرفت.
زلیخا د بین ای همه شور و مشوره، هم خوش بود هم گیج. هنوز عروسی نشده، هنوز نکاح رسمی نخوانده، اما همه چیز بوی رفتن میداد. بوی تغییر.
لباس گند که چند روز پیش انتخاب شده بود، برای اصلاح آخر دوباره به خیاطی برده شد. دکان خیاطی پر از پارچههای سرخ و طلایی بود. وقتی لباس ره پوشید، آینه قدی مقابلش یک تصویر تازه نشان داد — نه فقط یک دختر، بل یک عروس در حال ساخته شدن. زنکاکا گفت سنگدوزی پایین دامن باید کمی سبکتر شود که موقع رقص آسان باشد. مادرش با دقت آستینها ره نگاه میکد که اندازه دقیق باشد. دخترکاکا بیوقفه عکس میگرفت و میگفت: «ای رنگ زیر نور تالار عالی میدرخشه.»
1 573
زلیخا، مه انتخابت کدم نه فقط برای امروز، بل برای تمام سالهایی که پیش رو است. برای روزهایی که شاید ساده باشه، شاید سخت باشه، اما باهم, میگذره.
منتظر آن روز استم که دیگر نگم «نامزدم»، بل با افتخار بگم «همسرم».
و باور کو، هر روزی که به عروسیمان نزدیکتر میشیم، مه بیشتر مطمئن میشم که بهترین تصمیم زندگیام ره گرفتم.
ادامه دارد, .........
1 573
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #سی_و_دوم
زلیخا : ولی حس میکنم باید بگویم
رامین : مجبور نیستی
زلیخا : مجبور نیستم اما .......
رامین : اما و چی؟
زلیخا : نمیخواهم روزی به یاد امروز بگویم کاش گفته بودم
رامین : پس بگو
زلیخا : پس به دقت گوش کن
رامین : به دو دیده
زلیخا :رامین…
نمیدانم چند بار ای متن ره شروع کدم و پاک کدم. هر بار که میخواستم صاف بنویسم، دلم لرزید. نه بخاطر ازی که حسّم کوچک است، بل بخاطر ازی که خیلی بزرگ شده و مه میترسم با گفتنش همه چیز تغییر کنه.
اما دیگر نمیخواهم از خودم پنهان کنم.
رامین… مه عاشقت شدم.
نه یکروزه، نه یک لحظهای. آرام آرام شد. از همان گپهای ساده، از همان خندههای بیدلیل، از همان وقتهایی که بیآنکه بفهمی، حالم ره خوب میکدی. اول فکر میکدم یک علاقه ساده است، یک عادت است. اما هر قدر گذشت، دیدم وقتی ناراحت میشی، دلم میلرزه. وقتی خوش میخندی، مه از ته دل آرام میشم. وقتی چند ساعت بیخبر میشی، دنیایم یک رقم خالی میشه.
خیلی کوشش کدم ای حس ره کوچک نشان بتم. به خودم گفتم «نه زلیخا، عادی باش، زیاد فکر نکو.» اما عشق چیزی نیست که با منطق کم شوه. هر قدر مه خاموش ماندم، او عمیقتر شد.
شبهایی بوده که فقط به ای فکر کدم اگر یک روز بفامی چی د دل مه است، چی میشه؟ دور میشی؟ خنده میکنی؟ یا همه چیز همان رقم عادی میمانه؟ از همین ترس، مدتها چیزی نگفتم. لبخند زدم، شوخی کدم، مثل همیشه رفتار کدم… اما د دلم یک دنیا حرف جمع میشد.
رامین، مه عاشقت شدم نه بخاطر یک چیز خاص. نه بخاطر ظاهر، نه بخاطر تعریف مردم. بخاطر طرز فکرت، بخاطر آرامشی که کنار تو حس میکنم، بخاطر ای که وقتی با تو گپ میزنم، خودم استم — بینقاب، بیتظاهر.
عشق مه پر سر و صدا نبود. هیچ وقت نیامدم بگویم ببین چقدر دوستت دارم. فقط آرام کنارت ماندم. حمایهات کدم. دعا کدم خوش باشی، حتی اگر مه دلیل خوشیات نباشم.
اما دیگر نمیخواهم وانمود کنم که ای حس وجود نداره.
مه عاشقت شدم، رامین. با تمام ترسش، با تمام نامعلوم بودنش، با تمام احتمال رد شدنش.
اگر جوابَت هر چی باشه، مه از گفتنش پشیمان نیستم. چون ای عشق چیزی بود که قلب مه صادقانه انتخاب کد. و مه نمیخواهم یک عمر با «کاش گفته میبودم» زندگی کنم.
امروز با تمام لرزش دلم میگم — مه دوستت دارم. عمیقتر از چیزی که شاید تصور کنی.
حالا تصمیم با تو است… اما حقیقت دل مه همین بود
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #سی_و_دوم
رامین : زلیخااااااا باورم نمیشه تو هم ای مدت مره دوست داشتی و مخفی میکردی؟
زلیخا : خب مخفی نه ولی میدانی که زندگیم چقدر سختی داشت وقت اعترافش نبود و چند وقت دگه به عروسی مان مانده
رامین : زلیخای مه…
هر قدر به روزهای مانده تا عروسیمان فکر میکنم، قلبم هم خوش میشه هم یکرقم سنگین از شوق میشه. باورم نمیشه که ما از همو گپهای ساده و خندههای بیدلیل رسیدیم به جایی که چند وقت دگه نام مه و تو رسماً کنار هم نوشته میشه.
نامزد بودن با تو فقط یک حلقه د دست نیست، فقط یک وعده رسمی هم نیست. برای مه یعنی مسئولیت، یعنی تعهد، یعنی ای که از همین حالا خوده آماده کنم که مرد زندگیات باشم — نه فقط د روزهای خوش، بل د هر روزی که شاید سخت هم باشه.
زلیخا، مه گاهی شبها تصور میکنم روز عروسی ره. تو با لباس سفید، با همو لبخند آرامت… و مه که از خوشی شاید حتی نتانم درست گپ بزنم. فکر میکنم لحظهای که دستت ره میگیرم و با خود میگم «ای زن، شریک تمام عمر مه است.» ای فکر مه ره قویتر میسازه.
اما بیشتر از خود مراسم، زندگی بعد از او برایم مهم است. صبحهایی که کنار هم بیدار میشیم. بحثهای کوچک که آخرش به خنده ختم میشه. برنامه ساختن برای آیندهمان. شاید خانه کوچک شروع کنیم، شاید آهسته آهسته همه چیز ره بسازیم — اما باهم.
مه میخواهم همسری باشم که وقتی خسته استی، پناهت باشم. وقتی ناراحت استی، آرامت کنم. وقتی موفق میشی، اولین کسی باشم که با افتخار دستت ره میگیره. زندگی فقط عکس و مهمانی نیست؛ روزهای عادی است که اصل داستان ره میسازه. و مه آمادهام ای روزهای عادی ره با تو خاص بسازم.
نامزدی ما فقط یک مرحله نیست، یک قول است. قول احترام، قول وفاداری، قول ای که هیچ وقت نگذارم بین ما فاصلهای بیفته که نتانیم با گپ زدن حلش کنیم. مه میخواهم خانهمان جایی باشه که هر دوی ما د او احساس امنیت کنیم.
چند وقت دگه شاید هر کداممان د خانه پدر و مادر خود نیستیم، بل د خانه مشترکمان استیم. ای فکر مه ره هم خوش میکنه هم مسئولتر میسازه. چون از او روز به بعد، خوشی تو مستقیم خوشی مه است، غمت هم غم مه.
1 573
اگر مه برایت فقط یک دوست استم، همان هم برایم باارزش است. اگر بیشتر از او است و نمیخواهی بگویی، باز هم مجبور نیستی. احساس اگر واقعی باشد، با, گفتن و نگفتن از بین نمیرود.
زلیخا، آرامش تو برایم مهمتر از هر اعتراف است. مه ترجیح میتم تو راحت باشی تا ای که بخاطر مه دلت بلرزه و به خودت فشار بیاری. بعضی چیزها وقت خوده دارد، بعضی چیزها هم شاید هیچ وقت گفته نشود — و ای هیچ اشکال ندارد.
فقط بدان، کنارم که باشی، همان کافی است. نه سوال اضافی، نه انتظار سنگین.
همین قدر.
ادامه دارد, ……..
1 573
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #سی_و_یکم
زلیخا : عجب خواب بدی بود یا خدااا
رامین : نترس تمام شد هیس
زلیخا : به خانه رفتیم یکجای خوابیدم یک گوشه دراز کشیدم به ای فکر میکردم که چی کنم رامین کنارم نشست
رامین : زلیخای مه…
نمیفامم از کجا شروع کنم. والله از وقتی فهمیدم که پدر و مادرت کسهای دگه بودن، دلم یک رقم شد که خودم هم حیران ماندم. نه بخاطر ازی که چیزی کم شدی، نی… بخاطر ازی که فکر میکنم چی قدر درد ره تنها تنها کشیدی و مه هیچ نفهمیدم.
جیگرم آتش گرفته وقتی تصور میکنم شاید شبها تنها نشستی و هزار فکر د سرت چرخیده. شاید از خودت پرسیدی «اصل مه کیستم؟ چرا از مه پنهان کدن؟» و مه آن وقتها کنارت خندیده میگشتم، بیخبر از طوفان دلت. ای چیز مه ره میسوزانه.
زلیخا، گوش کو به گپ مه. آدم ره خون و نام فامیل بزرگ نمیسازه، دل و تربیه و مهربانی میسازه. تو همو زلیخایی استی که مه عاشق خندهاش شدم، عاشق لجبازیهای کودکانهاش شدم، عاشق دل نازک و مهربانش شدم. هیچ چیز تغییر نکرده. فقط شاید یک زخم کهنه دلت باز شده.
اگر غم داری، مه هم شریک غمت استم. اگر سوال داری، مه کنارته تا باهم جواب پیدا کنیم. اگر قهر استی از دنیا، بیا قهرت ره د شانههای مه خالی کو. مه مرد ای هستم که وقت سختی دستت ره محکمتر بگیرم، نه ای که رهایت کنم.
شاید حس کنی یک قسمت از زندگیت دروغ بوده، اما باور کو حقیقت تو همی امروز است — همی دلی که داری، همی شخصیتی که ساختی. پدر و مادر واقعی شاید کسای دگه باشن، اما کسی که تو ره بزرگ کده، یا هر کی که در زندگیت بوده، باز هم یک قسم نقش داشته. زندگی همیشه سیاه و سفید نیست.
فقط یک خواهش دارم… خودت ره تنها حس نکو. مه اینجایم. اگر گریه کنی، مه هم بغلت میکنم. اگر خاموش شوی، مه پهلویت خاموش میشینم. اگر بخندی، مه از ته دل میخندم. تو برای مه همی زلیخای قبلی استی — حتی قویتر از قبل.
دوستت دارم نه بخاطر نام فامیلات، نه بخاطر گذشتهات. دوستت دارم بخاطر خودت… بخاطر قلبت.
نمیدانم چرا این روزها زیاد فکر میکنم. نه بخاطر یک اتفاق خاص، فقط یک حس عجیبی د دلم است که هر قدر میخواهم عادی باشم، باز هم خاموش نمیشود. شاید بعضی چیزها گفتنی نباشد، شاید هم مه بلد نیستم درست بیانش کنم.
تو شاید هیچ وقت متوجه نشوی، و شاید هم لازم نباشد بدانی. بعضی احساسات اگر بیصدا بمانند، قشنگتر است. مه همیشه کوشش کدم عادی رفتار کنم، مثل همیشگی، بخندم، شوخی کنم، گپهای ساده بزنم… اما بعضی وقتها خودم میفامم که د پشت همو خندهها یک دنیا فکر پنهان است.
رامین، مه از تو هیچ توقع خاصی ندارم. حتی نمیخواهم چیزی تغییر کند. فقط میخواهم بدانی اگر گاهی زیاد حواسم بهت است، اگر بیدلیل از حالت میپرسم، اگر وقتی خاموش میشی مه هم یک رقم میشوم — از فضولی نی. بعضی رابطهها نام خاص ندارد، اما د دل آدم جای خاص دارد.
شاید تو مه ره فقط یک دوست ساده ببینی، و همین هم کافی است. مه هیچ وقت نمیخواهم چیزی ره به زور سرنوشت یا سر تو تحمیل کنم. بعضی حرفها اگر گفته شود، شاید همه چیز خراب شود. و مه خراب شدن هیچ چیزی ره نمیخواهم.
بعضی شبها فقط به ای فکر میکنم که آدم چرا بعضی حسها ره انتخاب نمیکند، خودش میایه. بیاجازه میایه و آرام آرام ریشه میگیرد. بعد مه باید وانمود کنم که همه چیز عادی است. و واقعاً هم عادی است… فقط کمی عمیقتر از چیزی که نشان میدهم.
اگر یک روز دیدی مه کمی دور شدم یا کمی زیادتر خاموش شدم، فکر نکن قهر استم یا بیتفاوت شدم. گاهی آدم مجبور میشه با خودش کنار بیایه تا تعادل ره نگهداره. مه نمیخواهم سنگینی هیچ حسی د شانههای تو بیفته.
همی که هستی، همی که مه میتوانم بیتشویش کنارت گپ بزنم، برایم کافی است. لازم نیست هیچ چیزی بدانی که آرامشت ره خراب کند.
بعضی رازها، اگر د دل بماند، هم برای صاحبش امنتر است و هم برای کسی که از او بیخبر است.
رامین : چی است بگو برم؟!
زلیخا : نینمیتوانم فعلا گفته
رامین : زلیخا…
یک گپ ره میخواهم خیلی آرام و صاف بگویم. آدم د زندگی مجبور نیست هر چیزی ره به زبان بیاره. بعضی حسها اگر د دل بمانه، ارزششان کم نمیشود. حتی گاهی پاکتر هم میماند.
اگر چیزی د سینهات است که گفتنش سخت است، مجبور نیستی اعتراف کنی. هیچ کس حق ندارد از تو بخواهد قلبت ره باز کنی وقتی خودت آمادگی نداری. مه نه قاضی استم، نه طلبکار احساساتت.
بعضی نگاهها، بعضی سکوتها، بعضی دلسوزیهای بیدلیل… آدم میفامه، حتی اگر نامش گفته نشه. اما فهمیدن همیشه به معنی مجبور ساختن نیست. مه هیچ وقت نمیخواهم تو زیر فشار باشی که باید چیزی ره ثابت کنی یا بگویی.
1 573
زلیخا نفس عمیقی کشید. لرزش شانههایش کمکم آرام شد. انگشتهایش دور دست رامین حلقه شد، انگار به تنها نقطهی امن دنیا چنگ زده, باشد.
رامین لبخند کمرنگی زد. با شستش آرام پشت دستش را لمس کرد.
«هر وقت ترسیدی، فقط نگاه کو به مه. دنیا اگر هم شلوغ باشه، مه بلد استم دلت ره آرام کنم.»
زلیخا آهسته چشم باز کرد. نگاهشان برای یک لحظه گره خورد. ترس هنوز بود، اما دیگر تنها نبود. سرش را کمی به طرف رامین خم کرد.
رامین چیزی نگفت. فقط همانطور ماند.
موتر میرفت، سرک ادامه داشت،
و میان آنهمه شلوغی،
دل زلیخا آرامآرام به حضور رامین باور میکرد.
ادامه, دارد...
1 573
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #سیام
زلیخا : به امید همو روز باشین اصلا خواب شه ببینین
صدف : میرسه روزش باز خواهی دید دخترم
زلیخا : دیگرگوش هایم بدهکار نبود از او وحشت سرا بیرون شدم داخل موتر رامین شدم نفس نفس میزدم دگه طاقت نداشتم شروع کردم به گریستن
خسته شدیمخدایا خسته شدیم ای چی امتحان اس ای چی حال اس چرا مه چرا اقه سختی چرا اقه بدبختی
رامین : هیششششش زندگیم گریه نکوچیشده بگو برم چیشده
زلیخا : از سیر تا پیاز ماجرا ره به رامین تعریف کردم
هق هق ..... رامین هق هق ..... میبینی هق هق ....... چقه بدبخت استم هق هق ......
رامین : هیسسسس خدانکنه ای تقدیر و قسمت الهی است گل زیبایم شاید خیری د ای نهفته باشه بیا بغلم اقه گریه نکو قربان اشک هایت شوم
زلیخا : خدانکنه هق هق .....
رامین ره بغل کردم
رامین : بریم زندگیم خانه؟
زلیخا : نی نمیخواهم حس میکنم در خانه خفه میشم بریم بگردیم در موتر کمی باز بریم
رامین : بچشم خانمم
زلیخا ره گشتاندم برش آیسکریم شیریخ خوردیم ولی فکرش دگه طرف نمیشد هر چیکمیکدم همتو گرفتگی بود خب حق هم داشت کلزندگیش دروغ بود در موتر نشسته بودیم
زلیخا : رامین برم یک چیز ره وعده بتی
رامین : چیره زندگیم
زلیخا : اینکه هیچ وقت برم دروغ نمیگی اوکی چون اگر یک دروغ برم بگی دگه هرگز نمیبخشمت
رامین : پیش خود گفتم اگر از او ظلمی که پدرم در حقت کرده باخبر شوی دگر اصلا مرا نمیبخشی
چشم زلیخایم چشم ولی بدان اگه روزی دروغ گفتم دلیلی دارم بیا دلیلش ره بپرس
زلیخا : درست است ولی امیدوارم که به او روز نرسیم
رامین : آمین
زلیخا خوابید در موتر مه به چهره اش به دقت میدیدم موهایش ره نوازش میکردم به روزی که مره همرای مشت زد فکر کردم خندیدم فکرنمیکردم روزی چنین عاشق و دلباخته شوم او هم دلباخته زلیخایم هعی هعی خوشحال استم که زلیخا زن زندگیم است کاش او هم عاشقم شوه
زلیخا : خودم را در جایی دیدم خاموش و بیرنگ. اول پدرم را دیدم. همان مردی که همیشه پشتم بود، اما اینبار انگار دیگر توان ایستادن نداشت. نگاهم کرد؛ نه با خشم، نه با لبخند… با وداع. دلم لرزید. خواستم صدا بزنم «پدر»، اما صدا در گلویم شکست.
کنارش برادرم بود. ساکتتر از همیشه. چشمهایش خالی بود، انگار زندگی از آنها کوچ کرده باشد. هر دو، بیصدا، از من دور شدند. نه رفتند… محو شدند.
و من ماندم با ترسی که اسم نداشت.
فکر کردم این بدترینِ خواب است.
اشتباه میکردم.
بعد، خودم را در همان کوچه دیدم که با رامین قدم زده بودم. همانجا که خندیده بودیم، همانجا که قول داده بودیم. هوا سرد بود و دلم بدجور آشوب داشت.
رامین آنجا ایستاده بود… اما نه آن رامین همیشگی. آرامتر، دورتر، انگار از همین حالا به من تعلق نداشت.
صدا زدمش.
گفتم: «رامین، چرا اینقدر ساکتی؟»
برگشت نگاهم کرد. نگاهش… شکستنم را بلد بود. گفت:
«زلیخا، بعضی قصهها زود تمام میشوند، حتی اگر عشق واقعی باشند.»
نفس در سینهام گیر کرد. دویدم طرفش. خواستم دستش را بگیرم، خودم را به او برسانم، نگذارم دور شود.
اما نشد.
رامین یک قدم عقب رفت… فقط یک قدم.
و همان یک قدم، بین ما دنیا ساخت.
دیدم که دیگر نیست.
نه صدا، نه تصویر. فقط نبودن.
همانجا نشستم. انگار همهچیز را از من گرفتند. پدرم، برادرم، و حالا رامین…
عشق زندگیام.
گریه کردم، اما اشکهایم هم راهشان را گم کرده بودند.
با تپش شدید قلب از خواب پریدم. دستم میلرزید. نفسهایم کوتاه بود. فوری دستم را روی سینهام گذاشتم و با ترس گفتم:
«خواب بود… فقط خواب بود.»
اما ته دلم آرام نشد.
چون بعضی خوابها دروغ نمیگویند؛ فقط زودتر از واقعیت حرف میزنند.
از همان لحظه فهمیدم، اگر یک روز رامین نباشد،
من هم دیگر آن زلیخای قبل نخواهم بود.
رامین : موتر با سرعت معمولی در سرک روان بود، اما برای زلیخا هر ثانیهاش کش میآمد. صدای بوقها، تکانهای ریز موتر، و نور چراغها همه با هم روی دلش سنگینی میکرد. یکدفعه موتر کمی تکان خورد.
زلیخا بیاختیار پرید. نفسش بند آمد. دستهایش سرد شد.
رامین همان لحظه متوجه شد. سرش را به طرفش برگرداند.
«زلیخا…»
زلیخا چیزی نگفت. فقط نگاهش پر از ترس بود، مثل کسی که میخواهد فرار کند اما راهی ندارد.
رامین بیعجله دستش را جلو آورد. نه ناگهانی، نه با فشار. فقط آنقدر نزدیک که زلیخا خودش دستش را در دست او گذاشت.
گفت: «آرام باش… مه کنارت استم.»
موتر دوباره تکان خورد، اما اینبار زلیخا نپرید. چشمهایش را بست. رامین کمی به طرفش خم شد. صدایش را پایین آورد، نرم، مطمئن:
«هیچچیز نیست. همین مه اینجایم، میشنوی؟ راه میگذره، موتر میگذره… اما مه نمیگذرم.»
1 573
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #بیست_و_نهم
زلیخا : نی دگه ای آخرش است دگهتحمل کرده نمیتانم به بینی رسیدیم مه دگه اینجه بوده نمیتانم مه ازی خانه میرم در یک گور یک جایی که دگه رنگمره نبینین سالهای سال
امیر : حق نداری بری
زلیخا : ههه حق ؟ شما حالی میخواهین برم پدر و مادر باشین ای کارها فایده نداره وقتی ازم دست کشیدین از همو روز مه دگه دخترتان نیستم همو روزی که مره ترک کدین همه چیز همانجا تمام شد من فقط یک پدر داشتم که فوت شد یک مادر دارم و دگه به هیچ کس نیاز ندارم و هیچ کس ره نمیخواهم در زندگیم حالی هم میرم مادرم ره پیدا میکنم بر همیشه از زندگیم حذف تان میکنم و از زندگی تان میرم
صدف : ولی مادری که تو برش میگی مادر توره بدنیا ناورده بود و دوستت نداره
زلیخا : اگه مره بدنیا نیاورده بود اگه از یک گوشت و خون نبودیم بیشتر از جانم دوستش دارم هیچ وقت نگذاشت آب در دلم تکان بخوره او مادر واقعیم بود و بس .
صدف : به او زنی که تو میگی مادر وقتی یک هفته از به هوش آمدنش گذشته بود نمیگفت
(دگر شما میدانید و دخترتان )
او مادرت نبود لطفا ایره بدان زلیخا
زلیخا : نه دروغ میگین حالی بخاطری که مادرم ره از چشمم بندازین دروغ میگین
مامایم یا پدرم بگم ویس های مادرم ره پلی کرد که گفته بود
فایضه : سلام برادر به امید صحتمندی تو و خانم عزیزت و پسرت تا جایی که میفهمی همسرم و پسرم ره از دست دادم و زلیخا دختر شما است مه در زندگیم بزرگترین کاری که میتوانستم به زلیخا بکنم این بود که زلیخا ره از او شلیک گلوله نجات بتم از او بلا و آسیب ها نجاتش دادم خودم فعلا در پاکستان استم و به زودترین فرصت به آمریکا پرواز میکنم دگر شما میدانید و دخترتان ازتان میخواهم قسمی که من به زلیخا محبت کردم شما هم بکنین امیدوارم همیشه سربلند بمانین روی زلیخای مه ببوسین و ازش عذر میخواهم مه زیاد دوستش دارم ولی تقدیر و قسمت یاری نمیکند دگه ادامه داده نمیتوانم خداحافظ برای همیشه دوست دار و خواهر شما فایضه
زلیخا : گوش هایم سوت زد مادرم یعنی او کسی که برش میگفتم مادر چنین جفایی در حقم کرد کل زندگیم دروغ بود حالم به هم خورده بود سرم گیچ میرفت باورم نمیشد که مادرم چنین حرف هایی بزنه اینچنین ساده ازم دست بکشه
زلیخا : داد زدم
بس اس دگه بس اس خدایا چقدر امتحان چقدر سختی مگر مه آدم نیستم خدایا جان مه بگی مره راحت بساز خسته شدم خیلی خستم به بینی رسیدیم
به رامین زنگ زدم چهار بوق خورد که صدایش از پشت موبایل آمد همیشه صدایش آرامم میساخت
رامین : سلام به خانم مقبولم
زلیخا : علیکم السلام
رامین : چیشده زلیخایم خوب است؟
با گفتن این حرف رامین به هق هق افتادم
زلیخا : هق هق ...... هق هق ...... میشه هق هق ...... هق هق ...... بیایی دنبالم؟
رامین : بچشم ولی چیشده؟
زلیخا : هق هق ...... هق هق ...... بیا هق هق ....... هق هق ...... میگمت
رامین : بچشم دگه گریه نکو قربانت شوم چشم قشنگم حیف اشک های مرواریدی ات نکرده بیازو نزدیک خانه تان بودم تا کمتر از ده دقیقه دگه رسیدیم پشت دروازه تان
زلیخا : بخیر بیایی
قطع کردم رفتم در اطاقم بکسم ره کشیدم از زیر تخت لباس هایم همه چیز های مهمم ره ماندم داخلش بکسم ره کش کرده بوردم پایین عباس که رفته بود دنبال پاپ کرن و پفیلا که فیلم ببینیم و بخوریم
عباس : چیشده خیرت خواهری کجا میری ؟
زلیخا : برت میگن
عباس : یک ساعت نبودم چیشده
زلیخا : عباس مه میرم از مادر عزیزت پرسان کو برت میگه برت تعریف خاد کرد چیشده
امیر : حق نداری بری
زلیخا : میرم خوبم میرم قسمی برم که حتا پشت مم نبینم
دروازه تک تک شد زن مامایم باز کرد دروازه ره رامین با قامت خود وارد شد بوی عطرش به مشامم خورد همه جا پیچید در یک دقیقه عطرش به این فکر کردم که اگر رامین نمیبود چی میکردم مه
رامین : سلام به همه
عباس : خوش آمدی شیرم
رامین : خوش باشی رفیق چی گپ اس اینجه؟
عباس : وله منم تازه آمدم خانه
رامین : مگر نبودی خانه؟
عباس : نی پشت کمی چیز رفته بودم فیلم میدیدیم همرای زلیخا مچم تا آمدنم چی گپ شد
رامین : زلیخایم خوب است؟
زلیخا : میشه بکس مه داخل موتر ببری باز تعریف میکنم چیشده از سیر تا پیاز
رامین : درست است
زلیخا : عباس برادرم قربانی های این داستان مه و تو استیم بس وقت همه خوش امیدوارم مثل همیشه بدون مه زیبا زندگی کنین😏.
امیر : ای رقم نگو تو دختر همی خانه استی مطمئنم روزی ماره میبخشی
صدف : دخترم به امید او روزی استم که مره از ته دل مادر صدا بزنی🥲🥲
ادامه دارد .........
1 573
نــه شــادیش،
نــه اطــمــیــنــانــش…
فــقــط تــرس،
فــقــط دلهــره،
فــقــط یــک آیــنــده مــبــهــم
کــه نــمــیدانــم
قــرار اســت نــجــاتــم بــده
یــا آخــر مــرا بــشــکــنــه…
مــن
وســط, ایــن ســه طــرف
گــیــر مــانــدم…
نــه راه پــس دارم،
نــه راه پــیــش…
فــقــط یــک دخــتــر خــســتــهام
کــه هــر روز
خــودش ره جــمــع مــیکــنــه
تــا از هــم نــپــاشــه…
دیــگــه قــوی بــودن ره
حــفــظ نــمــیتــوانــم…
دیــگــه «خــوبــم» گــفــتــن
دروغ شــده…
مــه فــقــط یــک چــیــز مــیخــواهــم:
یــک ذره آرامــش…
یــک ذره فــهــمــیــده شــدن…
یــک نــفــس
بــیدرد…
اگــر امــشــب
دیــگــه حــرف نــزنــم،
دیــگــه نــخــنــدم،
دیــگــه قــوی نــبــاشــم،
بــدانــیــن کــه
مــن نــبــاخــتــهام…
فــقــط
خــیــلــی خــســتــهام… 💔
صدف : میفامم دخترم خیلی حق داری میفامم گل مادر کل شه میفامم ولی دگه مادر و پدر واقعیت کنارت استن هیچ وقت رهایت نمیکنن ایره بدان دخترم
امیر : راست میگه گل پدر تو دگه پدر داری هیچ وقت تنها نیستی تو گل پدرت استی شاهدخت مه استی مه د حسرت داشتن ات یک عمر سوختم لطفا اتو نکن با ما
زلیخا : در بــیــن هــمــه ایــن جــنــجــال،
در بــیــن هــمــه فــریــاد،
در بــیــن هــمــه تــنــهــایــی و فــشــار،
شــمــا مــیگــیــن
«پــدر و مــادر واقــعــیــم اســتــیــن» …
واقــعــاً؟
اگــر واقــعــی اســتــیــن،
پــس چــرا ایــنقــدر نــاآشــنــایــیــن؟
چــرا درد مــه ره نــمــیبــیــنــیــن؟
چــرا صــدای شــکــســتــن دلم
بــه گــوشتــان نــمــیرســه؟
پــدر و مــادر واقــعــی
وقــت بــچــهش خــســتــه مــیشــه،
بــه جــای حــکــم،
بــه جــای ســردی،
بــه جــای «ســکــوت کــو»،
آغــوش مــیدن…
امــا مــه
در ایــن هــمــه شــلــوغــی
نــه آغــوش دیــدم،
نــه پــنــاه…
فــقــط گــپهــای ســنــگــیــن
کــه یــکــی یــکــی
رو دلم انــداخــتــیــن…
مــیگــیــن واقــعــیــن،
امــا واقــعــی بــودن
فــقــط نــام نــیــس…
واقــعــی بــودن
یــعــنــی فــهــم،
یــعــنــی مــهــربــانــی،
یــعــنــی وقــت دختــرت
از درد خــم مــیشــه
دســتــش ره بــگــیــریــن
نــه ایــنکــه
بــشــکــنــیــنــش…
مــه در بــیــن ایــن هــمــه جــنــجــال
فــقــط یــک ســوال دارم:
اگــر واقــعــاً پــدر و مــادر مــه اســتــیــن،
پــس چــرا
ایــن قــدر تــنــهــا تــرم؟
مــه دختــر شــمــاســتــم…
امــا امــشــب
بــیــشــتــر از هــر وقــت دگــه
حــس مــیکــنــم
یــک دخــتــر بــیپــنــاهام… 😔💔
ادامه دارد, ............
1 573
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #بیست_و_هشتم
زلیخا : چه چه حقیقتی؟
امیر : ببین دخترم باید بدانی فعلا که پدر و مادرت هم نیست همه چیز را باید بدانی
زلیخا : چی از مادرم احوال دارین؟
امیر : ازت میخواهم آرام باشی و به دقت کامل به حرف هایم گوش کنی و تا که حرفم خلاص نشده آرامش ته حفظ کنی اوکی
زلیخا : درست است گوش میدهم میشه بگویین از استرس هلاک شدم
امیر : خدانکنه دخترم خدانکنه صدف جان شما میگین یا من بگویم؟
صدف : خودتان بگویین بهتر است
امیر : بچیم وقتی بیادرت به دنیا آمد مادرت و پدرت میخواستن یک دختر نیز داشته باشن بعد وقتی مادرت ره موتر زد دگه نتوانستن طفل دار شون تو در اصل ......
تو در اصل فرزند مه و صدف استی وقتی که تو بدنیا آمدی دست ما خیلی تنگ بود و مادرت گفت که تورا به اونا بدهم تا بتوانند قرض های که ما داشتیم را حل کنند سه ماه اول مخالفت کردیم با این موضوع اما ما خیلی وضعیت مان خراب بود وقتی که تورا به مادرت دادیم اونا وقتی تورا گرفتند چهارماه بودی قرض های مارا تمام کردن ولی اجازه ندادن تورا ببینیم یا برایت حقیقت را بگویم حتا........
حتا بر ما گفتن از کابل برویم که از تو دور شویم و تو از حقایق خبر نشی ماره به مزار فرستادن ما هفده سال شد که به حسرت اولاد خود نشستیم دخترم کاش که درک مان کنی خیلی برایمان سخت بود و بعد تو نخواستیم دیگر اولاد داشته باشیم
زلیخا : ههههههههههههههههههه خیلی خندیدم هههههههه چی شوخی مسخره ای ههههههههه یعنی چی ههههههههه مه اولاد شما ههههههه الله خدا جان دلم هههههههههه
امیر : دخترم کاش شوخی میبود ولی نیس
زلیخا : در حالی که از جایم بلند شدم با اعصبانیت داد زدم
یــعــنــی چــی کــه مــیگــیــن
«دخــتــر تــان اســتــم» …
مــتــوجــه اســتــیــن چــی مــیگــیــن؟
اصــلــاً چــی گــفــتــه روان اســتــیــن…؟
صدف : قشنگم دختر نازم تو دختر ما استی تو از خون خودم استی
زلیخا : دلمممم پر اس
امیر : دخترمچیغ بزن بشکن گریه کن ولی ماره ترک نکن
زلیخا : داد زدم با اشک
یــعــنــی چــی کــه مــیگــیــن
«دخــتــر تــان اســتــم» …
واقــعــاً مــتــوجــه اســتــیــن چــی مــیگــیــن؟
مــیفــهــمــیــن ای گــپ بــا دل یــک دخــتــر چــی مــیکــنــه؟
یــا فــقــط حــرفهــا از دهنتــان روان اســت،
بــیفــکــر، بــیاحــســاس، بــیرحــم…
«دخــتــر تــان اســتــم»
یــعــنــی چــی؟
یــعــنــی حــق نــدارم درد داشــتــه باشــم؟
یــعــنــی حــق نــدارم گــریــه کــنــم؟
یــعــنــی بــایــد هــمــیــشــه خــامــوش بــاشــم
و هــرچــی شــمــا بــگــیــن، بــلــع کــنــم؟
ایــن گــپ شــایــد بــرای شــمــا ســاده بــاشــه،
ولــی بــرای مــه
یــک دنــیــای پــرســتــه،
یــک دل شــکــســتــه،
یــک خــامــوشــی طــولانــی اســت…
مــه دختــر اســتــم،
دل دارم، احــســاس دارم،
نــه ســنــگ، نــه دیــوار.
وقــتــی ایــن قــســم گــپ مــیزنیــن،
مــه آهــســتــه آهــســتــه
از درون خــودم مــیریــزم…
نــگــفــتــم چــی شــد؟
چــون خــســتــه شــدم از فــهــمــانــدن.
ســکــوت کــردم،
نــه از بــیدردی،
از زیــادی درد…
اگــر یــک ذره
احــســاس مــه بــرایتــان مــهــم بــود،
ای گــپ ره
ایــن قــدر ســرد و ســاده نــمــیگــفــتــیــن…
مــه «دخــتــر تــان اســتــم»،
امــا قــبــل از هــمــه
یــک انــســانــم…
بــا دلــی کــه
بــه ایــن ســادگــی نــمــیشــه شــکــســتــش داد… 😔
زلیخا : بــس اس…
واقــعــاً بــس اس…
دیــگــه طــاقــت نــدارم…
خــســتــه شــدم،
ایــن قــدر خــســتــه کــه
انــگــار روحــم هــم نــشــســتــه
بــلــکــه دراز کــشــیــده…
مــوردم…
نــه ایــن کــه نــفــس نــدارم،
بــلــکــه دلــم دیــگــه
نــفــس کــشــیــدن نــمــیخــواهــه…
دیــوانــه شــدم
از ایــن هــمــه فــشــار،
از ایــن هــمــه درد
کــه یــکجــا رو ســرم ریــخــتــه…
یــک طــرف
پــدر و بــرادرم رفــتــن…
رفــتــن و بــا خــودشــان
تــکــیــهگــاه مــه ره هــم بــردن…
حــس امــنــیــت مــه ره،
خــنــدههــای مــه ره،
دخــتــرانــگــی مــه ره…
یــک طــرف
مــادر گــمــشــدهام…
مــادری کــه نــیــس،
امــا جــای خــالــیش
هــر روز بــیــشــتــر درد مــیکــنــه…
مــادری کــه
وقــت شــب خــســتــه مــیشــم
نــیــس ســرم ره رو زانــوش بــگــذارم
و بــگــه «بــس اس، دیــگــه گــریــه نــکــو»…
یــک طــرف هــم
از دواجــم…
1 573
نگاهت،
نه فقط چشم،
که دل را میخواند؛
و من هر بار در سکوتت
صدای دوستداشتن را میشنوم.
زلیخا…
کنار تو،
من خودِ واقعیام را پیدا کردم.
نه مجبورم قویتر از توانم باشم،
نه مجبورم وانمود کنم.
با تو،
حتی, خستگی هم رنگ آرامش دارد.
اگر روزی دنیا سنگین شد،
اگر راهها گم شدند،
بدان که من همانجا ایستادهام
که دلِ تو اشاره کند.
عشق برای من
قولهای بلند نیست؛
ماندن است،
صبر است،
دستت را گرفتن
وقتی همهچیز میلرزد.
زلیخای عزیزم،
من تو را دوست دارم
برای مهربانیات،
برای سکوتهایی که فریاد ندارند،
برای لبخندی که
دل را به زندگی برمیگرداند.
تو دلیل آرامشدن منی
در جهانی که
کم آرام است.
با تو آینده
ترسناک نیست.
حتی اگر سخت باشد،
حتی اگر دیر برسد،
من میخواهم کنارت باشم؛
قدمبهقدم،
روزبهروز،
بیعجله،
اما با تمام دل.
اگر روزی شک کردی،
اگر روزی دلت لرزید،
یادت باشد:
من انتخابت کردهام،
نه از روی هیجان،
از روی ایمان به عشقی
که آرام و واقعیست.
زلیخا…
دوستت دارم
به سادهترین شکلِ ممکن،
اما با عمیقترین حسِ دنیا.
و این دوستداشتن
برای من
تمامِ راه است.
همیشه با دل،
رامین 🤍
لبخند بر لبانمجاری بود که صدای زن مامایم رشته افکارم ره درید
صدف : دخترم
زلیخا : بلی زن ماما جان
صدف : میتانی مره مادر بگویی دختر نازم
زلیخا : جدی؟🥹🥹
صدف : بلی دختر قشنگم تو هم دختر خودم استی
زلیخا : سیس زن مامای مه بغل کردم د بغلش گریه کردم او هم خیلی گریه کرد
صدف : عله جان مادر نکن گریه مادر فدایت نکن گریه بخیز حال ته خراب نکن مادر
زلیخا : درست است مادرجان
صدف : ها گل مادر
مامایم هم آمد
امیر : شما زن ها همیشه گریه میکنین چرا؟
زلیخا : چون دل ما اقه نازک اس ازو خاطر
صدف : امیر وقتش نیس به زلیخا حقیقت ره بگویم؟
امیر : اوهوم آماده استی تو؟
صدف : کاملاحس میکنمامروز همو روزی اس که باید زلیخا از حقایق خبر شوه
امیر : درست است ..............
ادامه دارد ..........
منتظر نظریات شما, استم...
1 573
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #بیست_و_هفتم
زلیخا : اینه بخیر اقه گپ ره در کجای دلت نگه داشتی چقه تو گپ یاد داشتی ما خبر نبودیم ای ای فسادک مضر
رامین : از وقتی که دل مه گرفتار و اسیرت کدی اقه گپه یاد گرفتیم مثلا
زلیخای جانم،
بعد از آنهمه سکوت،
بعد از آنهمه دلتنگیِ ناگفته،
آشتیکردن با تو
شبیه نفسکشیدن بعد از یک راهِ طولانیست.
ما برگشتیم…
نه به نقطهی اول،
بلکه به جایی پختهتر،
جایی که فهمیدیم
عشق فقط خندیدن نیست،
ماندن است وقتی دل میلرزد.
زلیخا،
قهر ما
دوستداشتن را کم نکرد؛
فهمِ ما را زیاد کرد.
یاد گرفتم
دل تو ظریفتر از آن است
که با سکوت رها شود،
و عشق
بیگفتنِ «ببخش»
ناقص میماند.
حالا که دوباره
نامم را آرام صدا میکنی،
حالا که لبخندت
بیدرد برگشته،
میخواهم بدانی
من این بار
محکمتر دوستت دارم،
آگاهانهتر،
با دلِ جمع.
اگر دوباره دنیا سخت شد،
اگر دوباره حرفها گره خورد،
قول نمیدهم بیدرد باشد؛
قول میدهم
نروم…
بمانم،
بشنوم،
و دستت را ول نکنم.
زلیخای من،
آشتی ما
شروعِ تازه نیست؛
ادامهی همان عشق است
که ارزش جنگیدن داشت.
و من
هنوز هم
تو را انتخاب میکنم—
امروز،
فردا،
و هر روزی که با هم باشیم.
زلیخا : خو سیس برو دگه خانیت مه هممیرم کار دارم باید غذا پخته کنم باز در موبایل حرف میزنیم
رامین : سیس مره به نان دعوت نمیکنی
زلیخا : نی دعوتت نمیکنم عله عله بخیر بری
همتو تیله اش داشتم که عباس آمد
عباس : اوهوم اوهوم
زلیخا : چی میخواهی عباس؟
عباس : مادرم صدا زد نان آمادس
رامین : خو خی بریم نان بخور....
زلیخا : نی نی رامین میخواست بره خانه
رامین : دیدم زلیخا وقت بجای مهگپ زد گفتم
ها راست میگه میرفتم خانه ناوقت شده
زلیخا : ها میرفت😆
عباس : وی نی نرو وقت نان اس نان ره خورده باز برو
رامین : نی نمیشه
عباس : از کارها زلیخا بفهمیدم بنده خدا ره به زور میفرسته منم از بازوی رامین کش کرده داخل بوردمش
نیولاگه بانمت که بری بیا بیادر یک لقمه نان اس میخوریم
رامین : نی بان که برم
زلیخا : ها بانش بره
عباس : نی که خانه غریبانه ما خوشت نامد؟
رامین : اتو گپنیس رفیق
عباس : خی امشب با هم غذا میخوریم حرف نباشه
زلیخا : اوکی سیس بیاین بریم خی
رامین : بریم خی
رفتیم داخل سر دسترخوان ششتیم زلیخا نان میخورد مه امتو سیلش داشتم
زلیخا : عباس مچمچرا اقه شله شد خو خیره رفتیم سر نان ششتیم اتو گشنه بودم همی چند روز سی نخورده بودم زود زود خوردم نان مه همی سر مه بلند کردم چشم به چشم شدم همرای رامین باز همتو همو روز اول واری سیل داشت نان در گلویم پرید
رامین : زلیخا یک دفعه به سرفه افتاد دویده رفتم
زلیخا زلیخا خوب استی
زلیخا : آب ....... بتی .....
رامین : بفرما بفرما اینه آب در دهنش دادم آب ره چشم هایش اشکپر شده بود رنگش سرخ شد د پشتش میزدم کلگی ورخطا شده بودن
زلیخا : آخيششششش یک نفس راحت گرفتم رامین قصد کشتن مه داره دوم گپ نیست
د پشتم میزد خب کمی خوب شدم
رامین : زلیخا میخواهی شفاخانه بریم ای عادی نیس هر بار نان در گلویت میپره
زلیخا : چرا وقتی کسی لق لق سیلم کنه د گلویم حتمی میپره چون فکر میکنم وحشیانه البت نان میخورم که یکنفر اقه لق لق سیلم داره
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #بیست_و_هفتم
بعضی ها هم عادت همیشهگی شان است که لق لق مره سیل کنن
عباس : وی کی سیلت کد؟
زلیخا : اینه رامین
عباس : برت بگویم لالا بفهمی زلیخا عادت اش اس که وقتی یکی د نان خوردن سیلش کنه همتو میشه
رامین : میفامم
عباس پیش گوشم قسم غیبت واری گفت
عباس : یک ذره زیاد نازدانه نیس؟
رامین : چرا زیاد نازدانه اس
عباس : خی خداوند برت رحم کنه رفیق
رامین : هههه ها آمین
عباس : ثم آمین
زلیخا : میشنوم غیبت نکنین
عباس : غیبت نی نکدیم غیبت خواهری نازم
رامین : ها راست میگه غیبت نکدیم
زلیخا : خو سیس مضر ها
نان خورده شد رامین رفت بدرقه اش کردم دم در کمی برم پول داد نیاز داشتم نی نگفتم گرفتم رفتم زن مامایم جمع داشت
زلیخا : زن ماما جان مه جمع میکنم
صدف : نی عزیزم خودمجمع میکنم تو برو استراحت کو مادر
زلیخا : به اندازه کافی استراحت کردیم زن ماما جان میشه که کمک کنم
صدف : درست است
زلیخا : ها زن ماما جان
جم کردم ظرف هاره شستم به خودم و زن مامایم چای آماده کردم نشستیم چای میخوردیم
یکپیام از رامین آمد
رامین : زلیخای من،
نمیدانم از کجا شروع کنم؛
از وقتی که نامت در دلم نشست
یا از وقتی که فهمیدم
بیتو هیچ جملهای کامل نمیشود…
تو آمدی
و زندگی از حالت عادی بیرون شد.
1 573
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #بیستوششم
بغلش کردم بغلش آرامش میداد رامین آهسته مره از آغوش خود دور کرد
رامین : سلام ماما جان سلام خاله جان
امیر : علیکم السلام پسرم خوش آمدی
رامین : خوش باشین ماما جان
زلیخا میشه کمی حرف بزنیم البته تنهایی
امیر : خب پس ما بریم
زلیخا : نی ماما جان شما نرین ما حویلی میرم سیس رامین،؟
رامین : سیس بریم
زلیخا : هر چی میرفتم تپش قلبم بالاتر شده میرفت حالی چی کنم پلانی هم نداشتم در ای چند روز فقط دعا میکردم رامین برگرده حالی چی بگویم چی کنم یا خدا کمک ام کو ای بچه خدانه چقه گشته که ساعت رهپیدا کنه باز چی کنم خدایا کمکم کو اگه حالی ای قهر کنه د حویلی رسیدیم ساعت ره به دست گرفتم گفتم ؛
تشکر ولی نیاز نبود اقه زحمت بکشیبه هر حالش جدا میشیم
رامین : مه شرط ته پوره کدم جدایی نداریم
زلیخا : ولی د زندگی که برم احترام قائل نباشی سر حق و نا حق گیر بتی زندگی نمیشه
رامین : مه واقعا معذرت میخواهم دگه ای اتفاقات نمیشه قول میتم برت به قولم باور داری ؟
زلیخا : هممممممممممم
رامین : نداری؟ ؟؟
زلیخا : دارم
رامین : پس بخشیدی مره ؟
زلیخا : نمیفامم
رامین : نمیفامی ؟؟؟؟ مطمئن استی؟؟؟؟
زلیخا : اوکی سیس بخشیدمت
رامین : هوراااااااا مبارکم باشه خدایا شکرت یک بار کلان از سر شانه هایم افتاد
زلیخا : فقط اقه مهم باشم برت😏
رامین : هیششششش ای گپه نزن تو از کل آدمای دنیا کرده برم مهم تری هیچکس اندازه تو نه به قلبم بوده و نه پادشاهی کرده تا حالی بخاطر به دست آوردن دل کسی اقه زجر ندیدیم
زلیخا : خدا میدانه به چقه دخترا اتو کارهاره کده باشی
رامین : بعد از مادرم اولین زن زندگیم تو استی که دوستت دارم دگه هیچ کس اندازه تو در زندگیم برممهم نبوده و نیس
زلیخا : خی قهرکردنم برت مهم بوده ...
رامین : زلیخای عزیزم،
قهر ما مثل یک شبِ دراز بود که مه راهش گم شدم. اشتباه کردم، خاموش ماندم، و نفهمیدم دلِ نازکت چقدر زود میشکند. وقتی بخشیدیم، فهمیدم بخششِ تو چقدر بزرگ است.
باور کو، تا پیش از تو هیچوقت دلِ مه این قسم نلرزیده بود. هیچکس نتوانسته بود مه را اینقدر آرام و اینقدر بیقرار یکجا بسازد. تو اولین کسی هستی که مه را به خودم شناساندی.
اگر امروز دوباره پهلویم ایستادی، قول میدهم حرفهایم را نگه دارم، دلات را نگه دارم، و هیچ قهری را طولانی نسازم. مه هنوز همان رامین استم؛ فقط عاشقتر از همیشه.
تو آمدی و دلِ مه
از بیکسی دست کشید
اولین عشق اگر نام دارد
بیتردید، زلیخاست.
زلیخا : به به عجب عاشقی بودی خی یک شعر عاشقانه از مولانا بگو
رامین : باز میبخشیم؟
زلیخا : ها سیس میبخشمت
رامین :بیهمگان به سر شود، بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم، جای
سمت قلبم اشاره کردم
زلیخا : تو دروغ میگی که اولین زن زندگیت استم حتما حتما قبل از مه دگه کس هم بوده
رامین : چرا چطور؟😕
زلیخا : چون اقه شعر عاشقانه یاد داشتن عادی نیس
رامین : توبه یارب میخواهی ناز کنی؟
زلیخا : ها ناز ورداری یاد نداری
رامین : ههه تا دلت بخواهه اول از بلاک بیرونم کو
زلیخا : اوکی
از بلاک کشیدمش
رامین : زلیخای نازدارم،
میدانم قهرِ تو از دلِ نازکت میآید، نه از سنگدلی. میدانم وقتی خاموش میشوی، در درونت هزار گپ داری که نگفتی. مه همی خاموشیات را میفهمم، چون هر ثانیهاش بالای دلِ مه سنگین است.
تو حق داری ناز کنی، حق داری کمی دور بایستی تا مه بفهمم نبودنت چیقدر سخت است. اما باور کو، مه همین سختی را کشیدم و فهمیدم هیچ چیز در دنیا ارزش قهرِ طولانی تو را ندارد.
نازِ تو قشنگ است، چون از غرور نمیآید، از لطافت میآید. وقتی ناز میکنی، مه دلم بیشتر بندت میشود. اما زلیخا جان، بگذار امروز این ناز کمی آرام شود. بگذار مه دوباره صدایت را بشنوم، حتی اگر با گپِ کوتاه، حتی اگر با یک نگاه.
مه نیامدم بحث کنم، نیامدم ثابت بسازم که حق با کی است؛ مه فقط آمدم بگویم دلم تنگت است و این دلتنگی از هر دلیلی قویتر است.
اگر گاهی گپ بد زدم، اگر نفهمیدم چه وقت باید خاموش میبودم، از سرِ ندانستن بود، نه از کمدوستی. تو اولین کسی هستی که مه دلم پیشش اینقدر بیدفاع شد. مه هنوز یاد میگیرم چطور دلِ نازِ تو را بهتر نگه دارم.
ناز کو، اما مه را کاملاً محروم نساز. مه بدون خندهات گم میشوم، بدون حضورت گپهایم نیمه میماند.
بیا این قهر را آرام جمع کنیم، نه با عجله، نه با زور؛ فقط با همان مهربانی که خودت بلدی. یک قدم تو، یک قدم مه. همینقدر که بدانی هنوز دوستت دارم، کافیست.
زلیخا… نازت قشنگ است، اما آشتیات قشنگتر.
ادامه دارد..
1 573
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #بیست و پنجم
دیدم رامین با گل و خرسکمنتظر است اصلا نمیخواستم ببینمش پس سمت خانه دور کردم که رامین از بازویم کشید
رامین : عباس جانمیشه تنهای ما بانی
عباس سمت مه میدید که یعنی برم یا نی مه هم چشم هایم ره به هم فشار دادم و رفت
زلیخا : اینجه چیمیکنی؟
رامین : دل خانوم مه شکستاندیمآمدم از دلش بکشم
زلیخا : کدام خانوم خانوممانومی نیس و نبوده همه چیز ره خودت تمام کردی با کارت تو اصلا از جنتلمن بودن بویی نبوردی ای کار ها فایده نداره
رامین : گل هاره پیش کدم
اگهمیشه همی عاشق ره ببخش
زلیخا : چی؟
رامین : زانو زدم
بخدا زلیخا عاشقت استم از همو روزی که دیدمت از همو روزی که مره زدی از همو روزی که لمست کدم تا حالی دلم نلرزیده بود ولی ای ره میدانم هیچکس ره اندازه تو دوست ندارم و نداشتیم اصلا بویی از عشق نبورده بودم ولی با آمدن تو همه چیز عوض شد من عاشق شدمعاشق او چشمانت او لبخند زیبایت او زبان درازت😅
گل ره برش پیشکدم
زلیخا : گل ره گرفتمگفتم
بر بخشیدنت یکشرط دارم
رامین : چی شرط؟
زلیخا : ساعتی که وقتی که پدرم فوت کرد در دستش بود ره برم پیدا کو
رامین : عه؟
زلیخا : چیزیکه گفتم اگرآوردی خو میبخشمت اگرناوردی باز دگه تمام اس همه چیز
رامین : بهایش حتا اگر جانم باشه مه اوره برت میارم
زلیخا : خواهیم دید
ولییکشرط به ای شرط دارم
رامین : بلی؟
زلیخا : از هیچکسی کمکنمیگیری تنهایی پیدایشمیکنی
رامین : به دو دیده مقصد پیدا کردم باید ببخشیم
زلیخا : حالا حالا حال وقت داریم تو دلت جم اگر پیدایشکدی میبخشمت ولی فکرنکنم پیدایشبتانی
رامین : انگشتم ره پیش کردم
شرط ببندیم؟
زلیخا : ببندیم انگشت اش ره گرفتم خواهیم دید
رامین رفت و مه فهمیدم چند روز درگیر اش میشه و مه راحت فکر های مه میکنم بیازو پیدایشنمیتانه باید ببینم چی کنم همی خاطر یک پیام ماندم
(تا روزی که ساعت ره پیدا نکنیگپ نمیزنیم پیدایش کردی برو دم دروازه خانه ما برم در نمبرم زنگ بزنمیایم)
و در واتسپ بلاکش کردم
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #بیست و پنجم
رامین یکساعتنگذشته بود آمد
رامین : چرا بلاکم کردی؟..
زلیخا : با دل پر و چشم خسته گفتم:
«بس کن… مه دیگه به حرفای تو باور ندارم.»
رامین چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
زلیخا انگار از روی درد، نه از روی خشم، آهسته افزود:
«اگر واقعاً دوستم داری، برو نشانِ پدرم ره برام پیدا کن…
همو ساعت قدیمی که همیشه میگفت: زمان پیش ما امانت است.
همو که روز آخر، از دستش افتاد و گم شد.
مه میدانم غیرممکنه… هیچکس پیدایش نکرده. قبلا هم گفتم حالا هم شرطم همیست»
این ره گفت، نه برای اینکه برگردد،
بلکه برای اینکه ثابت کند برای وقت خریدن هیچکس نمیماند.
رامین رفت …
نه خداحافظی، نه وعده.
روزها گذشت. شبها گذشت.
دل زلیخا کمکم از قهر خالی شد و از ترس پر.
شبی، وقتی باران آرام میبارید،
درِ خانه آهسته صدا داد.
عباس با چهره شاد دروازه را باز کرد
رامین بود…
خسته، خاکآلود،
و در دستش ساعت شکسته اما زنده.
زلیخا نفسش بند آمد.
ساعت ره گرفت، دستهایش لرزید،
اشکش بیاجازه ریخت.
زلیخا :«مه فقط قهر بودم… مه نمیخواستم اینقدر دور بری.»
رامین آرام گفت:
«مه از دوری تو بیشتر میترسیدم.»
زلیخا پیش رفت،
سرش ره به سینهی رامین گذاشت،
ساعت میان دلهایشان تیکتیک میکرد،
انگار پدر هنوز زنده بود…
انگار عشق، زمان ره دوباره راه انداخته بود.
زلیخا : در آن وقت زمانمتوقف شده بود
جلوی همه در آغوش رامین به سر میبوردم
شاید تنهایی جایی بود که قضاوت نمیشدم شاید بعد از آغوش پدرم آغوش رامین برایم امن بود رامین فکرمیکرد که من صرف بخاطر ماما و زن مامایم بغلش کرده ام
اما اینطور نبود
من از احساسات خود بغلش کردم
ادامه دارد .......
1 573
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #بیست و چهارم
زلیخا : با کاری که رامین کرد هرگزنمیبخشمش ای چی کار بود چیغ زدن سر و وضعش ره ببین نمیبخشمش خلاص شد کار شه ببین
مهمان ها رفتن زرینه پیشم آمد
زرینه : چیشده زلیخا؟
زلیخا : زندگیم تباه شد زرینه😭
زرینه : الله خدانکنه چرا اتو میگی
زلیخا : ندیدی مگر وضعیت رامین ره ؟ کسی با نامزد خود همی حال ره میندازه؟
زرینه : هیششششش آرام باش او چون دوستت داره و ترسید که توره چیزی نشه اعصبانی شد وگرنه چیزی نمیگه
زلیخا : ای چی رقم دوست داشتن اس هر بار مره میرنجانه زندگیم تباه شد با ای آدم😭
زرینه در حالی که روبرویم نشست لبخند به لب زد و خوده کج کرد گفت
زرینه : تو کم لجباز نیستی خو گفتت نیا نمیرفتی کمی باید ازی لجبازی دست برداری اقه نباش لجباز تو که اقه لجبازی کنی کی میشه د زندگی یکی باید آب باشه یکی آتش او کوشش میکنه آب باشه تو نمیمانیش خودت آتش استی خو خیره کاری میکنی او بجای که آب شوه باروت شوه
زلیخا : مه چیت میشم؟
زرینه : خواهرم
زلیخا : خی چرا طرف اوره میگیری؟
زرینه : ببین خواهرم حق ره باید بگوییم کار تو هم خوب نبود کار او هم او باید معذرت بخواهه ولی تو هم باید ازی لجبازی هایت دست ورداری گریه ره بس کو دگه
زلیخا : سیس 🥲
زرینه : به اجازیت لباس مه تبدیل کنم یک کمی جم و جور کنم
زلیخا : سیس مام میرم صالون ره جمع میکنم
رفتم صالون ره جمع کردم ظرف های نشسته ره آشپزخانه بوردم شیرینی هاره تقسیم کردم بین همسایه و اینا جارو کشیدم همه جا سطره شده بود رفتم ظرف هاره شستم دیگ شب ره انداختم سفره ره پهن کردم کاکایم زن کاکایم زرینه آمدن عباس هم بود که مره شب ببره خانه خودشان کاکایم مخالفت نمیکد حق نداشت البته و آزاد هم صرفا خاطر زرینه بود غذا خوردیم رفتیم خانه مامایم ده شب شده بود مستقیم رفتم د اطاقم موبایل مه دیدم رامین پیام مانده بود
رامین : زلیخا
زلیخا : بله ؟
رامین قهر استی؟
زلیخا : ببین نیاز نیس گپ بزنیم ای رابطه مسخره ره هم تمام میکنم حالی بی کس نیستم اصلا نمیفامم چرا پیشنهاد احمقانه ته قبول کردم احمق شدم کل چیزه تمام میکنم حتا بهایش اگر جانم هم باشه
رامین : زلیخا اتو نگو
زلیخا : دگر رامین و زلیخای نمانده خداحافظ شب خوش
موبایل ره خاموش کردم و ماندم بالای سرم نشستم زانوی غم بغل کردم و تا میتوانستم گریه کردم سرم میکفید اقه گریه کردم که حالم به هم خورده بود
رامین : امروز حسن احمق آمده بود وقتی خبر شده بود با زلیخا نامزد شدیم شراب خورده بود با یک اسلحه مست و پتی دم در آمده بود میگفت زلیخا اس مه اس
در همی بین به زلیخا میگم برو داخل نمیره مه سرش چیغ زدم گفتم بترسه بره داخل ای نترسید که هیچ دو برابر لج کرد مه میخواستم داخل ببرمش افتاد به زمین خلاصه کار های شرم آوری کدم حق هم داره نبخشه مره خب پلان هایی دارم ببینم چیمیشه
زلیخا : دیدم نماز صبح آذان داد تا صبح گریه کدم حالم بد بود نماز خواندم دعا کردم گریه کردم هفت صبح شده بود رفتم دست و صورت مه شستم د آینه دیدم خوده چشم هایم سرخ شده بود پف کرده بود اقه گریه کرده بودم معلوم میشد رفتم سر سفره صبحانه مامایم گفت
امیر : زلیخا توره چیشده؟
زلیخا : بی خواب استم ماما جان ازو خاطر
امیر : از چی وقت ما به یکیدگه دروغ میگیم؟
زلیخا : وقتش نیس لطفا ماما جان
امیر : درست است
زلیخا : صبحانه خلاص شد از گریه و کم خوابی سرم از درد میکفید کور شده بودم کاش سرم میکفید خون میشد اقه درد نمیکد ساعت های ده بجه بود عباس نفس نفس زنان آمد
عباس : زلیخااااااا زلیخااااااا
زلیخا : چیشده چرا اقه دویدی نفسک میزنی
عباس : بیا د حویلی ببین چیشده
زلیخا : چیشده
عباس : خو تو بیا باز میبینی
زلیخا : لا حول ولا خو چی اس
عباس : خو بیا ازگفتن نیس باید ببینیش
زلیخا : خو سیس بریم
خدا میدانه چی بود گفتم
زلیخا : مقصد ناق باشه تا اونجه مره میبری اگه ناق بود وای به حالت
عباس : ببین خواهی دانست
زلیخا : د حویلی رسیدم حیران شدم ..........
ادامه دارد ...........
1 573
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #بیست و سوم
عباس و زرینه خوده یک رقم نشان میدادن یعنی ماره ندیدن خنده ام گرفته بود
خب مهمان ها رسیدن زرینه د اطاق خود بود مرد ها یک جا بودن زن ها یکجا شال و شیرینی ره به مرد ها دادن باز سمت زن ها رفتیم زنکاکایم یک رقم خوش بود اصلان مادر نداشت به همیخاطر کل کار ره مرسل میکد شال طلا گل شیرینیکیک کلچه میوه همه چیز را گرفته بود رفتم د اطاق زرینه ره آوردم پیش مهمان ها پهلوی اصلان ایستاد شد خیلی به هم میآمدند واقعا جفت زیبایی بودن
مرسل : خیلی زیبا شدی
زرینه : تشکر
زلیخا : مرسل همرای شال یکچرخه رقص کرد بعد آمد سر زرینه انداختش انگشتر اش ره در دستش کرد مه رفتم گل ره آوردم مرد ها هم آمدن همو شناخته هایمان اصلان رامین عباس کاکا داود کاکایم اصلان آمد برش آهنگ ره پلی کردن رامین دستش ره گرفته بود و میاوردش
شاه آمد و شاه آمد شاه از راه نکاح آمد
🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼
ای شاه سلامت باشه شاه سلامت باشه
🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼
شاه به دروازه رسید عروس نازدانه ره دید
🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼
شاه به دروازه رسید عروس نازدانه ره دید
🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼
شاه آمد و شاه آمد
اصلان د جای خود رفت انگشتر به دست زرینه کد زرینه هم انگشتر به دست اصلان کد اصلان سر زرینه ره بوسید زرینه سرش پایین بود بعد مرسل آهنگ ماند
مرسل : بیایین شاه و عروس رقص کنین
اصلان تیار بود مگم زرینه گفت
زرینه : مه یاد ندارم
اصلان : بغل گوش زرینه گفتم
در نامزدی رامین خیلی خوب یاد داشتی کت مه میشرمی؟😉
زرینه : چیز اس.....
مرسل : گپ نباشه بیایین رقص کنین
آهنگ ستا دسترگو ره پخش کدن
اصلان خیلی مست رقص میکد مگم زرینه آهسته آهسته دقیقا مثل یک عروس
رمان : #زلیخای_من
نویسنده : #ثنا_کوهبندی
قسمت : #بیست و سوم
خیلی زیبا با حیا اصلا آنقدر محو رقص شان شده بودم که باور کردنی نبود خیلی زیبا بودن واقعا خوشحال بودم اصلا فکرم به کسی نبود رقص شان خلاص شد رامین بیخ گوشم گفت
رامین : چیشده اقه فکرت سر رقص شان شده ؟
زلیخا : در حالی که اشکم ره پاک میکردم گفتم
خیلی زیبا رقصیدن
رامین : قیافه حق به جانب گرفتم گفتم
به اندازه ما خو نبود زیبا رقص شان
زلیخا : هههه ها به اندازه ما نبود مچم اقه جرأت از کجا کده بودی مره بلند کردی اگه می افتادم چی؟
رامین : هعی هعی بیست دفعه خو نامزد نمیشم یک دفعه شدم آمادگی گرفته بودم دوما وقتی کنار مه باشی هیچ اتفاقی برت نمی افته
زلیخا : خووو خی خوده شهزاده خیال کدی
در حالی که رامین به دیوار تکیه میداد گفت
رامین : خیال نمیکنم هستم
زلیخا : نکو د بین جمع خنده مه نکش
گپمیزدیم که از بیرون صدا آمد
دوباره همان صدا
همان صدایی که ازش نفرت داشتم
همان صدایی که خوشبختی ام را گرفته بود
همان صدایی که نمیخواستم سالهای سال دگر بشنوم اش
صدای شلیک گلوله بود
رامین عاجل مره داخل کرد گفت
رامین : نیا زلیخا
زلیخا : نی مام میایم
رامین :گفتم نـــــــیــــــاااااااااا بــــیــــــــروووووووووون، نــــفــــهمــــیــــدی؟!
زلیخا : داد نـــــــزَن… صـــــداَت مــــه ره مــــیترســــانَه…
رامین مره داخل تیله کرد افتادم در روی زمین گفت
رامین : بــــیــــروووووون نــــیــــااااا… خــــدای مــــه…
زلیخا : رامین رفت خیلی ازش نا امید شدم مره تیله کرد افتادم ولی منم از لج اش که شده رفتم بیرون
رامین : مــــگــــر نــــگــــفــــتــــم نــــیــــا…؟
زلیخا : حــــق نــــداری ســــرم دــــاد بــــزَنــــی.
رامین از دو بازویم گرفت مره داخل بورد داد زدن را شروع کرد
رامین : چــــرا بــــه مــــه گــــوش نــــیــــمــــیکــــنــــی…؟
چــــرا بــــرای تــــو هــــیــــچ ارزِش نــــدارَم؟
یــــکبــــار… فــــقــــط یــــکبــــار… گــــپــــم ره گــــوش کــــو.
اگــــه از تــــو چــــیــــزی شــــو… مــــه چــــی کــــنــــم؟
زلیخا : داد نـــــزَن… خــــســــتــــه شــــدم.
لــــطــــفــــاً دِگــــر بــــا مــــن حــــرف نــــزَن.
نــــمــــیخــــواهــــم… دِگــــر نــــمــــیخــــواهــــم بــــبــــیــــنــــمــــت.
ادامه دارد ...............
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
