uk
Feedback
دلشکسته76b♥

دلشکسته76b♥

Відкрити в Telegram

+چرا کشتیش؟!⏳ _چون عضو کانال دلشکسته 76b نبود عکس پروف🌃 موزیک روز🎶 ویس های باحال🎧 متن های جذاب📃 عاشقانه 😍 طنز 😂 مدیر: @Hosein8730 ادمین: @Miss_m_80_m_74 پخش شه لطفا👈 https://telegram.me/delshkaste76b

Показати більше
1 222
Підписники
+224 години
+37 днів
-130 день
Архів дописів
شاید هر لحظه پیشم نباشی هر لحظه زندگیمو نتونم بهت نشون بدم نتونم واست وقت بزارم و حرف بزنیم ولی همه‌ی فکر و ذهنم تویی تویی آرامش روحم قلبِ من🤗

تنها راه لاغر شدن با چاى سبز اينه كه خودت برى بالاى كوه بچينيش😂😂

سعی کن تو زندگیت پُر باشی ، پُر از شعور ،شخصیت، امنیت، اصالت، مهربانی، پُر از امید به زندگی...

دکتر انوشه چه زیبا گفت: اگه دیدی ‌يكی بیخودی و يهويی رفتارش با شما عوض شد ، چیزی نيست. ‌يا با قبلی آشتی كرده ، ‌يا با بعدی آشنا شده.... ‌هر کسی رو فقط تا لياقتش همراهی كن......

به کسی اعتماد کنید که ذاتا آدم خوبی باشه نه کسی که بخاطر شما تغییر کرده، هر تغییری یه تاریخ انقضایی داره..

دنیای منی... برای منی...💋 ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌

هرچی آرامشِ،جمع شده تو وجودت🤍💋 ‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌ 

اسطــوره_ قسمت_301 - سردتونه؟ الان واستون پتوی اضافی میارم. - بلند شد که از اتاق بیرون برود. - شاداب؟ برگشت. بله؟ - گفتی سه روز؟ - آره. آه کشیدم. - یعنی سه روزه که دیاکو مرده؟ تمام تنش را رعشه گرفت. با کمک دیوار تعادلش را حفظ کرد. پشت سرم را به دیوار زدم. - سه روزه که مرده. سرم را بلند کردم و دوباره به دیوار زدم. - سه روزه. دوباره و دوباره. - ســــــــه روز! باز هم. آمد و زانوهایش را روي زمین گذاشت. سرم را بین دستانش گرفت و گفت: - نه. تو رو خدا آروم باشین. آرام بودم. فقط سرم درد می کرد. این طوري دردم کم می شد. سعی کردم سرم را از بین دستانش بیرون بکشم. با ضرب به دیوار خوردم. با درد گفت "نــــــــــه!" بازوانش را دور گردنم حلقه کرد و سرم را به سینه اش چسباند و نالید: - مامان! در باز شد. زنی داخل آمد و با هول گفت: - چیه مامان؟ شاداب سرم را رها نمی کرد. طپش پر و کوبنده قلبش را می شنیدم. زار زد: - حالش خوب نیست. زن کنارش زد و نشست. دستش را روي صورتم گذاشت و گفت: - یه گوله آتیشه. دستش بو می داد. یک بوي خاص! سر رها شده ام را عقب بردم. به سرعت دستش را حائل من و دیوار کرد و گفت: - آروم پسرم، آروم! چرا رهایم نمی کردند؟ - ولم کنین. سرم درد می کنه. - شاداب یه مسکن بیار. دوید و از اتاق بیرون رفت. - دراز بکش پسرم. الان خوب میشی. نمی خواستم. با قرص خوب نمی شدم. باید این سر را منفجر می کردم. - ببین. دراز بکش. من سرت رو ماساژ میدم. قول میدم بهتر شی. دستش بو می داد. یک بوي خاص، یک بوي آشنا. مجابم می کرد به اطاعت. - آفرین. حالا چشمات رو ببند. بستم. دستی بین موهایم حرکت کرد، روي شقیقه هایم. حس خوبی بود. انگار خون متوقف شده در عروقم دوباره به جریان افتاده بودند. بهتر از آن بوي دستانش بود، آن بوي خاص. با دست سالمم دستش را گرفتم و روي بینی ام گذاشتم و بو کشیدم. بوي خاص بود، یک بوي خاص.

اسطــوره_ قسمت_300 صدا پر از اشک بود، پر از گریه، پر از بغض. - خونه ما. منو می شناسین؟ شاداب؟ پس حقیقت داشت. خداي من! حقیقت داشت. دستمالی را روي صورت و گردنم کشید و خیسی اش را خشک کرد. - بهترین؟ منو یادتون میاد؟ یادم می آمد. این حافظه لعنتی من همیشه همه چیز را با جزئیات، زنده نگاه می داشت. دست سالمم را روي گردنم کشیدم. چرا انقدر درد می کرد؟ - گردنتون درد می کنه؟ الان حوله داغ می کنم می ذارم روش. کمی بعد داغی حوله جدید را هم حس کردم. دلم می خواست بنشینم. دلم می خواست برخیزم. - می خواین بشینین؟ اجازه بدین کمکتون کنم. زیر بازویم را گرفت. این دختر با این هیکل نحیفش چطور می خواست وزن مرا تحمل کند؟ - صبر کنین بالش رو بذارم پشتتون. آها ... الان خوب شد. تکیه دادم. چشمم به تاریکی عادت کرده بود. آن قدر که می توانستم چشمان متورم و ملتهب شاداب را تشخیص بدهم. - بذارین یه چیزي بیارم بخورین. سه روزه لب به هیچی نزدین. سه روز؟ کدام سه روز؟ چرا چیزي یادم نمی آمد؟ خواست بلند شود. مچش را گرفتم و گفتم: - چی میگی؟ سه روز؟ لبش را گاز گرفت. چانه اش می لرزید. - حالتون خوش نبود. نتونستیم تو بیمارستان نگهتون داریم. مجبور شدیم بیاریمتون خونه. یادتون نیست؟ این یکی را استثنا یادم نبود. سینه ام می سوخت. - بعد چی شد؟ - تب داشتین. همش هذیون می گفتین. یه دکتر میاد خونه ویزیتتون می کنه. پس این سنگینی پلک هایم کار همین دکتر بود. دستم را بالا بردم و گفتم: - شکسته؟ حوله را در آب زد و به پیشانی ام کشید. - نه ترك خورده. گفتن اگه بوکسور نبودین تموم استخوناش خرد می شد. - چرا انقدر سرده؟ - سردتونه؟ الان واستون پتوي اضافی میارم. بلند شد که از اتاق بیرون برود. - شاداب؟ برگشت.

اسطــوره_ قسمت_299 - چیزي احتیاج داشتین صدام بزنین، با اجازه. - شاداب؟ سعی کرد نگاهم نکند. بله؟ - تو امروز چت شده؟ آهی کشید و گفت: - هیچی. فقط خوشحالم که اینجایین. و گریخت. نمی دانم از چه! دو دکمه باز شده پیراهن من یا رو شدن دستش. پیراهنم را کامل درآوردم و دراز کشیدم. ساعدم را روي پیشانی ام گذاشتم و به سقف خیره شدم. خسته بودم، اما مثل همیشه خواب از چشمانم فراري بود. حتی گرماي مطبوع بخاري هم نتوانست رخوت و بی خبري را براي جسمم به ارمغان آورد.  چشمانم را بستم و برگشتم به پنج ماه قبل. **** - هنوز زنده بودم. این همه جان سختی در باورم نمی گنجید. چطور نمی مردم؟ چرا مرگ از من فراري بود؟ نمی دانم چه برایم تزریق کرده بودند که مثل وزنه صد کیلوگرمی از پلکم آویزان شده بود. دلم می خواست چشم باز کنم و از خواب بیدار شوم و  ببینم که هرچه دیده ام کابوس بوده. دوست داشتم از خواب بپرم و ببینم دیاکو با یک لیوان آب و لبخند اعجاب آورش کنارم  نشسته و می گوید "هیچی نیست داداش. خواب دیدي." احساس می کردم قطرات آب از روي شقیقه ام راه گرفته اند و روي گردنم می ریزند. باز هم زور زدم. خواستم دستم را مشت کنم، اما نشد. دستم بسته نمی شد. قطره اي آب گوشه چشمم  ریخت. بالاخره توانستم پلک هاي چسبیده به همم را باز کنم. فضا تاریک بود. هیچ چیز را تشخیص نمی دادم. گردنم درد می کرد. نمی توانستم تکانش بدهم. سردم بود. حس می کردم تار به تار ماهیچه هایم می لرزند. لب زدم: - دیاکو. کسی را دیدم که سریع نزدیک شد. از ته دل لبخند زدم. پس همه چیز خواب بود. - آقا دانیار؟ بیدار شدین؟ لبخند روي لبم خشک شد. دست سنگینم را بالا آوردم و روي پیشانی ام کشیدم، اما بانداژ دستم خیس شد. جسم مرطوبی فضاي پیشانی ام را اشغال کرده بود. صداي "تقی" آمد و اتاق روشن شد. همان دست بانداژي خیس را روي چشمم گذاشتم و  گفتم: - خاموشش کن. دوباره سیاهی. حوله را برداشت. صداي غوطه ور شدنش در آب و سپس چلاندنش را شنیدم و دوباره چکیدن قطرات آب. - اینجا کجاست؟ صدا پر از اشک بود، پر از گریه، پر از بغض.  - خونه ما. منو می شناسین؟ شاداب

هیچی موندنی نیست جز دردای تو دلت..

فقط بشین واسه مردم چرت و پرت بگو توی یخچال زهر مارم نداریم 😝😒 همسر مدیر گروه 😂

غروب سرد بعد از تـــــو چه دلگیر است اے عابر... براے هر قدم یڪ دم نگاهی ڪن عقب ها را... 🥀
غروب سرد بعد از تـــــو چه دلگیر است اے عابر... براے هر قدم یڪ دم نگاهی ڪن عقب ها را... 🥀

نیازی به عجله نیست، اگه قسمت باشه، اتفاق میوفته. در زمان مناسب، با یه شخص مناسب، به بهترین دلیل
نیازی به عجله نیست، اگه قسمت باشه، اتفاق میوفته. در زمان مناسب، با یه شخص مناسب، به بهترین دلیل

شــبــنــم تــووزلــو تــقــدیــم عــزیــزانــمــ❤️

خدا حافظ دیگه رفتم

دلتنڪَے فقط یڪ اسم مستعار است براے تمــام حس هایے ڪہ اسمشاڹ را نمے دانیم و هر ڪدامشاڹ براے خود یڪ دلتنڪَے اند 🕊♥️عشق و عاشقی
دلتنڪَے فقط یڪ اسم مستعار است براے تمــام حس هایے ڪہ اسمشاڹ را نمے دانیم و هر ڪدامشاڹ براے خود یڪ دلتنڪَے اند 🕊♥️عشق و عاشقی♥️🕊

تو را مے بینم، مے بوسم، نوازشت مے ڪنم، بغل می‌ڪنم، وقتے تو را مے بینم چہ قدر ڪار دارم... 💞 ‌👌❤️
تو را مے بینم، مے بوسم، نوازشت مے ڪنم، بغل می‌ڪنم، وقتے تو را مے بینم چہ قدر ڪار دارم... 💞 ‌👌❤️

انقضای دوست داشتنت پایان جان من است "پایبندم تا پای جان به تمامت🔗🤍"
انقضای دوست داشتنت پایان جان من است "پایبندم تا پای جان به تمامت🔗🤍"