fa
Feedback
عباس پژمان

عباس پژمان

رفتن به کانال در Telegram

یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن لینک اولین پست کانال ؛ https://t.me/apjmn/3 کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده ؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman نوشته هایم در اینستاگرام ؛ Instagram.com/pejman_abbas

نمایش بیشتر
3 171
مشترکین
+124 ساعت
-17 روز
-930 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اوت '26
اوت '26
+36
در 5 کانال‌ها
ژوئیه '26
+67
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+43
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+15
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+70
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+24
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+54
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+32
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+126
در 21 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+46
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+70
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+69
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+22
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+38
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+37
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+66
در 3 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+103
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+47
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+37
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+32
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+49
در 2 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+23
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+51
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+45
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+41
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+45
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+39
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+59
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+41
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+36
در 8 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+37
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+54
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+51
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+40
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+54
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+88
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+79
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+46
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+50
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+34
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+60
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+52
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+53
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+63
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+74
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+92
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+70
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+52
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+65
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+39
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+44
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+33
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+58
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+85
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+87
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+93
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+192
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+69
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+54
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+50
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+3 091
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
27 اوت+1
26 اوت+1
25 اوت+1
24 اوت+3
23 اوت+2
22 اوت0
21 اوت+3
20 اوت+3
19 اوت+1
18 اوت+2
17 اوت+2
16 اوت+2
15 اوت0
14 اوت+3
13 اوت+2
12 اوت0
11 اوت0
10 اوت+1
09 اوت0
08 اوت0
07 اوت+2
06 اوت0
05 اوت0
04 اوت0
03 اوت+1
02 اوت+6
01 اوت0
پست‌های کانال
ماه و شش‌پنی ماه و شش‌پنی یعنی چه؟ ماه و شش‌پنی که اصل انگلیسی‌اش The Moon and Sixpence است، در واقع اصطلاح نیست. ظاهراً هفته
ماه و شش‌پنی ماه و شش‌پنی یعنی چه؟ ماه و شش‌پنی که اصل انگلیسی‌اش The Moon and Sixpence است، در واقع اصطلاح نیست. ظاهراً هفته‌نامهٔ تایمز معرفی‌ای برای رمان «از اسارت‌های انسانی» موآم می‌نویسد که چنین جمله‌ای در آن بوده: Like so many young men he [Philip] was so busy yearning for the moon that he never saw the sixpence at his feet. فیلیپ هم، مثل بسیاری از مردان جوان،  چنان سودای ماهی در سر داشت که هیچ وقت نتوانست سکهٔ شش‌پنی را که زیر پایش افتاده بود ببیند. بعداً که موآم رمانی دربارهٔ نقاش قرن نوزدهٔ فرانسه پل گوگن نوشت، اسم رمانش را ماه و شش‌پنی گذاشت. ظاهراً توضیحی هم دربارهٔ آن نوشته بود که قرار بود در کتاب چاپ شود، اما نشد! شاید هم خودش از چاپش پشیمان شد. شاید باخودش گفت بهتر است بگذارد خود خواننده‌ها معنی‌اش را استنباط کنند. آخر پل گوگن هم، مخصوصاً در رمان موآم، از همان اشخاصی است سودای ماه در سر دارند. این بود که هیچ دشتی از زندگی نکرد! اصلاً طوری شد که آخر سر زندگی را حتی ول کرد! در اواخر عمرش رفت در جزیرهٔ دورافتاده‌ای در اقیانوس آرام در تنهایی و تنگدستی درگذشت. عباس پژمان @apjmn

2
بیهودگی تأسف خوردن تأثیر داستان‌ها و اندیشه‌ها در ذهنی که هنوز چندان چیزی از دنیا نیاموخته است خیلی عمیق‌تر از تأثیرات آن‌ها در  ذهن‌هایی است که تجربه‌های فراوانی از زندگی اندوخته‌اند. بعضی از رمان‌هایی که در دوران نوجوانی خوانده‌ام هنوز هم تأثیرشان از ذهنم نرفته است.  در واقع آن‌ها سهم زیادی در شکل‌گیری ساختار ذهنم داشته‌اند. دو تا از رمان‌های سامرست موآم، لبهٔ تیغ و ماه و شش پشیز، چنین تأثیری در ذهنم گذاشتند.  همین‌طور رمان اسارت‌های انسان که آن را ده سال بعد خواندم. در واقع یکی از تلخ‌ترین درس‌های زندگی‌ام را از موآم و از این کتابش آموحته‌ام. درسی که خود او اسمش را بیهودگی تأسف خوردن گذاشته بود. موآم در واقع فقط پزشک نبود. او دانشمندی هم بود که شناخت عمیقی از زندگی و روح انسانی داشت. در فروردین ۶۸، که به عنوان پزشک‌‌وظیفه دوران سربازی‌ام را در ارتش می‌گذراندم، با خیل عظیمی از پزشکان و کادر درمان ارتش به سنندج اعزام شدم. آنجا منتظر عملیات بزرگی بودیم که قرار بود نیروی زمینی ارتش برای بازپس‌گیری بلندی‌های مرزی مریوان انجام دهد. عملیات شکست خورد، و ما در واقع در‌آن یک ماه هیچ کاری نکردیم. اما فرصتی ایجاد شد که رمان اسارت‌های انسان را خواندم. با آنکه تقریباً ده سال از آشنایی اولم با موآم می‌گذشت، و حالا دیگر زندگی را خیلی بیشتر از ده سال پیش از آن می‌شناختم، اما موآم همچنان ویران‌کننده بود! مخصوصاً گفت‌وگویی در این کتابش بود که مثل یک پیشگویی عمیق علمی ارادهٔ آزاد را رد می‌کرد: «از جانب دیگران چیزی نمی‌توانم بگویم. فقط از جانب خودم می‌گویم. فکرِ ارادهٔ آزاد آن‌چنان در سرم قوی است که نمی‌توانم از دستش خلاص شوم. اما فکر می‌کنم فقط توهم باشد. منتها توهمی که یکی از قوی‌ترین انگیزه‌های کنش‌هایم است. پیش از انجام هر کاری احساس می‌کنم دارم با انتخاب خودم آن را انجام می‌دهم و این باعث می‌شود آن را با جدیت انجام دهم. اما وقتی انجام شد برایم مثل این است که از بینهایت سال پیش تقدیر این بوده که این کار انجام شود.» هیوارد گفت: «چه نتیجه‌ای از این می‌گیری؟» «فقط بیهودگی تأسف خوردن را. برای شیری که به زمین ریخت آه‌وناله سردادن چه فایده می‌کند وقتی همه‌ی نیروهای دنیا دست به دست هم داده بودند تا آن را بر زمین بریزند.» تقریباً بیست سال دیگر گذشت. این بار ناگهان خبر آمد که دانشمندی به نام بنجامین لیبت آزمایشی در مغز انجام داده است که می‌گوید ارادهٔ آزاد توهم است.  وحشتناک بود. هم توهم ارادهٔ آزاد وحشتناک بود، هم درجهٔ اسارت‌های انسان، هم شناختی که موآم از زندگی داشت! عباس پژمان @apjmn
535
3
پزشکان وقتی که می‌نویسند تعدادی از بزرگ‌ترین نویسندگان و شاعرانِ دنیا پزشک بوده‌اند. یکی از آن‌ها آنتون چخوفِ روسی بود، که در قرنِ نوزدهم می‌زیست. چخوف در طیِ عمرِ کوتاهِ خود، که ۴۴ سال بیشتر نبود، هم طبابت می‌کرد هم می ‌نوشت. او صدها داستانِ کوتاه و بیش از بیست نمایشنامه نوشت که بسیاری از آن‌ها به راستی از شاهکارهایِ ژانر خود هستند. نویسندۀ دیگری که پزشک بود آرتور کانُن دویْلِ انگلیسی و خالق شِرلوک هُلْمزْ بود. دویْل در نیمۀ دومِ قرنِ نوزدهم و نیمۀ اولِ قرن بیستم می‌زیست. آن وقت چندتا از غول‌هایِ ادبی که پزشک بودند در قرن بیستم ظهور کردند. یکی از این‌ها جیمز جویْس است که چنان ادبیات و دنیایِ رمان را زیر و رو کرد که حالا دیگر کلِ ادبیات دنیا را به دو دورۀ قبل از جویس و بعد از جویس تقسیم می‌کنند. او رمانی دارد به نام فینِگانْز وِیْک که البته چون با سبکِ خاصی نوشته شده است خواندنش خیلی سخت است، و ترجمه اش حتی شاید غیر ممکن باشد. جویس در این کتاب خواسته است کتابِ مقدسِ دنیایِ رمان یا کتاب مقدس خودش را بنویسد. برای همین است که اشاره‌ها و تلمیحاتِ زیادی به تمام کتاب‌های مقدس دنیا هم در آن هست. اشارات و نقل قول‌های قرآنی‌اش ظاهراً یک صد و چهارده مورد است. حتی یکی از ابیاتِ شاهنامه هم در آن هست. جویس طبابت را رها کرده بود و فقط می‌نوشت. یکی دیگر از غول‌های ادبیِ قرن بیستم، که تا آخرِ عمرش طبابت هم می‌کرد، لوئی-فردینان سلینِ فرانسوی است. او خالق رمانِ سفر به انتهای شب است، که بدون شک یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های دنیاست. سلین که طرفدارِ هیتلر هم بود، بعد از جنگ جهانیِ دوم چندین سال در زندانِ متفقین به سر برد. نثرِ بسیار زیبا و در عین حال بسیار تند و گزنده‌ای دارد. به‌خاطرِ همین است که دشمنانِ بسیاری در میان نویسندگان و روشنفکران فرانسوی داشت. یکی دیگر از این نوع فرانسوی‌ها هم آندره برتون است، که بنیانگذارِ مکتبِ سوررئالیسم و رهبرِ جنبشِ آن بود.  او هم درس پزشکی خوانده بود. اما طبابت چندانی نکرد. برُتون دانشجوی پرفسور بابَنْسْکیِ مشهور بوده است. بابَنْسْکی آیندۀ درخشانی برای او در دنیایِ طب پیش‌بینی کرده بود. با این حال طب را اصلاً رها کرد و نویسندگی و شاعری را انتخاب کرد. او خالقِ رمانِ مشهورِ نادیا است، که من آن را ترجمه کرده ام. در ایرانِ خودمان هم کم نبوده‌اند نویسندگان و شاعرانی که پزشک بوده‌اند. از برکت وجود فضای مجازی گاهی با بعضی از این نوع پزشک‌ها می‌توانم آشنا شوم. پزشکانی که هرچند معلوم است وقت چندانی برای نوشتن ندارند، اما همان یادداشت‌های عجولانه‌ای که گاهی می‌نویسند، یا شعرهایی که می‌گویند، یا حتی علاقه‌ای که به شعر و داستان دارند، نشان از این دارد که اگر بنویسند یا شعر بگویند، نویسنده و شاعر خوبی هستند. عباس پژمان @apjmn
1 069
4
پزشکان وقتی که می‌نویسند تعدادی از بزرگ‌ترین نویسندگان و شاعرانِ دنیا پزشک بوده‌اند. یکی از آن‌ها آنتون چخوفِ روسی بود، که در قرنِ نوزدهم می‌زیست. چخوف در طیِ عمرِ کوتاهِ خود، که ۴۴ سال بیشتر نبود، هم طبابت می‌کرد هم می ‌نوشت. او صدها داستانِ کوتاه و بیش از بیست نمایشنامه نوشت که بسیاری از آن‌ها به راستی از شاهکارهایِ ژانر خود هستند. نویسندۀ دیگری که پزشک بود آرتور کانُن دویْلِ انگلیسی و خالق شِرلوک هُلْمزْ بود. دویْل در نیمۀ دومِ قرنِ نوزدهم و نیمۀ اولِ قرن بیستم می‌زیست. آن وقت چندتا از غول‌هایِ ادبی که پزشک بودند در قرن بیستم ظهور کردند. یکی از این‌ها جیمز جویْس است که چنان ادبیات و دنیایِ رمان را زیر و رو کرد که حالا دیگر کلِ ادبیات دنیا را به دو دورۀ قبل از جویس و بعد از جویس تقسیم می‌کنند. او رمانی دارد به نام فینِگانْز وِیْک که البته چون با سبکِ خاصی نوشته شده است خواندنش خیلی سخت است، و ترجمه اش حتی شاید غیر ممکن باشد. جویس در این کتاب خواسته است کتابِ مقدسِ دنیایِ رمان یا کتاب مقدس خودش را بنویسد. برای همین است که اشاره‌ها و تلمیحاتِ زیادی به تمام کتاب‌های مقدس دنیا هم در آن هست. اشارات و نقل قول‌های قرآنی‌اش ظاهراً یک صد و چهارده مورد است. حتی یکی از ابیاتِ شاهنامه هم در آن هست. جویس طبابت را رها کرده بود و فقط می‌نوشت. یکی دیگر از غول‌های ادبیِ قرن بیستم، که تا آخرِ عمرش طبابت هم می‌کرد، لوئی-فردینان سلینِ فرانسوی است. او خالق رمانِ سفر به انتهای شب است، که بدون شک یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های دنیاست. سلین که طرفدارِ هیتلر هم بود، بعد از جنگ جهانیِ دوم چندین سال در زندانِ متفقین به سر برد. نثرِ بسیار زیبا و در عین حال بسیار تند و گزنده‌ای دارد. به‌خاطرِ همین است که دشمنانِ بسیاری در میان نویسندگان و روشنفکران فرانسوی داشت. یکی دیگر از این نوع فرانسوی‌ها هم آندره برتون است، که بنیانگذارِ مکتبِ سوررئالیسم و رهبرِ جنبشِ آن بود.  او هم درس پزشکی خوانده بود. اما طبابت چندانی نکرد. برُتون دانشجوی پرفسور بابَنْسْکیِ مشهور بوده است. بابَنْسْکی آیندۀ درخشانی برای او در دنیایِ طب پیش‌بینی کرده بود. با این حال طب را اصلاً رها کرد و نویسندگی و شاعری را انتخاب کرد. او خالقِ رمانِ مشهورِ نادیا است، که من آن را ترجمه کرده ام. در ایرانِ خودمان هم کم نبوده‌اند نویسندگان و شاعرانی که پزشک بوده‌اند. از برکت وجود فضای مجازی گاهی با بعضی از این نوع پزشک‌ها می‌توانم آشنا شوم. پزشکانی که هرچند معلوم است وقت چندانی برای نوشتن ندارند، اما همان یادداشت‌های عجولانه‌ای که گاهی می‌نویسند، یا شعرهایی که می‌گویند، یا حتی علاقه‌ای که به شعر و داستان دارند، نشان از این دارد که اگر بنویسند یا شعر بگویند، نویسنده و شاعر خوبی هستند. عباس پژمان @apjmn
1
5
دنیایی خود را درون تیرگی می‌افکند دنیایی خود را کوچ‌کنان درون تیرگی می‌افکنَد درختان در سرزمین شب‌زده سرگردان می‌شوند شراب زر
دنیایی خود را درون تیرگی می‌افکند دنیایی خود را کوچ‌کنان درون تیرگی می‌افکنَد درختان در سرزمین شب‌زده سرگردان می‌شوند شراب زرگون خود را [از شاخه‌ها] به سوی انگورها بالا می‌کشد ستاره‌ها دوردورکنان از این خانه به آن خانه می‌روند نهرها برمی‌گردند و رو به عقب می‌گریزند و من دلم می‌خواهد سرم را بر سینهٔ تو بگُذارم و بخوابم مارینا تْسْوِتایِوا برگردان عباس پژمان مارینا تسوتایوا از بزرگ‌ترین شاعران روسیهٔ دوران کمونیسم است. او در ۱۸۹۲ به دنیا آمده بود و در سوربن پاریس تحصیل کرده بود، و در ۳۱ اوت ۱۹۴۱، مدتی پس از آنکه همسرش به جرم خیانت به انقلاب تیرباران شد، با حلق‌آویز کردن خود از درختی خودکشی کرد. دخترش ایرینا هم در دوران قحطی پس از انقلاب کمونیستی روسیه از گرسنگی مرد. @apjmn
1 216
6
زیبایی و مخصوصاً ابرها را دوست دارم آلبر کامو رمان بیگانه‌اش را از روی یکی از شعرهای شارل بودلر نوشت! اسم شعر هم بیگانه بود. بیگانه در واقع اسم شعر بودلر بود که کامو هم آن را روی رمانش گذاشت. شعر بودلر این است: _بگو چه کس را بیشتر دوست داری، ای مرد مرموز! پدر، مادر، خواهر، برادر؟ کدام را؟ _ من نه پدر دارم، نه مادر، نه خواهر، نه برادر. _ دوستانت را؟ _ کلمه‌ای به کار می‌بری که تا امروز معنی‌اش را ندانسته‌ام. _ میهنت را؟ _ اصلاً نمی‌دانم در کدام اقلیم واقع شده است. _ زیبایی را؟ _ این را با کمال میل حاضرم دوست بدارم، این الاهه و نامیرا را. _ طلا را چی؟ _ متنفرم ازش. کلاً نفرت دارم بندهٔ چیزی شوم. _ پس چه شد ای بیگانهٔ ورای خلق؟ تو چه دوست داری؟ _ ابرها را دوست دارم، ابرهایی که می‌گذرند، آن‌ها، آنجا... آن شگفت ابرها را دوست دارم. بودلر از مردی می‌گوید که تمام آن چیزهایی که هر کدامشان از معناهای اصلی زندگی هر کس هستند برای او بی‌معنی شده‌اند؛ پدر، مادر، خواهر برادر، همچنین میهن. اینکه می‌گوید نه پدر دارم، نه مادر، نه خواهر، نه برادر، منظورش همین است. یعنی این‌ها برای من آن معنی را ندارند که برای دیگران دارند. اما دو چیز هست که هنوز برایش معنی دارند: زیبایی و وارستگی. در مورد زیبایی می‌گوید این را حاضر است دوست بدارد. می‌گوید این نامیراست. یعنی این هیچ وقت برایش نخواهد مرد؛ یا این برایش نمرده است، بی‌معنی نشده است. اما وارستگی را از زیبایی هم بالاتر می‌گذارد. می‌گوید آن را دوست دارد. و به صورت ابرهایی تصویرش می‌کند که رها از هر تعلقی دارند از آن بالاها می‌گذرند. _ پس چه شد ای بیگانهٔ ورای خلق؟ تو چه دوست داری؟ _ ابرها را دوست دارم، ابرهایی که می‌گذرند، آن‌‏ها، آنجا... آن شگفت ابرها را دوست دارم. کل رمان کامو در واقع تصویری از این وارستگی است، که برای شخصیت اصلی رمان که اسمش مورسو است، اتفاق افتاده است. روایتش هم با شرح بی‌معنی شدن مرگ مادر برای مورسو آغاز می‌شود، تا در آخر به مذهب می‌رسد. در شبی که قرار است در صبحش مورسو اعدام شود، کشیش برای چندمین بار به دیدنش می‌آید تا بلکه ایمانش را نجات دهد. در ضمن این گفت‌وگوست که معلوم می‌شود راوی زیبایی را همچنان می‌تواند دوست بدارد. و زیبایی در این صحنه در تاری از موهای زن تصویر می‌شود: [کشیش] پرسید چرا من او را «آقا» صدا می‌کنم . چرا «پدر» صدا نمی‌کنم. پاک از کوره دررفتم. گفتم برای این که پدرِ من نیست. حتی طرفِ من هم نیست. طرفِ آن بقیه است. دستش را بر شانه‌ام گذاشت و گفت: «نه، فرزندم. من طرفِ تو هستم. اما تو نمی‌بینی. چون دلت کور است. برایت دعا می‌کنم.» آن وقت، نمی‌دانم چرا، چیزی در درونم ترکید. با تمامِ نیرو فریاد زدم. فحش دادم. گفتم لازم نکرده برایم دعا کند. یقۀ ردایش را چسبیدم و در فورانی از خشم و شادی هر چه در دلم بود و در گلویم گیر کرده بود بیرون ریختم. چه مطمئن بود از هر چیزی که می‌گفت! در حالی که هیچ چیزی در این اطمینانش نبود که به یک مویِ زن بیرزد. عباس پژمان @apjmn
1 254
7
زندگی من هم مثل ماهی تو بود سانتیاگو نمی‌دانم باید حرف سانتیاگوی پیرِ ماهیگیر دربارهٔ شکست را بپذیرم یا نپذیرم. سانتیاگو که د
زندگی من هم مثل ماهی تو بود سانتیاگو نمی‌دانم باید حرف سانتیاگوی پیرِ ماهیگیر دربارهٔ شکست را بپذیرم یا نپذیرم. سانتیاگو که در نبردِ سختش با کوسه‌ها شکست خورده است و آن‌ها صیدش را خورده‌اند، حالا دارد خسته، بیخواب، درب‌وداغان، و صید از دست داده، از دریا بر می‌گردد. در این هنگام با خودش می‌گوید: «وقتی شکست خوردی دیگر آن‌قدرها هم سخت نیست. هیچ نمی‌دانستم این‌قدر آسان باشد.» نمی‌دانم! اما من شکست‌هایم هیچ گاه برایم آسان نشد، سانتیاگو! زندگی من هم مثل ماهی تو بود، که کوسه‌ها خوردندش. عباس پژمان ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ @apjmn
2 013
8
زیبایی تا تنت را نلرزاند زیبایی نیست آندره برتون: «قبلاً دو یا سه بار اینجا دیده بودمش. هر بار هم یک لرزش وصف‌ناپذیر آمدنش را اعلام می‌کرد، که از هر جفت شانه به جفت بعدی منتقل می‌شد تا از درِ کافه به شانه‌های من می‌رسید. این لرزش برای من، چه خود زندگی آن را ایجاد کند چه هنر، همیشه نشان از حضور زیبایی داشته است.» برتون این را در کتاب عشق دیوانه L'amour fou دربارهٔ همسرش ژاکلین لامبا می‌گوید. او قبلاً دربارهٔ زیبایی سوزان موزار هم این را گفته بود. او رمان نادیا را، که فصل سومش دربارهٔ همین سوزان موزار است، با چنین جمله‌ای تمام کرد: زیبایی متشنج خواهد بود یا وجود نخواهد داشت. برتون نادیا را ده سال پیش از عشق دیوانه نوشته بود. و اما این زیبایی متشنج، یا زیبایی لرزان، در واقع در رد یکی از سخنان شارل بودلر دربارهٔ زیبایی هم بود. بودلر در هفدهمین شعر گل‌های درد زیبایی را چیزی مثل رویا یا خوابی تصویر می‌کند که از جنس سنگ است؛ یا مثل رویایی که سنگ آن را می‌بیند: من زیبایم، ای میرندگان! مثل خوابِ سنگ هستم... نفرت دارم از حرکت که خط‌ها را ایجاد می‌کند. تشبیه زیبایی به سنگ، یا به رویای سنگ، ظاهراً  به این خاطر است که زیبایی هم می‌تواند مثل سنگ می‌تواند زخم‌هایی به انسان بزند. گذشته، از این، انسان فانی است، اما سنگ در مقایسه با انسان می‌تواند جاودانی به حساب بیاید. اما برتون فقط آن مفهوم بی‌حرکت بودنی که در سنگ هست مورد نظرش است. [توضیح- اسم کتاب برتون، عشق دیوانه، «صنعت تشخیص» در خود دارد. دیوانه در واقع صفت عشق است‌. عشق، در اسم آن کتاب، نقش یک موجود زنده را بازی می‌کند که دیوانه هم هست.] @apjmn
1 407
9
۳- داستان واقعی آثار چاپ نشدهٔ سنت-اگزوپری را هم بعد از مرگش یک زن دیگر برایش چاپ کرد، و بهترین بیوگرافی را برایش نوشت. البته این زن ماهیت واقعی‌اش را در این کتاب‌ها پنهان کرد. اسم واقعی‌اش اِلِن [نلی] ماری آنری‌یت دو وّگوئه بود، اما هم در آن بیوگرافی اسمش را پی‌یر شُوْری‌یه نوشت، هم در آثار خود سنت-اگزوپری. الن قبلاً هم، وقتی که آنتوان هنوز زنده بود، رمان عاشقانهٔ زیبایی چاپ کرده بود که می‌شد تشخیص داد شخصیت‌های اصلی‌اش آنتوان دو سنت-اگزوپری است و خود الن هستند. اما با با اسم‌های دیگری در رمان ظاهر می‌شدند. سنت-اگزوپری با اسم بارنار و الن با اسم بئاتریس. اینکه خانم دو وُگوئه در هیچ کدام از کتاب‌هایش که به سنت-اگزوپری مربوط می‌شدند با اسم خودش ظاهر نشد، علتش حتماً این بود که راز عشقشان در سال ۱۹۳۸ از پرده بیرون افتاده بود. و این باعث شده بود سه چهار سالی زندگی آنتوان و کونسوئلو از هم بپاشد. آن‌ها در این مدت حتی جدا از هم زندگی کردند. شاید آن بگومگویی که شازده کوچولو با گل می‌کند ترانسپوزیسیونِ بگومگویی باشد که آنتوان و کونسوئلو بعد از لو رفتن خیانت آنتوان با هم کردند. اما نامه‌ای هم از آنتوان هست که او در آن به یک بگومگوی دیگر اشاره می‌کند که این بار بین او و الن اتفاق افتاده بود. شروع آشنایی آنتوان و الن در سال ۱۹۲۷ بود. در همان سالی که الن با ژان دو ُگوئه از اشراف پاریس و رهبر آیندهٔ مقاومت فرانسه در جنگ جهانی دوم ازدواج کرد. آنتوان و کونسوئلو چهار سال بعد، در سال ۱۹۳۱، با هم ازدواج کردند. کونسوئلو آرژانتینی بود، و سنت-اگزوپری شوهر دومش بود. شوهر اول کونسوئلو از دیپلمات‌های سفارت آرژانتین در پاریس بوده است. کونسوئلو و شوهر اولش در ۱۹۲۷ از هم جدا شدند. یعنی در همان سالی که تصادف رقیبش را با شوهر آینده‌اش آشنا کرد. سوررئالیست ها فقط «داستان‌های واقعی» را قبول داشتند. آندره برتون این را با تأکید تمام در بیانیهٔ سوررئالیسم و نادیا اعلام می‌کند. سنت-اگزوپری هم جملهٔ اول شازده کوچولو را به این صورت می‌نویسد: وقتی که شش سالم بود، یک بار تصویر خیلی زیبایی دیدم که در کتابی دربارهٔ جنگل استوایی و به اسم «داستان‌های واقعی» بود. کانتکست‌های فراوانی در شازده کوچولو هست که نشان می‌دهد سنت-اگزوپری این کتابش را برای ادای احترام به آندره برتون و نادیا می‌نویسد. بنابراین، این «داستان های واقعی» هم، که سنت-اگزوپری آن را داخل گیومه هم می‌گذارد، احتمالاً می‌گوید او هم در این کتابش یک داستان واقعی را به زبان سوررئالیست‌ها نوشته است؛ داستان خودش و معشوقه‌هایش. عباس پژمان ۳۰ جولای ۲۰۲۶ @apjmn
1 604
10
۲- بیا با من بازی کن، خیلی غمگینم   تکنیک دوم خواب‌ها تکنیک ادغام است. در این تکنیک دو یا چند چیز در یک تصویر مشترک نشان داده می‌شوند. بنابراین ادغام در واقع عکس آن ترانسپوزیسیونی است که  یک چیز را در قالب چند چیز ظاهر می‌کرد. به نظر می‌رسد گُلِ شازده کوچولو هم ادغام باشد؛ یعنی اینکه تصویری از دو یا حتی چند زن باشد! آخر آنتوان دو سنت اگزوپری هم مثل بعضی از نوابغ دیگر عشق‌های رمانتیک متعددی را تجربه کرد.   وقتی شازده کوچولو چاپ شد، دوستان و اطرافیان سنت اگزوپری فوراً اتفاقاتی از زندگی او و بعضی اطرافیانش را شناسایی کردند که با تغییر شکل‌هایی به این کتاب انتقال پیدا کرده بودند. مثلاً همان سیلویا همیلتون، که علاوه براینکه برای نقاشی‌های روباه مدل می‌شد، یکی از تکیه کلام‌هایش هم از زبان روباه گفته می‌شود: «آدم تا با دل نبیند خوب نمی‌بیند.» یا خود سنت اگزوپری، که شناسایی‌اش در قالب راوی و شازده کوچولو کار سختی برای دوستانش نبود. حتی مثلاً آن گنجی که خلبان صحبتی ازش می‌کند از واقعیت به این کتاب منتقل شده بود. گویا خانوادهٔ سنت اگزوپری اعتقاد داشتند در یکی از خانه‌های قدیمی‌شان گنجی هست که از اجدادشان باقی مانده. و خیلی چیزهای دیگر.   اما در مورد گل اختلاف نظرهایی بروز کرد. بعضی کانتکست‌ها می‌گفتند گل باید کونسوئلو باشد. کونسوئلو همسر آنتوان دو سنت اگزوپری بود. حتی یک بار یکی از دوستانشان از آنتوان پرسید گلِ شازده کوچولو کونسوئلو است دیگر؟ آنتوان گفت: بله. اما مسئله اینجاست که چنان سؤالی، حتی اگر جواب واقعی‌اش «نه» باشد، معمولاً باز هم با «بله» جواب داده می‌شود. البته آنتوان در یکی از نامه‌هایش هم دوباره اشاراتی به کونسوئلو بودن آن گل کرده است. اما همچنان که گفتم کانتکست‌هایی هست که نمی‌گذارند این گل فقط کونسوئلو باشد. مثلاً همان شروع آشنایی شازده با روباه را بخوانید:   صدا گفت: «من اینجا هستم. زیر درخت سیب.» شازده کوچولو گفت تو کی هستی؟ چقدر خوشگلی!» روباه گفت: «من روباهم.» شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن... من خیلی غمگینم.»   من اینجا هستم. زیر درخت سیب... سیب در فرهنگ مسیحیت و یونان و روم قدیم نماد عشق رمانتیک است. در دو سال اول پناهندگی آنتوان به آمریکا زنش با او نبود. در این مدت نرد عشقش را با سیلویا می‌باخت. وقتی هم که شازده کوچولو در آمریکا چاپ شد، و آنتوان داشت به مأموریتی می‌رفت که از قضا آخرین مأموریتش شد، نسخهٔ دست‌نویس کتاب و نقاشی‌هایش را به سیلویا سپرد. سیلویا هم آن‌ها را ۲۵ سال با خودش نگه داشت و آن وقت به موزه تحویلشان داد. عباس پژمان [ادامه دارد] @apjmn
1 140
11
۱- داستان یک هذیان زیبا گفته می‌شود آنتوان دو سنت اگزوپری شازده کوچولو را در ضمن یک هذیان، که در صحرای کبیر از سر گذراند، دیده بود. در سال ۱۹۳۵ هواپیمایش در آسمان آفریقا نقص پیدا کرد و او مجبور شد در صحرای کبیر فرود اضطراری کند. اما طولی نکشید که ذخیرهٔ آب آشامیدنی‌اش تمام شد. آن وقت خودش و خلبان همراهش بر اثر کم آبیِ بدن بی‌هوش شدند. منتها شانس آوردند مردی بومی با شترش از آن طرف‌ها رد می‌شد. این مرد هواپیما را از دور دید و آمد نجاتشان داد. گویا داستان شازده کوچولو بازنویسیِ هذیانی است که در عالمِ آن بیهوشی از ذهنش گذشت. نمی‌دانیم چه چیزهایی در آن هذیان دید و چه چیزهایی را بعداً از خودش به آن افزود تا به شکل این داستان درآمد. اما هر چه هست همه چیزِ داستان دقیقاً با تکنیک‌های خواب‌ها و هذیان‌ها اتفاق می‌افتند. در زمانی که او این داستان را می‌نوشت خیلی وقت بود که زیگموند فروید این تکنیک‌ها را شرح داده بود، و بیش از دو دهه بود که سوررئالیست‌ها آثار خود را با این تکنیک‌ها خلق می‌کردند. فروید معتقد بود بسیاری از تصویرهایی که در خواب‌ها و هذیان‌ها می‌بینیم نمادهایی از اتفاقات و اشخاص واقعی هستند که تغییر شکل داده‌اند تا شناخته نشوند؛ و این تغییر‌شکل‌ها همیشه با چند تا تکنیک مهم و ثابت صورت می‌گیرند. یکی از این تکنیک‌ها، در نظریهٔ خواب‌های فروید، ترانسپوزیسیون یا جابه‌جایی است. طبق این نظریه، خواب‌ها بسیاری چیزها را با چیزهایی شبیه آن‌ها نشان می‌دهند؛ یا جابه‌جا می‌کنند. مثلاً ممکن است زنی به شکل گل در خواب عاشقش ظاهر شود. برای اینکه خیلی اتفاق می‌افتد که زن‌ها در عالم بیداری به گل تشبیه شوند. یا مثلاً ممکن است خواب‌ها یک شخص باهوش و دانا را به روباه تبدیل کنند. یا با روباه جابه‌جا کنند. برای اینکه روباه حیوان باهوش و دانایی است. در شازده کوچولو هم ظاهراً سیلویا همیلتونِ دانا و کاردان است که به روباه تبدیل می‌شود. سیلویا صاحبخانهٔ آمریکایی آنتوان دو سنت-اگزوپری و آخرین معشوقه‌اش بود. برای نقاشی‌های روباهِ شازده کوچولو هم همین سیلویا برای آنتوان مدل می‌نشسته است. اما ترانسپوزیسیون یک شکل دیگر هم دارد. در این شکل یک چیز ممکن است با چند چیز جابه‌جا شود. این هم باز در شازده کوچولو هست. خود سنت‌-اگزوپری در این داستان در قالب دو تا شخصیت ظاهر می‌شود؛ یکی در قالب راوی، دیگری در قالب شازده کوچولو. در قالب راوی به خاطر خلبان بودنشان ظاهر می‌شود، در قالب شازده به خاطر شاهزاده بودنشان. برای اینکه هم مثل راوی خلبان بود، هم مثل شازده کوچولو شاهزاده بود. عباس پژمان [ادامه دارد] @apjmn
973
12
هدف وسیله را توجیه می‌کند یک چیزی در مورد شهریار هست که آن را واقعاً کتابی علمی می‌کند. ماکیاولی در این کتابش برای هر رهنمودی که به شهریار لورنتسو می‌دهد دو تا اتفاق تاریخی هم مثال می‌آورد: یک مثال از تاریخ گذشته و یکی دیگر از تاریخ عصر خود لورنتسو و ماکیاولی. در واقع این مثال‌ها نقش اول را در این کتاب بازی می‌کنند. به‌طوری که می‌توان گفت در واقع بر اساس اتفاقات این مثال‌هاست که او رهنمودها یا نظریاتش را  بنا می‌کند. بنابراین نه خیال‌پردازی در کارش هست، نه آرزوها و آرمان‌هایش را در قالب نظریه‌های شیک، و دزانفاکته، به خورد لورنتسو می‌دهد. حتی اخلاق را که از قدیم‌الایام رسم بود پایهٔ سیاست باشد بالکل کنار می‌گذارد. آن  کسی که گفته است هدف وسیله را توجیه می‌کند همین ماکیاولی است نه مارکس. منتها مارکسیست‌ها هم به آن عمل کرده‌اند. هرچند باید منصف باشیم. فقط هم مارکسیست‌ها نبوده‌اند که «هدف»شان تمام «وسایلشان» را  توجیه کرده است! مگر اهداف رژیم‌های اومانیستی، و مخصوصاً حکومت‌های مذهبی، کم وسایلشان را توجیه کرده است؟! جالب است که از همان زمان‌ها که علم سیاست پایه‌گذاری شد اصلاً قرار بر این بوده است سیاست شاخه‌ای از اخلاق باشد! اما این شاخه خیلی کم از تنه‌اش تغذیه می‌کند، یا فرمان می‌برد. در هر حال، ماکیاولی بدون هیچ احساس شرم و خجالتی، و در کمال صداقت، به شهریار لورنتسو توصیه می‌کند شهریار باید هم شیر باشد هم روباه! در واقع می‌گوید شهریار باید مثل شیر درنده و بیرحم باشد. یعنی تمام دشمنانش را در کمال قساوت بدرد و نابود کند. همچنین مثل روباه حیله‌گر باشد. هر دروغی را مصلحت دید بگوید، هر کس را که صلاح دید فریب دهد، و غیره. و همچنان که گفتم مثال‌های بسیاری را هم از شرح حال حاکمان می‌آورد که در هر کدام آن‌ شرح‌حال‌ها که حاکم اخلاق را کنار گذاشته است به دشمنانش غلبه یافته است، و در هر کدامشان که خواسته است اخلاقی عمل کند شکست خورده است. یکی از توصیه‌های اساسی یا ساختار‌ی‌اش هم در این کتاب این است که می‌گوید حاکم باید به ترس رعیت بیشتر از عشق او اهمیت دهد. منظورش ترس رعیت از حاکم و عشق آن‌ها به اوست. زیرا ترس هیجان مهم‌تری از عشق است. این را هم راست می‌گوید! مردم خیلی راحت معشوقه‌هایشان را عوض می‌کنند. اما خیلی به سختی می‌توانند بر ترس‌هایشان غلبه کنند. اصلاً در مجموعهٔ هیجان‌هایی که در طی تکامل برایمان ایجاد شده‌اند، ترس مقام بسیار مهم‌تری از عشق دارد. این را در یک جستار جداگانه بیشتر توضیح خواهم داد. عباس پژمان @apjmn
1 323
13
ویترین شعورها «شعور بر سه قِسم است: یکی از آن‌ها شعوری است که خودش می‌تواند بفهمد، دومی شعوری که باید دیگران برایش بگویند تا بفهمد، سومی نه خودش می‌تواند بفهمد نه به کمک شعور دیگران می‌تواند بفهمد.» این‌ها را نیکولو ماکیاولی در کتاب مشهورش شهریار می‌گوید. او این کتاب را نوشت تا شاهان و رؤسای جمهور بخوانند. می‌خواست آن‌ها بدانند چطور باید رفتار کنند که ریاست یا پادشاهی خود را حفظ کنند. اما کسانی هم که شاه یا رئیس جمهور نیستند می‌توانند این کتاب را بخوانند، و چیزهای بسیار جالبی ازش یاد بگیرند. در یادداشت بعدی درباره‌اش بیشتر خواهم نوشت. در واقع خیلی وقت بود می‌خواستم چیزی دربارهٔ این کتاب بنویسم. مخصوصاً هر وقت که گشتی در اینستاگرام، یا تردز و ایکس می‌زنم یاد این حرف ماکیاولی می‌افتم. حقیقت این است که کم‌تر صاحب حسابی در این شبکه‌ها هست که مصداق شعوری باشد که خودش می‌تواند بفهمد! آن‌هایی که به کمک شعور و شرح آن دستهٔ اول می‌توانند بفهمند قدری بیشتر هستند. اما بدنهٔ اصلی جمعیت در هر کدام از این شبکه‌ها را آن‌هایی تشکیل می‌دهند که نه خودشان می‌توانند بفهمند، نه به کمک‌ شعورهای دیگر و شرح های آن‌ها می‌توانند بفهمند. جالب اینکه همه نوع آدم هم در میانشان هست! از افراد معمولی بگیر تا حتی استاد دانشگاه، عالم، تحلیلگر، شاعر، نویسنده، مترجم، منتقد، فیلسوف و غیره. این در واقع یک فکت یا حقیقت علمی و آماری هم هست. الآن آمارهای علمی می‌گویند فقط پنج درصد آدم‌ها باهوش به دنیا می‌آیند. و این‌ها اگر درست آموزش ببینند معمولاً جزو آن دستهٔ اول می‌شوند. اما بقیه حتی در بهترین دانشگاه‌ها هم که درس بخوانند، یا صاحب ده‌‌ها جلد تألیف، ترجمه، اقتباس، تصحیح، مصاحبه و غیره شوند، فوقش در آن دستهٔ دوم قرار می‌گیرند، وگرنه جزو دستهٔ سوم هستند. این را واقعاً در هر کدام از این شبکه‌های مجازی که هر روز هزارها گفت‌وگو در آن‌ها صورت می‌گیرد، و هزاران نفر می‌آیند و شعور خود را به معرض نمایش می‌گذارند، به روشنی می‌شود مشاهده کرد. همچنان‌که گفتم شاید در یادداشت یا یادداشت‌های بعدی باز هم دربارهٔ این کتاب بنویسم. اما به نظر من همهٔ کسانی که کتاب می‌خوانند بهتر است خود این کتاب را یک دور بخوانند. ضرر نمی‌کنند. ترجمه‌های فارسی را هیچ کدام را نخوانده‌ام تا بگویم بهتر است کدام را بخوانند. اما با توجه به شناختی که از داریوش آشوری عزیز و بزرگ دارم، فکر می‌کنم ترجمه‌اش از این کتاب هم مثل ترجمه‌های دیگرش باید ترجمهٔ خوبی باشد. عباس پژمان @apjmn
1 760
14
یکی از بهترین کانال‌های هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :)) - @Honarrvareh - @Honarrvareh+1
یکی از بهترین کانال‌های هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :)) - @Honarrvareh - @Honarrvareh
408
15
یکی از بهترین کانال‌های هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :)) - @Honarrvareh - @Honarrvareh+1
یکی از بهترین کانال‌های هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :)) - @Honarrvareh - @Honarrvareh
1
16
یکی از بهترین کانال‌های هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :)) - @Honarrvareh - @Honarrvareh+1
یکی از بهترین کانال‌های هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :)) - @Honarrvareh - @Honarrvareh
1
17
یکی از بهترین کانال‌های هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :)) - @Honarrvareh - @Honarrvareh+1
یکی از بهترین کانال‌های هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :)) - @Honarrvareh - @Honarrvareh
12
18
شانهٔ زخم‌بندی شده خودش می‌گفت از جایی افتاده یا به دیوار خورده است. اما شاید علتی دیگر در کار بود برای زخم برداشتن و زخم‌بندی شدنِ شانه‌اش. وقتی که دستش را به سختی بالا برد تا چیزی را از قفسه بردارد- عکس‌هایی که می‌خواست از فاصلهٔ نزدیک ببیندشان- پانسمان باز شد و کمی خون [از شانه] آمد. من دوباره شانه را زخم‌بندی کردم، و کمی طول دادم تا کارم را تمام کنم. زیرا او درد نداشت و من خوش داشتم دیدنِ آن خون را. جزوی از تن عشقم بود آن خون. وقتی که رفت، دیدم کنار میز گاز خون‌آلودی افتاده است، چیزی که باید فوراً به سطل آشغال می‌رفت. آن را برداشتم و به لب‌هایم بردم، و مدتی طولانی آنجا نگه داشتم، خون عشقم را روی لب‌هایم. کنستانتین کاوافی برگردان عباس پژمان @apjmn
1 555
19
بعضی از پست‌های امسالم داستان‌ها با دو زبان مختلف برای مغز حرف می‌زنند ( ۱ ، ۲ ) یافته‌های علم مغز و اعصاب دربارهٔ همذات‌پندا
بعضی از پست‌های امسالم داستان‌ها با دو زبان مختلف برای مغز حرف می‌زنند ( ۱ ، ۲ ) یافته‌های علم مغز و اعصاب دربارهٔ همذات‌پنداری نداری در داستان‌ها و فیلم‌ها ( ۱ ، ۲ ، ۳‌) مغزهای ایدئولوژیک ( ۱ ، ۲ ، ۳ ) یافته‌های علم مغز و اعصاب دربارهٔ فحش ( ۱ ، ۲ ، ۳ ) مغز نسل Z تفکر پرآرزو wishful thinking: یافته‌های علمی می‌گویند تحلیل‌های سیاسی فقط آرزوهای نویسندگانشان هستند در فرار از دی و بهمن
1 301
20
سخن‌های دروازهٔ دوزخ در کمدی الاهی دانته، که شرح سفر خیالی او به دنیای دیگر است، او سطرهایی را بر سردر دوزخ می‌خواند که از زبان دروازه گفته می‌شوند: از من به شهرستان درد می‌روند از من به رنج جاودان گذر می‌کنند از من به جمعِ از یادرفتگان جاودانی  می‌روند عدالت بود که صانع والایم را [به ساختنم] برانگیخت قدرت ملکوتی، فرزانگی مطلق و عشق‌الاولین بودند که دست در دست هم دادند و مرا ساختند پیش از من هیچ آفریده‌ای نبود که جاودانی نباشد و من خود هم تا جاودان خواهم بود ای همهٔ به درون آیندگان، دست از همهٔ امّیدها شسته باشید [ترجمهٔ عباس پژمان] دیشب ناگاهان برق رفت و من نمی‌دانم چرا یاد این سطرها افتادم. توضیح- بند دوم  بر اساس تثلیث مسیحیت سروده شده است، و قدرت ملکوتی اسمِ دیگرِ پدر، فرزانگی مطلق اسمِ دیگرِ پسر، و عشق‌الاولین اسمِ دیگرِ روحُ‌القُدُس هستند، که مجموعشان همان صانع یا آفرینندهٔ والا می‌شود. @apjmn
1 310