fa
Feedback
عباس پژمان

عباس پژمان

رفتن به کانال در Telegram

یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن لینک اولین پست کانال ؛ https://t.me/apjmn/3 کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده ؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman نوشته هایم در اینستاگرام ؛ Instagram.com/pejman_abbas

نمایش بیشتر
3 168
مشترکین
-224 ساعت
-47 روز
-330 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+16
در 2 کانال‌ها
اوت '26
+43
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+67
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+43
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+15
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+70
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+54
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+32
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+126
در 21 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+46
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+70
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+69
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+22
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+38
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+37
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+66
در 3 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+103
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+47
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+37
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+32
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+49
در 2 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+23
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+51
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+45
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+41
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+45
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+39
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+59
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+41
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+36
در 8 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+54
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+51
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+40
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+54
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+88
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+79
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+46
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+50
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+60
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+52
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+53
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+63
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+74
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+92
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+70
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+52
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+65
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+39
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+44
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+58
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+85
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+87
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+93
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+192
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+69
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+54
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+50
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+3 091
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
16 سپتامبر+1
15 سپتامبر+2
14 سپتامبر0
13 سپتامبر0
12 سپتامبر+1
11 سپتامبر+1
10 سپتامبر+1
09 سپتامبر+1
08 سپتامبر+2
07 سپتامبر0
06 سپتامبر0
05 سپتامبر0
04 سپتامبر+1
03 سپتامبر+1
02 سپتامبر+2
01 سپتامبر+3
پست‌های کانال
داستان را با زبان نوشتار باید نوشت یا گفتار   ۳- رمان جای کپی‌برداری نیست   هنر نباید به سوی تقلید برود، نویسنده اشتباه بزرگی کرده که نمایشنامه‌اش را به لهجهٔ نازاره یا لهجه‌‏ای که قرار است نازاره باشد نوشته است، فراموش کرده واقعیت نمی‏‌تواند تصویر خودش را تحمل ‏کند، آن را پس می‌‏زند، فقط واقعیتی از نوع دیگر، که نوعش هم مهم نیست، می‏‌تواند به عنوان جانشین واقعیتی عمل کند که قصد بیان آن را داریم ... [ژوزه ساراماگو / سال مرگ ریکاردو ریش]   بحث زبان نوشتار و زبان گفتار می‌تواند زیرمجموعه‌ای از مبحث میمه‌زیس هم باشد. میمه‌زیس یعنی روایت را طوری بنویسی که واقعیت را برای مخاطب مجسم کند. ممکن است این‌طور به نظر برسد که می‌شود این کار را با توصیف دقیق واقعیت و شخصیت‌ها انجام داد. همان کاری که آثار رئالیستی می‌کنند. حتی، در بعضی از آن‌ها، وقتی شخصیت‌ها حرف می‌زنند درست با واژه‌ها و لهجه‌های مخصوص خودشان حرف می‌زنند. با تلفظ‌های گفتاری و گرامرهای مخصوص تیپ و شخصیت خودشان. حتی گاهی توصیف‌های راوی هم به زبان گفتار صورت می‌گیرند. این مخصوصاً در رمان‌های رئالیسم سوسیالیستی خیلی رایج بود. اما مسئله اینجاست که این در واقع تقلید است نه میمه‌زیس! میمه‌زیس یک شگرد  هنری است، نه کپی‌برداری از واقعیت. اصلاً هنر بودنش به خاطر این است که واقعیت را به شکل‌های غیر مستقیم جلوی چشم خواننده می‌آورد، نه با کپی‌برداری از جزئیات گوناگون آن. میمه‌زیس واقعی آن است که جویس می‌گفت و در آثارش اجرا کرد، یا همینگ‌وی اجرا کرده است، نه آن میمه‌زیسی که گئورگ لوکاچ، تئوریسین ادبیات کمونیستی، می‌گفت. حتی بعضی مارکسیست‌ها هم به شدت مخالف آن رئالیسمی بودند که لوکاچ مدافعش بود. یکی از آن‌ها همین ژوزه ساراماگوست. او تا آخر عمرش مارکسیست و عضو حزب کمونیست باقی ماند. یکی دیگر از این کمونیست‌ها هم برتولد برشت بود. برشت در دههٔ ۱۹۳۰ مقالهٔ مشهوری علیه لوکاچ و میمه‌زیس او نوشت که آنجا خطاب به لوکاچ می‌گفت: تقلید از واقعیت حوصلهٔ خواننده را سر می‌برد. آن‌ها چیزی می‌خواهند که آن‌ها را تکان دهد. عباس پژمان [ادامه دارد] @apjmn

2
داستان را با زبان نوشتار باید نوشت یا گفتار   ۲- نقش پنهان زبان نوشتار برای این اختراع شد تا هم بتواند فکرها و ایده‌ها را به شکل تقریباً تغییر ناپذیری ماندگار کند. برای این کار لازم برای هر واژه‌ای تلفظ واحدی انتخاب شود و این تلفظ با یک تصویر یا شکل مشخصی نشان داده شود. همچنان که می‌دانیم واژه‌ها در زبان گفتار تلفظ چندان مشخصی ندارند. اما در زبان نوشتار تلفظ و شکل مشخصی دارند. خلاصه زبان نوشتار برای این بود که به وجود آمد. اما خودبه‌خود چیزی از هنر را هم در خودش داشت. برگردیم یک بار دیگر حرف ژوزه ساراماگو را بخوانیم. « هنر یعنی روایت واقعیتی موجود با خلق واقعیتی دیگر.» زبان نوشتار در واقع روایتی است که «خلق می‌شود» تا واقعیتی موجود را، که همان زبان گفتار است «به شکل دیگری» روایت کند. در واقع مسئله خیلی جالب‌تر و عمیق‌تر از این حرف‌ها هست. این چیزی که ساراماگو می‌گوید، و پیش از او خیلی‌های دیگر هم گفته‌اند، ریشه در ساختار شناختی مغز دارد! وقتی زبان گفتار را به زبان نوشتار تبدیل می‌شود، در واقع تغییری اتفاق می‌فتد. آن هم از نوعی که شناختی ایجاد می‌کند. بعضی تغییرها هستند که این‌ها عوامل شناختی مغز محسوب می‌شوند. بزای همین است که هر وقت مغز با این ها روبه‌رو شود آن‌ها را زیبا می‌بیند.  هر چیزی که به زبان نوشتار نوشته شود، در واقع استعارهٔ آن چیز در شکل زبان گفتاری‌اش می‌شود. چون هم دو چیز مختلف هستند، هم شباهت مهمی با هم دارند. استعاره هم از تغییراتی است که صدها هزار سال پیش  ساختار شناختی مغز را به وجود آوردند. همهٔ این  تغییرها را، که تعدادشان تقریباً ده تاست، در کتاب دوم از مجموعهٔ «مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند» شرح داده‌ام.»    کسانی که در داستان‌ها و رمان‌هایشان به جای زبان نوشتار از زبان گفتار استفاده می‌کنند، در واقع  این نقش را از زبان می‌گیرند. حتی در شکل افراطی‌اش چیزی از تقلید را وارد داستان خود می‌کنند [در پست بعدی شرح خواهم داد]. واقعیت های داستان باید با واقعیت‌های زندگی فرق داشته باشند تا برای مغز زیبا باشند. زبان گفتار  هم در واقع یکی از واقعیت های زندگی است، آن را نباید عیناً وارد داستان کرد.  و اما به آن دسته از مترجم‌ها چه باید گفت که زبان نوشتاری نویسندگان بزرگ را در فارسی به زبان گفتار تبدیل می‌کنند!  «کمپین»ی که با امثال شاملو و دریابندری راه افتاد و اکنون دارد شدت هم می‌گیرد. عباس پژمان @apjmn
363
3
داستان را با زبان نوشتار باید نوشت یا گفتار   ۲- نقش پنهان زبان نوشتار برای این اختراع شد تا هم بتواند فکرها و ایده‌ها را به شکل تقریباً تغییر ناپذیری ماندگار کند. برای این کار لازم برای هر واژه‌ای تلفظ واحدی انتخاب شود و این تلفظ با یک تصویر یا شکل مشخصی نشان داده شود. همچنان که می‌دانیم واژه‌ها در زبان گفتار تلفظ چندان مشخصی ندارند. اما در زبان نوشتار تلفظ و شکل مشخصی دارند. خلاصه زبان نوشتار برای این بود که به وجود آمد. اما خودبه‌خود چیزی از هنر را هم در خودش داشت. برگردیم یک بار دیگر حرف ژوزه ساراماگو را بخوانیم. « هنر یعنی روایت واقعیتی موجود با خلق واقعیتی دیگر.» زبان نوشتار در واقع روایتی است که «خلق می‌شود» تا واقعیتی موجود را، که همان زبان گفتار است «به شکل دیگری» روایت کند. در واقع مسئله خیلی جالب‌تر و عمیق‌تر از این حرف‌ها هست. این چیزی که ساراماگو می‌گوید، و پیش از او خیلی‌های دیگر هم گفته‌اند، ریشه در ساختار شناختی مغز دارد! وقتی زبان گفتار را به زبان نوشتار تبدیل می‌شود، در واقع تغییری اتفاق می‌فتد. آن هم از نوعی که شناختی ایجاد می‌کند. بعضی تغییرها هستند که این‌ها عوامل شناختی مغز محسوب می‌شوند. بزای همین است که هر وقت مغز با این ها روبه‌رو شود آن‌ها را زیبا می‌بیند.  هر چیزی که به زبان نوشتار نوشته شود، در واقع استعارهٔ آن چیز در شکل زبان گفتاری‌اش می‌شود. چون هم دو چیز مختلف هستند، هم شباهت مهمی با هم دارند. استعاره هم از تغییراتی است که صدها هزار سال پیش  ساختار شناختی مغز را به وجود آوردند. همهٔ این  تغییرها را، که تعدادشان تقریباً ده تاست، در کتاب دوم از مجموعهٔ «مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند» شرح داده‌ام.»    کسانی که در داستان‌ها و رمان‌هایشان به جای زبان نوشتار از زبان گفتار استفاده می‌کنند، در واقع  این نقش را از زبان می‌گیرند. حتی در شکل افراطی‌اش چیزی از تقلید را وارد داستان خود می‌کنند [در پست بعدی شرح خواهم داد]. واقعیت های داستان باید با واقعیت‌های زندگی فرق داشته باشند تا برای مغز زیبا باشند. زبان گفتار  هم در واقع یکی از واقعیت های زندگی است، آن را نباید عیناً وارد داستان کرد.  و اما به آن دسته از مترجم‌ها چه باید گفت که زبان نوشتاری نویسندگان بزرگ را در فارسی به زبان گفتار تبدیل می‌کنند!  «کمپین»ی که با امثال شاملو و دریابندری راه افتاد و اکنون دارد شدت هم می‌گیرد. عباس پژمان @apjmn
1
4
داستان را با زبان نوشتار باید نوشت یا گفتار   ۱- راز تغییر   معمولاً هیچ اثر داستانی نیست که روایتی از زندگی نباشد. حتی تخیلی‌ترین داستان‌ها را هم که در نظر بگیری چیزهایی از زندگی را در آن‌ها احساس خواهی کرد. حتی همان احساس‌هایی که هر داستان آن‌ها را روایت می‌کند اجزایی از زندگی هستند؛ غم شادی، امید، یأس، عشق، نفرت و غیره، همگی اجزای زندگی هستند. در واقع هر داستانی زندگی جدید یا واقعیت جدیدی است که نویسنده آن را می‌سازد تا قسمتی از زندگی یا واقعیتی موجود را روایت کند. و اما این ساختن بر اساس تغییری صورت می‌گیرد که در زندگی یا واقعیتی موجود اتفاق می‌افتد تا داستان خلق شود. اصلاً هر زیبایی‌ای که از نوع هنر یا آفریدهٔ انسان باشد به همین شکل خلق می‌شود. مثلاً همهٔ آرایش‌ها، که برای زیبا کردن چهره‌ها و غیره صورت می‌گیرند، با ایجاد تغییراتی در چهره یا جاهای دیگر بدن آن‌ها را زیبا می‌کنند. همین‌طور هستند عمل‌های جراحی زیبایی. همهٔ تزیینات خانه که آن را زیبا می‌کنند با ایجاد تغییراتی صورت می‌گیرند. البته بدیهی است که هر تغییری لزوماً ایجاد زیبایی نمی‌کند. مثلاًبعضی بینی‌هایی که عمل می‌شوند حتی چهره را زشت‌تر می‌کنند. اما هیچ زیبایی از نوع هنر نیست که بر اساس تغییری در واقعیتی موجود اتفاق نیفتد! و اکنون علم کم‌وبیش می‌تواند بگوید این تغییراتی که می‌توانند ایجاد زیبایی کنند در واقع چه نوع تغییراتی هستند. عباس پژمان   پی‌نوشت- ژوزه ساراماگو هم در سال مرگ ریکاردو ریش به این مسئله که هنر یعنی روایت واقعیتی موجود با خلق واقعیتی دیگر اشاره می‌کند. از میان همهٔ نویسندگانی که آن ها را شناخته‌ام او یکی از علمی‌ترین ذهن‌ها را داشته است. @apjmn
465
5
مرگ‌های بسیاری دیده‌ام. در بیمارستان‌ها. در جبهه‌های جنگ. مرگ وابستگان،‌ آشنایان، ظالمان، مظلومان، مرگ قهرمان‌ها، شخصیت‌های داستانی ... اما معنی مرگ را آن چنان که در یک خواب فهمیدم با هیچ مرگی نفهمیده بودم. بیست ماه بعد از مرگ پدرم بود که یک شب او به خوابم آمد. در حیاط خانه‌مان که از او مانده است باغچهٔ کوچکی  درست کرده بودم.  یک درخت گردو با چند بوتۀ مو در حیاط بودند. وسط آن‌ها چند تا کرت کوچک درست کرده بودم. آن وقت او در شب ۸ خرداد ۱۳۹۶ به خوابم آمد. مکان صحنه همان باغچه‌مان بود. اما از کنار باغچه جاده‌ای می‌گذشت که تقریباً بالای سرم بود. او با دو مرد دیگر آمد تا  از آنجا رد شود. آن دو مرد دوستانش بودند، اما من نمی‌شناختمشان. کت‌شلوار و پالتویی پوشیده بود و کلاه شاپویی به سر داشت. چند لحظه‌ای با دوستانش بالای سرم ایستادند و او با من حرف زد. نمی‌دانم چه حرف‌هایی بودند که به هم گفتیم. اما حرفی که در لحظۀ رفتن گفت یادم ماند. این حرفش را به دوستانش گفت و راجع به من بود. گفت: دلم برایش تنگ می‌شود. در عمرم کم‌تر جمله‌ای شنیده‌ام که آن‌قدر دلتنگم کرده باشد، و آن‌قدر معنی مرگ دهد! یکی از شگردهای اصلی خواب‌ها اغراق است. شاید به خاطر این بود که آن جمله آن‌قدر دلتنگم کرد. حتی هنوز هم هر وقت به یادم می‌آید سخت احساس دلتنگی می‌کنم. از وقتی که آن خواب را دیده‌ام، و آن جمله را از او در آن خواب شنیده‌ام،‌ انگار مرگ هم برایم چیزی مثل آن جمله شده است. عباس پژمان @apjmn
1 065
6
هنوز هم لاله‌های قدیمش را دارد آن باغ زمان‌های گذشته است و من دلبستهٔ کلارا دلبوز نامی هستم دختری که در مدرسهٔ شبانه‌روزی است
هنوز هم لاله‌های قدیمش را دارد آن باغ زمان‌های گذشته است و من دلبستهٔ کلارا دلبوز نامی هستم دختری که در مدرسهٔ شبانه‌روزی است، و در عصرهای گرم می‌رود تا در زیر درخت‌های نمدار مجله‌های آن زمان‌ها را بخواند. تنها او را دوست می‌دارم. درخشش آبی‌فامی که از گلوگاه سپیدش می‌تابد قلبم را به لرزه درمی‌آورد. حالا کجاست او؟ کجا بود آن خوشبختی؟ شاخه‌هایی به اتاق روشنش می‌آمدند. شاید او هنوز نمرده باشد. یا شاید هر دومان حالا دیگر فقط دو تا مرده هستیم. در روزهای پایانیِ آن تابستان‌های دوردست، باد سردی می‌آمد و برگ‌های خشکیده‌ای به حیاط مدرسه می‌آمدند. آن پرهای طاووس را یادت هست، کلارا؟ در گلدانی کنار صدف‌ها بودند. یاد گرفته بودیم می‌گفتیم آنجا کشتی درهم‌شکسته ای هست. نیوفانْدْلَند را می‌گفتیم: ساحل. بیا، بیا، کلارا دلبوز عزیز، اگر هنوز هستی بیا همچنان همدیگر را دوست بداریم. آن باغ قدیم [هنوز هم] لاله‌های قدیمش را دارد. بیا ... فرانسیس ژام برگردان عباس پژمان @apjmn
1 252
7
آهوی کوهی‌ای تنها در دشت   عرب‌ها، پس از دست یافتن بر ایران، همۀ کتابخانه‌های آن را آتش زدند و حتی هر چه کتاب در خانه‌ها پیدا کردند سوزاندند تا اثری از زبان فارسی نمانَد. واقعاً هم چندان کتابی نگذاشتند بماند. می‌خواستند ایرانیان هم، مثل همهٔ  ملت‌هایی که کشورشان را تصرف کرده بودند، فقط به زبان عربی تکلم کنند. تا دو قرن هم ظاهراً همین‌طور شد. عملاً زبان عربی بود که زبان رسمی ایران بود. اما می‌دانیم که ایرانیان در نهایت آن را نپذیرفتند. پس از آن که دو قرنی از تسلط عرب‌ها بر ایران گذشت، کم‌کم زبان ایرانیان شروع کرد دوباره فارسی شدن و آخرسر همان فارسی شد. یک بیت شعر هست که می‌گویند اولین شعری است که از دوران نوزایی زبان فارسی باقی مانده، و اکنون می‌گویند آن را ابوحَفْص سُغْدی سروده، که موسیقیدان و ترانه‌سرایی در سمرقند بوده است. سمرقند اکنون از شهرهای ازبکستان است، و آن زمان از شهرهای یکی از ولایت‌های ایران به نام سُغْد بوده، که شامل تاجیکستان و ازبکستان کنونی می‌شده است. باری، آن بیت این است: آهویِ کوهی در دشت چگونه دَوَذا او ندارد یار، بی یار چگونه بُوَذا آهوی کوهی چگونه می‌تواند در دشت [که جای او نیست] بدود، او که یار ندارد چگونه می‌تواند زنده باشد. دَوَذا، یعنی بدود، می‌دود بُوَذا، یعنی هست، زنده است جالب است که اولین شعری که از دورانِ نوزایی فارسی باقی می‌ماند، دربارهٔ تنهایی و بیگانگی است! آیا ممکن است ابوحَفْص خواسته باشد احساسش نسبت به زبان بیگانه را بیان کند؟ درهرحال، بعضی‌ها زبان را حتی خانهٔ وجود می‌دانند. هایدگر می‌گفت انسان فقط در خانهٔ زبان می‌تواند وجود خود را نشان دهد. بنابراین طبیعی است که وقتی خانه مال خود او نبود برایش احساس بیگانگی ایجاد کند.   صادق هدایت نقاشی زیبایی از آهوی این شعر کشیده است. اما فکر می‌کرده بهرام گور این شعر را سروده. حتی آن را اولین شعر فارسی دانسته است. او هنگامی که در پاریس تحصیل می‌کرد، این مینیاتور را پشت کارت پستالی می‌کشد و برای برادرش می‌فرستد. در شرح نقاشی هم می‌نویسد: «تصدقت گردم امروز از زور بی تکلیفی نخستین شعر فارسی را به Miniature درآوردم و خدمتتان تقدیم می‌دارم.» در این کارت پستال، خود شعر هم زیر عکس آهو هست و اسم بهرام گور به عنوان شاعر آن آمده است. ٢۶ دی ١٣٩٧  telegram: t.me/apjmn
1
8
Instagram.com/pejman_abbas
1
9
دوزخ، دیگرانند «دروزخ، دیگرانند»، سخن مشهور سارتر در نمایشنامهٔ Huis Clos یا «بدون راه فرار» اوست. این به نظر من درست‌ترین و عمیق‌ترین سخنی است که او گفته است. قدرت تخیل به انسان این امکان را می‌دهد تا تصویر دلخواهی از خودش در ذهنش بسازد. خود را تبدیل به شخصی کند که دوست دارد باشد. شخصی که تنش‌های کم‌تری با دنیا دارد. می‌تواند هر نوع آزادی برای خودش داشته باشد. هر جور دلش خواست عمل کند، انتخاب کند، زندگی کند. اما تا نگاه  شخصی دیگر به او بیفتد فوراً احساس خواهد کرد این دیگر او را آن‌طور نخواهد دید که او خودش دوست دارد باشد. با خودش خواهد گفت این دیگر حتماُ من را همان‌طور خواهد دید که هستم. حتی ممکن است من را بدتر از آنچه هستم ببیند. همچنان‌که در واقعیت هم زیاد اتفاق می‌افتد. در واقع کم نیستند نگاه‌هایی که ما را بدتر از آنچه هستیم می‌بینند. این است که نگاه‌های دیگران در واقع شکنجه‌ای در ذات خود برایمان دارند. این‌ها انگار همان چیزی هستند که آن را دوزخ می‌گوییم. ژان پل سارتر در نمایشنامه‌اش چنین جهنمی را برای سه تا مُرده می‌سازد. آن‌ها را به جای اینکه به جهنم ادیان بفرستد در اتاقی قرار می‌دهد که درش برای همیشه بسته است و آن‌ها محکوم‌اند تا ابد آنجا در معرض نگاه‌های همدیگر باشند. تا ابد همدیگر را قضاوت کنند. آرتور رمبو زودتر از سارتر این دوزخ را شناخته بود. « واقعاً دوزخی بود زندگانی‏ام. همان دوزخ کهن که پسر آدم درهایش را گشود.» عباس پژمان @apjmn
1 147
10
https://www.instagram.com/reel/Dcqc_A8KMHc/?igsi=aTR6ZW1yZGZodnVu
1
11
زندگی چیست؟ چیزی مثل فرش ایران است از وقتی که زندگی در ایران خراب شد، فکر کردن به معنای زندگی هم در میان ایرانیان قوّت گرفت. این  ظاهراً  پدیده‌ای طبیعی است. بعد از هر اتفاق ویرانگر تاریخی فکر کردن به معنای زندگی هم در میان کسانی که مشمول آن ویرانی شده‌اند قوّت می‌گیرد. و از آنجا که اتفاقات ویرانگر در دنیا زیاد بوده است، یکی از مشغولیات ذهنی انسان‌ها هم همین فکر کردن به معنای زندگی بوده است. هرچند که انگار معنایی هم در کار نیست. واقعاً چیزی مثل فرش ایران است. کرانشاو شاعر: «هیچ‌وقت به کلونی رفته‌ای؟ ‌موزه را می‌گویم. آنجا فرش‌هایی ایرانی با رنگ‌هایی بی‌نظیر و نقش‌هایی با چنان پیچیدگی‌های زیبا خواهی دید که چشمت را خیره خواهند کرد. وقتی که چشمت به آن‌ها افتاد اول رازآلودگی و زیبایی شورانگیز شرق را خواهی دید، گل‌های سرخ حافظ را، جام شراب خیام را. اما طولی نخواهد کشید که چیزی فراتر از این‌ها می‌بینی. همین چند لحظه پیش داشتی از من می‌پرسیدی معنای زندگی چیست.  برو آن فرش‌های ایرانی را ببین. آن‌وقت در یکی از همین روزها جوابت را خواهی گرفت.» فیلیپ: «حرف‌هاتان معماگونه است.» «مست هستم.» [مدتی می‌گذرد، و در این ضمن کرانشاو یک قالیچهٔ ایرانی هم به فیلیپ کادو داده است.] فیلیپ پرسید: «آن قالیچهٔ ایرانی یادت هست که به من دادی؟» کرانشاو همان لبخندِ قدیمی‌اش را که آهسته بر لبش می‌آمد بر لب نشاند. «وقتی تو از من پرسیدی معنای زندگی چیست، من گفتم آن فرش می‌تواند جواب سؤالت را بدهد. خب؟ جوابت را  کشف کردی؟» فیلیپ لبخند زد. «نه! نمی‌خواهی بگویی؟» «نه، نه! من نمی‌توانم بگویم. جواب من برای تو بی‌معنی خواهد بود. باید جوابت را خودت کشف کنی.» از اسارت انسانی سامرست موآم عباس پژمان @apjmn
1 871
12
ماه و شش‌پنی ماه و شش‌پنی یعنی چه؟ ماه و شش‌پنی که اصل انگلیسی‌اش The Moon and Sixpence است، در واقع اصطلاح نیست. ظاهراً هفته
ماه و شش‌پنی ماه و شش‌پنی یعنی چه؟ ماه و شش‌پنی که اصل انگلیسی‌اش The Moon and Sixpence است، در واقع اصطلاح نیست. ظاهراً هفته‌نامهٔ تایمز معرفی‌ای برای رمان «از اسارت‌های انسانی» موآم می‌نویسد که چنین جمله‌ای در آن بوده: Like so many young men he [Philip] was so busy yearning for the moon that he never saw the sixpence at his feet. فیلیپ هم، مثل بسیاری از مردان جوان،  چنان سودای ماهی در سر داشت که هیچ وقت نتوانست سکهٔ شش‌پنی را که زیر پایش افتاده بود ببیند. بعداً که موآم رمانی دربارهٔ نقاش قرن نوزدهٔ فرانسه پل گوگن نوشت، اسم رمانش را ماه و شش‌پنی گذاشت. ظاهراً توضیحی هم دربارهٔ آن نوشته بود که قرار بود در کتاب چاپ شود، اما نشد! شاید هم خودش از چاپش پشیمان شد. شاید باخودش گفت بهتر است بگذارد خود خواننده‌ها معنی‌اش را استنباط کنند. آخر پل گوگن هم، مخصوصاً در رمان موآم، از همان اشخاصی است سودای ماه در سر دارند. این بود که هیچ دشتی از زندگی نکرد! اصلاً طوری شد که آخر سر زندگی را حتی ول کرد! در اواخر عمرش رفت در جزیرهٔ دورافتاده‌ای در اقیانوس آرام در تنهایی و تنگدستی درگذشت. عباس پژمان @apjmn
1 253
13
بیهودگی تأسف خوردن تأثیر داستان‌ها و اندیشه‌ها در ذهنی که هنوز چندان چیزی از دنیا نیاموخته است خیلی عمیق‌تر از تأثیرات آن‌ها در  ذهن‌هایی است که تجربه‌های فراوانی از زندگی اندوخته‌اند. بعضی از رمان‌هایی که در دوران نوجوانی خوانده‌ام هنوز هم تأثیرشان از ذهنم نرفته است.  در واقع آن‌ها سهم زیادی در شکل‌گیری ساختار ذهنم داشته‌اند. دو تا از رمان‌های سامرست موآم، لبهٔ تیغ و ماه و شش پشیز، چنین تأثیری در ذهنم گذاشتند.  همین‌طور رمان اسارت‌های انسان که آن را ده سال بعد خواندم. در واقع یکی از تلخ‌ترین درس‌های زندگی‌ام را از موآم و از این کتابش آموحته‌ام. درسی که خود او اسمش را بیهودگی تأسف خوردن گذاشته بود. موآم در واقع فقط پزشک نبود. او دانشمندی هم بود که شناخت عمیقی از زندگی و روح انسانی داشت. در فروردین ۶۸، که به عنوان پزشک‌‌وظیفه دوران سربازی‌ام را در ارتش می‌گذراندم، با خیل عظیمی از پزشکان و کادر درمان ارتش به سنندج اعزام شدم. آنجا منتظر عملیات بزرگی بودیم که قرار بود نیروی زمینی ارتش برای بازپس‌گیری بلندی‌های مرزی مریوان انجام دهد. عملیات شکست خورد، و ما در واقع در‌آن یک ماه هیچ کاری نکردیم. اما فرصتی ایجاد شد که رمان اسارت‌های انسان را خواندم. با آنکه تقریباً ده سال از آشنایی اولم با موآم می‌گذشت، و حالا دیگر زندگی را خیلی بیشتر از ده سال پیش از آن می‌شناختم، اما موآم همچنان ویران‌کننده بود! مخصوصاً گفت‌وگویی در این کتابش بود که مثل یک پیشگویی عمیق علمی ارادهٔ آزاد را رد می‌کرد: «از جانب دیگران چیزی نمی‌توانم بگویم. فقط از جانب خودم می‌گویم. فکرِ ارادهٔ آزاد آن‌چنان در سرم قوی است که نمی‌توانم از دستش خلاص شوم. اما فکر می‌کنم فقط توهم باشد. منتها توهمی که یکی از قوی‌ترین انگیزه‌های کنش‌هایم است. پیش از انجام هر کاری احساس می‌کنم دارم با انتخاب خودم آن را انجام می‌دهم و این باعث می‌شود آن را با جدیت انجام دهم. اما وقتی انجام شد برایم مثل این است که از بینهایت سال پیش تقدیر این بوده که این کار انجام شود.» هیوارد گفت: «چه نتیجه‌ای از این می‌گیری؟» «فقط بیهودگی تأسف خوردن را. برای شیری که به زمین ریخت آه‌وناله سردادن چه فایده می‌کند وقتی همه‌ی نیروهای دنیا دست به دست هم داده بودند تا آن را بر زمین بریزند.» تقریباً بیست سال دیگر گذشت. این بار ناگهان خبر آمد که دانشمندی به نام بنجامین لیبت آزمایشی در مغز انجام داده است که می‌گوید ارادهٔ آزاد توهم است.  وحشتناک بود. هم توهم ارادهٔ آزاد وحشتناک بود، هم درجهٔ اسارت‌های انسان، هم شناختی که موآم از زندگی داشت! عباس پژمان @apjmn
1 248
14
پزشکان وقتی که می‌نویسند تعدادی از بزرگ‌ترین نویسندگان و شاعرانِ دنیا پزشک بوده‌اند. یکی از آن‌ها آنتون چخوفِ روسی بود، که در قرنِ نوزدهم می‌زیست. چخوف در طیِ عمرِ کوتاهِ خود، که ۴۴ سال بیشتر نبود، هم طبابت می‌کرد هم می ‌نوشت. او صدها داستانِ کوتاه و بیش از بیست نمایشنامه نوشت که بسیاری از آن‌ها به راستی از شاهکارهایِ ژانر خود هستند. نویسندۀ دیگری که پزشک بود آرتور کانُن دویْلِ انگلیسی و خالق شِرلوک هُلْمزْ بود. دویْل در نیمۀ دومِ قرنِ نوزدهم و نیمۀ اولِ قرن بیستم می‌زیست. آن وقت چندتا از غول‌هایِ ادبی که پزشک بودند در قرن بیستم ظهور کردند. یکی از این‌ها جیمز جویْس است که چنان ادبیات و دنیایِ رمان را زیر و رو کرد که حالا دیگر کلِ ادبیات دنیا را به دو دورۀ قبل از جویس و بعد از جویس تقسیم می‌کنند. او رمانی دارد به نام فینِگانْز وِیْک که البته چون با سبکِ خاصی نوشته شده است خواندنش خیلی سخت است، و ترجمه اش حتی شاید غیر ممکن باشد. جویس در این کتاب خواسته است کتابِ مقدسِ دنیایِ رمان یا کتاب مقدس خودش را بنویسد. برای همین است که اشاره‌ها و تلمیحاتِ زیادی به تمام کتاب‌های مقدس دنیا هم در آن هست. اشارات و نقل قول‌های قرآنی‌اش ظاهراً یک صد و چهارده مورد است. حتی یکی از ابیاتِ شاهنامه هم در آن هست. جویس طبابت را رها کرده بود و فقط می‌نوشت. یکی دیگر از غول‌های ادبیِ قرن بیستم، که تا آخرِ عمرش طبابت هم می‌کرد، لوئی-فردینان سلینِ فرانسوی است. او خالق رمانِ سفر به انتهای شب است، که بدون شک یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های دنیاست. سلین که طرفدارِ هیتلر هم بود، بعد از جنگ جهانیِ دوم چندین سال در زندانِ متفقین به سر برد. نثرِ بسیار زیبا و در عین حال بسیار تند و گزنده‌ای دارد. به‌خاطرِ همین است که دشمنانِ بسیاری در میان نویسندگان و روشنفکران فرانسوی داشت. یکی دیگر از این نوع فرانسوی‌ها هم آندره برتون است، که بنیانگذارِ مکتبِ سوررئالیسم و رهبرِ جنبشِ آن بود.  او هم درس پزشکی خوانده بود. اما طبابت چندانی نکرد. برُتون دانشجوی پرفسور بابَنْسْکیِ مشهور بوده است. بابَنْسْکی آیندۀ درخشانی برای او در دنیایِ طب پیش‌بینی کرده بود. با این حال طب را اصلاً رها کرد و نویسندگی و شاعری را انتخاب کرد. او خالقِ رمانِ مشهورِ نادیا است، که من آن را ترجمه کرده ام. در ایرانِ خودمان هم کم نبوده‌اند نویسندگان و شاعرانی که پزشک بوده‌اند. از برکت وجود فضای مجازی گاهی با بعضی از این نوع پزشک‌ها می‌توانم آشنا شوم. پزشکانی که هرچند معلوم است وقت چندانی برای نوشتن ندارند، اما همان یادداشت‌های عجولانه‌ای که گاهی می‌نویسند، یا شعرهایی که می‌گویند، یا حتی علاقه‌ای که به شعر و داستان دارند، نشان از این دارد که اگر بنویسند یا شعر بگویند، نویسنده و شاعر خوبی هستند. عباس پژمان @apjmn
1 643
15
پزشکان وقتی که می‌نویسند تعدادی از بزرگ‌ترین نویسندگان و شاعرانِ دنیا پزشک بوده‌اند. یکی از آن‌ها آنتون چخوفِ روسی بود، که در قرنِ نوزدهم می‌زیست. چخوف در طیِ عمرِ کوتاهِ خود، که ۴۴ سال بیشتر نبود، هم طبابت می‌کرد هم می ‌نوشت. او صدها داستانِ کوتاه و بیش از بیست نمایشنامه نوشت که بسیاری از آن‌ها به راستی از شاهکارهایِ ژانر خود هستند. نویسندۀ دیگری که پزشک بود آرتور کانُن دویْلِ انگلیسی و خالق شِرلوک هُلْمزْ بود. دویْل در نیمۀ دومِ قرنِ نوزدهم و نیمۀ اولِ قرن بیستم می‌زیست. آن وقت چندتا از غول‌هایِ ادبی که پزشک بودند در قرن بیستم ظهور کردند. یکی از این‌ها جیمز جویْس است که چنان ادبیات و دنیایِ رمان را زیر و رو کرد که حالا دیگر کلِ ادبیات دنیا را به دو دورۀ قبل از جویس و بعد از جویس تقسیم می‌کنند. او رمانی دارد به نام فینِگانْز وِیْک که البته چون با سبکِ خاصی نوشته شده است خواندنش خیلی سخت است، و ترجمه اش حتی شاید غیر ممکن باشد. جویس در این کتاب خواسته است کتابِ مقدسِ دنیایِ رمان یا کتاب مقدس خودش را بنویسد. برای همین است که اشاره‌ها و تلمیحاتِ زیادی به تمام کتاب‌های مقدس دنیا هم در آن هست. اشارات و نقل قول‌های قرآنی‌اش ظاهراً یک صد و چهارده مورد است. حتی یکی از ابیاتِ شاهنامه هم در آن هست. جویس طبابت را رها کرده بود و فقط می‌نوشت. یکی دیگر از غول‌های ادبیِ قرن بیستم، که تا آخرِ عمرش طبابت هم می‌کرد، لوئی-فردینان سلینِ فرانسوی است. او خالق رمانِ سفر به انتهای شب است، که بدون شک یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های دنیاست. سلین که طرفدارِ هیتلر هم بود، بعد از جنگ جهانیِ دوم چندین سال در زندانِ متفقین به سر برد. نثرِ بسیار زیبا و در عین حال بسیار تند و گزنده‌ای دارد. به‌خاطرِ همین است که دشمنانِ بسیاری در میان نویسندگان و روشنفکران فرانسوی داشت. یکی دیگر از این نوع فرانسوی‌ها هم آندره برتون است، که بنیانگذارِ مکتبِ سوررئالیسم و رهبرِ جنبشِ آن بود.  او هم درس پزشکی خوانده بود. اما طبابت چندانی نکرد. برُتون دانشجوی پرفسور بابَنْسْکیِ مشهور بوده است. بابَنْسْکی آیندۀ درخشانی برای او در دنیایِ طب پیش‌بینی کرده بود. با این حال طب را اصلاً رها کرد و نویسندگی و شاعری را انتخاب کرد. او خالقِ رمانِ مشهورِ نادیا است، که من آن را ترجمه کرده ام. در ایرانِ خودمان هم کم نبوده‌اند نویسندگان و شاعرانی که پزشک بوده‌اند. از برکت وجود فضای مجازی گاهی با بعضی از این نوع پزشک‌ها می‌توانم آشنا شوم. پزشکانی که هرچند معلوم است وقت چندانی برای نوشتن ندارند، اما همان یادداشت‌های عجولانه‌ای که گاهی می‌نویسند، یا شعرهایی که می‌گویند، یا حتی علاقه‌ای که به شعر و داستان دارند، نشان از این دارد که اگر بنویسند یا شعر بگویند، نویسنده و شاعر خوبی هستند. عباس پژمان @apjmn
1
16
دنیایی خود را درون تیرگی می‌افکند دنیایی خود را کوچ‌کنان درون تیرگی می‌افکنَد درختان در سرزمین شب‌زده سرگردان می‌شوند شراب زر
دنیایی خود را درون تیرگی می‌افکند دنیایی خود را کوچ‌کنان درون تیرگی می‌افکنَد درختان در سرزمین شب‌زده سرگردان می‌شوند شراب زرگون خود را [از شاخه‌ها] به سوی انگورها بالا می‌کشد ستاره‌ها دوردورکنان از این خانه به آن خانه می‌روند نهرها برمی‌گردند و رو به عقب می‌گریزند و من دلم می‌خواهد سرم را بر سینهٔ تو بگُذارم و بخوابم مارینا تْسْوِتایِوا برگردان عباس پژمان مارینا تسوتایوا از بزرگ‌ترین شاعران روسیهٔ دوران کمونیسم است. او در ۱۸۹۲ به دنیا آمده بود و در سوربن پاریس تحصیل کرده بود، و در ۳۱ اوت ۱۹۴۱، مدتی پس از آنکه همسرش به جرم خیانت به انقلاب تیرباران شد، با حلق‌آویز کردن خود از درختی خودکشی کرد. دخترش ایرینا هم در دوران قحطی پس از انقلاب کمونیستی روسیه از گرسنگی مرد. @apjmn
1 738
17
زیبایی و مخصوصاً ابرها را دوست دارم آلبر کامو رمان بیگانه‌اش را از روی یکی از شعرهای شارل بودلر نوشت! اسم شعر هم بیگانه بود. بیگانه در واقع اسم شعر بودلر بود که کامو هم آن را روی رمانش گذاشت. شعر بودلر این است: _بگو چه کس را بیشتر دوست داری، ای مرد مرموز! پدر، مادر، خواهر، برادر؟ کدام را؟ _ من نه پدر دارم، نه مادر، نه خواهر، نه برادر. _ دوستانت را؟ _ کلمه‌ای به کار می‌بری که تا امروز معنی‌اش را ندانسته‌ام. _ میهنت را؟ _ اصلاً نمی‌دانم در کدام اقلیم واقع شده است. _ زیبایی را؟ _ این را با کمال میل حاضرم دوست بدارم، این الاهه و نامیرا را. _ طلا را چی؟ _ متنفرم ازش. کلاً نفرت دارم بندهٔ چیزی شوم. _ پس چه شد ای بیگانهٔ ورای خلق؟ تو چه دوست داری؟ _ ابرها را دوست دارم، ابرهایی که می‌گذرند، آن‌ها، آنجا... آن شگفت ابرها را دوست دارم. بودلر از مردی می‌گوید که تمام آن چیزهایی که هر کدامشان از معناهای اصلی زندگی هر کس هستند برای او بی‌معنی شده‌اند؛ پدر، مادر، خواهر برادر، همچنین میهن. اینکه می‌گوید نه پدر دارم، نه مادر، نه خواهر، نه برادر، منظورش همین است. یعنی این‌ها برای من آن معنی را ندارند که برای دیگران دارند. اما دو چیز هست که هنوز برایش معنی دارند: زیبایی و وارستگی. در مورد زیبایی می‌گوید این را حاضر است دوست بدارد. می‌گوید این نامیراست. یعنی این هیچ وقت برایش نخواهد مرد؛ یا این برایش نمرده است، بی‌معنی نشده است. اما وارستگی را از زیبایی هم بالاتر می‌گذارد. می‌گوید آن را دوست دارد. و به صورت ابرهایی تصویرش می‌کند که رها از هر تعلقی دارند از آن بالاها می‌گذرند. _ پس چه شد ای بیگانهٔ ورای خلق؟ تو چه دوست داری؟ _ ابرها را دوست دارم، ابرهایی که می‌گذرند، آن‌‏ها، آنجا... آن شگفت ابرها را دوست دارم. کل رمان کامو در واقع تصویری از این وارستگی است، که برای شخصیت اصلی رمان که اسمش مورسو است، اتفاق افتاده است. روایتش هم با شرح بی‌معنی شدن مرگ مادر برای مورسو آغاز می‌شود، تا در آخر به مذهب می‌رسد. در شبی که قرار است در صبحش مورسو اعدام شود، کشیش برای چندمین بار به دیدنش می‌آید تا بلکه ایمانش را نجات دهد. در ضمن این گفت‌وگوست که معلوم می‌شود راوی زیبایی را همچنان می‌تواند دوست بدارد. و زیبایی در این صحنه در تاری از موهای زن تصویر می‌شود: [کشیش] پرسید چرا من او را «آقا» صدا می‌کنم . چرا «پدر» صدا نمی‌کنم. پاک از کوره دررفتم. گفتم برای این که پدرِ من نیست. حتی طرفِ من هم نیست. طرفِ آن بقیه است. دستش را بر شانه‌ام گذاشت و گفت: «نه، فرزندم. من طرفِ تو هستم. اما تو نمی‌بینی. چون دلت کور است. برایت دعا می‌کنم.» آن وقت، نمی‌دانم چرا، چیزی در درونم ترکید. با تمامِ نیرو فریاد زدم. فحش دادم. گفتم لازم نکرده برایم دعا کند. یقۀ ردایش را چسبیدم و در فورانی از خشم و شادی هر چه در دلم بود و در گلویم گیر کرده بود بیرون ریختم. چه مطمئن بود از هر چیزی که می‌گفت! در حالی که هیچ چیزی در این اطمینانش نبود که به یک مویِ زن بیرزد. عباس پژمان @apjmn
1 630
18
زندگی من هم مثل ماهی تو بود سانتیاگو نمی‌دانم باید حرف سانتیاگوی پیرِ ماهیگیر دربارهٔ شکست را بپذیرم یا نپذیرم. سانتیاگو که د
زندگی من هم مثل ماهی تو بود سانتیاگو نمی‌دانم باید حرف سانتیاگوی پیرِ ماهیگیر دربارهٔ شکست را بپذیرم یا نپذیرم. سانتیاگو که در نبردِ سختش با کوسه‌ها شکست خورده است و آن‌ها صیدش را خورده‌اند، حالا دارد خسته، بیخواب، درب‌وداغان، و صید از دست داده، از دریا بر می‌گردد. در این هنگام با خودش می‌گوید: «وقتی شکست خوردی دیگر آن‌قدرها هم سخت نیست. هیچ نمی‌دانستم این‌قدر آسان باشد.» نمی‌دانم! اما من شکست‌هایم هیچ گاه برایم آسان نشد، سانتیاگو! زندگی من هم مثل ماهی تو بود، که کوسه‌ها خوردندش. عباس پژمان ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ @apjmn
2 568
19
زیبایی تا تنت را نلرزاند زیبایی نیست آندره برتون: «قبلاً دو یا سه بار اینجا دیده بودمش. هر بار هم یک لرزش وصف‌ناپذیر آمدنش را اعلام می‌کرد، که از هر جفت شانه به جفت بعدی منتقل می‌شد تا از درِ کافه به شانه‌های من می‌رسید. این لرزش برای من، چه خود زندگی آن را ایجاد کند چه هنر، همیشه نشان از حضور زیبایی داشته است.» برتون این را در کتاب عشق دیوانه L'amour fou دربارهٔ همسرش ژاکلین لامبا می‌گوید. او قبلاً دربارهٔ زیبایی سوزان موزار هم این را گفته بود. او رمان نادیا را، که فصل سومش دربارهٔ همین سوزان موزار است، با چنین جمله‌ای تمام کرد: زیبایی متشنج خواهد بود یا وجود نخواهد داشت. برتون نادیا را ده سال پیش از عشق دیوانه نوشته بود. و اما این زیبایی متشنج، یا زیبایی لرزان، در واقع در رد یکی از سخنان شارل بودلر دربارهٔ زیبایی هم بود. بودلر در هفدهمین شعر گل‌های درد زیبایی را چیزی مثل رویا یا خوابی تصویر می‌کند که از جنس سنگ است؛ یا مثل رویایی که سنگ آن را می‌بیند: من زیبایم، ای میرندگان! مثل خوابِ سنگ هستم... نفرت دارم از حرکت که خط‌ها را ایجاد می‌کند. تشبیه زیبایی به سنگ، یا به رویای سنگ، ظاهراً  به این خاطر است که زیبایی هم می‌تواند مثل سنگ می‌تواند زخم‌هایی به انسان بزند. گذشته، از این، انسان فانی است، اما سنگ در مقایسه با انسان می‌تواند جاودانی به حساب بیاید. اما برتون فقط آن مفهوم بی‌حرکت بودنی که در سنگ هست مورد نظرش است. [توضیح- اسم کتاب برتون، عشق دیوانه، «صنعت تشخیص» در خود دارد. دیوانه در واقع صفت عشق است‌. عشق، در اسم آن کتاب، نقش یک موجود زنده را بازی می‌کند که دیوانه هم هست.] @apjmn
1 631
20
۳- داستان واقعی آثار چاپ نشدهٔ سنت-اگزوپری را هم بعد از مرگش یک زن دیگر برایش چاپ کرد، و بهترین بیوگرافی را برایش نوشت. البته این زن ماهیت واقعی‌اش را در این کتاب‌ها پنهان کرد. اسم واقعی‌اش اِلِن [نلی] ماری آنری‌یت دو وّگوئه بود، اما هم در آن بیوگرافی اسمش را پی‌یر شُوْری‌یه نوشت، هم در آثار خود سنت-اگزوپری. الن قبلاً هم، وقتی که آنتوان هنوز زنده بود، رمان عاشقانهٔ زیبایی چاپ کرده بود که می‌شد تشخیص داد شخصیت‌های اصلی‌اش آنتوان دو سنت-اگزوپری است و خود الن هستند. اما با با اسم‌های دیگری در رمان ظاهر می‌شدند. سنت-اگزوپری با اسم بارنار و الن با اسم بئاتریس. اینکه خانم دو وُگوئه در هیچ کدام از کتاب‌هایش که به سنت-اگزوپری مربوط می‌شدند با اسم خودش ظاهر نشد، علتش حتماً این بود که راز عشقشان در سال ۱۹۳۸ از پرده بیرون افتاده بود. و این باعث شده بود سه چهار سالی زندگی آنتوان و کونسوئلو از هم بپاشد. آن‌ها در این مدت حتی جدا از هم زندگی کردند. شاید آن بگومگویی که شازده کوچولو با گل می‌کند ترانسپوزیسیونِ بگومگویی باشد که آنتوان و کونسوئلو بعد از لو رفتن خیانت آنتوان با هم کردند. اما نامه‌ای هم از آنتوان هست که او در آن به یک بگومگوی دیگر اشاره می‌کند که این بار بین او و الن اتفاق افتاده بود. شروع آشنایی آنتوان و الن در سال ۱۹۲۷ بود. در همان سالی که الن با ژان دو ُگوئه از اشراف پاریس و رهبر آیندهٔ مقاومت فرانسه در جنگ جهانی دوم ازدواج کرد. آنتوان و کونسوئلو چهار سال بعد، در سال ۱۹۳۱، با هم ازدواج کردند. کونسوئلو آرژانتینی بود، و سنت-اگزوپری شوهر دومش بود. شوهر اول کونسوئلو از دیپلمات‌های سفارت آرژانتین در پاریس بوده است. کونسوئلو و شوهر اولش در ۱۹۲۷ از هم جدا شدند. یعنی در همان سالی که تصادف رقیبش را با شوهر آینده‌اش آشنا کرد. سوررئالیست ها فقط «داستان‌های واقعی» را قبول داشتند. آندره برتون این را با تأکید تمام در بیانیهٔ سوررئالیسم و نادیا اعلام می‌کند. سنت-اگزوپری هم جملهٔ اول شازده کوچولو را به این صورت می‌نویسد: وقتی که شش سالم بود، یک بار تصویر خیلی زیبایی دیدم که در کتابی دربارهٔ جنگل استوایی و به اسم «داستان‌های واقعی» بود. کانتکست‌های فراوانی در شازده کوچولو هست که نشان می‌دهد سنت-اگزوپری این کتابش را برای ادای احترام به آندره برتون و نادیا می‌نویسد. بنابراین، این «داستان های واقعی» هم، که سنت-اگزوپری آن را داخل گیومه هم می‌گذارد، احتمالاً می‌گوید او هم در این کتابش یک داستان واقعی را به زبان سوررئالیست‌ها نوشته است؛ داستان خودش و معشوقه‌هایش. عباس پژمان ۳۰ جولای ۲۰۲۶ @apjmn
1 633