عج؛
Ir al canal en Telegram
-کسی که او دوستش داشت؛ علیرضا؛ -پستها و نوشتهها هیچ ارتباطی با آنچه در زندگی من میگذرد، ندارد.
Mostrar más1 776
Suscriptores
-224 horas
+87 días
+6030 días
Archivo de publicaciones
1 776
محسن یگانه راست میگه. «یه وقتهایی یه چیزهایی نمیشه». ولی درستترش اینه که خیلیوقتها، خیلی چیزها نمیشه.
1 776
اما عادل فردوسیپور.
فارغ و جدای از اینکه فردوسیپور اینروزها و اونروزها و روزهای قبل چه واکنش و جهتبندیای نسبت به اتفاقات داشته، اینکه چی باعث شده به این سمت حرکت کنه، مهمتره. به نظر من، رفتار حاکمیت با فردوسیپور آینهی تمامنمای رفتارش با بخشی از مردم جامعهست که باعث ایجاد بحرانهای بزرگی شد. نود، سالها جز پربازدیدترین برنامههای تلوزیون بود. برنامهای که دیگه نه صرفا یک برنامهی تخصصی فوتبال بلکه یک پکیج سرگرمی بود و آدمهایی هم که چندان فوتبالی نبودن، نود رو میدیدن. از اونجایی که سنم قد میده و یادم میاد تا اون تاریخی که نود تعطیل شد، توی آمارها همیشه اقبال مردمی نسبت بهش وجود داشت و با کلی برنامهی جذاب سرگرمکنندهی دیگه بر سر بازدید در حال رقابت بود. یعنی تا آخرین لحظه اقبال نسبت بهش وجود داشت و هیچ افولی درش نبود. اینکه چرا عادل فردوسیپور ابتداً از شبکهی سه و بعدتر از تلوزیون کنار گذاشته شد رو کسی دقیق نمیدونه، چون هیچ حرف رسمیای دربارهش وجود نداره. همهش گمانهزنیه که اعتبار چندانی ندارن. ولی نوع کنارگذاشتهشدن مهمتره. درست شبی که آخرین قسمت از فصل برنامه میخواست رو آنتن بره و عوامل تا آخرینلحظه در حال آمادهسازی بودند، چند ساعت قبل از شروع، مدیریت شبکهی سه اجازهی پخش رو نداد و بهجای نود فیلم سینمایی پخش شد. و بعدتر دکور برنامه هم به هندونهفروش سر راهی فروخته شد. بعد از این اتفاق اجازهی اجرای هیچ گزارشی بهش داده نشد، اما همچنان فوتبال ۱۲۰ رو توی شبکهی ورزش تهیه میکرد و کمی بعدتر همین رو هم ازش گرفتن.
خیلیها مایل بودند فردوسیپور بعد از این اتفاقها از ایران بره و شبیه خیلیها برنامهش رو توی شبکههای ماهوارهای ادامه بده، تا پزش رو بدن که «دیدین ما یه چیزی میدونستیم، این از اول هم مزدور بود». اما نرفت. موند و تصمیم گرفت توی VODها برنامه بسازه و گزارش کنه. اما باز هم اجازهی فعالیت و مجوز ساخت برنامه رو بهش ندادن. و باز هم به سمت مهاجرت هُلش دادند و باز هم نرفت، تا در نهایت پلتفرم خودش رو با عنوان فوتبال۳۶۰ ساخت.
بله، فردوسیپور الان، حرفهای جهتدار میزنه، نقدهاش شاید کمی منصفانه نباشه و خط قرمزهایی که توی تلویزیون وجود داشت رو عامدانه و پرسروصدا رد میکنه. ولی اینکه چی باعث شده کار به اینجا بکشه، از خود این اتفاق مهمتره. نمیشه آدمها رو از خودمون برونیم و با بیاحترامترین و توهینآمیزانهترین حالت از جایی اخراجش کنیم و باز انتظار داشته باشیم زبونش برای ما بچرخه و مدح و ثنای ما رو بگه. مدیران تلویزیون فردوسیپور رو به سمت رادیکالشدن سوق دادند تا ریاکشن ازش بگیرند و با پیرهن عثمانکردنش، نتیجهی تصمیم اشتباه و کاستیهای خودشون رو بپوشونن. راه و مسیر دیگهای جز تنفر از این تفکر و این مدیرها جلوی پای فردوسیپور گذاشته شد؟ قصد من تطهیر و مالهکشیدن برای کارهای این آدم نیست. اصلا حرف من درمورد شخص نیست، درمورد رونده. همین روندی که در اشل بسیار بزرگتر چندین ساله توی جامعه به وسیلهی حاکمیت با بخشی از مردم اتفاق میافته و باعث این انشقاق و این حفره بین افراد مختلف توی جامعه شده. و درمورد این، بعدتر بیشتر توضیح میدم.
خلاصه ج.ا. اینطوریه که با کارهاش روانیت میکنه، بعد میپرسه چرا.
1 776
من دوسال پیش برای اولینبار پیادهروی اربعین رفتم. تا نجف رو با دوستم و پدرش و دوستای پدرش و کل پیادهروی رو دوتایی با برادرم. نه پام تاول زد و اذیت شد، نه خودم اذیت شدم. همهش هم میگفتم چیه هی میگن سخته، چهار قدم راه میری دیگه. و واقعا هم بهنظرم سخت نبود. دیگه اوج سختیش این بود که توی گرما از خواب بیدار میشدم.
بعد فهمیدم دلیل اینکه زیاد اذیت نشدم، کفش خوب و همسفر خوب بود. ما دنبال فلان موکب کولردار تمیز نبودیم. هر جایی میشد، استراحت میکردیم. غر نمیزدیم. اخلاقهامون شبیه به هم بود، و اینو نمیخورم و اونو دوست ندارم و این کثیفه و اون حمومش فشار آبش کمه نداشتیم.
خلاصه که برای اربعین، مهمتر از کفش مناسب، همسفر مناسبه.
1 776
«این سعیِ فانی را، در کوچهات هر شب
برپا کردم؛ شاید فقط شاید قلبت به رحم آید»، اما «بر ما دلت نسوخت. ندانم چرا نسوخت».
1 776
با اینکه کارم تموم شده، ولی باز میترسم یهسری حرفها رو بزنم. :)) بمونه برای وقتی که کارتم اومد و خیالم کامل راحت شد.
1 776
سربازی من توی محیط درمانی بود. با همکارهای فوقالعاده. تابستونها زیر اسپیلت بودم، زمستونها توی گرما. با لباسهای خودم میرفتم، موبایل دستم بود، لازم نبود سرم رو کچل کنم و کاری که انجام میدادم، کار تخصصی خودم بود. زمانی هم که ازم میگرفت، بیشتر وقتها دو روز یا نهایتا دیگه خیلی سخت میشد سه روز در هفته بود. باز تأکید میکنم، با همکارها و توی بخشی که همه به هم و مخصوصا به سربازها احترام میذاشتن و اینطوری نبود که تو سربازی، پس انسان نیستی و با نگاه از بالا به پایین و توهینآمیز به آدم نگاه کنن (البته موارد معدودی بود، ولی انقد کم که به حساب نمیاد). حقوقمون هم یهذره از بقیه بیشتر بود. نمیگم آسون بود، چون هر بار من جنازهم میرسید خونه، بهخاطر حجم شلوغی. ولی خب.
من توی این چندوقت کلا پنجبار رفتم پادگان، که دوبارش این دوروز اخیر برای کارهای تسویهحساب بود. و واقعا دلم سوخت برای جنایتی که در حق این جوونها میشه. واقعا جنایته، بدون هیچ اغراقی. من که توی همچون وضعیتی بودم، به اینجام رسیده بود و یکلحظه هم نمیتونستم تحمل کنم اون وضعیت رو، دیگه ببینید اونها اونجا چی میکشن. تو اونجا انسان نیستی؛ سربازی. و ارزش سرباز (دور از جونشون) کمی بالاتر از حیوان چهارپا و خیلی پایینتر از آدم معمولیه. خدا نگذره از مسببین این وضعیت.
1 776
خب. تا بیستوشش سالگیمو بلد بودم چکار کنم. مدرسه. دانشگاه. سربازی. ازین به بعد برنامه چیه؟
1 776
Repost from قَدرِغِیرِمُطلَق؛
کاش همه آدمای دنیا دوست من بودن که ازشون میخواستم واسه تو حمد شفا و امّن یجیب بخونن آقاجون.
