fa
Feedback
سایت قره چمن

سایت قره چمن

رفتن به کانال در Telegram

تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: ‏QaraCheman.ir اینستاگرام: ‏https://www.instagram.com/QaraCheman/

نمایش بیشتر
1 561
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدوهفتاد سراسیمه از جا بلند شدم و به سمت اتاق دیگه ی خونه که به شکل نشیمن بود رفتم... اول از همه ماه بانو رو دیدم که داشت سینی صبحانه رو جمع میکرد، چشمش که به من خورد با خوشحالی گفت:چشمت روشن خانم ماهزاده ... تازه متوجه رعنا و مهدی، ترنج و احمد و بچه هاشون شدم، گوشه ی سفره هم محمدرضا نشسته بود و حامی روی پاش بود... باورم نمیشد، دوباره اشک نشست روی گونه ام. محمدرضا با حالت طنز گفت:میگم این خواهر شما چرا وقتی ناراحته گریه میکنه، وقتی خوشحالم هست باز گریه میکنه؟ رعنا با خنده از جا بلند شد و گفت:شاید باید زودتر از اینا بهتون می‌گفتیم آقا محمدرضا، اما خب جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته... راستش این خواهر ما از همون اولم یک تخته اش کم بود... با حرف رعنا همه به خنده افتادند و من بین گریه جلو رفتم.... حامی با دیدنم به جنب و جوش افتاد، آخ که انگار دنیا رو بهم داده بودن... باورم نمیشد دوباره بتونم ببینمش... حامی ترسیده از رفتار من به گریه افتاد. رعنا حامی رو از بغلم گرفت و گفت +خدا عقلت بده، دیگه چرا داری گریه میکنی؟ به سختی جلوی گریه ام رو گرفتم و گفتم:چطوری پیداش کردید؟از کجا؟ محمدرضا مجبورم کرد بشینم:بشین دو تا لقمه غذا بخور، رنگ به صورت نداری. پاشدی رفتی رو زمین سرد خوابیدی تا همین یک ساعت قبل تب و لرز داشتی. بعدم رو کرد به ماه بانو و گفت:لطف میکنید براش سوپ بیارید، خیلی ضعیف شده... کاسه ی سوپ رو از دست ماه بانو گرفتم و با بی قراری گفتم:از کجا پیداش کردید؟ کجا بود بچه ام؟ بعدم لباس حامی رو بالا زدم و با وسواس گفتم:سالمه؟ بلایی سرش نیاوردن؟ رعنا حامی رو که به گریه افتاده بود از بغلم گرفت و گفت:یک چیزی بخور برات میگیم. این بچه رو هم انقد اذیت نکن. نگران نباش سالمه... کمی از سوپ خوردم و منتظر به محمدرضا نگاه کردم.. +آفتاب غروب کرده بود وقتی ما رسیدیم شهر....همون اول رفتم سر وقت خونه ی پریچهر، پدر و مادرش ازش خبر نداشتن، گفتن با عزیز رفته و گفته دو سه روزی جایی کار داره. منم بهشون گفتم ماجرا از چه قراره و تهدیدشون کردم اگر خبری داشته باشن و حرفی نزنن پای پلیس رو میکشم وسط. بابای پریچهر چند سال قبل سر یک ماجرایی چند سالی افتاده بود زندان و به شدت از پلیس میترسید. از احمد خواستم همونجا بمونه، خودم و مهدی رفتیم از در و همسایه و آشنا پرس و جو کردیم، اما کسی ازشون خبری نداشت. انقدر نگران بودم که مغزم کار نمیکرد، به پدر و مادر خودمم سر زدم و جریان رو براشون گفتم. انگار تازه از خواب بیدار شدن و فهمیدن پریچهر چطور آدمیه، هرچند مادرم ته حرفاش باز حق رو به پریچهر میداد و میگفت انقدر اذیتش کردی که به جنون رسیده، اما وقتی بهش گفتم بچه ی هشت ماهه رو دزدیده و رفته، اونم خیلی نگران شد و وقتی حال و روز خراب من رو دید گفت عزیز چند وقت قبل یک خونه اجاره کرده و دختراش رو برده اونجا... منم معطل نکردم و شبونه رفتم سر وقت اون خونه.... از دیوار بالا رفتیم و وارد خونه شدی....از تو ساختمون صدای زن جوونی میومد که داشت دختر بزرگه ی مینا رو تنبیه میکرد،عصبانی شدم... در رو به شدت باز کردم و وارد خونه شدیم... زنه از دیدن ما وحشت کرده بود، دختر مینا هم گریون گوشه ی سالن نشسته بود، جلو که رفتم دیدم دختر بدبخت رو با ترکه جوری زده که دستش زخم شده.. زن عزیز بود..... از سر وصدای بچه ها خسته شده بود و افتاده بود به جونشون. معطل نکردم،دخترا رو برداشتم بردم خونه ی پدرم و کلی اونجا با پدرم بحثم شد، این بچه ها به گناه نکرده داشتن تاوان میدادن، ازشون قول گرفتم دخترا رو یک مدت پیش خودشون نگه دارن تا بعد پیدا کردن حامی برم تکلیفشون رو روشن کنم... خلاصه تا نیمه های شب همه جا رو زیر پا گذاشتیم... دیگه ناامید شده بودم، با خودم گفتم صبح بشه برم ازش شکایت کنم......اول صبح زنگ زدم خونه ی آقا صادق، ازش خواستم بیاد یک خبر از شما بگیره، گفتم شاید پشیمون شدن بچه رو برگردوندن، آقا صادقم گفت صبح زود موقع نماز صبح تو مسجد یک بچه ی هفت هشت ماهه رو پیدا کردن،مشخصاتش رو که گفت، فهمیدن حامیه... گفت ما نمیدونستیم بچه ی کیه، خبرم نداشتن بچه ی ما گم شده، واسه همین نگهش داشته بودن تا چند ساعت بعد نماز صبح تو بلندگو مسجد اعلام کنن.... همون موقع به آقا صادق گفتم بیاد خونه و بهتون خبر بده.... رعنا استکان چایی رو جلوم گذاشت و گفت:ساعتای هفت صبح بود آقا صادق اومد در خونه، صدای در رو که شنیدم از خواب بیدار شدم دیدم نیستی، وقتی اومدم تو حیاط دیدم گوشه ی حیاط روی زمین سرد خوابیدی، اول در رو باز کردم ببینم کی پشت دره ،بعد با کمک ماه بانو تو رو بردیم تو اتاق، بدجور تب کرده بودی... آقا صادق هم خدا خیرش بده حامی رو آورده بود، میگفت خیلی بی قراری میکرده، ادامه دارد... @qaracheman

❌ فروش یک دستگاه Microsoft Surface Pro6 CPU i5 8350u 8g RAM 128G SSD Gpu Intell Hd620 Battery cycle : 22 ویندوز 11 + قابلیت ج
+4
❌ فروش یک دستگاه Microsoft Surface Pro6 CPU i5 8350u 8g RAM 128G SSD Gpu Intell Hd620 Battery cycle : 22 ویندوز 11 + قابلیت جدا شدن کیبورد و تبدیل شدن به تبلت همراه با قلم مخصوص + محافظ بدنه ✅ مناسب کارهای مهندسی و پرزنت و دانشگاهی، وبگردی و فیلم و طراحی ✅ قیمت ۵۴ میلیون تومان برای خرید به آی دی @abolfazl_mrd پیام بزنید

❌ فروش یک دستگاه Microsoft Surface Pro6 CPU i5 8350u 8g RAM 128G SSD Gpu Intell Hd620 Battery cycle : 22 ویندوز 11 + قابلیت جدا شدن کیبورد و تبدیل شدن به تبلت همراه با قلم مخصوص + محافظ بدنه ✅ مناسب کارهای مهندسی و پرزنت و دانشگاهی، وبگردی و فیلم و طراحی ✅ قیمت ۵۴ میلیون تومان برای خرید به آی دی @abolfazl_mrd پیام بزنید

در مورد شهرهای کوچیک مثل هشترود

بام هشترود😍

❌ انشالله تا سه چهار ساعت دیگه آب وصل میشه

❌ تو قره چمن منتظر بودیم ساعت ده برق بره که ساعت ۹ آب قطع شد!!!🤨

05/05/05 چه تاریخی😍 امیدوارم براتون خوش یمن باشه🌹🙏

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدوشصتونه که جلب کرد به سمتم حمله ور شد و این بلا رو سرم آورد، قبل اینکه از حال برم دیدم که حامی رو برداشت و برد... گفتم:بچه ام رو بیار... حامی رو بیار وگرنه دق میکنم. محمدرضا مات و مبهوت از جا بلند شد،دستپاچه بود... چند بار تو اتاق راه رفت و بعد با صدای لرزونی گفت:چرا راهش دادی؟ تو که ميدونستی چه کینه ای ازت داره! من که بهت گفتم این زن چقدر خطرناکه... وای ماهزاده من از کجا پیداش کنم؟ ساعت ها فرصت داشته از اینجا دور بشه... من از کجا پیداش کنم؟ اینو گفت و بی توجه به حال زار من سریع از اتاق بیرون زد و خیلی زود صدای بهم خوردن در حیاط‌ به گوشم رسید و صدای گریه ام به اوج خودش رسید.. رعنا با بغض بغلم کرد و گفت:غصه نخور دردت به جونم، پیداش میشه... نگران نباش..... +اگر بلایی سرش بیاره چی؟ داشت منو از بین میبرد، ولی وقتی چشمش به حامی افتاد پشیمون شد، منو ول کرد و حامی رو برداشت و برد. فهمیده بود با بردن حامی من دق میکنم... وای رعنا من چیکار کنم؟ نباید راهش میدادم داخل، من نادون دلم به حالش سوخت... ضربه ی محکمی به صورتم زدم، از خودم بدم میومد،از ماهزاده ی نادون و دلسوزی که حتی برای دشمنش هم دلسوزی میکرد و نتیجه ی دلسوزیش رو هم دیده بود... رعنا به سختی جلوم رو گرفت و با گریه گفت:نکن... نکن تو رو خدا، ببین سرت شکسته، اینکارو با خودت نکن... +حامی کو رعنا؟ بچه ام رو کجا برده؟ اگر اونو ببره و بلایی سرش بیاره چی؟ رعنا محکم بغلم کرد و دست هام رو گرفت تا به خودم آسیب نزنم. دلم پرغصه بود...نه قطره ای آب از گلوم پایین میرفت و نه میتونستم غذا بخورم، یک ساعتی از رفتن محمدرضا گذشته بود و خبری ازش نبود. رعنا هم مهدی و احمد شوهر ترنج رو فرستاده بود تا تو در و همسایه دنبال حامی باشن، امید داشت کسی پریچهر رو دیده باشه..... دست دور زانوم حلقه کرده بودم و غرق فکر بودم. چند دقیقه ای بود ماه بانو و ترنج هم اومده بودند، ماه بانو حرصی بود که من چرا اون زن رو راه دادم و ترنج سعی میکرد دلداریم بده و میگفت دلم روشنه و خیلی زود دوباره حامی رو بغل میگیری...... صدای باز شدن در خونه که اومد سریع از جا بلند شدم..... چشمم که به محمدرضا خورد، بی توجه به ضعفی که کل وجودم رو گرفته بود دویدم تو حیاط و با گریه جلوی محمدرضا رو گرفتم:چی شد؟ پیداش کردی؟ محمدرضا با اخم هایی درهم گفت:فعلا نه، ولی پیداش میکنم.... اینو که گفت زانوم سست شد، نزدیک بود زمین بخورم.. با قاطعیت گفت:محکم باش ماهی، هنوز اتفاقی نیفتاده که عزا گرفتی، محکم باش... حامی برگرده بهت نیاز داره، منم ازت انتظار دارم قوی باشی... به خودت بیا.... چشمم به مهدی خورد که کمی عقب تر ایستاده بود، با دیدن نگاهم کمی جلو اومد و گفت:غصه نخور ماهزاده، پیداش میکنیم.... ردش رو زدیم... دو نفر پریچهر رو دیدن که سوار یک پیکان سفید شده، گویا ماشین برادرش بوده. همین الان راه میفتیم میریم سمت شهری که اونجا ساکن هستن، پلاک ماشین رو میتونیم دربیاریم،پیداش میکنیم. محمدرضا در تایید حرف های مهدی گفت:فقط باید خیالم بابت تو راحت باشه ماهزاده، باشه؟ نمیخوام زانوی غم بغل بگیری و مدام گریه کنی. منتظر باش تا فردا صبح حامی تو بغلته... اینو گفت و رو به رعنا گفت:ماهزاده امانت شما باشه. خواهش میکنم حواستون بهش باشه..... رعنا باشه ای گفت و خیال محمدرضا رو راحت کرد. با کمک ماه بانو زیر بغلم رو گرفتن و منو بردن تو اتاق. محمدرضا ازم خواسته بود گریه نکنم ،اما مگه میشد. اگر بلایی سر بچه ام میاوردن چی؟ پریچهر رحم و مروت نداشت... داشت منو از بین میبرد، قطعا از بچه ام نمی‌گذشت.تا شب هزار جور فکر و خیال به سرم زد، داشتم دیوونه میشدم و حرف های رعنا و دلداری های ترنج ذره ای از غمم رو کم نکرده بود. دیدن جای خالی حامی جیگرم رو میسوزوند،به زور رعنا دو قاشق سوپ خورده بودم... اون شب تا صبح خواب به چشمم نیومد، یک ساعت تو اتاق دراز کشیدم، دو ساعت تو حیاط راه رفتم، یک ساعت خودم رو با مرتب کردن مطبخ سرگرم کردم، اما اون شب صبح نمیشد، حال بدی داشتم،حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم ،ولی بازم نمیتونستم بیکار بمونم... داشتم با گریه لباس های حامی رو میشستم که حس کردم دیگه نمیتونم چشم هام رو باز نگه دارم. بی توجه به سردی هوا همونجا روی زمین کنار حوض کوچیک حیاط دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم.دلم می‌خواست یک جوری خودم رو عذاب بدم، تو ماجرای گم شدن حامی من مقصر بودم و نمیتونستم خودم رو ببخشم.... هوا گرگ و میش بود، خیلی زود چشم هام سنگین شد و رو زمین سرد خوابم برد.. چشم که باز کردم صدای خنده به گوشم رسید.....تو اتاق خوابیده بودم و دو تا پتو روم بود، به سختی از جا بلند شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم، آفتاب تا وسط حیاط اومده بود. ادامه دارد... @qaracheman

AnimatedSticker.tgs0.55 KB

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدوشصتوهشت اون حرفو زدم تا راهم بدی داخل، من اصلا نمیدونم محمدرضا چی بهت گفته. فقط میخوام ازت خواهش کنم بهم کمک کنی..... با تعجب گفتم:چه کمکی از من ساخته اس؟ پریچهر کمی دست دست کرد و گفت:اجازه بده به عنوان زن دوم محمدرضا تو این خونه زندگی کنم... من نمیخوام برگردم خونه ی پدرم، برگردم اونجا باید زن یک آدم خلافکار بشم... خودت رو بذار جای من... تو بگو من چیکار کنم؟ من چه گناهی کردم که محمدرضا منو دوست نداشته؟ از بچگی تو گوشم خوندن این مرد قراره مرد آینده ات بشه، دیگه چشمم جز محمدرضا هیچکس رو نمیدید......یک عمر آینده ام رو با محمدرضا دیدم، چطور الان اجازه بدم یکی دیگه شوهرم باشه تو خودت زنی، تو جای من باشی چیکار میکنی؟ دروغ چرا دلم واسش سوخت.....به قول رعنا من انقدر نادون بودم که دلم برای دشمنم میسوخت و این بزرگترین نقطه ضعف من بود....مطلقا دلم نمیخواست این زن به عنوان زن دوم محمدرضا با ما زندگی کنه، هیچ زنی نمیتونست همچین چیزی رو تحمل کنه، اما دلم میخواست راهی جلوی پاش بذارم تا مجبور به برگشت نباشه..... +تو خودت زنی و میدونی هیچ زنی نمیتونه حضور یک زن دیگه رو تو زندگی شوهرش تحمل کنه. پس از من انتظار نداشته باش با هوو سر کنم. اگر نمیخوای برگردی خونه ی پدرت، راه های زیادی هست، میتونی مستقل بشی و تنهایی زندگی کنی. حتی میتونی همینجا بمونی، اما انتظار نداشته باش، من بذارم وارد زندگیم بشی... يکدفعه حال و روز پریچهر تغییر کرد، با حرص قدمی به سمتم برداشت و گفت:خودت خواستی، من میخواستم با زبون خوش مشکلمون رو حل کنم، اما تو دختره ی دهاتی زبون خوش نمیفهمی.... ترسیدم ازش، ولی سریع خودم رو جمع و جور کردم و حق به جانب گفتم:برو از خونه ی ما بیرون، نمیخوام اینجا ببینمت. اشتباه کردم راهت دادم... پریچهر با قدمی بلند بهم نزدیک شد و محکم هولم داد..... دست و پامو گم کردم و کمرم محکم به دیوار خورد و آخی از درد گفتم، پریچهر از ضعفم استفاده کرد و دست انداخت دور گردنم و محکم فشار داد، حس میکردم نفسم داره بند میاد، تقلا میکردم و دست و پا میزدم، برخلاف چهره ی رنگ و رو پریده اش قدرت بالایی داشت،چشم هاش قرمز شده بود و با خشم عجییی گلوم رو فشار میداد.... حس میکردم هر لحظه ممکنه نفسم بند بیاد، از گوشه ی چشم، چشمم به حامی افتاد که چهار دست و پا بهم نزدیک شده بود، پریچهر رد نگاهم رو دنبال کرد و نگاهش به حامی افتاد و کمی فشار دستش رو کم کرد، از فرصت استفاده کردم و خودم رو از دستش رها کردم و جیغ بلندی کشیدم و کمک خواستم...... پریچهر با خشم به سمتم برگشت و چنگی به موهام زد و سرم رو محکم به دیوار کوبید... چشم هام تار میدید و جونی برای حرکت کردن نداشتم، بی اختیار زانوم سست شد و روی زمین نشستم..... چند بار پلک زدم و اطرافم رو نگاه کردم تا حامی رو پیدا کنم، داشتم از حال میرفتم... تو لحظه ی آخر چشمم به پریچهر افتاد که سریع حامی رو بغل گرفت و به سرعت باد از خونه بیرون رفت... با صدای بی جونی اسم حامی رو صدا زدم و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و از حال رفتم.... *** کسی اسمم رو صدا میزد، گلوم خشک بود و درد بدی تو سرم پیچیده بود... به سختی چشم باز کردم و دستی به سر دردناکم کشیدم، همه جا رو تار میدیدم، زنی بهم نزدیک شد و با شوق گفت:بهوش اومد... خداروشکر بهوش اومد... با صدای گرفته ای گفتم:حامی... حامی کو... کم کم تاری دیدم برطرف شد و تونستم رعنا رو ببینم، نگران نگاهم میکرد، با دیدن چشم های بازم اشک نشست روی گونه اش و گفت:چی به سرت اومده ماهی؟ به سختی نیم خیز شدم و گفتم:حامی... کو؟ تازه متوجه محمدرضا شدم، با نگرانی کنارم نشست و گفت:خوبی ماهزاده؟ حامی مگه پیش تو نبود؟ گفتم:حامی کو؟نگاهی بین محمدرضا و رعنا رد و بدل شد و رعنا بعد از مکثی کوتاه گفت:ما... نمیدونیم... حامی پیش تو بوده... وقتی من اومدم در حیاط باز بود و تو وسط حیاط افتاده بودی ... اون لحظه انقدر دستپاچه بودم اصلا به فکر حامی نبودم، سریع طبیب خبر کردم و از پسر همسایه خواستم به محمدرضا خبر بده... ننه و بقیه چیزی نمیدونن، نخواستم نگرانشون کنم... آقا محمدرضا که اومد تازه یادم اومد حامی تو خونه نبوده... زن همسایه میگفت صدای جیغت رو شنیدن، اما چون فقط یکبار صدای جیغ اومده نفهمیدن صدا از کجاست... کل خونه رو گشتیم، خبری از حامی نبود.. به گریه افتادم و گفتم:بردش... بچه ام رو برد... میبره یک بلایی سرش میاره..... محمدرضا گفت:کی بردش ماهی؟ چی به سرت اومده؟ از وقتی همسایه ها صدای جیغت رو شنیدن تا الان حدود سه ساعت میگذره... حرف بزن بگو ... با گریه گفتم:پریچهر اومد اینجا، با خواهش و التماس وارد خونه شد، اول... اول از در دوستی وارد شد و اعتمادم رو ادامه دارد... @qaracheman

قره بلاغ😍😍😍 امروز ۴ مرداد ۱۴۰۵ 🔗 qaracheman

کحای این مشایه ای عزیزم؟ صاحب مشایه امام زمان علیه السلام است سعی کنیم حتما به زیارت اربعین برویم و در طول مسیر هم فقط از او بگوییم و با او مانوس باشیم که اگر چنین نباشیم ضرر کرده ایم...

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدوشصتوهفت عمه رو گفتیم خواهرشه، دلش سوخته، این پسره خودش دو تا خواهر داره، پدر داره، ما چرا باید کارهاش رو بکنیم. من که به ننه گفتم این آخرین روزی هست که میام اینجا، صفدر انقدر پروئه به ما هم مدام طعنه میزنه. به ننه گفتم تا این پسره اینجاست من دیگه پامو اینجا نمیذارم ..... ترنج سری تکون داد و گفت:من و ماه بانو هم فکر کنم باید همینکارو بکنیم. شاید به ننه فشار بیاد این پسره رو پس بفرسته خونه ی آقاش، به خدا اگر عین عمه بود طوری نبود ازش مراقبت میکردیم، اما زبونش تند و تیزه، مدام تیکه میندازه، والا من حس بدی دارم بهش..... رعنا و ترنج انقدر گفتن و گفتن که منم دیگه بعد اون ماجرا پامو خونه ی آقاجون نذاشتم..... ننه داشت خودش رو نابود میکرد، از صبح تا شب در خدمت عمه و صفدر بود و رعنا میگفت با این وضع پیش بره خیلی زود از کار افتاده میشه و خودش نیاز به مراقبت پیدا میکنه...... میگفت سه روز که بهش سر نزنیم خسته میشه و آقاجونم مجبور میشه صفدر رو برگردونه خونه ی خودشون... سه چهار روزی بود سری به خونه ی آقاجون نزده بودم، گاهی وقتا رعنا بهم سر میزد و گاهی ماه بانو و ترنج، یادمه اسفند ماه بود و حال و هوای عید حسابی من رو سر ذوق آورده بود. با کمک رعنا گلدوزی یاد گرفته بودم و داشتم روبالشی های خونه رو گلدوزی میکردم، حامی هم دست به دیوار می‌گرفت و می ایستاد و من رو سر ذوق میاورد.... صبح زود بود و تازه محمدرضا رو راهی کرده بودم ....با صدای در زدن وسایلم رو جمع کردم و حامی رو بغل گرفتم و به سمت در حیاط رفتم، در رو که باز کردم چشم تو چشم شدم با زنی که هرگز انتظار دیدنش رو نداشتم. حداقل فکر نمیکردم این زن رو جلوی در خونه ام تو ده ببینم... پریچهر بود... لاغرتر از آخرین باری که دیده بودمش...دور چشمش کبودی محوی بود، با چنان کینه ای به حامی نگاه میکرد که برای لحظه ای ازش ترسیدم. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و خواستم در رو ببندم که سریع مانع شد و با التماس گفت:کاریت ندارم، میخوام باهات حرف بزنم... خواهش میکنم ماهزاده... با تردید دستم رو از روی در برداشتم... تنها بود، یعنی به نظر تنها میومد، سرکی تو کوچه کشیدم و وقتی دیدم کسی تو کوچه نیست گفتم:چیکار داری، هر حرفی داری همینجا بزن... دوست ندارم پات به خونه و زندگیم باز بشه.... پریچهر پوزخندی زد و گفت:پای من به خونه و زندگی تو باز بشه؟ تو وارد زندگی من شدی! تو زندگی منو نابود کردی،شوهرم رو ازم گرفتی و باعث شدی بچه ام از بین بره.... خندیدم و گفتم:اون ماهزاده ی نادونی که دروغ هات رو باور میکرد مرد! من انقدر نادون نیستم که مزخرفات تو رو باور کنم..... پریچهر قدمی به جلو برداشت و گفت:بزار بیام تو باهات حرف دارم، فکر نکن حرفایی که محمدرضا بهت زده همش راست بوده، یک سری چیزا رو بهت نگفته.... با تردید نگاهش کردم و ناخواسته قدمی به عقب برداشتم و اجازه دادم بیاد تو. وارد خونه که شد با حسرت نگاهی به در و دیوار خونه انداخت و گفت:تو چی داشتی که من نداشتم؟ چرا محمدرضا اون خونه ی بزرگ رو با خانواده اش ترک کرد تا تو این یک وجب جا با تو زندگی کنه؟ جوابی بهش ندادم.... حامی رو تو اتاق گذاشتم و خودم دم در اتاق ایستادم و منتظر نگاهش کردم تا حرفش رو بزنه..... پریچهر بعد از سکوتی کوتاه گفت:من از وقتی خودم رو شناختم بهم گفتن محمدرضا مرد آینده اته... گفتن این مرد قراره شوهرت بشه....من تمام روزهای بچگیم و تمام روزهای نوجوونیم رو با فکر زندگی کردن با محمدرضا گذروندم..... محمدرضا همیشه حامی و پشتیبانم بود. دوستم داشت... به خدا قبل از اینکه تو رو ببینه دوستم داشت، فقط سر لج و لجبازی به خاطر زندگی مینا میخواست من رو اذیت کنه. منی که بیگناه بودم... عزیز تعادل روانی نداشت، عصبانی که میشد هرکی جلوش بود رو به باد کتک میگرفت، براش مهم نبود طرف زنشه، خواهرشه... یا مادرشه...آستینش رو بالا زد و کبودی های دستش رو نشونم داد و گفتدببین، اینا کار عزیزه... میدونی چرا کتکم زده؟ چون تو صف نونوایی یکی بهش گفته خواهرت چیکار کرده که نامزدش طلاقش داده! اومد خونه افتاد به جون من .. یادش رفته خودش باعث مرگ مینا شده... نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو دوختم به زمین.. _تو این مدت زندگیم جهنم شده، نه روزم روزه، نه شبم شب... از دست عزیز و زور گویی هاش دارم دیوونه میشم... الانم اصرار داره من با رفیق بدتر از خودش ازدواج کنم...... کمی بهم نزدیک شد و گفت:+تو رو به کی قسم بدم؟ به جون محمدرضا؟ به جون پسرت؟ به کی قسمت بدم منو بدبخت تر از اینی که هستم نکنی؟ به سختی لب باز کردم و گفتم:گفتی... گفتی محمدرضا همه ی حقیقت رو بهم نگفته! حقیقت رو بهم بگو.. پوزخندی زد و گفت:پس هنوز بهش اعتماد کامل نداری... ادامه دارد... @qaracheman

AnimatedSticker.tgs0.55 KB

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدوشصتوشش لبخندی زدم تا بحث رو تموم کنه.... در حیاط که زده شد از جا بلند شدم و پشت سر ننه و آقاجون به سمت در رفتم، صفدر با کمک دامادشون و عصای زیر بغلش میتونست راه بره، حال و روزش از عمه بهتر بود، هرچند ریش های بلند شده بود و به شدت لاغر و رنگ پریده بود. یکی از دست هاش کنار بدنش افتاده بود و انگار نمیتونست حرکتش بده، پای راستش رو هم روی زمین میکشید..... با دیدن من سرش رو پایین انداخت، ننه نگاه بدی بهم انداخت و اشاره کرد برگردم تو..... عقب عقب رفتم و به سمت دخترا رفتم، بغض بدی گلوم رو گرفته بود، یک کینه ی قدیمی ،چه بلایی سر ما آورده بود... صفدر با کمک آقاجون و محمد وارد اتاق عمه شد. با صدای خفه ای سلامی بهمون کرد و بدون اینکه نگاهمون کنه رفت پیش عمه. با رفتنش رعنا با لب های ورچیده گفت:دلم واسش سوخت، چقدر لاغر و نزاره... اونم قربانی کینه ی عمه شد.. ننه تشری به رعنا زد و گفت:دو دقیقه جلوی دهنت رو بگیر رعنا، نمیبینی پنجره بازه عمه ات ممکنه بشنوه؟ رعنا بی حرف از جا بلند شد، منم پشت سر ننه رفتم تو مطبخ و سینی عصرونه رو برداشتم و رو به ننه گفتم:من ببرم اتاق عمه؟ ننه بی حرف سری تکون داد..... سریع سینی رو برداشتم و راهی اتاق عمه شدم، تقه ای به در زدم و با صدای آقاجون وارد اتاق شدم. صفدر دراز کشیده بود روی تشکی که براش انداخته بودن، دقیقا همون جایی دراز کشیده بود که من قبلا میخوابیدم، همون جایی که روم نفت ریخت ... از تصور اتفاقات گذشته چشم هام پر اشک شد، نفس عمیقی کشیدم تا جلوی اشک ریختنم رو بگیرم.سینی رو جلوی آقاجون گذاشتم و خودم به بهانه ی غذا دادن به عمه کنار عمه نشستم...... صفدر هم با لکنت حرف میزد، اما خیلی بهتر از عمه میتونست کلمات رو ادا کنه:مزاحم شدیم دایی... اگر... اجازه بدید اول هفته ننه ام رو برمیگردونم خونه... خو.. خودم میتونم از پسش بربیام... آقاجون اخمی کرد و گفت:حرفشم نزن، مائده همین جا میمونه، عفت و دخترا مراقبشن، فشاری هم به کسی نمیاد.... صفدر آهی کشید و نیم نگاهی به من انداخت و بعد از سکوتی کوتاه گفت:خوبی ؟ زندگیت خوبه؟ شنیدم بچه داری؟ آهسته گفتم:بله... پسرم تقریبا هشت ماهشه.... صفدر پوزخندی زد و با دست سالمش دستی به پای از کار افتاده اش کشید و گفت:باز خداروشکر حداقل تو خوشبخت شدی، من که تا عمر دارم باید با این پای لنگ و دست علیلم سر کنم، کینه اش رو یکی دیگه به دل من انداخت، تاوانش رو تو جوونی، من باید بدم..... با بغض سرم رو پایین انداختم، عذاب اینکه من باعث و بانی حال صفدر شدم لحظه ای رهام نمیکرد...... با اشاره ی آقاجون از جا بلند شدم،خودمم دلم نمیخواست اونجا بمونم، از اومدنم پشیمون شده بودم، فکر میکردم صفدرم عین عمه طلب بخشش میکنه، اما ته حرف های صفدر انگار هنوز حق به جانب بود و من رو مقصر حال و روز خودش میدونست. انگار یادش رفته بود خودش چه بلاهایی سر من آورده بود..... ‌‌‌‌‌. *** چند روزی از اون ماجرا گذشته بود،همونطور که حدس میزدم صفدر موندگار شده بود، منم کمتر میرفتم خونه ی آقاجون، دلم نمیخواست صفدر رو ببینم، یکی دوباری که رفته بودم نگاه هاش به خودم و حامی عذابم میداد، سری آخری که رفته بودم خونه ی آقاجون، وقتی داشتم لباس حامی رو عوض میکردم صفدر تو حیاط نشسته بود و بی توجه به چپ چپ نگاه کردن های رعنا، به ما نگاه میکرد... کارم که تموم شد با حسرت گفت:اگر این اتفاقات نمی افتاد این پسر حالا بچه ی من و تو بود....... بی حرف از جا بلند شدم، رعنا که خیلی از حق به جانب بودن صفدر حرصش گرفته بود پوزخندی زد و گفت:تو این مورد باید از عمه تشکر کنیم که نذاشت شما با هم زندگی کنید، ماهزاده لیاقتش خیلی بیشتر از زندگی بود که تو براش فراهم کرده بودی...... صفدر نگاه بدی به رعنا انداخت و بی حرف سرش رو پایین انداخت و با صدای بلندی محمد رو صدا زد و به حالت طلبکارانه ای گفت:کمکم کن برم تو اتاق، خسته شدم.. صفدر که رفت ترنج با دلخوری گفت. +صدبار به ننه گفتم نذار پای این پسره به اینجا باز بشه. به خدا خیلی رو داره، محمد رو کرده غلام حلقه به گوش خودش، ما هم که انگار نوکر بی جیره مواجبیم! حالا عمه رو میگم زبونش کوتاهه میشه کارهاش رو انجام داد، ولی این مرد واقعا پرو و قدر نشناسه..... با تعجب نگاهی به ترنج انداختم، وقتی ترنج لب به اعتراض باز کرده بود، یعنی اوضاع خیلی بد بود.... +چی شده مگه؟ به منم بگید بدونم. رعنا حامی رو از بغلم گرفت و آهسته گفت:ننه خسته شده، صفدر واقعا پررو هست، هر روز یک دستوری میده، سر ظهر یهو دستور پخت یه غذا رو میده،انتظار داره محمد عین یک نوکر دنبالش راه بیفته و کارهاش رو انجام بده. حتی خیلی وقتا کارایی که از پسش برمیاد رو به محمد میسپاره. آقاجونم دیگه شورش رو درآورده، ادامه دارد... @qaracheman

اینم برا مردادی ها😍

زمان ما اسمارتیس خیلی با کلاس میشد تو ورقه هایی که شبیه عینک ته استکانی بودن میشد! بعد از اینکه میخوردی یه کش میبستی بهش و میزدی به چشمت از سوراخاش بیرون رو میدیدی😂

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ماهزاد #قسمت_صدوشصتوپنج حتی حرف زدنش بهتر شده، با مشت و مال هایی که بهش میدید هم خیلی بهتر میتونه دست هاش رو حرکت بده. خدا کمک کنه کم کم سرپا بشه. منم اگر کاری براش میکنم به خدا که بی توقعه... از سر ترحم و دلسوزیه، درسته به ما بد کرد، ولی قرار نیست ما هم عین اون بشیم که.. لبخندی زدم و گفتم:قربون اون دل مهربونت بشم. منم همینو میگم، عمه هرکاری کرده الان پشیمونه، الانم که صفدر میاد اونجا من با محمدرضا حرف میزنم. اگر مشکلی نداشت میام سر میزنم، هم حامی به شما عادت کرده، هم خودم دلم تنگ میشه. هرچی بین من و صفدر بوده هم تموم شده... ننه خواست مخالفت کنه که سریع گفتم:نه نگو ننه، من که قرار نیست از کسی فرار کنم. دارم تو همین ده زندگی میکنم،تو این مدت کم حرف نشنیدم از فامیل و آشنا، انقدر شنیدم که پوستم کلفت شده. تو نگران من نباش... من خودمم میخواستم صفدر رو ببینم تا بفهمم حسم نسبت بهش چیه! ازش کینه دارم یا نه؟ دلم میخواد دلم رو صاف کنم ننه، بسه هرچی با کینه زندگی کردیم..... ننه بی حرف سری تکون داد و با گفتن اینکه میدم محمد ناهارتون رو بیاره از خونمون رفت.... نفس راحتی کشیدم و نشستم تو حیاط خونه ی نقلی امون، یک خونه ی دو خوابه ی جمع و جور که فاصله ی کمی با خونه ی آقاجون داشت. تو ده خونه های زیادی برای اجاره کردن نبود و ما هم مجبور شده بودیم از بین چهار خونه ی خالی نزدیک‌ترین خونه به خونه ی آقاجون رو انتخاب کنیم.... یک درخت گوشه ی حیاط بود و باغچه اش رو محمدرضا مرتب کرده بود و توش سبزی کاشته بود....محمدرضا اول قرار بود به عنوان معلم کارش رو ادامه بده، ولی چون وسط سال تحصیلی بود نتونست استخدام بشه و برای اینکه بیکار نباشه با آقاجون میرفت سر زمین های زراعی و هرکاری از دستش ساخته بود انجام میداد. منم قرار بود از اول مهر همراه محمدرضا برای تدریس به مدرسه برم. انقدر بابتش شوق و ذوق داشتم که لحظه شماری میکردم هرچی زودتر مهر از راه برسه و مشغول به کار بشم..... ظهر که محمدرضا برای ناهار برگشت خونه ماجرای صفدر رو باهاش در میون گذاشتم و ازش نظر خواستم.. محمدرضا همونطور که با حامی بازی میکرد گفت:خودت دوست داری بری؟ کمی فکر کردم و گفتم:آره، دلیلی نداره خودم رو مخفی کنم! من که کار اشتباهی نکردم.... محمدرضا حامی رو زمین گذاشت و گفت :تو دختر عاقلی هستی ماهزاده، تحصیل کرده ای و خیلی قوی تر از چیزی هستی که من فکر میکردم... ازت میخوام همیشه و در همه حال کاری که از نظرت درست هست رو انجام بدی، برای انجامش هم نیازی نیست از من اجازه بگیری. خودت مختاری هرکاری صلاح میدونی انجام بدی. باشه؟ با ذوق باشه ای گفتم و سرم رو گرم جمع کردن سفره کردم..... عاشق همین رفتار محمدرضا بودم،همیشه تلاش میکرد بهم بفهمونه منم عین اون میتونم برای کارهام خودم تصمیم بگیرم، راهنماییم میکرد ،اما در نهایت تصمیم نهایی رو به عهده ی خودم میذاشت و همیشه حامی و پشتیبانم بود. صبور بود و اگر گاهی مشکلی پیش میومد و من از کوره در میرفتم با آرامش حلش میکرد و مطلقا اجازه نمیداد بحث و دعوامون به خانواده کشیده بشه..... همیشه میگفت باید خودت رو باور داشته باشی و هرکاری از نظرت درست هست رو انجام بدی و برای کارهات منتظر تایید من نباشی... عصر اون روز وقتی محمدرضا از خونه بیرون رفت سریع لباس مناسبی پوشیدم، حامی رو بغل گرفتم و به سختی چادرم رو روی سرم انداختم و به سمت خونه ی آقاجون رفتم.. وارد خونه که شدم صدای جیغ و فریاد بچه های ترنج و ماه بانو به گوشم رسید، بی توجه به تشرهای ننه داشتن دور حیاط میچرخیدن و باهم بازی میکردند و حیاط رو روی سرشون گذاشته بودن سلامی به ننه کردم و حامی رو تو بغل رعنا گذاشتم و روی سکو نشستم. ننه با حرص گفت:بانو سرسام گرفتم از دست بچه ها..... بابا شما که میدونید عمه اتون مریضه،واسه چی بچه هاتون رو با هم میارید؟ صدبار گفتم یا با هم نیاید یا بچه هاتون رو نوبتی بیارید. الانم بفرستشون تو کوچه بازی کنن سرسام گرفتیم...... رعنا بی توجه به غرغرهای ننه گفت:میدونی کی قراره بیاد؟ سری تکون دادم و گفتم:آره، نیومده هنوز؟ رعنا با چشم های گرد شده گفت:میدونی و پاشدی اومدی؟+چرا نیام؟ مگه کاری کردم که خودم رو مخفی کنم؟ رعنا نفس عمیقی کشید و گفت:به خدا عقلت رو از دست دادی ماهی، میخوای ببینیش که چی بشه؟با لجبازی گفتم:نبینمش چی میشه؟ اصلا چرا انقدر گیر دادی به گذشته رعنا؟ هرچی بود گذشت، تموم شد و رفت...به خدا من باهاش کنار اومدم تو هنوز مشکل داری!بعدم یادت نرفته که، مسبب حال و روز صفدر منم، پس بذار کاری رو انجام بدم که وجدانم بابتش آسوده باشه.... رعنا حق به جانب گفت:از بس نادونی، بزنن تو سرت باز تشکر میکنی میگی دستتون درد نکنه چرا محکمتر نزدید. اون صفدر هم حقش بود هر بلایی سرش آوردی..... ادامه دارد... @qaracheman

AnimatedSticker.tgs0.55 KB