fa
Feedback
سایت قره چمن

سایت قره چمن

رفتن به کانال در Telegram

تاسیس: 1389 ارتباط با ما: https://t.me/Abolfazl_mrd وبسایت: ‏QaraCheman.ir اینستاگرام: ‏https://www.instagram.com/QaraCheman/

نمایش بیشتر
1 564
مشترکین
+124 ساعت
+27 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
️ ❌ فروشی ❌پاسار ۱۱۰cc پاسار ۱۱۰cc، دنده‌عقب‌دار و تمیز و سالم👌 ☑ تازه یک جفت لاستیک عقب تایوانی تعویض شده ☑ ترمز جلو و عقب
+4
️ ❌ فروشی ❌پاسار ۱۱۰cc پاسار ۱۱۰cc، دنده‌عقب‌دار و تمیز و سالم👌 ☑ تازه یک جفت لاستیک عقب تایوانی تعویض شده ☑ ترمز جلو و عقب تازه تعویض شده ☑ باتری نو ☑ بدون ایراد ☑ تک‌استارت و آماده به کار موتور از نظر فنی شرایط خوبی داره و برای کسی که دنبال یه موتور آماده و بی‌دردسره، گزینه مناسبیه. 📞 جهت اطلاعات بیشتر و هماهنگی: آقای اکبری ۰۹۱۰۷۶۸۳۹۱۶ ۰۹۱۲۳۳۳۲۲۸۶

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_بیستودو _بشین بچه شما خودتون به زور اونجا جا شدید!!! بالاخره یه جایی پیدا میکنم .... اون روز دست از پا دراز تر برگشتم مسافرخونه ..دیگه روم نمیشد پیش محمد علی هم برم‌، هر روز با فهیمه دور و بر اون منطقه رو می‌گشتیم، اگه جایی عزاداری چیزی بود میرفتیم که کمک کنیم، گاهی بهمون کار میدادن و‌ گاهی نه...حسن یکی دو باری برامون خوراکی آورده بود و میگفت :اینا رو ننه ام پخته، بهش گفتم شماها اینجایید،گفته براتون بیارم !!! همین که توی اون شهر غریب دو تا آدم میشناختیم خودش خوب بود.... یه روز صبح تازه کل کلم با مشدی تموم شده بود که دیدم حسن داره میاد سمت اتاق ما ،مشدی بهم توپید و‌گفت :همین که این پسر میره و میاد اینجا دلیل خوبیه برا بیرون کردن شما از اینجا!!! حیف که شاگرده محمد علیه !!! حسن اخمی به مشدی کرد و من خنده ام گرفت، دیگه بچه ها هم حسن رو میشناختن، رو بهش گفتم :اینجا اومدی چیکار باز این مشدی نق میزنه ؟! _بیخیال اینو ول کن ،یه کار پیدا کردم میای بریم با هم؟ _چی هست ؟! _تمیز کاری خونه.. _آره چرا نیام .. _پس بدو من بچه ها رو بهم سپردم و با حسن رفتیم، کار سختی نبود ،کارای سنگین رو حسن میکرد و تمیز کاریای دیگه رو من، کار خوبی بود، البته پول خوبی ندادن بهمون، ولی بهتر از بیکاری بود ... از اون به بعد هر وقت حسن کاری پیدا میکرد می اومد دنبال من و با هم میرفتیم ...محمدعلی به حسن این اجازه رو داده بود که هر وقت کاری داشت و میتونست از جای دیگه پولی در بیاره بره و اون کار رو انجام بده و زمان بیکاریش پیش محمد علی باشه ...حسن که هیچ ،من هم از محمد علی ممنون بودم. نمونه بارز یه مرد بود !!! یک ماهی بود اومده بودیم شیراز ..هر از گاهی کاری پیدا می‌شد و خوب بود خلاصه، البته اگه از غرغرهای مشدی میگذشتیم و اینکه خودم هم دلم میخواست جا و مکان ثابتی داشته باشیم ... یه روز مشدی با مشت شروع کرد به زدن در اتاق ،کار هر روزش بود، فکر کردم اومده دنبال کرایه اش، پول رو برداشتم رفتم دم در که بهش بدم ولی گفت:بیا برو محمد علی کارت داره !!! بعدم گذاشت و‌ رفت..سریع رفتم مغازه محمد علی، جوری که وقتی رسیدم نفس نفس میزدم بریده بریده سلام دادم و محمد علی گفت :علیک سلام! چه خبره مگه آتیش میبری دختر ؟! _مشدی ...گفت کارم ...داری زود اومدم ! _اره بشین ،ببین این مدت خیلی گشتم تا جایی که مناسب شماهاست پیدا کنم، الان یه جا پیدا کردم، فقط صاحبخونه یه کم بد خلقه !!! ناغافل گفتم :از ننه قمر که بد اخلاق تر نیست ! _چی ؟! _هیچی صاحبخونه قبلی رو میگم ،عیب نداره ،ما ارومیم، کاری نمی‌کنیم ناراحت بشه ! _مساله اینجاست که میخواد براش کار کنی ! _کار ؟! _آره مثلا تمیزی خونه و آشپزی و مهم تر اینکه شبا تنها نمونه ! _تمیزی و آشپزی حله،ولی ... _یه پیرزن تنهاست که بی نهایت میترسه، بهش که گفتم ۴ تا دخترید...گفته بیان ببینمشون ..یکیشون شبا باید بیاد پیشم بخوابه! فقط خوبی‌ای که داره اجاره کمی میگیره ازتون، به نظرم جای خوبیه و بهتر از اینجا پیدا نمیکنی ! _اگه شما میگی خوبه که خوبه .... _خیلی خب پس بیا بریم خونه رو‌ ببین حرفامونو بزنیم ... _باشه بریم ... محمد علی صدا زد :حسن ؟حسن ؟ _بله اوستا ... _حواست باشه من الان میام... با محمد علی راه افتادیم یکی دو تا کوچه رو رد کرد و کنار در آهنی بزرگی ایستاد و‌در رو زد ،صدایی اومد که گفت :کیه سر صبحی ؟! _منم شریفه خانم، محمد علی! در باز شد و‌ پیرزنی تر و‌ تمیز و‌مرتب ،اما چاق، توی چارچوب در قرار گرفت، سلام علیکی با محمد علی کرد و نگاهش ثابت موند روی من، محمد علی گفت:این دختر ،فردوسه!! همون که گفته بودم براتون، اومده که با هم حرف بزنید اگه کنار اومدید خونه رو‌ بهش اجاره بدید. سری تکون داد و‌ بی هیچ حرفی راه افتاد سمت حیاط محمد علی گفت:برو داخل، فقط حواست باشه هر چی پرسید کامل و‌ راست جواب بدی! _باشه. حیاط خونه تمیز بود ..درسته کوچیک بود، ولی خب هم باغچه داشت و‌ هم حوض کوچیکی کنار حیاط بود، تخت کوچیکی زیر تک درخت حیاط بود، شریفه خانم نشست و رو به محمد علی گفت:بشین! تو هم دختر، اونجا لب حوض بشین! حوض روبروی تخت بود نشستم و شریفه خانم گفت:اسمت چیه؟! _فردوس. _ننه بابات کجان؟ محمد علی گفت تنهایی! _ننه ام مرده بابام هم...زن گرفته ما رو ول کرده. _یعنی کس و‌ کاری، فامیلی چیزی نداری؟! چه مردمونی پیدا میشن هیچکی نبوده شماها رو جمع کنه؟! _نبوده دیگه، بعدم ما خودمون نمی‌خواستیم سربار کسی بشیم. _چند نفرید؟ _۴ تا. _ببین محمد علی دارم جلو روت میگم، این دختر میگه کسی رو نداره، فردا پس فردا نیان در این خونه رو بزنن بگن ما فامیلشون و‌ فلان و‌ بهمان ها!! محمد علی گفت:خیالت راحت ،اگه کسی میخواست بیاد سراغشون تا حالا اومده بود! _بقیه‌تون کجان؟! _مسافرخونه. ادامه دارد... @qaracheman

🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان ‌□ أنْتَ نِظامُ الدّینِ وَ یَعْسُوْبُ المُتَّقِیْنَ وَ عِزُّ المُوَحِّدِیْنَ وَ بِذٰلكَ أمَرَني
🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان ‌□ أنْتَ نِظامُ الدّینِ وَ یَعْسُوْبُ المُتَّقِیْنَ وَ عِزُّ المُوَحِّدِیْنَ وَ بِذٰلكَ أمَرَني رَبُّ العالَمِیْنَ ■ تو نظام‌بخش دین، و پیشوای متّقیان و عزّت‌بخش اهل توحيد هستی و خداوند عالمیان مرا به چنین ایمانی امر فرموده است. 📚 زیارت حضرت صاحب الأمر علیه‌السلام ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem

AnimatedSticker.tgs0.59 KB

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_بیستویک رفتم بیرون و‌ معصوم خانم رو دیدم، روم نمیشد بهش بگم پول بهم‌ بده،ولی حقم بود دیگه باید میگرفتم!! جلو رفتم تا بگم پولم رو بدن، محمد علی از دور دستش رو بالا برد که یعنی صبر کنم، هیچی نگفتم.. خودش اومد جلو و رو به معصوم خانم گفت:معصوم حق این بچه رو بده، یه ظرف هم غذا همراهش کن. معصومه که برای بقیه رئیس بود رو به محمدعلی گفت:چشم آقا الان میارم. اون که رفت محمد علی گفت:چطور بود؟! _سخت نبود، میشه هر روز بیام؟! _هر روز که مجلس ختم نیست اینجا، ولی توی این ۴ روز باقیمانده بیا، بالاخره پولی جمع میکنی. _باشه ممنون. _فقط با حسن بیا و برگرد. _حتما. معصومه اومد بیرون ظرفی غذا دستم داد و کمی پول و رو به محمدعلی گفت:نصف بقیه پولش دادم،دیر اومده زودم داره میره. محمد علی جوابش رو نداد و با هم راه افتادیم سمت در، حسن اومد طرفمون و گفت:اوستا فردا هم بیام؟! _آره بیا ،ولی زودتر بیا، فردوسم بیار!! _باشه. من و حسن باهم زدیم بیرون حسن گفت:غذا هم داری انگار! _آره اوستات دستش درد نکنه بهشون گفت بهم غذا بدن. _اوستام مرد خوبیه ،یعنی خیلی خوبه، وضعشم خوبه، همه هم ازش حساب میبرن!! _آره دیدم اون معصومه خانم ازش حساب می‌برد، اینی که مرده چیکاره‌اش بوده؟! _زن برادرش. _اوه اینجا خونه برادرشه؟! _آره برای همینم میذارن ماها اونجا کار کنیم... _میخوای تو هم غذا ببری؟ چون به تو غذا ندادن! _نه من دیروز غذا بردم، زیاد بود هنوز داریم، ننه همون رو امروز به خورد بقیه میده. _تو چرا کار میکنی؟ _مجبورم، باید خرج بقیه رو بدم! _تو هم حتما بابا نداری؟ _نه! احساس کردم ناراحت شده گفتم‌:ناراحت نباش منم ندارم، تازه تو ننه داری ،من همونم ندارم ! _ها من ننه دارم، تو چرا تنهایی؟! _ننه ام مرده ،آقام هم زن گرفته ما رو ول کرده، ما هم مجبور شدیم بیایم اینجا !!! _آقای من مرد خوبی بوده، ولی خب زود مرده و ننه ام دست تنها ما رو کشونده تا اینجا ،دیگه حالا من کار میکنم تا اون استراحت کنه، ولی سیر کردن شکم ۵ نفر سخته، خدا خیرش بده اوستام رو‌ ،هوام رو داره !!! اون روز حسن من رو گذاشت دم مسافرخونه و‌ گفت :فردا ۹ صبح اینجا باش، ز‌ودتر بریم که به قول اوستام حقمون رو کامل بدن. _باشه... رفتم بالا و بچه ها از دیدن ظرف غذا اونقدری خوشحال شدن که حتی نپرسیدن کجا بودی و چیکار کردی؟! همین که سر گشنه زمین نگذاشتن برای من بالاترین خوشی بود.... از اون‌ روز ،۴ روز بعد با حسن میرفتیم همون خونه و تا غروب میموندیم و موقع برگشت معصوم همراه پول،ظرفی غذا هم بهم میداد ،ولی میدیدم که سختشه،غر میزد که :این آقا محمد علی هم نفسش از جای گرم بلند میشه، کار کرده پولش رو میگیره، دیگه غذا به چه کارش میاد !!! ولی پیدا بود جرات ندادن غذا رو نداره ،راستش ناراحت بودم‌ این عزاداری که تموم میشه، باز من بیکار بودم، پول خوبی جمع کرده بودم، اگه مشکل جا و‌ مکانمون هم حل میشد، میتونستم با همین کار کردن خرجمون رو در بیارم ...با اینکه پول مشدی رو سر وقت میدادم، ولی مدام غر میزد :پس کی قراره برید از اینجا؟! سعی میکردم سکوت کنم تا بهانه ای دستش ندم‌،عزاداری تموم شد و باز برگشتم به وضعیت عادی... دو روز بعد از تموم شدن عزاداری ،رفتم دم مغازه محمد علی ..خدا روشکر کسی داخل مغازه نبود، سلام دادم سرش رو از روی برگه‌های جلوش بلند کرد و گفت :سلام... زاغ سیاهم رو چوب میزنی دختر؟ همین که اومدم مغازه پیدات شد !! _خب چه کنم؟ امیدم به شماس، دنبال جا هستم دیگه ،این مشدی هم بس که نق زد ... _ببینم مگه پولش رو ندادی ؟ _دادم ،هر روز اول صبح پول اون رو میدم .. _خب پس چشه ؟ _چه میدونم میگه زیادی موندیم ... _عجب...ببین خونه زیاده،ولی خب به درد تو نمیخوره، میخوام یه جا پیدا کنم که کنار یه خونواده باشی که تنها نمونید،چون مردی بالا سرتون نیست! _خب اونجوری هم کسی خونه نمیده به ما .. _یه کم صبر کن پیدا میشه... حسن از در مغازه اومد داخل و گفت :اا فردوس!!! اوستا خونه براش پیدا کردید ؟! _به کارت برس حسن این هزار بار!!! تو کار مشتری دخالت نکن... _من که حرفی نزدم اوستا، سوال پرسیدم !!! _نپرس حسن، نپرس !!! تلفن روی میز زنگ خورد و‌ محمد علی گوشی رو برداشت، سلام علیکی کرد و‌گفت :نمیدونم عمو‌ جان، من نه کاره ایم نه چیزی... اونی که پشت خط بود نمیدونم چی گفت که باز جواب داد :ببین راحله جان، بابات نمیسازه با کسی، مگه معصوم و‌ مریم سالها با مادرت کار نکرده بودن، خب نمیسازه بهشون، همونا هم امروز و فردا فراری میشن... _میام، شب میام حرف میزنیم !!! بعدم گوشی رو گذاشت و دستی به صورتش کشید نگاهی به من انداخت و‌گفت :بمون همون مسافرخونه، اگه مشدی هم غر زد بیا پیش من خب؟! برات جا و مکان پیدا میکنم، ولی میخوام جایی باشه که اذیت نشی !!! حسن گفت :اوستا بیان خونه ما ؟! ادامه دارد... @qaracheman

روستای زیبای بنفشه درق😍 + بهار❤️

#اعلام_مراسم سالروز درگذشت مرحوم کربلایی احمد اکبری شادی روحش فاتحه و صلوات🌹 ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.c
#اعلام_مراسم سالروز درگذشت مرحوم کربلایی احمد اکبری شادی روحش فاتحه و صلوات🌹 ✅ صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅ کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_بیستم ترس توی وجودم بود،ولی باید اعتماد میکردم ،نمیتونستم با ترس شکم ۴ نفر رو سیر کنم.برگشتم پایین و با اون پسر همراه شدم گفت :باید با ماشین بریم راهش طولانیه! _باشه ... سوار ماشینی شدیم و رفتیم.. هر چی جلوتر می رفتیم خونه ها قشنگ‌تر بود و شهر خوشگل‌تر!!! انگار نه انگار که مشکلی توی دنیا هست.. سر کوچه‌ای که رسیدیم اون پسر گفت :پیاده میشیم. کل کوچه رو پارچه سیاه زده بودن اون پسر خونه‌ای رو‌ نشون داد و‌گفت :اونجاس!! با هم راه افتادیم سمت خونه، جلو در چند تا مرد بودن ...از بینشون محمدعلی رو شناختم، انگار من رو که اونجا دید غافلگیر شد.. از جمع جدا شد و‌ اومد سمت من و اون پسر سلام دادیم جواب داد و گفت :حسن چه خبره؟ این دختر با تو چیکار میکنه؟! _اوستا صبح اومد در مغازه دنبال کار میگرده، دیروز اینجا گفتن برای شستن ظرفها کمک میخوان منم آوردمش!! _آخه چی بهت بگم حسن، مگه آدم دست هر کسی رو میگیره میبره تو هر خونه ای؟! بهم برخورد و گفتم:نمیام داخل برمیگردم، دزد که نیستم!!! محمد علی سری تکون داد و گفت:لا اله الا الله من همچین حرفی زدم؟! حسن برو بپرس هنوز کمکی میخوان یا نه؟ اون پسر که حالا اسمش رو میدونستم دوید داخل، من تکیه دادم به دیوار و ایستادم محمد علی گفت:مگه نگفتی پول داری؟ _گفتم‌.. به قول شاگردت پول رو‌ که بخوری تموم میشه دیگه، باید اصل پول رو نگه دارم... _باریک ا... به حسن ،آدم شده راهنمایی هم میکنه! حسن از در خونه زد بیرون و‌گفت:اوستا گفتن لازم دارن! _خیلی خب با من بیا این بارم دارم ضامنت میشم، حواست هست؟! _ایشالا جبران میکنم. _بیا ،جبران نخواستیم. با هم وارد خونه شدیم، خونه که نبود قصر بود... تا حالا حتی توی تصوراتم هم همچین خونه‌ای ندیده بودم.. داشتم با چشمهام اطراف رو میخوردم‌، دور تا دور حیاط که بیشتر شبیه باغ بود صندلی چیده بودن و مردهایی شیک و مرتب روشون نشسته بودن وسط حیاط چمن کاری بود و درختهای بزرگی توشون بود و نشون میداد اون خونه سالهاست ساخته شده...از چند تا پله بالا رفتیم... دو تا سه خانم دم در بودن با محمد علی کمی حرف زدن و دست آخر محمد علی رو به من گفت:اسمت چیه؟ _فردوس.. _آهان فردوس ،بچه زرنگیه هر کاری داشتید بهش بدید انجام میده. یکی از خانم‌ها گفت:باشه آقا محمد علی یه کاری میدم دستش! آروم گفتم‌:فقط تا غروب باید برگردم! زن سری تکون داد و گفت:باهام بیا! حسن آروم گفت:من کارم تموم که شد، توی کوچه منتظر میمونم بیا با هم برگردیم. _باشه. کلی خوشحال شدم، چون راه برگشت رو بلد نبودم...همراه زن وارد خونه شدم خونه که نبود بهشت بود... من معطل ۱۰ متر جا بودم و اینا تو چه خونه هایی زندگی میکردن، زن میرفت و‌من دنبالش و همونطور اطراف رو هم دید میزدم .... دری رو باز کرد و رفت داخل... منم به دنبالش، شاید ۱۰ نفر داشتن کار میکردن اونجا، رو‌به یکی از زنها گفت :مریم بیا اینجا ! دختری لاغر جلو اومد و‌گفت :بله معصوم خانم ؟! اون زن که اسمش معصومه بود گفت :این دختر رو بفرست برا شستن ظرفها ،دیروز هیچکی نبود، امروز سه تا سه تا اومدن !!! _چشم خانم.. مریم رو به من گفت:بیا !! دنبالش رفتم ..در دیگه ای رو باز کرد و رفتم داخل ،دو سه نفر سر تشت ها نشسته بودن داشتن ظرف می‌شستن، مریم گفت :بشین اونجا و تمیز ظرفهایی که میاد رو بشور ... سری تکون دادم و‌نشستم‌ ،چند نفری می‌شستیم و‌ چند تایی هم خشک میکردن، مریم مدام میرفت و‌می اومد و تذکر میداد: خوب خشک کنید، لک نداشته باشه !!! بوی غذا و‌ خوراکی از گوشه گوشه اون خونه می اومد، دلم داشت ضعف میرفت، ولی باید کار میکردیم ،پیدا بود دارن ناهار میدن به مردم،چون ظرفهایی که می اومد برای شستن ظرف کثیف غذا بود، اونها رو که شستیم یه کم خلوت شد و کنار دیوار نشستم‌.. عادت نداشتم به کار مداوم اینجوری ،مریم اومد داخل و گفت :دو‌نفرتون بیاین برا جارو کشیدن.. دو تا زن پریدن و‌ رفتن ،یکی از دخترا کنار من نشست و‌گفت :تازه اومدی ؟! _آره .. _امروز تعداد زیاد بود باز بهتر بود هر روز از کت و‌ کول می افتادیم.. _یعنی بدتر از امروز ؟! _امروز که خوب بود، تو انگار بار اولته اینجور جاها کار میکنی ! _اره... _عادت میکنی... روزای سوم و‌ هفتم خیلی شلوغه... _امروز چندمه ؟ _امروز مراسم اصلی ندارن، همون مهمونهای خودشونن ،ولی خدایی ببین چه زندگی هایی دارن!!! من برای سیر کردن شکم بچه هام باید چه کنم و اینا ... _بچه داری ؟ _دو‌تا.. _آهان ... مریم اومد داخل و حرف ما نصفه موند رو به من گفت :تو بیا ! _من ؟ _آره بیا !!! رفتم جلو و گفتم:بله؟! _آقا محمد علی گفته اگه کارت تموم شده، خواستی میتونی برگردی، برو پیش معصوم خانم پولت رو بگیر. _باشه ممنون. ادامه دارد... @qaracheman

🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان آتش فتنه ز یک سو، عطش عدل ز یک سو مگر ای ابر کرامت! تو بر این دشت بباری ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَ
🌺 السلام علیک یا صاحب الزمان آتش فتنه ز یک سو، عطش عدل ز یک سو مگر ای ابر کرامت! تو بر این دشت بباری ❣اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج❣ 🆔 @ba_ghaem

AnimatedSticker.tgs0.58 KB

حیدر بایا دنیا یالان دنیادی کاسیبلاری درده سالان دنیادی…

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_نوزدهم دم در مغازه که رسیدم باز همون مردها داخل بودن، نگاهی به داخل انداختم و‌ پشیمون شدم از رفتن خواستم برگردم که صدایی اومد که گفت :هی خانم!!! برگشتم سمت صدا پسری که استکان به دست دم در مغازه محمد علی بود گفت :اوستا میگه بیا داخل! پس من رو دیده بود وارد شدم... همون مرد صبح نگاهی بهم انداخت و گفت:رفتی پولات رو شمردی اومدی؟! جوابش رو ندادم و رو به محمد علی گفتم :میشه بیاید بیرون ؟ از پشت میز بلند شد و باهام اومد بیرون، گفتم: شما گفتی برو مسافرخونه، من رفتم ولی بهم اتاق نداد گفت بزرگتر بیار !!! _خب تو چرا بزرگتر نداری دختر ؟! _ندارم دیگه مگه دست خودمه ! _فرار که نکردی از خونه ؟! _فرار؟؟؟ اونم با سه تای دیگه ،مگه مغز خر خوردم !!!والا منم دلم میخواست بزرگتری داشتم که بالا سرم بود ولی نیست، ندارم میشه شما به صاحب مسافرخونه بگی بهمون اتاق بده، تا شما جایی برامون پیدا کنی !!! _من ؟ _خب خودتون اونجا رو گفتی برم ! _ببینم پول داری یا نه ؟ _آره دارم ... _خیلی خب با من بیا ... راه افتاد سمت مسافر خونه و منم دنبالش دم در مسافرخونه بچه ها من رو که با اون مرد دیدن فریده سوالی نگاهم کرد و من گفتم :برید بالا... پیرمرد پشت پیشخون با محمد علی سلام احوالپرسی کرد و چشمش به من که افتاد گفت :مگه نگفتم اتاق ندارم! محمد علی گفت :با منن!! _با تو؟ _بله دنبال یه جایی برای اجاره‌ان، فعلا جایی ندارن من بهشون گفتم بیان اینجا یه چند روزی بهشون اتاق بده تا جایی پیدا کنم. _ضمانت میکنی!؟ محمد علی انگار تردید داشت، حقم داشت بیخود و بی دلیل داشت برای ما کاری میکرد، گفتم :ببین آقا ما پول داریم، پولت رو میدم .. محمدعلی گفت :چی میگی مشدی؟! _چی بگم؟! بمونن فقط اگه مشکلی درست کردن با تو محمدعلی! _باشه مشدی فرار که نکردم، اونور خیابونه مغازه‌ام. رو به من کرد و گفت :بی دلیل ضامنت شدم، پس پشیمونم نکن!! _خیالتون راحت!!! هر وقت جایی پیدا کردید خبرم بدید. _باشه زنگ میزنم به مشدی! اون که رفت مشدی خودش کلیدی برداشت و گفت:دنبالم بیاید.. در اتاقی رو باز کرد و‌گفت :سرو صدا نکنید فقط پول شب اول رو باید همین حالا بدی!! دست توی بقچه کردم و گفتم :چقدر میشه ؟ مبلغی که گفت رو بهش دادم خواستم در و ببندم که برگشت و‌گفت :شناسنامه ای چیزی داری ؟ _نه ...فقط اینو دارم ... برگه‌ای بود که وقتی بچه‌ای توی ده به دنیا می‌اومد، ماهی دوماهی یه بار از شهر می‌اومدن و برای بچه های تازه به دنیا آمده یه برگه با اسم و رسم و اینا می‌نوشتن و میدادن دست پدر و مادر نگاهی به برگه انداخت و گفت:چاره‌ای نیست همین پیش من میمونه تا وقتی خواستید برید. نمیدونستم آخر اون کار چی میشه؟! و برای همین سعی میکردم زیاد خرجی نکنیم.... سه روزی بود توی مسافرخونه بودیم... صبح به صبح مشدی می اومد و پول اون روز رو می‌گرفت و میرفت... خبری از محمد علی نبود و فهیمه مدام میگفت:باید دوباره بریم سراغش! روز پنجم خودم هم دیگه کلافه شده بودم، پاشدم لباس پوشیدم و رفتم دم مغازه اش، در بسته بود از مغازه بغل دستش پرسیدم :ببخشید آقا همسایه‌تون نیستن ؟! _نه... _کی میاد ؟ _نمیاد.. _تا کی ؟! _نمیدونم‌.. حالم گرفته شده بود تو این حال و روز رفتن این مرد دیگه چی بود؟! خواستم برگردم‌ مسافرخونه که همون پسری که به محمد علی میگفت اوستا رو دیدم گفتم‌:ببخشید اوستات کی میاد ؟! نگاهی بهم انداخت و گفت :شاید تا آخر هفته نیاد! _چرا ؟ _فامیلش فوت شده درگیر مراسمه... _ای بابا چه وقت مردنه؟! _دنبال خونه بودی نه؟! پسر حدودا دو سه سالی از من بزرگتر بود نمیدونم چرا،ولی گفتم :آره چند روزه تو مسافرخونه‌ام‌، میترسم پولم تموم بشه، ‌خونه ای پیدا نشه!! _خب پول هر چی هم باشه وقتی فقط بخوریش تموم میشه، باید پول بیاد رو پول تا تموم نشه! _میخوام بچه ها رو یه جا ساکن کنم، بعد برم دنبال کار! _چه کاری؟! _کاری غیر از تمیز کاری بلد نیستم که! _خب اینو الانم میتونی انجام بدی! _الان ؟! _آره لااقل پول مسافرخونه‌ات در میاد و اصل پولت برات میاد... انگار خودش فهمید هاج و واجم که گفت :اگه بخوای کار کنی ،حتی میتونی الان تو مراسم فامیل اوستام هم کار کنی ! _چه کاری ؟ _من هر روز میرم ببر و بیار میکنم براشون، انعام خوبی میدن، میدونی وضعشون خیلی خوبه ،اوستام خودش گفته برم، دیروز دنبال یکی میگشتن ظرف بشوره، اینو بلدی ؟! _آره بلدم.. _خب بیا بریم پس ... _الان ؟! _پس کی؟! الان نزدیکه ظهر ناهار میدن باید یکی باشه ظرف بشوره... _آهان باشه من باید به بچه ها خبر بدم .. _پس بدو‌.. رفتم مسافرخونه و به بچه ها گفتم :من میرم تا جایی و تا غروب برمیگردم .. فهیمه گفت :کجا ؟ _میرم یه جایی کار کنم ! _کجا ؟ _اینقدر نپرس کجا کجا ...سعی میکنم زود برگردم... ادامه دارد... @qaracheman

یاد خونه های قدیمی بخیر😍 صفا و صمیمیت تو این خونه ها بود😍 + روستای زرین قبا😍

زلزله به بزرگی ۳٫۸ در پردیس در شرق استان تهران در عمق ۸ کیلومتری زمین ساعت ۷:۲۰ دقیقه صبح

یاد عزیزان سفر کرده... سالروز درگذشت مرحوم علی حسین اکبری شادی روحش فاتحه و صلوات 🌺 📸 معصومه اکبری ✅صفحه ی اینستاگرام ما: h
یاد عزیزان سفر کرده... سالروز درگذشت مرحوم علی حسین اکبری شادی روحش فاتحه و صلوات 🌺 📸 معصومه اکبری ✅صفحه ی اینستاگرام ما: https://www.instagram.com/QaraCheman/ ✅کانال تلگرام ما: 🆔 @QaraCheman

#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #فردوس #قسمت_هجدهم کنار مغازه ای ایستادیم و رو به فروشنده گفتم :سلام اقا اینجا از کی باید اتاق اجاره کنیم ؟! نگاهی بهم کرد و‌گفت :اتاق ؟!منظورت مسافرخونه اس؟! مسافری ؟ _نه مسافر نیستم، یه اتاقی که بشه توش زندگی کرد... _اون میشه خونه بچه، نه اتاق !!! _خب حالا همون .... _برو سر چهار راه بگو با محمدعلی کار دارم، مغازه اش رو نشونت میدن !!! _ممنون ... با فهیمه راه افتادیم سمت چهارراه... از طریق مغازه ها نشونه گذاری میکردم تا راه رو گم نکنم، برای برگشت ،هر چند دقیقه ای که راه میرفتیم از کسی می‌پرسیدم :مغازه محمد علی کجاس ؟ و اونها میگفتن :کمی جلوتر !!! تا اینکه یکی از مغازه دار ها مغازه ای رو نشون داد و گفت :اونجاس ! با فهیمه وارد مغازه شدیم... چند تایی مرد نشسته بودن، اروم سلام دادیم و گفتم :من با محمد علی کار دارم !!! یکی از مردها که پشت میز بود گفت : منم ! _من یه اتاق، یعنی یه خونه برا اجاره میخوام ! صدای خنده ای از گوشه ای بلند شد ،برگشتم سمت صدا ،عاقله مردی بود خنده اش رو تموم کرد و گفت :از تو بزرگتر نبود بفرستن دنبال خونه ؟! نباید خودم رو ضعیف نشون میدادم برای همین گفتم:حتما نبوده !!! رو به محمد علی نامی که اونجا بود گفتم : هر چی باشه مهم نیست ،فقط توی سرما بشه گرمش کرد، یه اتاقم که باشه بسه !!! محمد علی گفت :چقدر پول داری ؟! _نمیدونم... باز صدای خنده اون مرد بلند شد ،با خشم برگشتم طرفش و خواستم چیزی بگم که محمد علی خودش به حرف اومد و گفت : حاجی مگه تو کار و بار نداری نشستی اینجا ؟! _کار که دارم ،ولی برنامه پیش رو جالبتره .. محمد علی نوچی کرد و رو‌به من گفت :اول اینکه بزرگتر میخوای، سن و سالت کمه نمیشه خونه بهت اجاره داد ،دوما باید بدونی چقدر پول داری، چقدر میتونی اجاره بدی ؟! گفتم :من بزرگتری ندارم، خودمم و سه تا بچه !!! صدای مردی که میخندید اومد که گفت :بچه های خودت هستن ؟!و باز زد زیر خنده.. محمد علی گفت :حاجی ؟! دست فهیمه رو گرفتم و از مغازه زدیم بیرون... هنوز دور نشده بودیم که صدای محمد علی اومد که گفت :هی خانم دختر وایسا ! فهیمه گفت :ما رو صدا میزنه ! _بیخیال بیا... اون مرد رسید به ما و گفت :صبر کن ببینم کجا میری؟ مگه خونه نمیخواستی ؟ _میخواستم و میخوام هم ،میریم جای دیگه ،یه جای دیگه پیدا میکنم ... _آدرست کجاست ؟ _آدرس چی ؟ _جایی که زندگی میکنی، اگه یه اتاق گیر آوردم خبرت کنم ! _تو حرم.. _حرم ؟! سری تکون داد و گفت :نمیشه که، باید یه جا بمونی که بشه بهت دسترسی داشت، بعدم مگه چقدر میتونی حرم بمونی ؟! _خب جایی ندارم.... _برو مسافر خونه، شماره تلفن اونجا رو بده من بهت خبر میدم... _کجاس مسافرخانه ؟! برگشت پشت سرش و گفت :اونجا ! و با دست ساختمانی رو نشون داد و گفت :هر وقت اونجا مستقر شدی بیا مغازه نزدیکم هست، شماره اونجا رو دارم اگه چیزی پیدا کردم خبرت میکنم ! _خرجش زیاده ؟! _نه خیلی ،من سعی میکنم زود برات اتاق پیدا کنم ! _ممنون ... با فهیمه راه افتادیم سمت حرم، فهیمه گفت :میخوای به حرفش گوش کنی؟ ممکنه گولمون بزنه!!! _به حرف اون نه، ولی خب نمیتونیم تا ابد توی حرم بمونیم، دیر یا زود بهمون شک میکنن و بیرونمون میکنن، باید زودتر خودمون کاری کنیم ! رفتیم پیش فریده و فتانه اونا رو هم برداشتیم و رفتیم مسافرخونه ای که محمد علی گفته بود!!! از پله ها بالا رفتیم پیرمردی پشت پیشخوان بود سلام کردم و گفتم :ببخشید آقا اتاق خالی دارید ؟ نگاهی بهم انداخت و سرگرم کارش شد و گفت :نه ! _یعنی اصلا ؟! _اصلا!!! زن و مردی پشت سر ما اومدن و پیرمرد باهاشون گرم صحبت شد و در آخر بهشون کلیدی داد و ا‌ونها رفتن سمت اتاقی، گفتم :آقا مگه نگفتی اتاق ندارم چرا به اینها اتاق دادی ؟! _برا تو ندارم ! _چرا ؟ _چون بچه ای با بزرگترت بیا بهت اتاق میدم !!! _بزرگتر ندارم ... _به سلامت! برو پایین مزاحم کسب و کار من نشو. با بچه ها برگشتیم توی خیابون، فهیمه گفت :چیکار کنیم؟ _نمیدونم‌ هرجا میریم بزرگتر میخوان،نمیدونن بزرگتر ما کیه!!! کاش خونه عمو رو بلد بودیم میرفتیم سراغش، بلکه بیاد یه اتاق برا ما جور کنه! _مگه عمو شیرازه؟! اونا که شهرستان بودن... _اون موقع که ننه مرد عمو گفت میخوان بیان شیراز برای زندگی. _پس چرا تا حالا نگفتی، از یکی آدرسش رو می‌پرسیدیم ،خب حالا بزرگتر از کجا بیاریم ؟! _نگفتم دیگه، اینقدر نق نزن فهیمه ! بهشون گفتم :شما همینجا بمونید من الان میام ... _کجا ؟! _یه بارم که شده بدون سوال و جواب به حرفم گوش بده نمیشه فهیمه ؟! سکوت کرد و‌ من رفتم سمت مغازه... محمدعلی خودش صبح گفته بود بریم اون مسافرخونه شاید میتونست کمکی بهمون بکنه، شاید صاحب مسافرخانه رو می‌شناخت و میتونست اتاقی ازش بگیره.... ادامه دارد... @qaracheman

فهمیدین؟؟

تهران زلزله شد

چه هواییه تهران😍 سلام صبح بخیر❤️