uz
Feedback
عباس پژمان

عباس پژمان

Kanalga Telegram’da o‘tish

یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن لینک اولین پست کانال ؛ https://t.me/apjmn/3 کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده ؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman نوشته هایم در اینستاگرام ؛ Instagram.com/pejman_abbas

Ko'proq ko'rsatish
3 152
Obunachilar
-524 soatlar
-57 kunlar
-1130 kunlar

Ma'lumot yuklanmoqda...

O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '26
+14
0 kanalda
Iyun '26
+43
1 kanalda
Get PRO
May '26
+15
1 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+7
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+4
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+70
2 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+24
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+54
3 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+32
1 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+126
20 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+46
1 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+70
5 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+69
3 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+22
2 kanalda
Get PRO
May '25
+38
1 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+37
1 kanalda
Get PRO
Mart '25
+66
3 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+103
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+47
1 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+37
3 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+32
3 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+49
2 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+23
3 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+51
1 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+45
2 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+41
1 kanalda
Get PRO
May '24
+43
0 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+45
3 kanalda
Get PRO
Mart '24
+39
1 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+59
2 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+41
2 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+36
8 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+37
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+54
1 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+51
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+40
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+42
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+54
0 kanalda
Get PRO
May '23
+88
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+79
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+23
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+29
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+46
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+50
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+34
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+60
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+52
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+53
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+63
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+41
0 kanalda
Get PRO
May '22
+74
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+92
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+70
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+52
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+65
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+39
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+44
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+33
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+58
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+85
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+43
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+87
0 kanalda
Get PRO
May '21
+93
0 kanalda
Get PRO
Aprel '21
+192
0 kanalda
Get PRO
Mart '21
+69
0 kanalda
Get PRO
Fevral '21
+54
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '21
+50
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '20
+3 091
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
15 Iyul+1
14 Iyul0
13 Iyul+1
12 Iyul0
11 Iyul0
10 Iyul+3
09 Iyul0
08 Iyul+4
07 Iyul+1
06 Iyul+1
05 Iyul+1
04 Iyul0
03 Iyul+2
02 Iyul0
01 Iyul0
Kanal postlari
سخن‌های دروازهٔ دوزخ در کمدی الاهی دانته، که شرح سفر خیالی او به دنیای دیگر است، او سطرهایی را بر سردر دوزخ می‌خواند که از زبان دروازه گفته می‌شوند: از من به شهرستان درد می‌روند از من به رنج جاودان گذر می‌کنند از من به جمعِ از یادرفتگان جاودانی  می‌روند عدالت بود که صانع والایم را [به ساختنم] برانگیخت قدرت ملکوتی، فرزانگی مطلق و عشق‌الاولین بودند که دست در دست هم دادند و مرا ساختند پیش از من هیچ آفریده‌ای نبود که جاودانی نباشد و من خود هم تا جاودان خواهم بود ای همهٔ به درون آیندگان، دست از همهٔ امّیدها شسته باشید [ترجمهٔ عباس پژمان] دیشب ناگاهان برق رفت و من نمی‌دانم چرا یاد این سطرها افتادم. توضیح- بند دوم  بر اساس تثلیث مسیحیت سروده شده است، و قدرت ملکوتی اسمِ دیگرِ پدر، فرزانگی مطلق اسمِ دیگرِ پسر، و عشق‌الاولین اسمِ دیگرِ روحُ‌القُدُس هستند، که مجموعشان همان صانع یا آفرینندهٔ والا می‌شود. @apjmn

2
به تماشای خواب‌هایم بیا   می‌دانیم که خواب‌ها پدیده‌هایی کاملاً سابجکتیو یا ذهنی هستند. هر خوابی فقط برای بیننده‌اش و در مغز او اتفاق می‌افتد. فقط خود او آن را می‌بیند. هیچ کس دیگر نمی‌تواند ببیند. این جور پدیده‌ها موضوعات آسانی برای پژوهش‌های علمی نیستند. علم فقط چیزهایی را می‌تواند مطالعه کند که قابل مشاهده یا حس کردن باشند. اما اکنون وقتی کسی خوابیده است و دارد خواب می‌بیند دانشمندان می‌توانند بگویند چه خوابی می‌بیند! چون مشخص شده است دیدن هر چیزی در خواب تقریباً همان الگویی از فعالیت‌های مغز را ایجاد می‌کند که فکر کردن به آن یا دیدن آن در بیداری ایجاد می‌کند. مشخص کردن الگوی مغز برای دیدن هر چیزی هم کار سختی نیست. اکنون برای خیلی چیزها این الگوها را مشخص کرده‌اند. مثلاً برای بازی بسکتبال، پرواز، حیوانات، چهره‌ی انسان، عشقبازی‌ها و غیره. منظور از الگو هم این است که مثلاً وقتی داریم شیئی را نگاه می‌کنیم چه نورون‌هایی در مغز و با چه نظم و ترتیبی فعال می‌شوند. اساس کار از این قرار است که دستگاه اف‌ام‌آرآی، که دستگاه کوانتومی پیشرفته‌ای است که می‌تواند از فعالیت‌های مغز عکس‌های بسیار دقیق بگیرد، مغز شخص خوابیده را به ۵۰۰۰ قسمت تقسیم می‌کند. هر قسمت به شکل مکعبی که هر ضلعش یک دهم اینچ است. اسم هر کدام از این قسمت‌ها را وُکسل گذاشته‌اند. وُکسل چیزی مثل پیکسل است، منتهی پیکسل دو بُعدی است، وُکسل سه بعدی. با پیکسل کم‌وبیش آشنا هستیم. هر عکس دیجیتال از کنار هم چیده شدن نقطه‌هایی ساخته می‌شود که هر کدامشان را یک پیکسل می‌گویند. این نقطه‌ها، که می‌توانند به شکل مربع، مستطیل، دایره یا بیضی باشند، هر کدام جزء بسیار کوچکی از شکل و رنگ آن عکس را تشکیل می‌دهند. وُکسل‌ها هم چنین چیزی هستند. منتهی خیلی پیچیده‌تر. این‌ها مکعب‌های ریزی هستند که فعالیت هر کدامشان می‌تواند شکل، رنگ و حرکتی را نمایش دهد. شکل، رنگ و حرکتی که جزئی از تصویر سه بعدی هر چیزی خواهد بود که شخص آن را در خوابش می‌بیند. همچنان‌که گفتم، اکنون دانشمندان الگوهای خیلی چیزها را هم مشخص کرده‌اند. مسئله از این قرار است که وقتی شخصی در خواب است اف‌ام‌آرآی از مغزش عکسبرداری می‌کند. سپس با پیدا کردن الگوهایی که هنگام خوابش ظاهر شده بودند مشخص می‌کند آن شخص خواب چه چیزهایی را دید.   منبع: مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند، کتاب اول @apjmn
1 408
3
غزل غزل‌ها دختر، خطاب به سلیمان [بر اساس ترجمهٔ کینگ جیمز]: بگذار او مرا غرق در بوسه‌های دهانش کند: آخر، آغوشت مستی‌بخش‌تر از شراب است؛ بوی عطر تنت چنان خوش است که از نامت بوی عطر می‌آید. از همین روست که باکره‌گان دوستت دارند. مرا بکَش به دنبالت ببر. ما [دخترها] به دنبالت می‌دویم. اینک شاه مرا به حجله‌گاهش آورده است... دختر، خطاب به سلیمان [بر اساس ترجمهٔ بیبل دو ژُروزالم]: کاش او مرا غرق در بوسه‌های دهانش می‌کرد. آخر، آغوشت مستی‌بخش‌تر از شراب است؛ بویِ به‌غایت خوشی دارند عطرهای تنت؛ نامت که بیاید بوی عطر می‌آید. از همین روست که باکره‌گان دوستت دارند. مرا بکَش به دنبالت ببر. بدویم [دخترها]! اینک شاه مرا به حجله‌گاهش آورده است... چند توضیح - غزلِ غزل‌ها، یعنی زیباترینِ همهٔ غزل‌ها، شاهِ غزل‌ها. غزلِ غزل‌ها از کهن ترین و زیباترین شعرهای عرفانی است. غزلِ غزل‌ها منسوب به سلیمان نبی است و یکی از کتاب‌های عهد عتیق یا تورات را تشکیل می‌دهد. این چند سطر را، که آغاز غزلِ غزل‌ها هستند، یکی از دخترهای اورشلیم خطاب به سلیمان می‌گوید. - بگذار او مرا غرق در بوسه‌های دهانش کند [کینگ جیمز]، کاش او مرا غرق در بوسه‌های دهانش می‌کرد[ژُروزالِم]؛ در این سطر از صنعتی بلاغی به نام التفات استفاده شده است. دختر این را خطاب به سلیمان می‌گوید، اما منظورش از «او» هم همان خود سلیمان است. در صنعت التفات، گوینده به جای اینکه از ضمیر یا فعل دوم شخص مفرد برای مخاطبش استفاده کند، از ضمیر یا فعل سوم شخص مفرد استفاده می‌کند. به جای اینکه بگوید بیا مرا غرق در بوسه‌های دهانت بکن، می‌گوید: بگذار او مرا غرق در بوسه‌های دهانش کند. یا به جای اینکه بگوید ای کاش مرا غرق در بوسه‌های دهانت کنی، می‌گوید کاش او مرا غرق در بوسه‌های دهانش می‌کرد. - آغوشت...؛‌ آغوش از استعاره‌های جهانی محبت است. -ما [دخترها] به دنبالت می‌دویم [کینگ جیمز]، بدویم [دخترها] [ژُروزالِم]؛ این را معمولاً طوری ترجمه می‌کنند که گویی دختر به خود سلیمان می‌گوید «بدویم»! در حالی که سطرهای بعدی می‌گویند این را به دخترهای دیگر گفته است. چون سطرهای بعدی را دیگر این دختر نیست که می‌گوید، بلکه همهٔ دخترها می‌گویند. همچنان که بعضی ترجمه‌ها، مثلاً ترجمهٔ English Standard Version این را مشخص هم کرده است. عباس پژمان @apjmn
831
4
هر آن کس که او خون اسفندیار چنین گفت سیمرغ کز راهِ مهر بگویم همی با تو رازِ سپهر، هر آن کس که او خونِ اسفندیار بریزد وُرا بِشْکَرَد روزگار همان نیز تا زنده باشد ز رنج رهایی نیابد، نمانَدْش گنج وقتی رستم با تنی پر از تیرهای اسفندیار از میدان گریخت، و در پای کوهی از رخش به زمین افتاد و از حال رفت، زال چاره را در این دید که از سیمرغ کمک بخواهد. نیمه‌شب یکی از پرهای سیمرغ را آتش زد. سیمرغ آمد و تیرهای اسفندیار را از تن رخش و رستم بیرون کشید. سپس زخم‌هایشان را یکی یکی، با کشیدن پرهایش روی آن ها، محو ساخت. آنگاه سیمرغ به رستم گفت اسفندیار هر چه می‌خواهد بپذیر! او را زرتشت روئین تن کرده است. نمی‌توانی هیچ زخمی به او بزنی. اگر دوباره با او جنگ کنی کشته می‌شوی. رستم گفت اسفندیار می‌خواهد مرا دست‌بسته پیش گُشتاسپ ببرد. نمی‌توانم چنین ننگی را بپذیرم. کاری کن بلکه من هم بتوانم به او زخم بزنم. سیمرغ گفت می‌توانم این کار را بکنم، اما یک چیز دیگر هم هست. هر کس اسفندیار را بکشد عمر چندانی بعد از او نخواهد داشت. تازه آن را هم در بدبختی خواهد گذراند. رستم گفت فقط می‌خواهم در این نبرد پیروز شوم. رستم در واقع در نبردش با اسفندیار فقط اسفندیار را نکشت. خودش را هم کشت. شکوه پهلوانی ایران را هم کشت. شکوهی که خودش آن را برای ایران ساخته بود. داستان رستم و اسفندیار غمبارترین داستان شاهنامه است. فردوسی معتقد بوده است این غم تا دنیا دنیاست برای ایران باقی خواهد ماند. هر بلبلی که در هر سحرگاهی آوازی بخواند، و هر ابری که در شب تیره‌ای به غرش درآید، داستان مرگ اسفندیار را خواهند گفت. نگه کن سحرگاه تا بشنوی ز بلبل سخن گفتن پهلوی همی نالد از مرگ اسفندیار ندارد جز از ناله زو یادگار چو آواز رستم شبِ تیره ابر بدرّد دل و گوش غُرّان هُژَبر عباس پژمان @apjmn
936
5
هنوز بلد هست حزف بزند. یک کف محکم بزنید براش.
84
6
👈جو بایدن درباره ترامپ: ببینید، این فقط تحریف و تخریب عمدی او در ناتو و انتخاب پوتین به جای متحدان آمریکا نیست، یا این واقعیت که جایگاه ما را در چشم جهان بیش از هر رئیس‌جمهور دیگری در تاریخ تضعیف کرده است. این فقط پروژه‌های خودمحورانه‌اش نیست—تخریب بال شرقی کاخ سفید برای ساخت سالن رقص، نصب نام خودش بر مرکز کندی، ساخت یک طاق به افتخار خودش، یا حتی استخدام شخصی برای رسیدگی به استخر بازتاب. واقعاً چه بازنده‌ای. 🔴ترامپ از زمان بازگشت به کاخ سفید میلیاردها دلار درآمد کسب کرده است. این برای من کاملاً تکان‌دهنده است. او هیچ شرمی ندارد و صادقانه بگویم این برای کشور شرم‌آور است. اما ترامپ اهمیتی نمی‌دهد. کسب درآمد از ریاست‌جمهوری یکی از دلایلی است که او می‌خواهد رئیس‌جمهور باشد. ✅ @AloNews خبر جنگ
64
7
سر و ته کردن دونالد هگل را کارل مارکس کتابی دارد به نام «هیجدهم برومرِ لوئی بناپارت»، که تحلیلی است دربارهٔ وقایعی که به کودتای لوئی بناپارت و شکست انقلاب کبیر فرانسه منجر شدند. کتاب را به این شکل شروع می‌کند: «هگل در جایی گفته است اتفاقات مهم و شخصیت‌های بزرگ تاریخی دو بار در تاریخ ظاهر می‌شوند. اما هگل فراموش کرد بگوید بار اول تراژدی می‌سازند و بار دوم کمدی.» مارکس به عنوان مثال به چند مورد از این‌جور اتفاقات و شخصیت‌ها هم اشاره می‌کند، که کودتاهای ناپلئون بناپارت و لوئی بناپارت، همچنین خود آن‌ها، از جملهٔ آن‌ها هستند. البته بدیهی است که نمی‌شود برای همهٔ اتفاقات مهم و شخصیت‌های تاریخی که تراژدی ساخته‌اند یک مشابه کمیک هم در دوران‌های بعد پیدا کرد. هگل در واقع کمی غلو هم کرده است که هیچ اتفاق مهم و شخصیت بزرگ تاریخی را از تکرار کمیک آن‌ها استثنا نکرده است. اما گاهی هم حرفش می‌تواند درست دربیاید. و راز درست درآمدنش شاید این است که انسان‌ها وقتی می‌خواهند کار بزرگی انجام دهند، تا به شخصیت‌های بزرگی تبدیل شوند، آن را معمولاً از روی بعضی الگوها انجام می‌دهند. الگوها هم معمولاً از کارهای بزرگِ شخصیت‌های بزرگ انتخاب می‌شوند. این در واقع مثل این خواهد بود که آن شخصیت‌ها و کارهایشان دوباره در تاریخ ظاهر می‌شوند. اما فقط خود انسان نیست که کار بزرگ را انجام می‌دهد. در واقع شرایط هم در هر کار بزرگی نقش دارند. شرایط دوران ناپلئون بناپارت و شرایط دوران لوئی بناپارت خیلی با هم فرق داشتند. این بود که کودتای اولی به دورانِ استبداد فرانسه پایان داد، اما کودتای دومی انقلابِ آن کشور را به پایان آورد! در واقع هر چه اولی رشته بود دومی پنبه کرد. دیروز که لشکرکشی دونالد ترامپ به ایران هم بالاخره به خیروخوشی تمام شد، من یاد این حرف هگل و صحبت‌های مارکس دربارهٔ آن افتادم. چون بالاخره معلوم شد با لشکرکشی‌اش به ایران هم در واقع می‌خواست همان چیزی را در تاریخ تکرار کند که در لشکرکشی‌اش به ونزوئلا انجام داده بود. منتها مثل اینکه استاد درس هگل را سر و ته خوانده بود. به جای اینکه از اولی تراژدی بسازد و از دومی کمدی، از اولی کمدی ساخت و از دومی تراژدی. به جای اینکه ونزوئلا را چهل روز و شب بکوید و ملتش را به خاک سیاه بنشاند، در عرض فقط چهل‌وهشت دقیقه رژیم را ساقط کرد و ملت را نجات داد. خب، این بیشتر به کمدی می‌خورد تا تراژدی. اما در ایران که آمده بود رژیم را ساقط کند و ملت را نجات دهد، آخرسر ملت را پیاده کرد و رژیم را نجات داد. عباس پژمان @apjmn
1 688
8
یاس‏ها و رُزها [۱] آه ای ماهِ شکوفایی، ماهِ دگردیسی ماه می‌ای که بی‌ابر بود و ژوئنی که خنجر خورد هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد آن یاس‌ها یا آن رُزها یا گل‌هایی که بهاران در چین‌های لباسش نگه داشت   هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد آن توهّم مصیبت‌بار مشایعین، گریه‌ها، جمعیت، خورشید تانک‌هایی با بارهای عشق، هدیه‌هایی از بلژیک هوایی که می‌لرزد، جاده با آن وزوز زنبورها حسی شتابناک از پیروزی که پیش از جنگ داری بوسه‌ای که از خون خبر می‌دهد با قرمزی‌اش و آن‌هایی که قرار است ایستاده بمیرند در برجک‌ها گرداگردشان یاس‌های بنفش که جمعیتی سرمست می‌ریزد   هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد باغ‌های فرانسه که به کتاب‌های دعا در قرن‌هایی می‌مانند که گذشته و رفته‌اند یا دردسرهای شامگاهان، معمای سکوت گل‌هایی که در طول راه‌های طی شده رسته‌اند یا آن انکارِ گل‌ها بادِ وحشت را و سربازهایی را که می‌گذرند بر بال ترس دوچرخه‌های هذیانی را، توپ های طعنه‌زن را، کَمپِرهای قلابی با جامه‌های رقت‌بار را   اما نمی‌دانم چرا این طوفان تصویرها مرا همیشه به یک نقطه‌ی توقف بازمی‌گرداند ‏همیشه برم می‌گرداند به سنت-مارت، یک تیمسار، شاخه‌های سیاه،[۲] ویلایی نُرماندی در لبه‌ی جنگل همه چیز ساکت، دشمن در حال استراحت در سایه آن شب به ما گفته‌اند پاریس تسلیم شده است هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد یاس‌ها، یا رُزها و نه آن دو عشق که از دستشان داده‌ایم [۳]   ای دسته‌گل‌های روز اول، یاس‌ها، یاس‌های فلاندر ای لطافت سایه‌ای که مرگ‏ گونه‌هایت را سرخاب می‌زند و شما دسته‌گل‌های عقب‌نشینی، گل‌های لطیف، رنگ آتش‌سوزی در دوردست، گل‌های سرخ آنژو[۴]   لوئی آراگون   ۱- آراگون این شعر را در سال ۱۹۴۰ در فردای شکست فرانسه از آلمان و  تسلیم پاریس سرود. م. ۲- شاخه‌های سیاه، در متن فرانسه‌ی شعر، یک معنی دیگر هم می‌دهد: نغمه‌های سیاه پرندگان. م. ۳- دو عشق، منظورش فرانسه و پاریس است. آن زمان آهنگ مشهوری بوده است که فرانسوی‌ها می‌خوانده‌اند. ترجیع‌بندش این بوده: دو تا عشق دارم من / یکی سرزمینم / دیگری پاریس. م. ۴- آنژو، ناحیه‌ی غربی فرانسه. م.
1 455
9
در فرار از دی و بهمن مدتی است شروع کرده‌ام بعضی از کتاب‌هایی را که اول بار در سال‌های اول دانشکده خوانده بودم یک بار دیگر می‌خوانم. در آن سال‌ها، که سال‌های پایانی دههٔ پنجاه بودند، نه فقط خود دانشگاه دنیای جدیدی بود که با آن آشنا می‌شدم، آشنایی با نویسندگان بزرگ دنیا و آثارشان هم واقعاً دنیای دیگری بود که کم کم کشفش می‌کردم. آن سال‌ها دانشگاه و کتابفروشی‌های جلوی آن کم کم در هم ادغام شدند و دنیای جدیدی ساختند که هنوز هم که هنوز است گاه‌به‌گاهی آرزوی برگشتن به آن را می‌کنم. در آن دوران بود که مخصوصاً با جویس و اسکات فیتزجرالد آشنا شدم. اگر از این‌ها اسم می‌برم به خاطر این است که تأثیری که جادوی این‌ها در آن سال‌ها بر من گذاشت از هر تأثیری قوی‌تر بود. اما این بار که شروع کردم دوباره آن‌ها را خواندن چیزی نزدیک پنجاه سال از آن اولین آشنایی‌ام با آن‌ها می‌گذشت! این است که فکر می‌کردم بعد از گذشت این همه سال آن جادو هم باید دیگر از تأثیر افتاده باشد، یا تغییر ماهیت داده باشد. در واقع فقط برای پناه بردن به خود آن دوران بود که زمستان گذشته شروع کردم دوباره جویس و فیتزجرالد را خواندن، نه برای تجربهٔ دوبارهٔ آن جادو. برای فرار از دی و بهمن بود. اما با کمال حیرت دیدم آن جادو نه فقط از تأثیر نیفتاده است بلکه حتی با شدت بیشتری عمل کرد. شاید به‌خاطر یاد آوردن دوران خوشبختی در دوران بدبختی بود که این بار با چنان شدتی تأثیر کرد. یا شاید هم ذهنم بود که این بار چنان آشوب‌زده بود که آن جادو را بهتر می‌توانست جذب کند. هر چه بود هنوز هم از تأثیرش بیرون نیامده‌ام. ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ @apjmn
1 745
10
مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌ها
مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید! مردگان! چرا در آن دش ت‌ها و دریاهای دوردست که فقط مو رها و مرغان دریایی آن‌ها را می‌شناسند، منزل‌های خود را این گونه رها می‌کنید تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها که آنجا برایتان گریستند، و قلب‌هایی که برایتان ناله کردند، اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستند! [مردگان:] درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛ و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند، اما در همین حال هم که مرده‌ایم، نفس‌های زنده آن دشت‌ها و گل‌هایی که قبلاً بر آن‌ها می‌گذشتیم همچنان برایمان شیرین هستند. این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند، می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم تا فکر کنیم که دوباره زنده شده‌ایم. تامس مور [شاعر قرن نوزدهم انگلیس] ترجمه: عباس پژمان [هکلان آتشفشانی در ایسلند است.]
1 643
11
مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌ها
مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید! مردگان! چرا در آن دشت‌ها و دریاهای دوردست که فقط مو رها و مرغان دریایی آن‌ها را می‌شناسند، منزل‌های خود را این گونه رها می‌کنید تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها که آنجا برایتان گریستند، و قلب‌هایی که برایتان ناله کردند، اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستند! [مردگان:] درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛ و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند، اما در همین حال هم که مرده‌ایم، نفس‌های زنده آن دشت‌ها و گل‌هایی که قبلاً بر آن‌ها می‌گذشتیم همچنان برایمان شیرین هستند. این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند، می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم تا فکر کنیم که دوباره زنده شده‌ایم. تامس مور [شاعر قرن نوزدهم انگلیس] ترجمه: عباس پژمان [هکلان آتشفشانی در ایسلند است.]
1
12
مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید! مردگان! چرا در آن دشت‌ها و دریاهای دوردست که فقط مو رها و مرغان دریایی آن‌ها را می‌شناسند، منزل‌های خود را این گونه رها می‌کنید تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها که آنجا برایتان گریستند، و قلب‌هایی که برایتان ناله کردند، اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستند! [مردگان:] درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛ و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند، اما در همین حال هم که مرده‌ایم، نفس‌های زنده آن دشت‌ها و گل‌هایی که قبلاً بر آن‌ها می‌گذشتیم همچنان برایمان شیرین هستند. این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند، می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم تا فکر کنیم که دوباره زنده شده‌ایم. تامس مور [شاعر قرن نوزدهم انگلیس] ترجمه: عباس پژمان [هکلان آتشفشانی در ایسلند است.]
1
13
مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید! مردگان! چرا در آن دشت‌ها و دریاهای دوردست که تنها مورچه‌ها و پرنده‌های دریایی آن‌ها را می‌شناسند، مسکن‌های خود را به این گونه رها می‌کنید تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها در آنجا برای شما گریستند، و قلب‌هایی که برای شما ناله کردند؟ آیا اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستید؟ [مردگان:] درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛ و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند، اما در همین حال که مرده‌ایم، نفس‌های زنده آن دشت‌ها و گل‌هایی که پیشتر بر آن‌ها می‌گذشتیم همچنان برایمان شیرین هستند. این است که پیش از آنکه برف هکلان ببارد و ما را در خود فرو برد، می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم تا بیاندیشیم که دوباره زنده شده‌ایم. تامس مور [شاعر قرن نوزدهم انگلیس] ترجمه: عباس پژمان [هکلان آتشفشانی در ایسلند است.] @apjmn
34
14
فقط همین به من هیچی نگو من به مرگ اعتقاد ندارم نه اینکه خبری ازش نداشته باشم اتفاقا خوب می‌شناسمش اما چشم‌هایم را بهش نخواهم
فقط همین به من هیچی نگو من به مرگ اعتقاد ندارم نه اینکه خبری ازش نداشته باشم اتفاقا خوب می‌شناسمش اما چشم‌هایم را بهش نخواهم بخشید امروز وقتی که داشتم از کنار یکی از باغ‌های محله می‌گذشتم زندگی را دیدم نشسته بود بر تَرک طلایی یک درخت لیمو و می‌تاخت و دور دست را می‌نگریست فقط همین را می‌توانم به تو بگویم یانیس ریتسوس برگردان عباس پژمان ۷ خرداد ۱۴۰۵ @apjmn
1 750
15
فقط آمدم سری بزنم پیش از هر چیز بگویم که با اینترنت پرو نیست که آمده‌ام! فقط هم آمده‌ام سری بزنم و بروم. حالا دیگر سخت است هر
فقط آمدم سری بزنم پیش از هر چیز بگویم که با اینترنت پرو نیست که آمده‌ام! فقط هم آمده‌ام سری بزنم و بروم. حالا دیگر سخت است هر روز به این فضا سر زدن. خیلی غم‌انگیز است! حالا دیگر مثل بعضی زندانیان آشویتس فقط غرورمان برایمان مانده است. بیایید لااقل این را حفظ کنیم. ۳ خرداد ۱۴۰۵ بعدالتحریر- اواخر پاییز گذشته، آلبوم خاطرات که چاپ اول شد ۵۰۰ هزار تومان قیمت خورد. حالا که تجدید چاپ شده است ۷۰۰ هزار تومان قیمت خورده است!  ۴۰ ٪ تورم، برای ۵ ماه.                  https://www.instagram.com/p/DYt5SqEjg-n/?igsh=MWYxc3l1Y2FhY2RrZA==
1 666