دلشکسته76b♥
Ir al canal en Telegram
+چرا کشتیش؟!⏳ _چون عضو کانال دلشکسته 76b نبود عکس پروف🌃 موزیک روز🎶 ویس های باحال🎧 متن های جذاب📃 عاشقانه 😍 طنز 😂 مدیر: @Hosein8730 ادمین: @Miss_m_80_m_74 پخش شه لطفا👈 https://telegram.me/delshkaste76b
Mostrar más1 251
Suscriptores
-224 horas
+37 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
1 251
💫آسمان زندگیتون نور بارون
✨چراغ خونتون روشن
💫 فرداتون قشنگ تراز هر روز
✨ آسوده بخواب ڪه خدا
💫مواظب همه چیز هست
✨ آرامش مهمان لحظه هاتون
💫شبتون نورانی💫
1 251
♥️♥️:♥️♥️
ساعت صفر عاشقی
کاش امشب ساعت صفرعاشقی
شروع عشق من وتو باشد
تومرا درآغوش کشی ومن به پرواز درآیم
♥️♥️:♥️♥️
ساعت عاشقی مبارک
1 251
♥️♥️:♥️♥️
❤️صفر عاشقی❤️
مینویسی مرا
واژه به واژه
میخوانم تو را
دیوان به دیوان
مینوسی ام ذوب میشوم
میخوانمت آتش میگیرم
و این یعنی تعادل
یعنی تو
یعنی عشق♥️
♥♥:♥♥
صفرعاشقی مبارک
1 251
امیدوارم اگر یک روز همهچیز درست شد و زندگی خواست روی خوشش را به ما نشان بده،
هنوز شوقی برای زندگی کردن در وجودمان مانده باشد.✌️💜🌱
.
1 251
🤍
زندڪَی با ٺو قشنڪَ اسٺ
و جهان رویایی
ساعٺی با ٺو،
به یڪ عمر ڪَران می ارزد
#صمد_محمدی
1 251
اسطــوره_ قسمت_444
پشت سرم آمد. به اتاق بردمش. از کمد یک دست گرمکن در آوردم و گفتم:
- حموم اونجاست. اینم حوله تمیز. برو دوش بگیر تا یخت آب شه.
نگاهش گنگ بود. دستش را گرفتم و کشیدم و به حمام بردم.
- ببین، در رو قفل می کنی، لباسات رو همین جا عوض می کنی، هیچ کس هم مزاحمت نمی شه. خب؟
دستش را روي پلک متورمش کشید و گفت:
- مرسی.
- واست چند تا سنجاق و گیره و این جور چیزا می ذارم روي تخت که یه جوري این شلواره رو اندازت کنی. کاري هم داشتی
زنگ رو بزن. خب؟
کتم را از روي دوشش برداشت و به دستم داد و گفت:
- خب.
دلم نمی خواست تنهایش بگذارم. حتی به اندازه یک دوش گرفتن، اما چاره اي نبود. بیرون رفتم. یخچال که خالی بود، اما شیر
خشک محبوبم را توي یکی از کمدها یافتم. آب که جوش آمد یک قاشق از پودرش را خودم خوردم و چند قاشق به لیوان
اضافه کردم و هم زدم و با قندان بیرون بردم و منتظر نشستم. انتظارم زیاد طول نکشید. با حوله اي دور سرش و گرمکنی که
آستین ها و پاچه هایش را بالا زده بود بیرون آمد. با دست روي کاناپه زدم و گفتم:
- بیا بشین.
آمد و نشست. پتویی که آماده کرده بودم روي شانه هایش انداختم و گفتم:
- بهتري؟
حوله را توي پیشانی اش کشید و گفت:
- ممنون.
لیوان شیر را به دستش دادم و با دست خودم قندي را توي دهانش گذاشتم.
- بخور. واست خوبه.
انگشتانش را دور لیوان حلقه کرد و گفت:
- چرا لباساتون رو عوض نکردین؟ سرما می خورین.
تحت هیچ شرایطی از مهربانی اش کم نمی شد.
- عوض می کنم. بذار خیالم از تو راحت بشه.
لبی به لیوان زد و گفت:
- من خوبم. برین لباستون رو عوض کنین، خیس خیسه.
وقتی برگشتم دیدم که پاهایش را روي مبل جمع کرده و شیر را هم نصفه کنارش گذاشته.
- چرا نخوردي؟
1 251
اسطــوره_ قسمت_443
- شاداب؟ من تو رو به هیچ کاري مجبور نمی کنم. الانم می خوام ببرمت جایی که گرم شی. باشه؟
زیر لب گفت:
- باشه.
- همین جا بمون تا برگردم. باشه؟
زانویش را بغل کرد و گفت:
- باشه.
حتی زمان فرارمان از کردستان هم این طور سرعت عمل به خرج نداده بودم. از داخل آپارتمان سوییچ ماشین دیاکو را برداشتم
و با چشم دنبالش گشتم. کنار ستون ایستاده بود و با دوستانش حرف می زد. صدایش زدم. پیش آمد و گفت:
- این چه سر و وضعیه؟ زیر بارون بودي؟
وقت توضیح دادن نداشتم، اما چگونه باید رفتنم را توجیه می کردم؟
- ببین. می دونم ناراحت میشی، اما یه کاري واسه من پیش اومده که باید برم.
اخم هایش در هم رفت.
- یعنی چی؟ چه کاري؟ مگه میشه تو همچین شبی منو تنها بذاري؟
نه. نمی شد، اما دیاکو دایی را داشت. زنش را داشت. دوستانش را داشت، ولی شاداب هیچ کس را نداشت. زبانم براي توجیه
کردن نمی چرخید. دایی ناجی ام شد. صدایش را از پشت سر شنیدم.
- دانیار تو که هنوز اینجایی. بجنب پسر. معطل نکن.
دیاکو بلند و عصبی گفت:
- یعنی چی؟ کجا بره؟ چی شده؟
دایی محکم و مقتدر گفت:
- تو برو دانیار. من واسه دیاکو توضیح میدم.
طی مدت عمرم هرگز دلم نخواسته بود دست کسی را ببوسم، اما قطعا یک روز بر دستان دایی ام بوسه می زدم. پیش شاداب
برگشتم. از جایش حتی یک سانت هم تکان نخورده بود. کمکش کردم سوار ماشین شود. بخاري را روشن کردم و روي آخرین
درجه گذاشتمش. انگشتانش، بینی اش، صورتش، همه از شدت سرما قرمز شده بودند.
- دستات رو بذار رو دریچه بخاري تا گرم شی.
مشتش هنوز بسته بود. آهسته گفت:
- پاهام یخ زده.
خدایی بود که دندان هایم از شدت فشاري که به آن ها وارد می کردم خرد نمی شدند.
- الان می رسیم. یه کم تحمل کنی از شر این لباسا خلاص میشی.
حتی نپرسید کجا می رویم. خانه من از بیرون هم سردتر بود. پکیج را روشن کردم و گفتم:
- بیا اینجا.
پشت سرم آمد. به اتاق بردمش. از کمد یک دست گرمکن در آوردم و گفتم:
1 251
اسطــوره_ قسمت_442
- اومدم. دیدم. همونی که خواستین شد، ولی بسه. تو رو خدا منو داخل نبرین. نمی تونم. می میرم.
من چه کرده بودم؟ من با روح این دختر چه کرده بودم؟ مشتش را جلو آورد. انگشتان یخ زده اش را پیش چشمم باز کرد.
عکس خیسیده دیاکو را کف دستش دیدم.
- اینم عکسش. دیگه درست نیست پیش من باشه. بدین به زنش.
دستم را روي دستش گذاشتم و مشتش را بستم. مثل بچه بغض کرده. گوشه هاي لبش پایین آمد. دیگر نتوانستم طاقت
بیاورم. زانوانم را روي زمین گذاشتم و جسم نحیف و سرما دیده اش را در آغوش کشیدم. مقاومت نکرد. فقط بغضش ترکید.
کتم را چنگ زد و مانند جوجه ي ترسیده اي که مادرش را پیدا کرده باشد، با صداي خفه اي زار زد:
- آقا دانیار!
آن قدر میان بازوانم نگهش داشتم تا هق هقش آرام گرفت و از لرزش بدنش کاسته شد. سرش را از سینه ام دور کردم و به
چشمان سرخ و تبدارش خیره شدم و گفتم:
- پاشو بریم.
انقباض عضلاتش را حس کردم. عقب رفت.
- کجا؟ می خواین منو ببرین تو اون خونه؟
با کف دست اشک هایش را پاك کردم و گفتم:
- نه. اونجا نمی برمت. اتفاقا می خوام از اینجا دورت کنم.
شل شد.
- راست میگین؟
کتم را درآوردم و دورش پیچیدم و گفتم:
- آره. پاشو با هم بریم داخل پارکینگ. ماشین اونجاست.
سرش را به شدت تکان داد.
- نه اونجا نمیام.
اصرار نکردم.
- باشه. پس همین جا بمون تا برگردم.
به دیوار تکیه داد. به من اعتماد داشت؟
- شاداب؟
نگاهم نکرد. بازویش را گرفتم.
- شاداب؟ من تو رو به هیچ کاري مجبور نمی کنم. الانم می خوام ببرمت جایی که گرم شی. باشه؟
زیر لب گفت:
- باشه.
1 251
من دیگر میلی به بازگشتِ تو ندارم ؛
اما حاضرمه هرچیزی را بدهم تا ساعت ها کنارت بنشینم و به تو بگویم با قلب و زندگی ام چه کردی.💔💔😔😔
1 251
وقتی دلم برات تنگ میشه ولی نمیتونم بهت پیام بدم،آهنگ هایی گوش میدم که منو یاد تو میندازه.😔😔😔
1 251
دَر دٌنیاٰےِ مَن یڪ ٺـٌو ڪاٰفےسٺ"
ٺاٰ بِهشٺ"راٰ هَمین حَواٰلےِ خٌودَم"
شاٰنہِ بہِ شاٰنہِے دوسٺ داٰشٺَنِ ٺـٌو"
ٺَجرٌبہِ کنم💋😘
1 251
ماهایی ک مخاطب خاص نداریم بخاطر اینه ک خودمون خاصیم
(فعلا اینجوری خودمونو گول بزنیم ببینیم چی میشه)😌😌😂😂😂
1 251
این روزا غصه ها یکی یکی به سراغم نمیان....
لامصبا آژانس می گیرن همگی با هم میان.... 😂😂😂
1 251
مثل کبریت کشیدن در باد،
زندگی دشوار است!
من خلاف جهت آب شنا کردن را
مثل یک معجزه باور دارم...
آخرین دانه کبریتم را
میکشم در این باد؛
هرچه باداباد...
1 251
نزار_قبانی میگه:
عشق یعنی؛ بین او و دیگران از چند جهت باید فرق بگذاری:
«حدیثاً و شعوراً و اهتماماً»
اول: نوع کلامت با او فرق کند نسبت به کلامت با دیگران.
دوم: احساست به او منحصر به فرد باشد.
و سوم: و مهمترینشان، «توجه».
