es
Feedback
من

من

Ir al canal en Telegram

دوست دارد صنوبری شاد باشد.

Mostrar más
9 649
Suscriptores
-324 horas
-167 días
-10030 días
Archivo de publicaciones
من
9 652
حافظم در مجلسی، دُردی‌کشم در محفلی بنگر این شوخی که چون با خلق، صنعت می‌کنم | حافظ |

من
9 652
من فهمیدم که حافظ و سعدی تسکین درد می‌کنند در حالی که عطار و مولانا علاج دردند.

من
9 652
چه حال؟ چخبر؟ @majid_najafian

من
9 652
Repost from دوات
خونه تویی. تا نبینمت، مسافرم.

من
9 652
Dariush Deltangam.mp36.07 MB

من
9 652
اگر طبیعت خوبی ببینم دلم تنگ میشه. اگر طعم جدید بستنی‌ای رو تجربه کنم دلم تنگ میشه. اگر آدم جالبی رو ملاقات کنم باز دلم تنگ میشه. با آدم‌ها معاشرت کنم، قطع ارتباط کنم، غذا درست کنم، آب بخورم و حتی نفس بکشم، دلم تنگ میشه چونکه میگم کاش چشم‌های عزیزام هم اینو می‌دیدن، کاشکی این بستنی رو باهم می‌خوردیم، کاشکی بابا بود تا درمورد آدم جالبی که دیدم صحبت کنم، کاش بودند هروقت می‌خواستم تا براشون تعریف کنم و ته همه حرفام بگه: «پسرم تو بهتر می‌دونی چیکار کنی.» چون وقتی غذا درست میکنم مامان میاد جلوی چشمم، روزهایی رو یادم میاد که آشپزی رو یادم می‌داد، با حوصله و صبر. چون اگر آب بخورم اولین آب رو از دست اونا گرفتم و اولین نفسم رو تو بغلشون کشیدم. من فهمیدم چمه، من دلتنگم. انگار دلتنگ زاده شدم و فقط با نقطه در انتهای زندگی میشه گفت دلتنگی از جلد مهاجر خارج میشه.

من
9 652
مامان عکس کیک تولد محمد رو فرستاد، اسم من هم روش بود. بهار داره تموم میشه و من هنوز متوجه‌ش نشدم، انگار امسال قراره به بی‌خبری بگذره. درست بعد تصادف، گنگ و گیجی، نه صدایی می‌شنوی، نه دردی احساس می‌کنی. این روزها اینجوری می‌گذرند اما می‌دونم درد متاخر دیر یا زود یقه‌م میکنه. مثل سابق نمی‌تونم چیزی رو توی دلم نگه دارم. این‌بار با شدت بیشتر نمی‌تونم. مامان عکس لباسشویی خونه رو برام فرستاد. فهمیدم من دلم برای لباسشویی ایندزیت نوک‌مدادی خونه هم تنگ شده. دلم نمی‌کشه تعمیر کنم، گاهی نمیارزه، گاهی نمی‌ذارند و گاهی توان نامحدودم مانعش میشه. به مامان گفتم توی ۶۳ سالگی داری مامان‌بزرگ میشی، از ته دل خندید. بیدل میگه: چنان باش فارغ ز باغ تعلق؛ كه بر دوش اگر سر نباشد، نباشد. هوا گرم شده، هرکسی به من می‌رسه از گرمی هوا میگه. من؟ دارم کیف میکنم. هوای مناسب من این هواست. سعدی میخونم، به صورت افراطی سعدی می‌خونم. سعدی خوب نمی‌کنه، اما تسکین؟ چرا. حال شما چطوره؟

من
9 652
پوچا داره روح میگیره بچه ها کف و سقف خاکی و کرم بودن که در طیف رنگ های طبیعیت هستند،از سبزآبی و سفید استفاده کردیم تا حس آرام
پوچا داره روح میگیره بچه ها کف و سقف خاکی و کرم بودن که در طیف رنگ های طبیعیت هستند،از سبزآبی و سفید استفاده کردیم تا حس آرامش بیشتری بده،حیوانات خانگی این طیف رنگ رو بهتر میبینند

من
9 652
" پوچا " در زبان محلی به معنای گربه
" پوچا " در زبان محلی به معنای گربه

من
9 652
درود دوستان خیلی وقت بود چیزی نداشتم که اینجا باهاتون درمیون بذارم دوران پرفشار سربازی رو تو پاییز تموم کردم؛درگیر مشکلات روحی و سختی های زندگی شدم و بعدشم که هرچی اتفاق محیرالعقول بود تا الان واسه هممون اتفاق افتاد، انگار بعدش دنیا بهم لبخند زد دوماهی میشه ایده ی اولیه یک فکر قدیمی که راه اندازی کلینیک تو شهر اجدادی در گیلان بود رو پیگیری کردم و هرچی داشتم گذاشتم و همه چی برام آسون نشست از این بعد یک دامپزشک عاشق طبیعت،حیوانات،محیط زندگی و آدم هاش و داستان هاش رو در این کانال میبینید ارادتمند شما💚 دکتر محمدحسین احمدیان

من
9 652
شاید.
شاید.

من
9 652
بیات_اصفهان_تارپوریاخاکپور_مرداد۱۴۰۴.mp34.84 MB

من
9 652
بیات_اصفهان_تارپوریاخاکپور_مرداد۱۴۰۴.mp34.84 MB

من
9 652
برای شب‌های اواخر اردیبهشت.

من
9 652
یک/ دیروز پیام بابا رو که دیدم گریه کردم. نوشته بود هر زمان خط و خبری از تو می‌رسه، «ما» لبخند می‌زنیم. این «ما» برای من معنی خونه رو میده. دو/ یه‌جایی از دیشب نشستم به تماشای آدم‌های اطرافم که می‌نوشیدند و می‌خندیدند و می‌رقصیدند. آروم و خوشحال بودم. سه/ مامان گفته بود وقتی بدنیا اومدی ساعت دو صبح اردیبهشت بارونی بود، دیشب هم بارون خیال نباریدن نداشت. چهار/ یاد گرفتم ببخشم، هوای ابری رو کمی بیشتر از قبل قابل تحمل می‌دونم و رز‌های معطر هنوز به وجدم میاره. پنج/ دلم می‌خواد وقتی بزرگ شدم شبیه بابا بشم، دل‌نازک و رقیق و جاری. بی هیچ تکلف. شش/ پیش‌تر گفتم کاش درخت بودم، ارغوان روی شونه‌م زد گفت الانم درخت هستی. باورم نشد، اما امروز احساس می‌کنم که هستم. هفت/ با آدم‌ها باید مدارا کرد، بیشتر باید تمرینش کنم. هشت/ قدردان فرصت‌های اندکی برای آساییدنم.

من
9 652
حوصله‌م را سر می‌برند، طاقتم طاق شده و این باران اروپایی بی‌خاصیت هم ‌چه موقع آمدن بود که باریدن گرفت؟ دل آدم هزار پاره می‌شود. مدتی‌ست هر که را می‌بینم انگار گم‌شده‌ای داشته باشم، برایش تار می‌گذارم و سراغ احوالش را می‌گیرم. می‌پرسم آنجایی را که باید لمس می‌کند یا نه؟ هربار ناامید سراغ نفری بعدی می‌روم. می‌گردم تا هم‌پیاله‌ای پیدا کنم. تیر خطاست. انگار که واقعاً اینطور است، درد را نمی‌شود حالی کرد، حالا چه برسد از طریق زبان دیگری. انگار این لهجه ساز لطفی و تار ایرانی را تا ایرانی نباشی، متوجه نمی‌شوی. بایستی جوهر سجل‌ت منقش به نام ایران باشد تا بفهمی چه می‌گویم. چند صباحی به حزن و هجر و فقدان گذشته باشد تا بفهمی چه می‌گویم. نمی‌شود آقا، زبانم را نمی‌فهمند.

من
9 652
چه مرگته لطفی؟ هوشنگ ابتهاج در کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» به‌مناسبتی از مرحوم لطفی یاد می‌کند و می‌گوید: «یه بیات اصفهان داره که تو چاووش زده، ظاهراً چاووش ۸. یه شب جایی مهمان بودیم، لطفی همون بیات اصفهانو زد، البته وقتی یه کارو یه بار دیگه می‌زنن یه جور دیگه میشه. اون شب من بهش گفتم: آقای لطفی! چه مرگته این‌طوری ساز زدی؟! ساز خیلی عجیبیه… اصلاً مثل اینکه یه آدمی نشسته و داره بی‌اراده درد دل می‌کنه. وقتی نوار تموم میشه میگه ببخشید؛ یعنی ببخشید که جلوی شما خودمو عریان کردم و دردهامو گفتم. یعنی با خودش نبوده وقتی این سازو می‌زده. مثل اینکه کسی از احوال خودش، درد خودش، عاشقی خودش چیزهایی گفته باشه بدون اینکه متوجه باشه چی گفته… عاطفه و جمله‌بندی‌های این کار حیرت‌آوره… امیدوارم بتونم تا آخرشو گوش کنم...» از حدود ۴ماه پیش که این قسمت از کتاب را خواندم، خیلی گشتم که آن قطعه‌ی مدنظر سایه را پیدا کنم. از دو سه نفری هم سراغ گرفتم. حتا به مکتب‌خانه‌ی میرزا عبدالله هم زنگ زدم. در نهایت معلوم شد اشاره‌ی سایه به این اجرای خصوصی است که دوست نوازنده‌ای لطف کرد و برایم فرستاد. در لینک زیر گوش کنید و از من می‌شنوید، جلوی اشک‌هایتان را نگیرید. خدایش بیامرزاد که اگر موسیقی ایرانی و ردیف‌های سحرانگیزش هنوز زنده و شنیدنی است، بخشی از حیاتش را مدیون نبوغ بی‌همتای اوست. (نوشته‌ی محمدرضا در فیسبوک) @KhabGard @manohayula

من
9 652
من هنوز منتظرم بهار بیاد، بابا در خونه رو باز کنه بگه مجید درخت‌ها شکوفه کردند، بهار اومد. من هنوز منتظرم در خونه رو به حیاط باز بشه و مامان بگه یالا، این حیاط خودش آب و جارو نمیشه. من هنوز منتظرم تا داداش به روم بخنده و غصه تو دلش نباشه، که صدای خنده مرضیه خونه رو پر کنه، آخه خونه بی‌ صدای خنده‌هاش دوزار نمیارزه. من هنوز منتظرم باد بیوفته تو موهای تو، تو علف‌زارهای بهاری و عطر گل‌های وحشی زاگرس دلمون رو ناز بده. انقدر منتظرم که گاهی وسط این انتظارها یادم میره واسه چی دارم دووم میارم اصلا. من منتظرم تا فرصت دوباره درخت کاشتن رو داشته باشم، تا به جای تمام فرزندان ایران و جان فدایان میهن که ازمون گرفتن، سروی روی خاک ایران زمین ریشه بده تا بتونیم زیر سایه‌شون روزی بشینیم. بهار اومده اما تو دل من بهار نشده. من باید بشنوم و ببینم و لمس کنم. من دلم تنگه. امسال بهار نداشتم، بهار نیومد. شاید سال بعد، شایدم زمانی که حالمون بهتر بود.

من
9 652