دلشکسته76b♥
الذهاب إلى القناة على Telegram
+چرا کشتیش؟!⏳ _چون عضو کانال دلشکسته 76b نبود عکس پروف🌃 موزیک روز🎶 ویس های باحال🎧 متن های جذاب📃 عاشقانه 😍 طنز 😂 مدیر: @Hosein8730 ادمین: @Miss_m_80_m_74 پخش شه لطفا👈 https://telegram.me/delshkaste76b
إظهار المزيد1 260
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+77 أيام
+930 أيام
أرشيف المشاركات
1 260
💌«دوماً يخلق نوراً جديداً بعد کلَّ ظَلام»
نا اميد نشو وقتى ميدونى خدا،هميشه بعد از تاريكى نور جديدی ميسازه!
شبتون پرنور🌙✨
1 260
✨در این شب زیبا
✨بالاترین
✨آرزویم براتون این است که
✨حاجت دلتون
✨با حکمت خدا
✨یکی باشد
✨💫شبتون بخیر
و سرشار از مهر خدا💫✨
1 260
♥️♥️00♥️♥️
مَستِ عشقم کُنجِ
آغوشت خدایی می کنم
تا تو لیلای منی
من پادشاهی می کنم
ناز کردم پیش تو
دیدم به جانت میخری
تا نفس دارم کنارت
جانسپاری می کنم
❤️00:00❤️
1 260
❤️00:00❤️
❤️نفسم را به تو دادم
❤️بچشی مست شوی
❤️ازهم آغوشی من
❤️نیست شوی هست شوی
❤️بزنی بوسه به لب ،
❤️دست نوازش به تنم
❤️در گناهم تو شبی
❤️همره و همدست شوی
❤️00:00❤️
1 260
اسطــوره_ قسمت_500
کتش را در آورد و جواب داد:
- به اندازه کافی امروز شلوغی و سر و صدا رو تحمل کردم. دلم سکوت می خواد.
وارد آشپزخانه شد. بسته همبرگر را به همراه پنیر و گوجه بیرون آورد و کشوها را یکی یکی باز کرد و در همان حال گفت:
- در خدمت باشیم شاداب خانوم.
طعنه اش را گرفتم. جلو رفتم و پرسیدم:
- خب چی کار کنم؟
کابینتی را باز کرد. دست هایش را به کمر زد و داخلش را کاوید و گفت:
- کمک. اگه میشه.
به آشپزخانه رفتم.
- چه کمکی؟ داري چی کار می کنی؟
در کابینت را بست و چرخید.
- معلوم نیست؟ دارم آپلو هوا می کنم.
به متلکش خندیدم.
- منظورم اینه که دنبال چی می گردي؟
کابینت کناري را باز کرد و گفت:
- ماهیتابه. نمی دونم کجا گذاشتمش.
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- خب منم نمی دونم.
درد گردنش شدید بود انگار. هر چند ثانیه یک بار عضلاتش را چنگ می زد.
- تو گوجه ها رو خورد کن. چاقو تو همون کشو بالاییه.
آستینم را بالا زدم.
- با این سر و وضع؟
منظورش را فهمیدم اما به روي خودم نیاوردم.
- چشه سر و وضعم؟
صدایش خشک شد. سخت و بی انعطاف.
- اون مانتو و شال جلوي هیچ اتفاقی رو نمی تونه بگیره. برو درشون بیار. اگه خواستم بخورمت قبلش بهت میگم که غافلگیر
نشی.
از آلارم لحنش فهمیدم جاي هیچ حرف و حدیث و مبارزه اي نیست. به هال رفتم و شال را برداشتم. مانتویم را هم درآوردم.
بافت ظریف آستین کوتاهی را که خرید خودش بود بر تن داشتم. چند سنجاق سري را که تبسم به موهایم زده بود بیرون
کشیدم و بلند گفتم:
- شونه داري؟ موهام گره خورده.
براي دیدنم کنجکاوي نشان نداد. او هم بلند گفت:
- تو اتاق خواب هست.
سریع موهایم را شانه کردم و با کش ساده اي که در اختیار داشتم دم اسبی و محکم بستمشان. صورتم را شستم و وقتی همان
شاداب ساده همیشگی شدم به آشپزخانه برگشتم. همبرگرها را توي تابه انداخته بود و سرخ می کرد.
- گفتی من چی کار کنم؟
برنگشت. نگاهم نکرد.
- گوجه ها رو خورد کن و میز رو بچین.
اطاعت کردم.
- اون پنیره رو میدي به من؟
پنیر را برداشتم به سمتش رفتم. کنارش ایستادم و دستم را دراز کردم و گفتم:
- بیا.
بالاخره چشمش به من افتاد، اما خیلی عادي و راحت و بدون هیچ گونه خیرگی و زل زدنی گفت:
- مرسی.
1 260
اسطــوره_ قسمت_499
از شدت شرم نمی توانستم سرم را بلند کنم. نیشگون کوچکی از دست تبسم گرفتم. یعنی خفه! اما مگر خفه می شد؟
- نیشگون و لگد و جفتک فایده نداره. من تا صحنه بوسیدن شما دو نفر رو نبینم از اینجا تکون نمی خورم.
دهان باز کردم که حرف بزنم، اما ناگهان میان بازوان دانیار محصور شدم. نفسم بند رفت. تمام تنم منقبض شد. کسی کل
کشید. دانیار دستش را زیر چانه ام گذاشت. دماي بدنم به هزار رسید. با خودم فکر کردم دانیار این کار را نمی کند. محال است!
اما چشمم را بستم. خم شدنش را حس کردم و بوسه اي که آرام و نرم بر پیشانی ام نشست و حلقه دستی که شل شد.
تبسم جیغ کشید.
- این قبول نیست. تقلب نکنین. یه دونه درست و حسابی.
دانیار دستش را توي جیبش کرد و گفت:
- درست و حساسبیش شوي عمومی نداره.
تبسم از جواب قاطع و صریح دانیار لبش را گزید و کوتاه آمد. دلجویانه نگاهش کردم. زیر گوشم گفت:
- خدا به دادت برسه با این عزرائیل. چشم بازار رو کور کردي با این شوهر کردنت.
بعد از مدت ها خندیدم. می دانستم حرکت دانیار به خاطر رگ کردي و متعصبش بود، اما حس خوبی داشتم. آغوشش هیچ
فرقی با روز عروسی دیاکو نداشت. همان طور بود. دوستانه! نه سردتر، نه گرم تر.
بیش از هزار تا امضا دادیم. غرغر دانیار را می شنیدم. خسته شده بود و من ریز می خندیدم و با خودم فکر می کردم دانیار را
چه به این کارها؟
بالاخره تمام شد و آن موقع بود که صداي نفس راحت دانیار را شنیدم. به خانه برگشتیم. تبسم و افشین صداي ضبط را تا آخر
بالا زدند و با هم رقصیدند. افشین به دانیار اشاره داد، اما دانیار اعتنایی نکرد. می دانستم مردهاي کرد به جز رقص محلی
خودشان به هیچ نوع رقص دیگري تن نمی دهند. پدر و مادر تبسم هم کمی با خنده و شوخی رقصیدند. شادي هم همین طور!
گرمم شد. دکمه هاي پالتویم را باز کردم. دانیار کنارم ایستاد و گفت:
- برو لباسات رو عوض کن.
با تعجب اول به خودم نگاه کردم بعد به او. لباس من که پوشیده بود.
- می خوام از اینجا در برم. برو یه چیزي بپوش که مناسب فرار باشه.
به شادي که ظرف هاي میوه را تقسیم می کرد لبخند زدم و گفتم:
- کجا فرار کنیم؟ این مهمونی واسه خاطر ماست. زشته!
فشار ملایمی به کمرم داد و گفت:
- دیگه هیچی زشت نیست. بدو. دارم از گشنگی می میرم.
- شام سفارش دادیم. یه کم دیگه صبر کنی می رسه.
گردنش را مالید و گفت:
- خودت لباسات رو عوض می کنی یا من زحمتش رو بکشم؟
بسته هاي خرید را روي کانتر گذاشت و گفت:
- من عاشق چیزبرگرم.
معذب و مستاصل وسط پذیرایی ایستادم و گفتم:
- فکر کردم قراره بریم رستوران.
کتش را در آورد و جواب داد:
- به اندازه کافی امروز شلوغی و سر و صدا رو تحمل کردم. دلم سکوت می خواد.
1 260
اسطــوره_ قسمت_498
۰
مادر برایم اسپند دود کرد. دایی لبخندي زد و ماشااللهی گفت. پدر آه کشید و آرزوي سفیدبختی کرد. شادي به روش خودش
کل کشید و دانیار گفت:
- داره دیر میشه ها.
و بعد رو به من کرد و گفت:
- شناسنامه و حلقه ها رو آوردي؟
کیفم را بالا گرفتم و گفتم:
- آره.
انتظار داشتم در ماشین را برایم باز کند، اما دکمه ریموت را فشار داد دور زد و پشت فرمان نشست. زیر چشمی به تبسم که زیر
نظرمان داشت نگاه کردم و دلم را دلداري دادم و سوار شدم. شیشه را پایین کشید. سرش را از پنجره بیرون برد و به افشین
گفت:
- آدرس رو که می دونی، ولی پشت سر من بیا. محضره تو کوچه ست ممکنه پیدا نکنی.
شیشه را بالا داد و پرسید:
- سردت نیست؟
از بیرون نه، اما از درون یخ کرده بودم.
- نه. خوبه.
همین تنها مکالمه ما تا محضر بود. هر دو در سکوت به رو به رو خیره شده بودیم. یک بار هم موبایلش زنگ زد که با چشمانی
متفکر به صفحه گوشی نگاه کرد و جواب نداد.
توي محضر کنار هم نشستیم. از شانس من عاقد هم یک پیرمرد اخمو بود. تا جاگیر شدیم دفترش را باز کرد و خطبه را خواند.
بار اول که پرسید وکیلم به مادرم نگاه کردم. با سر اجازه داد. بار دوم که پرسید به پدرم نگاه کردم. با لبخند اجازه داد و بار سوم
که پرسید به دانیار نگاه کردم. سرش را پایین انداخته بود و با انگشتانش بازي می کرد. نیم رخش هیچ حسی را نشان نمی داد.
نه اشتیاق نه اضطراب، هیچی.
عاقد با بی حوصلگی تکرار کرد:
- خانوم شاداب نیایش وکیلم؟
صداي آهسته دانیار را شنیدم. بی آن که سرش را بلند کند، بی آن که نگاهم کند.
- جواب بده دیگه! یا آره یا نه.
نمی دانم چرا خنده ام گرفت. هیچ چیز امروز شبیه روز عقد نبود. هیچ چیز من شبیه یک عروس نبود. هیچ چیز او شبیه یک
داماد نبود.
- بله.
شنیده بودم همه دامادها بعد از گرفتن بله از عروس یک نفس راحت می کشند، اما دانیار هیچ عکس العملی نشان نداد و فقط
در جواب عاقد بله کوتاهی گفت.
باز هم صداي دست و هلهله بود. تبسم حلقه ها را به دستمان داد و گفت:
- عروس دومادو ببوس یالا.
شادي هم با او همنوا شد. حلقه ها را به دست هم انداختیم. مادر و پدر آمدند که تبریک بگویند. تبسم مانعشان شد.
- اول این دو تا باید همدیگه رو ببوسن. شاداب یالا.
از شدت شرم نمی توانستم سرم را بلند کنم. نیشگون کوچکی از دست تبسم گرفتم. یعنی خفه! اما مگر خفه می شد؟
1 260
وقتی دلتنگشی براش بنویس:
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
همچو شهری که به روی گسل زلزله هاست
1 260
دوستتدارم
شبیه بارانے ڪــه
شوره زارهایم را میشوید....
دوستت دارم شبیه مهتابے ڪـه ریشهِ غروب را در من میخشڪاند
دوستت دارم شبیه آینهاے ڪـه روے
از من نمیڪَرداند...
دوستتدارم
و حالاست ڪه بڪَویم شبیه به خودم...
شبیه به دوست داشتنهایے
ڪـه نزدِ هیچڪس و
هیچڪجا پیدایش نمیڪنی...!!
1 260
عشقم ...
نیمه بهـــتـر مـن ...
مـن از عمیـق تریـن نقطهی قـلبـم
دوستت دارم
عمیق ترین نقطه قلب میدونی کجاست
اونجایی که هیچکس برایم شبیـه تـو
نیست، آنجا که خاطرههایی باتو ساختم
و جاهایی که باتـو رفتم و باهیچکس
دیگهای نمیتونم تکـرار کنـم
اونجایی که بـا تو حال دلم خوبـه
نـه شبیـه تو نه بهـتر از
تو رو میخوام مـن فقـط
تـو و بودنت کنار زندگـیم مـیخوام.
#بفرستواسهجونت... ❤️
1 260
آقا پیراهنِ پاره مُد شد... شلوارِ پاره مُد شد... شالِ پاره مُد شد...
من موندم چرا جوراب پاره نمیشه 😑🥹🤣
1 260
دوستت دارم هدیه اي ست که
هر قلبي فهم گرفتنش را ندارد
قیمتي دارد که هر کسي
توان پرداختش را ندارد
جمله کوتاهي ست که
هر کسي لیاقت شنیدنش را ندارد!!
1 260
معجزه خود تویی
که حتی وقتی نیستی
بازم هستی...😘
