9 610
Підписники
+124 години
-87 днів
-6330 день
Архів дописів
9 609
ولی کاشکی اول دبستان بهمون یاد میدادند وقتی بنظر میرسه مشکلت حلشدنیه به دست دیگران مطرحش کنی تا کمتر سختی بکشی. من تا الان بلد نبودمش. چه همهچیز راحتتر میشه با کمک گرفتنهای ساده. و چقدر به آسون شدن زندگی کمک میکنه.
9 609
+2
بچهها جون ۳۱ سالگی اینجوریه. موها میریزه، پلکت افتادگی پیدا میکنه. چروکهای گوشه چشم عمیقتر میشن، جوکهای شوهرعمهای بیشتر مزه میدن، با آبجوی تو دستت عکس میگیری و از ترکیب نون و شراب به حد اعلاء لذت میبری.
9 609
من از همهچیز میترسم.
پیشتر که نظر دیگران برام مهم نبود خودم رو در موقعیتی قرار نمیدادم که نظرشون رو بشنوم اما زندگی عوضم کرد و حالا چندین ساله که میشینم و میشنوم. خیلی برام عجیبه که من رو آدمی با اعتماد به نفس، خودمطمئن، نترس و حتی شجاع میدونند. ایتالیاییها اینجور مواقع میگن: "Magari" که یعنی کاشکی. کاشکی که واقعاً اینطوری بودم. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من هر نفسی که میکشم با ترس همراهه. تازگیها اضطرابم قاطیش شده و تبدیل شده به یک معجون کصافت که مثالش رو تا به امروز تجربه نکرده بودم. من از نشدن میترسم، از افتادن میترسم، از دست دادن مثل کابوسیه که خواب رو از چشمام گرفته، از آسمون ابری و درخت بیبرگ و موج دریا، از خشک شدن درختها، جا موندن از پرواز و اتوبوس، از اینکه سوپری محل امروز تحویلم نگیره، از اینکه امروز نتونم پنج کیلومتر بدوام، از اینکه غذا شور بشه و هزار هزار اتفاق دیگه که میتونم تا صبح برات بگم و همچنان سنگینیش توی دلم بمونه اما نظر دیگران درمورد من؟ از دور انگار میدونی داری چیکار میکنی و مطمئن به نظر میرسی. ترکها ضربالمثلی دارند که میگه پیش غریبهها حتی اگر دهنت پر از خون شده هم تف نکن. شاید پام بلرزه و بترسم اما این یعنی انسانم و هنوز زندهم. اینارو نوشتم برای تمام شمایی که مطمئن نیستید، برای تویی که میترسی قدم از قدم برداری، برای تو که هر نفست با اضطراب همراهه. ما آدمها هممون همینیم، حداقل الان میدونی توی این حس تنها نیستی. توی پرانتز بگم من زمینهای زیادی رو آباد کردم، درختهای زیادی کاشتم و به خیلیها یاد دادم چطوری با طبیعت خو بگیرند و بشناسنش اما وقتی دوباره قراره حتی یک درخت بکارم به خودم شک میکنم که مبادا بلد نباشم و بیگدار به آب نزنم. به نظرم این شک به خویشتن یعنی در حال یادگیریایم هنوز و سهم بیشتری از زندگی میخوایم و الا که یک کاری رو برای باقی عمر انجام دادن از تیر برق سر کوچه هم برمیاد.
9 609
گویا بهش میگن جومو یا Joy of missing out یا لذت جا ماندن. یاد یک بیت از مولانا افتادم: «گفتند یافت مینشود، جستهایم ما،
گفت «آن چه یافت مینَشوَد، آنم آرزوست.»
9 609
من هیچوقت نتونستم فومو یا ترس از جا ماندن رو درک کنم. من فقط میترسم در جریان قرار بگیرم. به حال خودم رها بشم تازه میتونم درست فکر کنم و به خودم برگردم و سازنده باشم.
9 609
دارم ناصر عبداللهی گوش میکنم. آهنگ یه رویا بخوام دقیقتر بگم. عکس برزین رو میبینم که آب رفته زیر پوستش و تپل شده. چند سالشه؟ بیست و پنج سال. وقتی رفیق شدیم من بیست و پنج ساله بودم. کارمند بودم و تپل. یه لباس آبی کمرنگ میپوشیدم و بعدش که سگ همسایه پارهش کرد جاش رو یه آبی پررنگ گرفت. اونموقعها من فقط کار میکردم و گاهی که بچهها میومدن همدیگه رو میدیدیم. انگار از سر اون سالها هزاران سال گذشته اما مگه همین شش سال پیش نبود؟ به عقب نگاه میکنم دیگه حتی اون مجید بیست و پنج ساله رو نمیشناسم. گاهی که برمیگردم عقب و کانال رو میخونم میگم این بابا کی بوده اینارو نوشته؟ غریبم با خود شش سال پیشم. شاید هنوزم غریبم با مجید سی و یک ساله. اما دیگه چاق نیستم و میتونم ده کیلومتر یک نفس بدوام. یاران هم قبیله یه صندلی برای من کنارتون خالی نگه دارید. شاید خسته شده باشم و نیاز باشه بشینم.
9 609
منى كه اسبم را
اين چنین چهار نعل مىتازم، آيا مىخواهم برسم
يا دارم فرار مىكنم؟
| جمال ثریا |
9 609
بچه که بودم هروقت از دنیا سیر میشدم میرفتم بالای درخت بید کهنسال خونمون قایم میشدم. مامان دعوام میکرد، ریاضی نمرهم کم میشد یا هر مشکلی که برای منِ ده ساله پیش میومد میرفتم و از جانپناهم استفاده میکردم. اما تو همون بچگی یه صبح زود با صدای شکستن تنهش از خواب بیدار شدم. اونموقع بابا گفت باد شدیدی اومد و درخت رو انداخت، اما چیزی که بود از درون خالی شده بود. پوک و لاجون شده بود. حالا شما فکر کن دیگه درخت بیدم نبود تا خودم رو بالای شاخههای بالابلندش قایم کنم تا دوباره بتونم نفس بکشم. بعدتر انتهای حیاط فلفل کاشتم و طوری بودند که میتونستم بشینم بین بوتههای فلفل و از دور دست دیده نشم. هم هوا خنکتر بود و هم بوی فلفلها خوب بودند و هم کسی منو نمیدید و هم دسترنج خودم بودند اما حالا چی؟ نه درخت بیدم هست و نه بوتههای فلفلم. احساس میکنم دارم غرق میشم و تمام کلاسهای شنای دنیا هم به کارم نمیان و قلپ قلپ آب میخورم و سنگین میشم و به ته آب کشیده میشم.
