دلشکسته76b♥
前往频道在 Telegram
+چرا کشتیش؟!⏳ _چون عضو کانال دلشکسته 76b نبود عکس پروف🌃 موزیک روز🎶 ویس های باحال🎧 متن های جذاب📃 عاشقانه 😍 طنز 😂 مدیر: @Hosein8730 ادمین: @Miss_m_80_m_74 پخش شه لطفا👈 https://telegram.me/delshkaste76b
显示更多1 219
订阅者
-324 小时
-47 天
+230 天
帖子存档
1 219
✨در این شب زیبا
🌙آرزو می کنم
✨همه خوبی های دنیا
🌙نصیب قلب مهربونتون باشه
✨دلتون شاد باشه
🌙غمی توی دلتون نشینه
✨خنده از لب قشنگتون پاک نشه
🌙و دنیا به کامتون باشه
✨و اوقاتتون همیشه
🌙بر مدار خوشبختی بچرخه
✨شبتون بخیر و آرامش
🌙فرداتون پر از اتفاقات قشنگ
✨در پناه خداوند مهربان
شب_بخیر
1 219
❤️🔥❤️🔥00:00❤️🔥❤️🔥
❤️ صفر عاشقی ❤️
؏شـق بی ٺڪرارم
امشب میخواهم قشنڪَٺرین
قصه ی شب را در آغوشٺ بڪَویم
نزدیڪ ٺر بیا
ضربان قلبم را می شنوی ؟
هرٺپش قلبم میڪَوید: ٺا عمق وجودم
دوسٺٺ دارم دوسٺٺ دارم دوسٺٺ دارم...
❤️ ساعت عاشقی مبارک ❤️
❤️🔥❤️🔥00:00❤️🔥❤️🔥
1 219
.. ' 12 '..
9- ⇧ -3 ♥️♥️::⏰::♥️♥️
' . 6 . '
صفر عاشقے باتو همیشه
ساعت عشـق است
در آغوشم ڪہ میگیری
آنقدر آرام میشوم
ڪہ فراموش میڪنم
باید نفس بڪشم
ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻏﺮﻕ گذشتہ اے ﻫﺴﺘﻢ
ڪہ نمیگذرد❤️
خیلی_میخامت_عشقم❤️❤️:❤️❤️
1 219
❣❣00:00❣❣
برای دوست داشتنِ تو
چقدر
واژه کم می آورم ...
اصلا سپید و سیاه و غزل را بیخیال...
ترانه باش
تا فریادِ عاشقانه هایم
گوش ِ دنیا را پر کند...
و شعر را به رقص درآورد
💋 صفر عاشقی مبارکمون عشق دلم 💋
❣❣00:00❣❣
1 219
شاعرانــہ هایــــم، ماحَصلِ
چشمانِ زيباي توســت
عَجــب ديواني ســـت،
ديوانِ پـُـر احســاسِ
چَشمانـــــت...
🌹🌹
1 219
نميخواهم قلب تو باشم
كه با هر اتفاق بشكنــــــــــم
ميخواهم روح تو باشم
كه تنها لحظه مرگ
از تو جداشم...
1 219
.
“خیانت” که دیدی
عاشقترین آدم دنیا هم که باشی
ناگهان فارغترینشان میشوی
اولش داغ میشوی… میسوزی…
اشک میریزی… بی خواب میشوی …
بعد از آن طوری سرد و بیتفاوت میشوی
که انگار نه انگار روزی تو هم عاشق بودهای
تقصیر تو نیست…
عاشقی، “لیاقت” میخواهد!
چیزی که این روزها کمتر پیدا میشود…
.
1 219
بعنوان کسی که گناهش خوشگلیشه و خوشگلی هم دردسر داره،
باید بگم زندگی مال شما زشتاست🫤😂😂😂😂
1 219
این همسایه روبرویی ما هیچی از آداب همسایهداری نمیدونه
رفته مسافرت دخترش با خودش برده😒😂
1 219
منم خیلی دوست دارم گیاه خوار باشم،
ولی متاسفانه هنوز درختی پیدا نکردم که میوه اش شیشلیک باشه😂🤣🤣😅
1 219
تو که نمیدانی
هر آدمی دلتنگیهای
مخصوصِ خودش را دارد،
و تو پنهانی ترین دلتنگیِ منی...
1 219
اسطــوره_ قسمت_237
و این اوج عذابی را که می کشید نشان می داد.. کاسه صبرش لبریز بود، لبریز!
اجازه دادم گریه کند. تا آنجا که می توانست، چون راه دیگري براي تسکینش بلد نبودم. اگر از غصه ي از دست دادن دیاکو
این طور زاري می کرد لحظه اي تحملش نمی کردم، اما براي این دختر دیاکو فقط یک اهرم بود جهت تحمل فشارهاي
جسمی و روحی اش. درد این دختر فراتر از عشق بود.
شاداب:
آرام که شدم تازه فهمیدم که چه دسته گلی به آب داده ام. تمام زندگی ام را براي یک غریبه روي دایره ریخته و ته مانده
غرور و عزت نفسم را بر باد داده بودم. اما با وجود عذاب وجدان از اشتباهم، آن ته ته دلم آرام گرفته بود. انگار از حجم آن
اندوه بی پایان کاسته و به جایش بی تفاوتی کاشته بودند.
از گوشه چشم هاي متورمم نگاهش کردم. دست هایش را دور زانوانش حلقه کرده بود و به دوردست می نگریست. از چهره
اش همچنان هیچ حسی خوانده نمی شد. انگار نه انگار که کسی این همه مدت درد و دل کرده و اشک ریخته، انگار نه انگار!
هر چند توقعی هم نداشتم. دانیار همین بود و اصلا چون همین بود، به خاطر همین دانیار بودنش، انقدر راحت حرف هایم را به
زبان آورده بودم. با هیچ کس به جز او نمی توانستم خودم باشم. بی هیچ نقابی، بی هیچ پوششی! با دانیار می شد عریان بود.
همان که هستی. نیازي نبود بازي کنی. نیازي نبود به خاطر سرخی صورتت به خودت سیلی بزنی و این خصلت کم نظیر، از
تمام آدم ها متمایزش می کرد.
سنگینی نگاهم باعث شد که سرش را بچرخاند. چند ثانیه به صورت خیسم نگاه کرد و دوباره رویش را برگرداند و گفت:
- از وقتی که فهمیدم کسی هست که به اندازه من و حتی بیشتر از من عذاب بکشه یه کم آروم تر شدم. همیشه فکر می
کردم فقط منم که نمی تونم راحت بخوابم. فقط منم که کابوس می بینم. فقط منم که اون صداهاي وحشتناك رو می شنوم.
فقط منم که با اون اشباح ترسناك دست و پنجه نرم می کنم. واسه همینم خیلی عصبانی بودم. شاکی بودم. گله داشتم، اما
وقتی داییم واسم تعریف کرد، وقتی از حالتاش واسم گفت، وقتی دیدم اونم مثل منه، وقتی گفت درك می کنه چی می کشم،
درك می کنه که چرا انقدر سیگار می کشم، درك می کنه که چرا شبیه هیچ آدمی نیستم؛ حالم بهتر شد. تا قبل از اون حال
کارگري رو داشتم که کل وسایل یه خونه رو روي دوشش گذاشتن و مجبورش کردن که یه ساختمون پنجاه طبقه رو بالا بره،
اما الان احساس می کنم نصف اون بار روي شونه هاي داییمه. هنوز سخته، هنوز طاقت فرساست، اما نسبت به قبل بهتره،
قابل تحمل تره! الانم من به تو می گم که درکت می کنم. لرزیدن تو سرما رو، دویدن دنبال نفتی رو، پلاستیک کشیدن روي
جوراب رو، نبودن خیلی چیزا سر سفره رو، حسرت یه دست کفش و لباس نو رو. همه ي اینا رو منم تجربه کردم. باز تو
خوشبخت تري. حداقل یه مادر خوب داري. پدرت هرچند معتاد، اما بازم هست. من اونا رو هم نداشتم. من بودم و دیاکو و
سیاهی. سال هاي سال هیچ رنگی رو از همدیگه تشخیص نمی دادم. همه چی واسم سیاه بود. دیاکو فکر می کرد چشمام
مشکل داره. با همون نداري هر جوري بود می بردم دکتر، اما مشکل من چشم نبود. اون قسمتی از مغز که باید رنگ ها رو
تفکیک کنه و به چشم پیغام بده، سیاه شده بود و همه چیز رو سیاه مخابره می کرد. وقتی می خوابیدم احساس می کردم یهسري شبح دارن بهم نزدیک میشن و می خوان منو بکشن. واسه همین همیشه تنها می خوابم، چون یه صداي پا، یه گرمی
نفس یا حتی بال زدن یه مگس خواب آشفته م رو آشفته تر می کنه
1 219
اسطــوره_ قسمت_236
طرف ناله می کرد با کدوم
پول ببرمش بیمارستان؟
گریه اش شدت گرفت
- واسه اولین بار رفتیم دم خونه همسایه ها. واسه اولین بار دست گدایی دراز کردیم. من مردم. مامانم مرد. شادي مرد. هممون
مردیم تا یه باباي معتاد و بی فکر رو زنده نگه داریم. از یه طرف دلم می خواست بمیره تا راحت شیم، تا نفس بکشیم، از یه
طرفم ...
سرش را بالا گرفت و با چشمان معصومش نگاهم کرد.
- از یه طرفم، بابامه. دوستش دارم. دست خودم نیست، دوستش دارم!
احساس تهوع داشتم. روي چمن هاي تُنُک نشستم. نفسش تنگ بود. هم می خواست گریه کند، هم حرف بزند و همین ذخیره
اکسیژنش را تمام می کرد.
- یکی دو سال بود که وسط این همه بدبختی یه نوري دلم رو روشن کرده بود. شبا به جز نداري و نداشتن، چیز دیگه اي هم
بود که بهش فکر کنم. چیزي که قشنگ بود. یه حس عجیبی بهم می داد. ضربان قلبم رو بالا و پایین می کرد. یه چیز
شیرین که همه تلخی ها رو تحت الشعاع قرار می داد. یه انگیزه شده بود واسه زندگیم. فکرم رو از مشکلاتم منحرف می کرد.
می دونین چطوري عاشقش شدم؟
سرم را به چپ و راست تکان دادم.
- تو یه روز زمستونی لیز خوردم و دستم رو گرفت. تا حالا هیچ مردي رو انقدر قوي ندیده بودم. تنها مردي که می شناختم
پدرم بود که با یه وزش باد پس می افتاد. واسه همین دلم لرزید. اون قدر کمبود داشتم، اون قدر عقده داشتم که به همین
راحتی دلم لرزید. چشمم دنبالش بود، همه جا. اون اصلا منو نمی دید. حواسش به من نبود، اما به همین راحتی همه چیز من
شد. می دونستم دوره، می دونستم مال من نیست، اما هر چی بیشتر می شناختمش ...
صدایش گرفت. نیمه نفسی کشید و ادامه داد:
- اونم از زندگیم رفت.
خداي من!
- تحمل کردن این شرایط واسم سخت بود. با از دست دادن دلخوشیم سخت تر هم شده. دیگه طاقت ندارم هر لحظه بیشتر
آب شدن مادرم رو ببینم. نمی تونم دستاي اگزمایی خواهرم رو ببینم. نمی تونم خرد شدنمون پیش در و همسایه رو ببینم. من
خسته شدم آقا دانیار. کم آوردم. نمی تونم. حالم خیلی بده. احساس می کنم یه چیزي تو گلومه و می خواد خفم کنه. حس می
کنم یه چیزي رو قلبم نشسته. قلبم درد می کنه. همه جام درد می کنه. نمی تونم درس بخونم. نمی تونم تمرکز کنم. مغزمم
درد می کنه. انگار می خواد منفجر شه. چی کار کنم که خوب شم؟ چی کار کنم؟
هه هه! از چه کسی می پرسید. من اگر طبیب بودم، سر خود دوا نمودم!
صداي هق هقش در دشت پیچیده بود. می دانستم اعتراف به همه این ها براي دختر مغروري مثل او چقدر سخت بوده و این
اوج عذابی را که می کشید نشان می داد.. کاسه صبرش لبریز بود، لبریز!
1 219
اسطــوره_ قسمت_235
با این مرد می شد حرف زد و احساس خواري و حقارت نکرد، چون او چیزي به نام ترحم را نمی شناخت.
دانیار:
حرکاتش هیستریک و عجیب بود. تا کنون این طور ندیده بودمش. معلوم بود از چیزي بیش از حد توانش رنج می برد. نه
دلداري دادن بلد بودم و نه حالش را داشتم، اما این دختر واقعا در عذاب بود و باید طوري کمکش می کردم. براي این همه
فشار خیلی ضعیف بود.
ماشین را از شانه جاده پایین بردم. کت پاییزه ام را پوشیدم و پیاده شدم. در سمت شاگرد را باز کردم. او هم پیاده شد. می دیدم
که تعادل ندارد. آهسته پرسیدم:
- سردت نیست؟
سرش را به علامت نفی تکان داد و روي تخته سنگی در همان نزدیکی نشست. کنارش ایستادم. دست هایم را بغل کردم و
گفتم:
- واسه من که حرف زدن جواب نمی ده. حالمو خوب نمی کنه. واسه همینم بهت اصرار نمی کنم که حرف بزنی، اما اگه فکر
می کنی کمکی از دست من برمیاد بگو.
آهی کشید و گفت:
- زمستون واسه بعضیا یه تنوعه. پالتوهاي جدید، پوتین هاي جدید، روسري هاي رنگ به رنگ، مدهاي جدید! بعضیا حتی
عطرشون و رنگ موهاشون رو هم بر اساس فصل سرد و گرم انتخاب می کنن. خیلیا عاشق برفن. دعا می کنن برف بیاد فقط
واسه این که عاشق آدم برفی درست کردنن که یه کلاه پشمی سرش بذارن. یه شال گرم دور گردنش بذارن. فیگور بگیرن و
عکس بندازن و خاطره بسازن، اما واسه امثال ما زمستان فقط وحشته. واسه ما یعنی بازم لرزیدن. بازم دنبال نفتی دویدن. بازم
پلاستیک روي جوراب پوشیدن. واسه ما یعنی حسرت همون کلاه پشمی آدم برفی رو داشتن. تاثیر این تورم و گرونی واسه
بعضیا روي سفراي خارجیشونه. مثلا به جاي پنج بار در سال چهار بار میرن یا به جاي این که ماهی یه بار ماشین چند صد
میلیونی و میلیاردیشون رو عوض کنن دو ماه یه بار این کار رو می کنن، اما واسه ما یعنی هر بار کم شدن یکی از اقلام
ضروري از سفره غذامون. لبنیات گرونه؟ خب نمی خریم، گور پدر کلسیم، گور پدر سن رشد، گور پدر استخونا! گوشت گرونه؟
عیبی نداره سویا می خریم. همون کارو می کنه. مرغ و ماهی گرونه؟ بازم مهم نیست. به جاش نخود و لوبیا می خوریم. میوه
گرونه؟ عیبی نداره. به جاش ...
اشکش را با آستین مانتویش پاك کرد.
- دیشب بازم بابام اور دوز کرده بود. مامانم از یه طرف جیغ می زد که واي داره می میره، از یه طرف ناله می کرد با کدوم
پول ببرمش بیمارستان؟
گریه اش شدت گرفت.
1 219
کاش همه میفهمیدن
دل بستن به کلاغی که دل دارد
بهتر از دل بستن
به طاووسیست که تنها زیبایی دارد
