عباس پژمان
Ir al canal en Telegram
یادداشتها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن دربارهی مغز و تولیدات آن لینک اولین پست کانال ؛ https://t.me/apjmn/3 کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده ؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman نوشته هایم در اینستاگرام ؛ Instagram.com/pejman_abbas
Mostrar más3 175
Suscriptores
+224 horas
+57 días
-330 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
septiembre '26
septiembre '26
+5
en 1 canales
agosto '26
+43
en 5 canales
Get PRO
julio '26
+67
en 1 canales
Get PRO
junio '26
+43
en 1 canales
Get PRO
mayo '26
+15
en 1 canales
Get PRO
abril '26
+7
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+4
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+70
en 2 canales
Get PRO
enero '26
+24
en 0 canales
Get PRO
diciembre '25
+54
en 3 canales
Get PRO
noviembre '25
+32
en 1 canales
Get PRO
octubre '25
+126
en 21 canales
Get PRO
septiembre '25
+46
en 1 canales
Get PRO
agosto '25
+70
en 5 canales
Get PRO
julio '25
+69
en 3 canales
Get PRO
junio '25
+22
en 2 canales
Get PRO
mayo '25
+38
en 1 canales
Get PRO
abril '25
+37
en 1 canales
Get PRO
marzo '25
+66
en 3 canales
Get PRO
febrero '25
+103
en 0 canales
Get PRO
enero '25
+47
en 1 canales
Get PRO
diciembre '24
+37
en 3 canales
Get PRO
noviembre '24
+32
en 3 canales
Get PRO
octubre '24
+49
en 2 canales
Get PRO
septiembre '24
+23
en 3 canales
Get PRO
agosto '24
+51
en 1 canales
Get PRO
julio '24
+45
en 2 canales
Get PRO
junio '24
+41
en 1 canales
Get PRO
mayo '24
+43
en 0 canales
Get PRO
abril '24
+45
en 3 canales
Get PRO
marzo '24
+39
en 1 canales
Get PRO
febrero '24
+59
en 2 canales
Get PRO
enero '24
+41
en 2 canales
Get PRO
diciembre '23
+36
en 8 canales
Get PRO
noviembre '23
+37
en 0 canales
Get PRO
octubre '23
+54
en 1 canales
Get PRO
septiembre '23
+51
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+40
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+42
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+54
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+88
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+79
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+23
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+29
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+46
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+50
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+34
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+60
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+52
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+53
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+63
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+41
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+74
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+92
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+70
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+52
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+65
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+39
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+44
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+33
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+58
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+85
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+43
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+87
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+93
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+192
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+69
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+54
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+50
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+3 091
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 03 septiembre | 0 | |||
| 02 septiembre | +2 | |||
| 01 septiembre | +3 |
Publicaciones del Canal
هنوز هم لالههای قدیمش را دارد آن باغ
زمانهای گذشته است و من دلبستهٔ کلارا دلبوز نامی هستم
دختری که در مدرسهٔ شبانهروزی است،
و در عصرهای گرم میرود تا در زیر درختهای نمدار
مجلههای آن زمانها را بخواند.
تنها او را دوست میدارم.
درخشش آبیفامی که از گلوگاه سپیدش میتابد قلبم را به لرزه درمیآورد.
حالا کجاست او؟ کجا بود آن خوشبختی؟
شاخههایی به اتاق روشنش میآمدند.
شاید او هنوز نمرده باشد.
یا شاید هر دومان حالا دیگر فقط دو تا مرده هستیم.
در روزهای پایانیِ آن تابستانهای دوردست،
باد سردی میآمد و
برگهای خشکیدهای به حیاط مدرسه میآمدند.
آن پرهای طاووس را یادت هست، کلارا؟
در گلدانی کنار صدفها بودند.
یاد گرفته بودیم میگفتیم آنجا کشتی درهمشکسته ای هست.
نیوفانْدْلَند را میگفتیم: ساحل.
بیا، بیا، کلارا دلبوز عزیز،
اگر هنوز هستی بیا همچنان همدیگر را دوست بداریم.
آن باغ قدیم [هنوز هم] لالههای قدیمش را دارد.
بیا ...
فرانسیس ژام
برگردان عباس پژمان
@apjmn
| 2 | آهوی کوهیای تنها در دشت
عربها، پس از دست یافتن بر ایران، همۀ کتابخانههای آن را آتش زدند و حتی هر چه کتاب در خانهها پیدا کردند سوزاندند تا اثری از زبان فارسی نمانَد. واقعاً هم چندان کتابی نگذاشتند بماند. میخواستند ایرانیان هم، مثل همهٔ ملتهایی که کشورشان را تصرف کرده بودند، فقط به زبان عربی تکلم کنند. تا دو قرن هم ظاهراً همینطور شد. عملاً زبان عربی بود که زبان رسمی ایران بود. اما میدانیم که ایرانیان در نهایت آن را نپذیرفتند. پس از آن که دو قرنی از تسلط عربها بر ایران گذشت، کمکم زبان ایرانیان شروع کرد دوباره فارسی شدن و آخرسر همان فارسی شد. یک بیت شعر هست که میگویند اولین شعری است که از دوران نوزایی زبان فارسی باقی مانده، و اکنون میگویند آن را ابوحَفْص سُغْدی سروده، که موسیقیدان و ترانهسرایی در سمرقند بوده است. سمرقند اکنون از شهرهای ازبکستان است، و آن زمان از شهرهای یکی از ولایتهای ایران به نام سُغْد بوده، که شامل تاجیکستان و ازبکستان کنونی میشده است. باری، آن بیت این است:
آهویِ کوهی در دشت چگونه دَوَذا
او ندارد یار، بی یار چگونه بُوَذا
آهوی کوهی چگونه میتواند در دشت [که جای او نیست] بدود، او که یار ندارد چگونه میتواند زنده باشد.
دَوَذا، یعنی بدود، میدود
بُوَذا، یعنی هست، زنده است
جالب است که اولین شعری که از دورانِ نوزایی فارسی باقی میماند، دربارهٔ تنهایی و بیگانگی است! آیا ممکن است ابوحَفْص خواسته باشد احساسش نسبت به زبان بیگانه را بیان کند؟ درهرحال، بعضیها زبان را حتی خانهٔ وجود میدانند. هایدگر میگفت انسان فقط در خانهٔ زبان میتواند وجود خود را نشان دهد. بنابراین طبیعی است که وقتی خانه مال خود او نبود برایش احساس بیگانگی ایجاد کند.
صادق هدایت نقاشی زیبایی از آهوی این شعر کشیده است. اما فکر میکرده بهرام گور این شعر را سروده. حتی آن را اولین شعر فارسی دانسته است. او هنگامی که در پاریس تحصیل میکرد، این مینیاتور را پشت کارت پستالی میکشد و برای برادرش میفرستد. در شرح نقاشی هم مینویسد: «تصدقت گردم امروز از زور بی تکلیفی نخستین شعر فارسی را به Miniature درآوردم و خدمتتان تقدیم میدارم.» در این کارت پستال، خود شعر هم زیر عکس آهو هست و اسم بهرام گور به عنوان شاعر آن آمده است. ٢۶ دی ١٣٩٧
telegram: t.me/apjmn | 1 |
| 3 | Instagram.com/pejman_abbas | 1 |
| 4 | دوزخ، دیگرانند
«دروزخ، دیگرانند»، سخن مشهور سارتر در نمایشنامهٔ Huis Clos یا «بدون راه فرار» اوست. این به نظر من درستترین و عمیقترین سخنی است که او گفته است.
قدرت تخیل به انسان این امکان را میدهد تا تصویر دلخواهی از خودش در ذهنش بسازد. خود را تبدیل به شخصی کند که دوست دارد باشد. شخصی که تنشهای کمتری با دنیا دارد. میتواند هر نوع آزادی برای خودش داشته باشد. هر جور دلش خواست عمل کند، انتخاب کند، زندگی کند. اما تا نگاه شخصی دیگر به او بیفتد فوراً احساس خواهد کرد این دیگر او را آنطور نخواهد دید که او خودش دوست دارد باشد. با خودش خواهد گفت این دیگر حتماُ من را همانطور خواهد دید که هستم. حتی ممکن است من را بدتر از آنچه هستم ببیند. همچنانکه در واقعیت هم زیاد اتفاق میافتد. در واقع کم نیستند نگاههایی که ما را بدتر از آنچه هستیم میبینند. این است که نگاههای دیگران در واقع شکنجهای در ذات خود برایمان دارند. اینها انگار همان چیزی هستند که آن را دوزخ میگوییم. ژان پل سارتر در نمایشنامهاش چنین جهنمی را برای سه تا مُرده میسازد. آنها را به جای اینکه به جهنم ادیان بفرستد در اتاقی قرار میدهد که درش برای همیشه بسته است و آنها محکوماند تا ابد آنجا در معرض نگاههای همدیگر باشند. تا ابد همدیگر را قضاوت کنند.
آرتور رمبو زودتر از سارتر این دوزخ را شناخته بود. « واقعاً دوزخی بود زندگانیام. همان دوزخ کهن که پسر آدم درهایش را گشود.» عباس پژمان
@apjmn | 439 |
| 5 | https://www.instagram.com/reel/Dcqc_A8KMHc/?igsi=aTR6ZW1yZGZodnVu | 1 |
| 6 | زندگی چیست؟ چیزی مثل فرش ایران است
از وقتی که زندگی در ایران خراب شد، فکر کردن به معنای زندگی هم در میان ایرانیان قوّت گرفت. این ظاهراً پدیدهای طبیعی است. بعد از هر اتفاق ویرانگر تاریخی فکر کردن به معنای زندگی هم در میان کسانی که مشمول آن ویرانی شدهاند قوّت میگیرد. و از آنجا که اتفاقات ویرانگر در دنیا زیاد بوده است، یکی از مشغولیات ذهنی انسانها هم همین فکر کردن به معنای زندگی بوده است. هرچند که انگار معنایی هم در کار نیست. واقعاً چیزی مثل فرش ایران است.
کرانشاو شاعر: «هیچوقت به کلونی رفتهای؟ موزه را میگویم. آنجا فرشهایی ایرانی با رنگهایی بینظیر و نقشهایی با چنان پیچیدگیهای زیبا خواهی دید که چشمت را خیره خواهند کرد. وقتی که چشمت به آنها افتاد اول رازآلودگی و زیبایی شورانگیز شرق را خواهی دید، گلهای سرخ حافظ را، جام شراب خیام را. اما طولی نخواهد کشید که چیزی فراتر از اینها میبینی. همین چند لحظه پیش داشتی از من میپرسیدی معنای زندگی چیست. برو آن فرشهای ایرانی را ببین. آنوقت در یکی از همین روزها جوابت را خواهی گرفت.»
فیلیپ: «حرفهاتان معماگونه است.»
«مست هستم.»
[مدتی میگذرد، و در این ضمن کرانشاو یک قالیچهٔ ایرانی هم به فیلیپ کادو داده است.]
فیلیپ پرسید: «آن قالیچهٔ ایرانی یادت هست که به من دادی؟»
کرانشاو همان لبخندِ قدیمیاش را که آهسته بر لبش میآمد بر لب نشاند. «وقتی تو از من پرسیدی معنای زندگی چیست، من گفتم آن فرش میتواند جواب سؤالت را بدهد. خب؟ جوابت را کشف کردی؟»
فیلیپ لبخند زد. «نه! نمیخواهی بگویی؟»
«نه، نه! من نمیتوانم بگویم. جواب من برای تو بیمعنی خواهد بود. باید جوابت را خودت کشف کنی.»
از اسارت انسانی
سامرست موآم
عباس پژمان
@apjmn | 1 025 |
| 7 | ماه و ششپنی
ماه و ششپنی یعنی چه؟ ماه و ششپنی که اصل انگلیسیاش The Moon and Sixpence است، در واقع اصطلاح نیست. ظاهراً هفتهنامهٔ تایمز معرفیای برای رمان «از اسارتهای انسانی» موآم مینویسد که چنین جملهای در آن بوده:
Like so many young men he [Philip] was so busy yearning for the moon that he never saw the sixpence at his feet.
فیلیپ هم، مثل بسیاری از مردان جوان، چنان سودای ماهی در سر داشت که هیچ وقت نتوانست سکهٔ ششپنی را که زیر پایش افتاده بود ببیند.
بعداً که موآم رمانی دربارهٔ نقاش قرن نوزدهٔ فرانسه پل گوگن نوشت، اسم رمانش را ماه و ششپنی گذاشت. ظاهراً توضیحی هم دربارهٔ آن نوشته بود که قرار بود در کتاب چاپ شود، اما نشد! شاید هم خودش از چاپش پشیمان شد. شاید باخودش گفت بهتر است بگذارد خود خوانندهها معنیاش را استنباط کنند. آخر پل گوگن هم، مخصوصاً در رمان موآم، از همان اشخاصی است سودای ماه در سر دارند. این بود که هیچ دشتی از زندگی نکرد! اصلاً طوری شد که آخر سر زندگی را حتی ول کرد! در اواخر عمرش رفت در جزیرهٔ دورافتادهای در اقیانوس آرام در تنهایی و تنگدستی درگذشت. عباس پژمان
@apjmn | 904 |
| 8 | بیهودگی تأسف خوردن
تأثیر داستانها و اندیشهها در ذهنی که هنوز چندان چیزی از دنیا نیاموخته است خیلی عمیقتر از تأثیرات آنها در ذهنهایی است که تجربههای فراوانی از زندگی اندوختهاند. بعضی از رمانهایی که در دوران نوجوانی خواندهام هنوز هم تأثیرشان از ذهنم نرفته است. در واقع آنها سهم زیادی در شکلگیری ساختار ذهنم داشتهاند. دو تا از رمانهای سامرست موآم، لبهٔ تیغ و ماه و شش پشیز، چنین تأثیری در ذهنم گذاشتند. همینطور رمان اسارتهای انسان که آن را ده سال بعد خواندم. در واقع یکی از تلخترین درسهای زندگیام را از موآم و از این کتابش آموحتهام. درسی که خود او اسمش را بیهودگی تأسف خوردن گذاشته بود.
موآم در واقع فقط پزشک نبود. او دانشمندی هم بود که شناخت عمیقی از زندگی و روح انسانی داشت. در فروردین ۶۸، که به عنوان پزشکوظیفه دوران سربازیام را در ارتش میگذراندم، با خیل عظیمی از پزشکان و کادر درمان ارتش به سنندج اعزام شدم. آنجا منتظر عملیات بزرگی بودیم که قرار بود نیروی زمینی ارتش برای بازپسگیری بلندیهای مرزی مریوان انجام دهد. عملیات شکست خورد، و ما در واقع درآن یک ماه هیچ کاری نکردیم. اما فرصتی ایجاد شد که رمان اسارتهای انسان را خواندم. با آنکه تقریباً ده سال از آشنایی اولم با موآم میگذشت، و حالا دیگر زندگی را خیلی بیشتر از ده سال پیش از آن میشناختم، اما موآم همچنان ویرانکننده بود! مخصوصاً گفتوگویی در این کتابش بود که مثل یک پیشگویی عمیق علمی ارادهٔ آزاد را رد میکرد:
«از جانب دیگران چیزی نمیتوانم بگویم. فقط از جانب خودم میگویم. فکرِ ارادهٔ آزاد آنچنان در سرم قوی است که نمیتوانم از دستش خلاص شوم. اما فکر میکنم فقط توهم باشد. منتها توهمی که یکی از قویترین انگیزههای کنشهایم است. پیش از انجام هر کاری احساس میکنم دارم با انتخاب خودم آن را انجام میدهم و این باعث میشود آن را با جدیت انجام دهم. اما وقتی انجام شد برایم مثل این است که از بینهایت سال پیش تقدیر این بوده که این کار انجام شود.»
هیوارد گفت: «چه نتیجهای از این میگیری؟»
«فقط بیهودگی تأسف خوردن را. برای شیری که به زمین ریخت آهوناله سردادن چه فایده میکند وقتی همهی نیروهای دنیا دست به دست هم داده بودند تا آن را بر زمین بریزند.»
تقریباً بیست سال دیگر گذشت. این بار ناگهان خبر آمد که دانشمندی به نام بنجامین لیبت آزمایشی در مغز انجام داده است که میگوید ارادهٔ آزاد توهم است. وحشتناک بود. هم توهم ارادهٔ آزاد وحشتناک بود، هم درجهٔ اسارتهای انسان، هم شناختی که موآم از زندگی داشت! عباس پژمان
@apjmn | 941 |
| 9 | پزشکان وقتی که مینویسند
تعدادی از بزرگترین نویسندگان و شاعرانِ دنیا پزشک بودهاند. یکی از آنها آنتون چخوفِ روسی بود، که در قرنِ نوزدهم میزیست. چخوف در طیِ عمرِ کوتاهِ خود، که ۴۴ سال بیشتر نبود، هم طبابت میکرد هم می نوشت. او صدها داستانِ کوتاه و بیش از بیست نمایشنامه نوشت که بسیاری از آنها به راستی از شاهکارهایِ ژانر خود هستند. نویسندۀ دیگری که پزشک بود آرتور کانُن دویْلِ انگلیسی و خالق شِرلوک هُلْمزْ بود. دویْل در نیمۀ دومِ قرنِ نوزدهم و نیمۀ اولِ قرن بیستم میزیست. آن وقت چندتا از غولهایِ ادبی که پزشک بودند در قرن بیستم ظهور کردند. یکی از اینها جیمز جویْس است که چنان ادبیات و دنیایِ رمان را زیر و رو کرد که حالا دیگر کلِ ادبیات دنیا را به دو دورۀ قبل از جویس و بعد از جویس تقسیم میکنند. او رمانی دارد به نام فینِگانْز وِیْک که البته چون با سبکِ خاصی نوشته شده است خواندنش خیلی سخت است، و ترجمه اش حتی شاید غیر ممکن باشد. جویس در این کتاب خواسته است کتابِ مقدسِ دنیایِ رمان یا کتاب مقدس خودش را بنویسد. برای همین است که اشارهها و تلمیحاتِ زیادی به تمام کتابهای مقدس دنیا هم در آن هست. اشارات و نقل قولهای قرآنیاش ظاهراً یک صد و چهارده مورد است. حتی یکی از ابیاتِ شاهنامه هم در آن هست. جویس طبابت را رها کرده بود و فقط مینوشت. یکی دیگر از غولهای ادبیِ قرن بیستم، که تا آخرِ عمرش طبابت هم میکرد، لوئی-فردینان سلینِ فرانسوی است. او خالق رمانِ سفر به انتهای شب است، که بدون شک یکی از بزرگترین رمانهای دنیاست. سلین که طرفدارِ هیتلر هم بود، بعد از جنگ جهانیِ دوم چندین سال در زندانِ متفقین به سر برد. نثرِ بسیار زیبا و در عین حال بسیار تند و گزندهای دارد. بهخاطرِ همین است که دشمنانِ بسیاری در میان نویسندگان و روشنفکران فرانسوی داشت. یکی دیگر از این نوع فرانسویها هم آندره برتون است، که بنیانگذارِ مکتبِ سوررئالیسم و رهبرِ جنبشِ آن بود. او هم درس پزشکی خوانده بود. اما طبابت چندانی نکرد. برُتون دانشجوی پرفسور بابَنْسْکیِ مشهور بوده است. بابَنْسْکی آیندۀ درخشانی برای او در دنیایِ طب پیشبینی کرده بود. با این حال طب را اصلاً رها کرد و نویسندگی و شاعری را انتخاب کرد. او خالقِ رمانِ مشهورِ نادیا است، که من آن را ترجمه کرده ام. در ایرانِ خودمان هم کم نبودهاند نویسندگان و شاعرانی که پزشک بودهاند.
از برکت وجود فضای مجازی گاهی با بعضی از این نوع پزشکها میتوانم آشنا شوم. پزشکانی که هرچند معلوم است وقت چندانی برای نوشتن ندارند، اما همان یادداشتهای عجولانهای که گاهی مینویسند، یا شعرهایی که میگویند، یا حتی علاقهای که به شعر و داستان دارند، نشان از این دارد که اگر بنویسند یا شعر بگویند، نویسنده و شاعر خوبی هستند.
عباس پژمان
@apjmn | 1 359 |
| 10 | پزشکان وقتی که مینویسند
تعدادی از بزرگترین نویسندگان و شاعرانِ دنیا پزشک بودهاند. یکی از آنها آنتون چخوفِ روسی بود، که در قرنِ نوزدهم میزیست. چخوف در طیِ عمرِ کوتاهِ خود، که ۴۴ سال بیشتر نبود، هم طبابت میکرد هم می نوشت. او صدها داستانِ کوتاه و بیش از بیست نمایشنامه نوشت که بسیاری از آنها به راستی از شاهکارهایِ ژانر خود هستند. نویسندۀ دیگری که پزشک بود آرتور کانُن دویْلِ انگلیسی و خالق شِرلوک هُلْمزْ بود. دویْل در نیمۀ دومِ قرنِ نوزدهم و نیمۀ اولِ قرن بیستم میزیست. آن وقت چندتا از غولهایِ ادبی که پزشک بودند در قرن بیستم ظهور کردند. یکی از اینها جیمز جویْس است که چنان ادبیات و دنیایِ رمان را زیر و رو کرد که حالا دیگر کلِ ادبیات دنیا را به دو دورۀ قبل از جویس و بعد از جویس تقسیم میکنند. او رمانی دارد به نام فینِگانْز وِیْک که البته چون با سبکِ خاصی نوشته شده است خواندنش خیلی سخت است، و ترجمه اش حتی شاید غیر ممکن باشد. جویس در این کتاب خواسته است کتابِ مقدسِ دنیایِ رمان یا کتاب مقدس خودش را بنویسد. برای همین است که اشارهها و تلمیحاتِ زیادی به تمام کتابهای مقدس دنیا هم در آن هست. اشارات و نقل قولهای قرآنیاش ظاهراً یک صد و چهارده مورد است. حتی یکی از ابیاتِ شاهنامه هم در آن هست. جویس طبابت را رها کرده بود و فقط مینوشت. یکی دیگر از غولهای ادبیِ قرن بیستم، که تا آخرِ عمرش طبابت هم میکرد، لوئی-فردینان سلینِ فرانسوی است. او خالق رمانِ سفر به انتهای شب است، که بدون شک یکی از بزرگترین رمانهای دنیاست. سلین که طرفدارِ هیتلر هم بود، بعد از جنگ جهانیِ دوم چندین سال در زندانِ متفقین به سر برد. نثرِ بسیار زیبا و در عین حال بسیار تند و گزندهای دارد. بهخاطرِ همین است که دشمنانِ بسیاری در میان نویسندگان و روشنفکران فرانسوی داشت. یکی دیگر از این نوع فرانسویها هم آندره برتون است، که بنیانگذارِ مکتبِ سوررئالیسم و رهبرِ جنبشِ آن بود. او هم درس پزشکی خوانده بود. اما طبابت چندانی نکرد. برُتون دانشجوی پرفسور بابَنْسْکیِ مشهور بوده است. بابَنْسْکی آیندۀ درخشانی برای او در دنیایِ طب پیشبینی کرده بود. با این حال طب را اصلاً رها کرد و نویسندگی و شاعری را انتخاب کرد. او خالقِ رمانِ مشهورِ نادیا است، که من آن را ترجمه کرده ام. در ایرانِ خودمان هم کم نبودهاند نویسندگان و شاعرانی که پزشک بودهاند.
از برکت وجود فضای مجازی گاهی با بعضی از این نوع پزشکها میتوانم آشنا شوم. پزشکانی که هرچند معلوم است وقت چندانی برای نوشتن ندارند، اما همان یادداشتهای عجولانهای که گاهی مینویسند، یا شعرهایی که میگویند، یا حتی علاقهای که به شعر و داستان دارند، نشان از این دارد که اگر بنویسند یا شعر بگویند، نویسنده و شاعر خوبی هستند.
عباس پژمان
@apjmn | 1 |
| 11 | دنیایی خود را درون تیرگی میافکند
دنیایی خود را کوچکنان درون تیرگی میافکنَد
درختان در سرزمین شبزده سرگردان میشوند
شراب زرگون خود را [از شاخهها] به سوی انگورها بالا میکشد
ستارهها دوردورکنان از این خانه به آن خانه میروند
نهرها برمیگردند و رو به عقب میگریزند
و من دلم میخواهد سرم را بر سینهٔ تو بگُذارم و بخوابم
مارینا تْسْوِتایِوا
برگردان عباس پژمان
مارینا تسوتایوا از بزرگترین شاعران روسیهٔ دوران کمونیسم است. او در ۱۸۹۲ به دنیا آمده بود و در سوربن پاریس تحصیل کرده بود، و در ۳۱ اوت ۱۹۴۱، مدتی پس از آنکه همسرش به جرم خیانت به انقلاب تیرباران شد، با حلقآویز کردن خود از درختی خودکشی کرد. دخترش ایرینا هم در دوران قحطی پس از انقلاب کمونیستی روسیه از گرسنگی مرد.
@apjmn | 1 452 |
| 12 | زیبایی و مخصوصاً ابرها را دوست دارم
آلبر کامو رمان بیگانهاش را از روی یکی از شعرهای شارل بودلر نوشت! اسم شعر هم بیگانه بود. بیگانه در واقع اسم شعر بودلر بود که کامو هم آن را روی رمانش گذاشت. شعر بودلر این است:
_بگو چه کس را بیشتر دوست داری، ای مرد مرموز! پدر، مادر، خواهر، برادر؟ کدام را؟
_ من نه پدر دارم، نه مادر، نه خواهر، نه برادر.
_ دوستانت را؟
_ کلمهای به کار میبری که تا امروز معنیاش را ندانستهام.
_ میهنت را؟
_ اصلاً نمیدانم در کدام اقلیم واقع شده است.
_ زیبایی را؟
_ این را با کمال میل حاضرم دوست بدارم، این الاهه و نامیرا را.
_ طلا را چی؟
_ متنفرم ازش. کلاً نفرت دارم بندهٔ چیزی شوم.
_ پس چه شد ای بیگانهٔ ورای خلق؟ تو چه دوست داری؟
_ ابرها را دوست دارم، ابرهایی که میگذرند، آنها، آنجا... آن شگفت ابرها را دوست دارم.
بودلر از مردی میگوید که تمام آن چیزهایی که هر کدامشان از معناهای اصلی زندگی هر کس هستند برای او بیمعنی شدهاند؛ پدر، مادر، خواهر برادر، همچنین میهن. اینکه میگوید نه پدر دارم، نه مادر، نه خواهر، نه برادر، منظورش همین است. یعنی اینها برای من آن معنی را ندارند که برای دیگران دارند. اما دو چیز هست که هنوز برایش معنی دارند: زیبایی و وارستگی. در مورد زیبایی میگوید این را حاضر است دوست بدارد. میگوید این نامیراست. یعنی این هیچ وقت برایش نخواهد مرد؛ یا این برایش نمرده است، بیمعنی نشده است. اما وارستگی را از زیبایی هم بالاتر میگذارد. میگوید آن را دوست دارد. و به صورت ابرهایی تصویرش میکند که رها از هر تعلقی دارند از آن بالاها میگذرند.
_ پس چه شد ای بیگانهٔ ورای خلق؟ تو چه دوست داری؟
_ ابرها را دوست دارم، ابرهایی که میگذرند، آنها، آنجا... آن شگفت ابرها را دوست دارم.
کل رمان کامو در واقع تصویری از این وارستگی است، که برای شخصیت اصلی رمان که اسمش مورسو است، اتفاق افتاده است. روایتش هم با شرح بیمعنی شدن مرگ مادر برای مورسو آغاز میشود، تا در آخر به مذهب میرسد. در شبی که قرار است در صبحش مورسو اعدام شود، کشیش برای چندمین بار به دیدنش میآید تا بلکه ایمانش را نجات دهد. در ضمن این گفتوگوست که معلوم میشود راوی زیبایی را همچنان میتواند دوست بدارد. و زیبایی در این صحنه در تاری از موهای زن تصویر میشود:
[کشیش] پرسید چرا من او را «آقا» صدا میکنم . چرا «پدر» صدا نمیکنم. پاک از کوره دررفتم. گفتم برای این که پدرِ من نیست. حتی طرفِ من هم نیست. طرفِ آن بقیه است.
دستش را بر شانهام گذاشت و گفت: «نه، فرزندم. من طرفِ تو هستم. اما تو نمیبینی. چون دلت کور است. برایت دعا میکنم.»
آن وقت، نمیدانم چرا، چیزی در درونم ترکید. با تمامِ نیرو فریاد زدم. فحش دادم. گفتم لازم نکرده برایم دعا کند. یقۀ ردایش را چسبیدم و در فورانی از خشم و شادی هر چه در دلم بود و در گلویم گیر کرده بود بیرون ریختم. چه مطمئن بود از هر چیزی که میگفت! در حالی که هیچ چیزی در این اطمینانش نبود که به یک مویِ زن بیرزد.
عباس پژمان
@apjmn | 1 395 |
| 13 | زندگی من هم مثل ماهی تو بود سانتیاگو
نمیدانم باید حرف سانتیاگوی پیرِ ماهیگیر دربارهٔ شکست را بپذیرم یا نپذیرم. سانتیاگو که در نبردِ سختش با کوسهها شکست خورده است و آنها صیدش را خوردهاند، حالا دارد خسته، بیخواب، دربوداغان، و صید از دست داده، از دریا بر میگردد. در این هنگام با خودش میگوید: «وقتی شکست خوردی دیگر آنقدرها هم سخت نیست. هیچ نمیدانستم اینقدر آسان باشد.»
نمیدانم! اما من شکستهایم هیچ گاه برایم آسان نشد، سانتیاگو! زندگی من هم مثل ماهی تو بود، که کوسهها خوردندش.
عباس پژمان
۱۹ مرداد ۱۴۰۵
@apjmn | 2 346 |
| 14 | زیبایی تا تنت را نلرزاند زیبایی نیست
آندره برتون:
«قبلاً دو یا سه بار اینجا دیده بودمش. هر بار هم یک لرزش وصفناپذیر آمدنش را اعلام میکرد، که از هر جفت شانه به جفت بعدی منتقل میشد تا از درِ کافه به شانههای من میرسید. این لرزش برای من، چه خود زندگی آن را ایجاد کند چه هنر، همیشه نشان از حضور زیبایی داشته است.»
برتون این را در کتاب عشق دیوانه L'amour fou دربارهٔ همسرش ژاکلین لامبا میگوید. او قبلاً دربارهٔ زیبایی سوزان موزار هم این را گفته بود. او رمان نادیا را، که فصل سومش دربارهٔ همین سوزان موزار است، با چنین جملهای تمام کرد: زیبایی متشنج خواهد بود یا وجود نخواهد داشت. برتون نادیا را ده سال پیش از عشق دیوانه نوشته بود. و اما این زیبایی متشنج، یا زیبایی لرزان، در واقع در رد یکی از سخنان شارل بودلر دربارهٔ زیبایی هم بود. بودلر در هفدهمین شعر گلهای درد زیبایی را چیزی مثل رویا یا خوابی تصویر میکند که از جنس سنگ است؛ یا مثل رویایی که سنگ آن را میبیند:
من زیبایم، ای میرندگان!
مثل خوابِ سنگ هستم...
نفرت دارم از حرکت که خطها را ایجاد میکند.
تشبیه زیبایی به سنگ، یا به رویای سنگ، ظاهراً به این خاطر است که زیبایی هم میتواند مثل سنگ میتواند زخمهایی به انسان بزند. گذشته، از این، انسان فانی است، اما سنگ در مقایسه با انسان میتواند جاودانی به حساب بیاید. اما برتون فقط آن مفهوم بیحرکت بودنی که در سنگ هست مورد نظرش است.
[توضیح- اسم کتاب برتون، عشق دیوانه، «صنعت تشخیص» در خود دارد. دیوانه در واقع صفت عشق است. عشق، در اسم آن کتاب، نقش یک موجود زنده را بازی میکند که دیوانه هم هست.]
@apjmn | 1 594 |
| 15 | ۳- داستان واقعی
آثار چاپ نشدهٔ سنت-اگزوپری را هم بعد از مرگش یک زن دیگر برایش چاپ کرد، و بهترین بیوگرافی را برایش نوشت. البته این زن ماهیت واقعیاش را در این کتابها پنهان کرد. اسم واقعیاش اِلِن [نلی] ماری آنرییت دو وّگوئه بود، اما هم در آن بیوگرافی اسمش را پییر شُوْرییه نوشت، هم در آثار خود سنت-اگزوپری. الن قبلاً هم، وقتی که آنتوان هنوز زنده بود، رمان عاشقانهٔ زیبایی چاپ کرده بود که میشد تشخیص داد شخصیتهای اصلیاش آنتوان دو سنت-اگزوپری است و خود الن هستند. اما با با اسمهای دیگری در رمان ظاهر میشدند. سنت-اگزوپری با اسم بارنار و الن با اسم بئاتریس.
اینکه خانم دو وُگوئه در هیچ کدام از کتابهایش که به سنت-اگزوپری مربوط میشدند با اسم خودش ظاهر نشد، علتش حتماً این بود که راز عشقشان در سال ۱۹۳۸ از پرده بیرون افتاده بود. و این باعث شده بود سه چهار سالی زندگی آنتوان و کونسوئلو از هم بپاشد. آنها در این مدت حتی جدا از هم زندگی کردند. شاید آن بگومگویی که شازده کوچولو با گل میکند ترانسپوزیسیونِ بگومگویی باشد که آنتوان و کونسوئلو بعد از لو رفتن خیانت آنتوان با هم کردند. اما نامهای هم از آنتوان هست که او در آن به یک بگومگوی دیگر اشاره میکند که این بار بین او و الن اتفاق افتاده بود.
شروع آشنایی آنتوان و الن در سال ۱۹۲۷ بود. در همان سالی که الن با ژان دو ُگوئه از اشراف پاریس و رهبر آیندهٔ مقاومت فرانسه در جنگ جهانی دوم ازدواج کرد. آنتوان و کونسوئلو چهار سال بعد، در سال ۱۹۳۱، با هم ازدواج کردند. کونسوئلو آرژانتینی بود، و سنت-اگزوپری شوهر دومش بود. شوهر اول کونسوئلو از دیپلماتهای سفارت آرژانتین در پاریس بوده است.
کونسوئلو و شوهر اولش در ۱۹۲۷ از هم جدا شدند. یعنی در همان سالی که تصادف رقیبش را با شوهر آیندهاش آشنا کرد. سوررئالیست ها فقط «داستانهای واقعی» را قبول داشتند. آندره برتون این را با تأکید تمام در بیانیهٔ سوررئالیسم و نادیا اعلام میکند. سنت-اگزوپری هم جملهٔ اول شازده کوچولو را به این صورت مینویسد:
وقتی که شش سالم بود، یک بار تصویر خیلی زیبایی دیدم که در کتابی دربارهٔ جنگل استوایی و به اسم «داستانهای واقعی» بود.
کانتکستهای فراوانی در شازده کوچولو هست که نشان میدهد سنت-اگزوپری این کتابش را برای ادای احترام به آندره برتون و نادیا مینویسد. بنابراین، این «داستان های واقعی» هم، که سنت-اگزوپری آن را داخل گیومه هم میگذارد، احتمالاً میگوید او هم در این کتابش یک داستان واقعی را به زبان سوررئالیستها نوشته است؛ داستان خودش و معشوقههایش. عباس پژمان ۳۰ جولای ۲۰۲۶
@apjmn | 1 633 |
| 16 | ۲- بیا با من بازی کن، خیلی غمگینم
تکنیک دوم خوابها تکنیک ادغام است. در این تکنیک دو یا چند چیز در یک تصویر مشترک نشان داده میشوند. بنابراین ادغام در واقع عکس آن ترانسپوزیسیونی است که یک چیز را در قالب چند چیز ظاهر میکرد. به نظر میرسد گُلِ شازده کوچولو هم ادغام باشد؛ یعنی اینکه تصویری از دو یا حتی چند زن باشد! آخر آنتوان دو سنت اگزوپری هم مثل بعضی از نوابغ دیگر عشقهای رمانتیک متعددی را تجربه کرد.
وقتی شازده کوچولو چاپ شد، دوستان و اطرافیان سنت اگزوپری فوراً اتفاقاتی از زندگی او و بعضی اطرافیانش را شناسایی کردند که با تغییر شکلهایی به این کتاب انتقال پیدا کرده بودند. مثلاً همان سیلویا همیلتون، که علاوه براینکه برای نقاشیهای روباه مدل میشد، یکی از تکیه کلامهایش هم از زبان روباه گفته میشود: «آدم تا با دل نبیند خوب نمیبیند.» یا خود سنت اگزوپری، که شناساییاش در قالب راوی و شازده کوچولو کار سختی برای دوستانش نبود. حتی مثلاً آن گنجی که خلبان صحبتی ازش میکند از واقعیت به این کتاب منتقل شده بود. گویا خانوادهٔ سنت اگزوپری اعتقاد داشتند در یکی از خانههای قدیمیشان گنجی هست که از اجدادشان باقی مانده. و خیلی چیزهای دیگر.
اما در مورد گل اختلاف نظرهایی بروز کرد. بعضی کانتکستها میگفتند گل باید کونسوئلو باشد. کونسوئلو همسر آنتوان دو سنت اگزوپری بود. حتی یک بار یکی از دوستانشان از آنتوان پرسید گلِ شازده کوچولو کونسوئلو است دیگر؟ آنتوان گفت: بله. اما مسئله اینجاست که چنان سؤالی، حتی اگر جواب واقعیاش «نه» باشد، معمولاً باز هم با «بله» جواب داده میشود. البته آنتوان در یکی از نامههایش هم دوباره اشاراتی به کونسوئلو بودن آن گل کرده است. اما همچنان که گفتم کانتکستهایی هست که نمیگذارند این گل فقط کونسوئلو باشد. مثلاً همان شروع آشنایی شازده با روباه را بخوانید:
صدا گفت: «من اینجا هستم. زیر درخت سیب.»
شازده کوچولو گفت تو کی هستی؟ چقدر خوشگلی!»
روباه گفت: «من روباهم.»
شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن... من خیلی غمگینم.»
من اینجا هستم. زیر درخت سیب... سیب در فرهنگ مسیحیت و یونان و روم قدیم نماد عشق رمانتیک است. در دو سال اول پناهندگی آنتوان به آمریکا زنش با او نبود. در این مدت نرد عشقش را با سیلویا میباخت. وقتی هم که شازده کوچولو در آمریکا چاپ شد، و آنتوان داشت به مأموریتی میرفت که از قضا آخرین مأموریتش شد، نسخهٔ دستنویس کتاب و نقاشیهایش را به سیلویا سپرد. سیلویا هم آنها را ۲۵ سال با خودش نگه داشت و آن وقت به موزه تحویلشان داد. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn | 1 151 |
| 17 | ۱- داستان یک هذیان زیبا
گفته میشود آنتوان دو سنت اگزوپری شازده کوچولو را در ضمن یک هذیان، که در صحرای کبیر از سر گذراند، دیده بود. در سال ۱۹۳۵ هواپیمایش در آسمان آفریقا نقص پیدا کرد و او مجبور شد در صحرای کبیر فرود اضطراری کند. اما طولی نکشید که ذخیرهٔ آب آشامیدنیاش تمام شد. آن وقت خودش و خلبان همراهش بر اثر کم آبیِ بدن بیهوش شدند. منتها شانس آوردند مردی بومی با شترش از آن طرفها رد میشد. این مرد هواپیما را از دور دید و آمد نجاتشان داد. گویا داستان شازده کوچولو بازنویسیِ هذیانی است که در عالمِ آن بیهوشی از ذهنش گذشت. نمیدانیم چه چیزهایی در آن هذیان دید و چه چیزهایی را بعداً از خودش به آن افزود تا به شکل این داستان درآمد. اما هر چه هست همه چیزِ داستان دقیقاً با تکنیکهای خوابها و هذیانها اتفاق میافتند. در زمانی که او این داستان را مینوشت خیلی وقت بود که زیگموند فروید این تکنیکها را شرح داده بود، و بیش از دو دهه بود که سوررئالیستها آثار خود را با این تکنیکها خلق میکردند. فروید معتقد بود بسیاری از تصویرهایی که در خوابها و هذیانها میبینیم نمادهایی از اتفاقات و اشخاص واقعی هستند که تغییر شکل دادهاند تا شناخته نشوند؛ و این تغییرشکلها همیشه با چند تا تکنیک مهم و ثابت صورت میگیرند.
یکی از این تکنیکها، در نظریهٔ خوابهای فروید، ترانسپوزیسیون یا جابهجایی است. طبق این نظریه، خوابها بسیاری چیزها را با چیزهایی شبیه آنها نشان میدهند؛ یا جابهجا میکنند. مثلاً ممکن است زنی به شکل گل در خواب عاشقش ظاهر شود. برای اینکه خیلی اتفاق میافتد که زنها در عالم بیداری به گل تشبیه شوند. یا مثلاً ممکن است خوابها یک شخص باهوش و دانا را به روباه تبدیل کنند. یا با روباه جابهجا کنند. برای اینکه روباه حیوان باهوش و دانایی است. در شازده کوچولو هم ظاهراً سیلویا همیلتونِ دانا و کاردان است که به روباه تبدیل میشود. سیلویا صاحبخانهٔ آمریکایی آنتوان دو سنت-اگزوپری و آخرین معشوقهاش بود. برای نقاشیهای روباهِ شازده کوچولو هم همین سیلویا برای آنتوان مدل مینشسته است.
اما ترانسپوزیسیون یک شکل دیگر هم دارد. در این شکل یک چیز ممکن است با چند چیز جابهجا شود. این هم باز در شازده کوچولو هست. خود سنت-اگزوپری در این داستان در قالب دو تا شخصیت ظاهر میشود؛ یکی در قالب راوی، دیگری در قالب شازده کوچولو. در قالب راوی به خاطر خلبان بودنشان ظاهر میشود، در قالب شازده به خاطر شاهزاده بودنشان. برای اینکه هم مثل راوی خلبان بود، هم مثل شازده کوچولو شاهزاده بود. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn | 987 |
| 18 | هدف وسیله را توجیه میکند
یک چیزی در مورد شهریار هست که آن را واقعاً کتابی علمی میکند. ماکیاولی در این کتابش برای هر رهنمودی که به شهریار لورنتسو میدهد دو تا اتفاق تاریخی هم مثال میآورد: یک مثال از تاریخ گذشته و یکی دیگر از تاریخ عصر خود لورنتسو و ماکیاولی. در واقع این مثالها نقش اول را در این کتاب بازی میکنند. بهطوری که میتوان گفت در واقع بر اساس اتفاقات این مثالهاست که او رهنمودها یا نظریاتش را بنا میکند. بنابراین نه خیالپردازی در کارش هست، نه آرزوها و آرمانهایش را در قالب نظریههای شیک، و دزانفاکته، به خورد لورنتسو میدهد. حتی اخلاق را که از قدیمالایام رسم بود پایهٔ سیاست باشد بالکل کنار میگذارد. آن کسی که گفته است هدف وسیله را توجیه میکند همین ماکیاولی است نه مارکس. منتها مارکسیستها هم به آن عمل کردهاند. هرچند باید منصف باشیم. فقط هم مارکسیستها نبودهاند که «هدف»شان تمام «وسایلشان» را توجیه کرده است! مگر اهداف رژیمهای اومانیستی، و مخصوصاً حکومتهای مذهبی، کم وسایلشان را توجیه کرده است؟! جالب است که از همان زمانها که علم سیاست پایهگذاری شد اصلاً قرار بر این بوده است سیاست شاخهای از اخلاق باشد! اما این شاخه خیلی کم از تنهاش تغذیه میکند، یا فرمان میبرد. در هر حال، ماکیاولی بدون هیچ احساس شرم و خجالتی، و در کمال صداقت، به شهریار لورنتسو توصیه میکند شهریار باید هم شیر باشد هم روباه! در واقع میگوید شهریار باید مثل شیر درنده و بیرحم باشد. یعنی تمام دشمنانش را در کمال قساوت بدرد و نابود کند. همچنین مثل روباه حیلهگر باشد. هر دروغی را مصلحت دید بگوید، هر کس را که صلاح دید فریب دهد، و غیره. و همچنان که گفتم مثالهای بسیاری را هم از شرح حال حاکمان میآورد که در هر کدام آن شرححالها که حاکم اخلاق را کنار گذاشته است به دشمنانش غلبه یافته است، و در هر کدامشان که خواسته است اخلاقی عمل کند شکست خورده است.
یکی از توصیههای اساسی یا ساختاریاش هم در این کتاب این است که میگوید حاکم باید به ترس رعیت بیشتر از عشق او اهمیت دهد. منظورش ترس رعیت از حاکم و عشق آنها به اوست. زیرا ترس هیجان مهمتری از عشق است. این را هم راست میگوید! مردم خیلی راحت معشوقههایشان را عوض میکنند. اما خیلی به سختی میتوانند بر ترسهایشان غلبه کنند. اصلاً در مجموعهٔ هیجانهایی که در طی تکامل برایمان ایجاد شدهاند، ترس مقام بسیار مهمتری از عشق دارد. این را در یک جستار جداگانه بیشتر توضیح خواهم داد. عباس پژمان
@apjmn | 1 323 |
| 19 | ویترین شعورها
«شعور بر سه قِسم است:
یکی از آنها شعوری است که خودش میتواند بفهمد،
دومی شعوری که باید دیگران برایش بگویند تا بفهمد،
سومی نه خودش میتواند بفهمد نه به کمک شعور دیگران میتواند بفهمد.»
اینها را نیکولو ماکیاولی در کتاب مشهورش شهریار میگوید. او این کتاب را نوشت تا شاهان و رؤسای جمهور بخوانند. میخواست آنها بدانند چطور باید رفتار کنند که ریاست یا پادشاهی خود را حفظ کنند. اما کسانی هم که شاه یا رئیس جمهور نیستند میتوانند این کتاب را بخوانند، و چیزهای بسیار جالبی ازش یاد بگیرند. در یادداشت بعدی دربارهاش بیشتر خواهم نوشت. در واقع خیلی وقت بود میخواستم چیزی دربارهٔ این کتاب بنویسم. مخصوصاً هر وقت که گشتی در اینستاگرام، یا تردز و ایکس میزنم یاد این حرف ماکیاولی میافتم. حقیقت این است که کمتر صاحب حسابی در این شبکهها هست که مصداق شعوری باشد که خودش میتواند بفهمد! آنهایی که به کمک شعور و شرح آن دستهٔ اول میتوانند بفهمند قدری بیشتر هستند. اما بدنهٔ اصلی جمعیت در هر کدام از این شبکهها را آنهایی تشکیل میدهند که نه خودشان میتوانند بفهمند، نه به کمک شعورهای دیگر و شرح های آنها میتوانند بفهمند. جالب اینکه همه نوع آدم هم در میانشان هست! از افراد معمولی بگیر تا حتی استاد دانشگاه، عالم، تحلیلگر، شاعر، نویسنده، مترجم، منتقد، فیلسوف و غیره. این در واقع یک فکت یا حقیقت علمی و آماری هم هست. الآن آمارهای علمی میگویند فقط پنج درصد آدمها باهوش به دنیا میآیند. و اینها اگر درست آموزش ببینند معمولاً جزو آن دستهٔ اول میشوند. اما بقیه حتی در بهترین دانشگاهها هم که درس بخوانند، یا صاحب دهها جلد تألیف، ترجمه، اقتباس، تصحیح، مصاحبه و غیره شوند، فوقش در آن دستهٔ دوم قرار میگیرند، وگرنه جزو دستهٔ سوم هستند. این را واقعاً در هر کدام از این شبکههای مجازی که هر روز هزارها گفتوگو در آنها صورت میگیرد، و هزاران نفر میآیند و شعور خود را به معرض نمایش میگذارند، به روشنی میشود مشاهده کرد. همچنانکه گفتم شاید در یادداشت یا یادداشتهای بعدی باز هم دربارهٔ این کتاب بنویسم. اما به نظر من همهٔ کسانی که کتاب میخوانند بهتر است خود این کتاب را یک دور بخوانند. ضرر نمیکنند. ترجمههای فارسی را هیچ کدام را نخواندهام تا بگویم بهتر است کدام را بخوانند. اما با توجه به شناختی که از داریوش آشوری عزیز و بزرگ دارم، فکر میکنم ترجمهاش از این کتاب هم مثل ترجمههای دیگرش باید ترجمهٔ خوبی باشد. عباس پژمان
@apjmn | 1 760 |
| 20 | یکی از بهترین کانالهای هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :))
- @Honarrvareh
- @Honarrvareh | 408 |
