es
Feedback
عباس پژمان

عباس پژمان

Ir al canal en Telegram

یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن لینک اولین پست کانال ؛ https://t.me/apjmn/3 کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده ؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman نوشته هایم در اینستاگرام ؛ Instagram.com/pejman_abbas

Mostrar más
3 145
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-1330 días
Archivo de publicaciones
در فرار از دی و بهمن مدتی است شروع کرده‌ام بعضی از کتاب‌هایی را که اول بار در سال‌های اول دانشکده خوانده بودم یک بار دیگر می‌خوانم. در آن سال‌ها، که سال‌های پایانی دههٔ پنجاه بودند، نه فقط خود دانشگاه دنیای جدیدی بود که با آن آشنا می‌شدم، آشنایی با نویسندگان بزرگ دنیا و آثارشان هم واقعاً دنیای دیگری بود که کم کم کشفش می‌کردم. آن سال‌ها دانشگاه و کتابفروشی‌های جلوی آن کم کم در هم ادغام شدند و دنیای جدیدی ساختند که هنوز هم که هنوز است گاه‌به‌گاهی آرزوی برگشتن به آن را می‌کنم. در آن دوران بود که مخصوصاً با جویس و اسکات فیتزجرالد آشنا شدم. اگر از این‌ها اسم می‌برم به خاطر این است که تأثیری که جادوی این‌ها در آن سال‌ها بر من گذاشت از هر تأثیری قوی‌تر بود. اما این بار که شروع کردم دوباره آن‌ها را خواندن چیزی نزدیک پنجاه سال از آن اولین آشنایی‌ام با آن‌ها می‌گذشت! این است که فکر می‌کردم بعد از گذشت این همه سال آن جادو هم باید دیگر از تأثیر افتاده باشد، یا تغییر ماهیت داده باشد. در واقع فقط برای پناه بردن به خود آن دوران بود که زمستان گذشته شروع کردم دوباره جویس و فیتزجرالد را خواندن، نه برای تجربهٔ دوبارهٔ آن جادو. برای فرار از دی و بهمن بود. اما با کمال حیرت دیدم آن جادو نه فقط از تأثیر نیفتاده است بلکه حتی با شدت بیشتری عمل کرد. شاید به‌خاطر یاد آوردن دوران خوشبختی در دوران بدبختی بود که این بار با چنان شدتی تأثیر کرد. یا شاید هم ذهنم بود که این بار چنان آشوب‌زده بود که آن جادو را بهتر می‌توانست جذب کند. هر چه بود هنوز هم از تأثیرش بیرون نیامده‌ام. ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ @apjmn

مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌ها
مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید! مردگان! چرا در آن دش ت‌ها و دریاهای دوردست که فقط مو رها و مرغان دریایی آن‌ها را می‌شناسند، منزل‌های خود را این گونه رها می‌کنید تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها که آنجا برایتان گریستند، و قلب‌هایی که برایتان ناله کردند، اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستند! [مردگان:] درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛ و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند، اما در همین حال هم که مرده‌ایم، نفس‌های زنده آن دشت‌ها و گل‌هایی که قبلاً بر آن‌ها می‌گذشتیم همچنان برایمان شیرین هستند. این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند، می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم تا فکر کنیم که دوباره زنده شده‌ایم. تامس مور [شاعر قرن نوزدهم انگلیس] ترجمه: عباس پژمان [هکلان آتشفشانی در ایسلند است.]

مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌ها
مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید! مردگان! چرا در آن دشت‌ها و دریاهای دوردست که فقط مو رها و مرغان دریایی آن‌ها را می‌شناسند، منزل‌های خود را این گونه رها می‌کنید تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها که آنجا برایتان گریستند، و قلب‌هایی که برایتان ناله کردند، اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستند! [مردگان:] درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛ و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند، اما در همین حال هم که مرده‌ایم، نفس‌های زنده آن دشت‌ها و گل‌هایی که قبلاً بر آن‌ها می‌گذشتیم همچنان برایمان شیرین هستند. این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند، می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم تا فکر کنیم که دوباره زنده شده‌ایم. تامس مور [شاعر قرن نوزدهم انگلیس] ترجمه: عباس پژمان [هکلان آتشفشانی در ایسلند است.]

مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید! مردگان! چرا در آن دشت‌ها و دریاهای دوردست که فقط مو رها و مرغان دریایی آن‌ها را می‌شناسند، منزل‌های خود را این گونه رها می‌کنید تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها که آنجا برایتان گریستند، و قلب‌هایی که برایتان ناله کردند، اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستند! [مردگان:] درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛ و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند، اما در همین حال هم که مرده‌ایم، نفس‌های زنده آن دشت‌ها و گل‌هایی که قبلاً بر آن‌ها می‌گذشتیم همچنان برایمان شیرین هستند. این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند، می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم تا فکر کنیم که دوباره زنده شده‌ایم. تامس مور [شاعر قرن نوزدهم انگلیس] ترجمه: عباس پژمان [هکلان آتشفشانی در ایسلند است.]

مردگان آه، ای مردگان! ای مردگان! ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد، هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید! مردگان! چرا در آن دشت‌ها و دریاهای دوردست که تنها مورچه‌ها و پرنده‌های دریایی آن‌ها را می‌شناسند، مسکن‌های خود را به این گونه رها می‌کنید تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها در آنجا برای شما گریستند، و قلب‌هایی که برای شما ناله کردند؟ آیا اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستید؟ [مردگان:] درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛ و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند، اما در همین حال که مرده‌ایم، نفس‌های زنده آن دشت‌ها و گل‌هایی که پیشتر بر آن‌ها می‌گذشتیم همچنان برایمان شیرین هستند. این است که پیش از آنکه برف هکلان ببارد و ما را در خود فرو برد، می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم تا بیاندیشیم که دوباره زنده شده‌ایم. تامس مور [شاعر قرن نوزدهم انگلیس] ترجمه: عباس پژمان [هکلان آتشفشانی در ایسلند است.] @apjmn

فقط همین به من هیچی نگو من به مرگ اعتقاد ندارم نه اینکه خبری ازش نداشته باشم اتفاقا خوب می‌شناسمش اما چشم‌هایم را بهش نخواهم
فقط همین به من هیچی نگو من به مرگ اعتقاد ندارم نه اینکه خبری ازش نداشته باشم اتفاقا خوب می‌شناسمش اما چشم‌هایم را بهش نخواهم بخشید امروز وقتی که داشتم از کنار یکی از باغ‌های محله می‌گذشتم زندگی را دیدم نشسته بود بر تَرک طلایی یک درخت لیمو و می‌تاخت و دور دست را می‌نگریست فقط همین را می‌توانم به تو بگویم یانیس ریتسوس برگردان عباس پژمان ۷ خرداد ۱۴۰۵ @apjmn

فقط آمدم سری بزنم پیش از هر چیز بگویم که با اینترنت پرو نیست که آمده‌ام! فقط هم آمده‌ام سری بزنم و بروم. حالا دیگر سخت است هر
فقط آمدم سری بزنم پیش از هر چیز بگویم که با اینترنت پرو نیست که آمده‌ام! فقط هم آمده‌ام سری بزنم و بروم. حالا دیگر سخت است هر روز به این فضا سر زدن. خیلی غم‌انگیز است! حالا دیگر مثل بعضی زندانیان آشویتس فقط غرورمان برایمان مانده است. بیایید لااقل این را حفظ کنیم. ۳ خرداد ۱۴۰۵ بعدالتحریر- اواخر پاییز گذشته، آلبوم خاطرات که چاپ اول شد ۵۰۰ هزار تومان قیمت خورد. حالا که تجدید چاپ شده است ۷۰۰ هزار تومان قیمت خورده است!  ۴۰ ٪ تورم، برای ۵ ماه.                  https://www.instagram.com/p/DYt5SqEjg-n/?igsh=MWYxc3l1Y2FhY2RrZA==

حدیث آرزومندی ۱- تفکر پرآرزو wishful thinking ویش‌فول ثینکینگ اصطلاحی در زبان انگلیسی است که معنی تحت اللفظی‌اش می‌شود تفکر پرآرزو، و مفهومش این است: باور به این که آنچه تو دلت می‌خواهد اتفاق بیفتد دارد اتفاق می‌افتد یا بالاخره اتفاق خواهد افتاد. و اگر می‌خواهید مصداقی هم برایش پیدا کنید، هر کدام از این تحلیل‌های مربوط به احتمال توافق یا جنگ بین جمهوری اسلامی و آمریکا می‌تواند مصداق عالی برایتان باشد. البته منظورم تحلیل‌هایی است که به قلم «کارشناسان» وطنی نوشته شده‌‌اند! معمولاً همهٔ این تحلیل‌ها را کسانی می‌نویسند که دسته‌ای از آن‌ها دلشان می‌خواهد اتفاقی برای جمهوری اسلامی نیفتد، دسته‌ای دیگر هم دلشان می‌خواهد اتفاق برایش بیفتد. اگر از دستهٔ اول باشند تحلیلشان حتماً حمله را منتفی اعلام خواهد کرد! و از دستهٔ دوم باشند حمله حتماً یک چیز قطعی خواهد بود! حقیقت این است که ما قضاوت‌هایمان را چندان از روی تجربه‌ها و اطلاعاتمان انجام نمی‌دهیم، بلکه یک بخش از مغزمان هم که اسمش سیستم پاداش است تأثیر عمیقی در آن‌ها می‌گذارد. حتی می‌شود گفت هر قضاوتی را در نهایت طبق فرمودهٔ سیستم پاداشمان انجام می‌دهیم! حالا در نظر بگیرید که کارشناس محترمی هست که منافع حیاتی در جمهوری اسلامی دارد! این شخص وقتی مشغول نوشتن تحلیلی دربارهٔ احتمال جنگ یا توافق بین جمهوری اسلامی و آمریکاست، هر وقت که موضوع توافق از فکرش می‌گذرد سیستم پاداش مغزش به فعالیت درمی‌آید، و بخش شکمی-میانی قشر پیشا‌پیشانی مغزش را، که کارش ایجاد قضاوت است، زیر رگبار شلیک‌هایش می‌گیرد تا به نفع توافق عمل کند.  و آخرسر هم کاری می‌کند که بخش شکمی-میانی به توافق رأی می‌دهد. چون توافق برایش خیلی لذت‌بخش است. و آن کارشناس اصلا از این اتفاق آگاه نمی‌شود. این را گروهی از دانشمندان مؤسسهٔ ماکس پلانک آلمان، به سرپرستی دکتر مارک تیت‌گِمِیِر، در سال ۲۰۱۸ کشف کردند. در واقع مسئله از این قرار است که همهٔ قضاوت‌های ما در مورد موضوعاتی که در آن‌ها ذینفع باشیم، همین وضع را دارند! مخصوصاً اگر اطلاعات و نشانه‌های کافی هم دربارهٔ آن‌ها موجود نباشد. موضوع توافق یا جنگ بین جمهوری اسلامی و آمریکا هم در واقع فعلا یک چنین موضوعی است. نه برای توافق  نشانه‌های کافی موجود است، نه برای جنگ. حتی نشانه‌ها حکایت از این دارند که هنوز نه این طرف تصمیمی برای توافق یا جنگ گرفته است نه آن طرف! آن وقت آن‌هایی که با قطعیت از توافق یا جنگ می‌گویند از کجا به این دانش رسیده‌اند؟! این یکی از خطاهای شناختی مغز است، که از ساختارش سرچشمه می‌گیرد. عباس پژمان [ادامه دارد] @apjmn

مغز نسل زد پیر مغان حکایتِ معقول می‌کند معذورم ار مُحالِ تو باور نمی‌کنم اوضاعی که اکنون [بر مغز] حاکم است از این قرار است که آمیگدال [هسته‌ای که احساس‌ها را تولید می‌کند] بر قشر خاکستری [که تفکر را تولید می‌کند] بیشتر تأثیر می‌گذارد تا قشر خاکستری بر آمیگدال، و در چنین اوضاعی انگیزه‌های احساسی است که بر تفکر غلبه خواهند داشت و آن را کنترل خواهند کرد. در همهٔ پستانداران اطلاعاتی که از آمیگدال برای قشر مغز می‌آید بیشتر از اطلاعاتی است که از قشر مغز برای آمیگدال می‌رود. در واقع هرچند که تفکر می‌تواند آمیگدال را فعال سازد و احساس تولید کند، اما برعکسش را نمی‌تواند عمل کند! یعنی تفکر نمی‌تواند آمیگدال را خاموش کند و نگذارد احساسات تولید شود! [منبع: مغز عاطفی / دکتر جوزف لُدوز] اما در این میان، بعضی فکرها خیلی بیشتر از فکرهای دیگر می‌توانند آمیگدال را فعال نگه دارند و احساس‌های مربوط به خودشان را تولید کنند. این‌ها فکرهایی هستند که به مرگ و زندگی، مخصوصاً مرگ‌های مظلومانهٔ عزیزان، ظلم و تبعیض سیستماتیک، احساس غبن و گول‌خوردگی، احساس محرومیت از حقوق و آزادی‌های انسانی مربوط می‌شوند. در واقع این‌جور فکرها و احساس‌های مربوط به آن‌ها بای‌دیفالت در مغز تولید می‌شوند. کار تحلیل‌های صد تا یک غاز و آبکی نیست که این فکرهای بای‌دیفالت را خاموش کنند، و فکرهایی دیگر را در مغز به جای آن‌ها بنشانند! ظلم و تبعیض و نابود شدن زندگی را با هر تحلیلی نمی‌شود توجیه کرد! مخصوصاً با تحلیل‌هایی که همچنان می‌خواهند ایدئولوژی‌هایی را به خورد مغز بدهند که در ذات خود ضد انسان و خوشبختی او هستند. این‌جور تحلیل‌ها در نهایت فقط به درد چند تا از هم‌فکران نویسندگان آن‌ها خواهند خورد که بردارند استوری از آن‌ها درست کنند! مغز ملت، و مخصوصاً مغز نسل زدش، به تنظیمات اصیل کارخانه‌اش برگشته است! عباس پژمان @apjmn

مرا مادرم نامْ «مرگِ تو» کرد داستان رستم و اشکبوس برای من زیباترین و باشکوه‌ترین حماسهٔ شاهنامه است. وقتی ایرانی‌ها پس از مرگ سیاوش به خونخواهی او به توران لشکرکشی می‌کنند، خاقان چین هم با لشکرش به کمک آن‌ها می‌آید. رستم هم در این لشکرکشی نیست.  این است که ایرانی‌ها پی در پی از تورانی‌ها شکست می‌خورند و کشته می‌دهند. آخر سر هم در کوه هماون به محاصره درمی‌آیند. کیخسرو ناچار می‌شود رستم را خبر کند. آن وقت رستم می‌آید. وقتی رستم می‌آید رخشش خسته است. پس رخش را می‌گذارد تا استراحت کند، و خودش پیاده به میان لشکر می‌رود. در این هنگام پهلوان گردن‌کلفتی به نام اشکبوس هم از لشکر چین به میدان آمده است و هم‌نبرد می‌طلبد. رُهّام، پسر گودرز، که به نبرد او رفته است حریفش نمی‌شود و از میدان می‌گریزد تا کشته نشود. توس، فرمانده لشکر ایران، وقتی این صحنه را می‌بیند برآشفته می‌شود. به اسبش هی می‌زند تا خودش به نبرد اشکبوس برود. اما رستم سرش داد می‌کشد: تو همین‌جا باش و نگذار نظم لشکر به‌هم بریزد! من پیاده به جنگ این می‌روم. آن وقت رستم بدون رخش و فقط با یک کمان و چند تا تیر به سمت میدان به راه می‌افتد. اشکبوس که سوار بر اسبش دارد در میدان جولان می‌دهد وقتی می‌بیند یکی پیاده به میدان می‌آید، می‌خندد. می‌گوید نامت چیست؟ چه کسی قرار است برای تن بی‌سرت گریه کند؟ رستم می‌گوید نام برای چه می‌پرسی وقتی به آرزویت نخواهی رسید؟ مادرم نام مرا «مرگِ تو» گذاشته است. قرار است پتگی باشم که به سر تو خواهد خورد. اشکبوس می‌گوید بدون اسب، خودت را به کشتن می‌دهی ها! رستم می‌گوید این‌قدر لاف نزن! آیا تا حالا ندیده‌ای که پیاده‌ای بجنگد و ناکسانی مثل تو را به گور بفرستد؟ در شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ همه‌شان سوار اسب می‌شوند و به جنگ می‌آیند؟ حالا پیاده جنگیدن را بهت یاد می‌دهم. اشکبوس که اعتماد به نفس و قد و بالای رستم را  دیده است این بار خودش  پیشدستی می‌کند. اما هر چه تیر به تن رستم می‌زند هیچ کدام  از زرهش رد نمی‌شوند. آن وقت رستم دست به کمان می‌برد و با نخستین تیرش اسب اشکبوس را از پا در می‌آورد، و با دومی خودش را به خاک می‌اندازد. خاقان چین، که در میان لشکر تورانیان بود، این صحنه را با حیرت تماشا کرد. آن وقت سواری فرستاد تا تیر رستم را از تن اشکبوس بیرون کشید و برایش برد. وقتی تیر را به دستش گرفت به پیران ویسه گفت: « پس شما می‌گفتید این‌ها ملت حقیری هستند! غیر از این‌ها چه کسی می‌تواند تیری به بلندی نیزه به تن دشمن فرو کند؟ عباس پژمان @apjmn

شاهسوار یعنی سوارکار ماهر و دلیر شاه در زبان فارسی دو معنی دارد، یکی معنی اصلی یا حقیقی آن است، که می‌شود فرمانروای یک کشور یا سرزمین، و دیگری معنی مجازی یا استعاری آن است، که بسته به این که در چه کانتکستی به کار رفته باشد معناهایی از قبیل بزرگ، بزرگ‌ترین، سر، سرترین، والا، ماهر، ماهرترین، و معناهایی از این قبیل می‌دهد. بعضی از واژه‌هایی که شاه در آن‌ها معنی استعاری می‌دهد این‌ها هستند: شاهراه، شاهکار، شاهباز یا شهباز، شهیاد، شهسوار، شاه استاد، شاه داماد (شا دوماد) و شاهنامه. مثلاً شاهراه یعنی بزرگراه. شهیاد یعنی یادبود والا. شاهنامه یعنی شاهِ نامه‌ها، سرترینِ همهٔ کتاب‌ها، سرور همهٔ کتاب‌ها. هرچند معنی کتابِ شاهان یا داستان و سرگذشت شاهان هم می‌دهد؛ یعنی در واقع ایهام دارد. این را هم بد نیست بگویم که در شاهنامه در هیچ جا واژهٔ شاهسوار یا شهسواری به کار نرفته است! و این به‌خاطر این است که آهنگ هیچ کدام از این‌ها با وزن عروضی شاهنامه هم‌آهنگ نیست. یک دو بار فقط به صورت «شاهِ سواران» به کار رفته است: بیاراست لشکرْش را همچنین پس ارجاسپ، شاهِ سوارانِ چین باری. اما شهسوار، یا شاهسوار، در شعر شاعران دیگر زیاد به کار رفته است و معنی‌اش هم دقیقا این است: سوارکار ماهر و دلیر. مثلا در این بیت حافظ: خيالِ شهسواری پخت و شد ناگه دلِ مسکين! خداوندا نگه دارش! که بر قلب سواران زد. و اما فیلمی در فضای مجازی هست که نشان می‌دهد محمدرضا شریفی نیا، بازیگر مشهور، در اجرای مراسمی دولتی در حضور مقامات دولت شوخی‌ای با واژهٔ شهسوار می‌کنند. ایشان در آن مراسم شهسوار را در واقع «شخصِ سوار بر شاه» و یک چنین چیزی معنی می‌کنند تا جمع را بخندانند. خطاب به مقامات می‌گویند نکته‌ای را به آقای شاهسواری «اشاره کردم» که می‌خواهم شما هم در جریان باشید. بعد هم توضیح می‌دهند که به شاهسواری چنین چیزی «اشاره کرده‌اند»: «من نمی‌دانم چه‌جوری در زمان شاه به شما اجازه دادند چنین فامیلی را انتخاب کنید تا شب‌ها سوار شاه بشوید!» و فیلم جلسه نشان می‌دهد که مقامات می‌خندند و جماعت سوت می‌کشند و شادی می‌کنند. نمی‌دانم شریفی‌نیا و هیچ کدام از آن جمع هنرمند و ادیب و غیره متوجه نبودند که فقط خود آن آقای شهسواری نیست که آن فامیل را دارد؟! برای این که اگر آقای شهسواری خواهران و دخترانی داشته باشد آن‌ها هم احتمالاً اسم فامیلشان همین خواهد بود، و مطمئناً بسیاری از دختران و زن‌های  دیگر هم در این مملکت هستند که این اسم فامیل را دارند!  و ای بسا که بعضی از آن‌ها از بستگان آن جماعت باشند. عباس پژمان @apjmn

عکسی از شهر آزادگان در داستان بیژن و منیژهٔ شاهنامه، وقتی بیژن به نزدیکی خیمهٔ منیژه رسیده است، منیژه دایهٔ خود را می‌فرستد ت
عکسی از شهر آزادگان در داستان بیژن و منیژهٔ شاهنامه، وقتی بیژن به نزدیکی خیمهٔ منیژه رسیده است، منیژه دایهٔ خود را می‌فرستد تا ببیند او کیست و چه جوری آنجا آمده است: بپرسش که چون آمدی ایدرا؟ نیایی بدین جشنگاه اندرا؟ پری زاده‌یی گر سیاوَخشیا ؟ که دل‌ها به مهرت همی بخشیا؟ و بیژن به دایه می‌گوید: سیاوش نی‌اَم ، نز پریزادگان از ایرانم، از شهر آزادگان منم بیژن گیو، از ایران به جنگ. به زخم گراز آمدم تیز چنگ. ازش بپرس چه جوری اینجا آمدی؛ نمی‌خواهی به جشنگاه بیایی؟ پری‌زادی تو، یا [روح] سیاوش هستی، که دل ها را [این‌‌جور] برای مهر خود می‌بری؟ بیژن [در جواب دایه] می‌گوید: نه سیاوش هستم، نه از پریزادگانم. از ایران می‌آیم، از شهر آزادگان. بیژن، پسرِ گیو، هستم. از ایران اینجا به جنگ آمده‌ام. الآن هم آمده بودم گراز شکار کنم. شرح عکس: امشب این عکس را در یک کانال تلگرامی به نام آقای فرزاد زرین دیدم. در شرح عکس نوشته بود: «این عکس نه فتوشاپه نه هوش مصنوعی، این عکس زیبا امروز تو بندر شاهپور گرفته شده». هر چه باشد خیلی زیباست @apjmn

نوروساینس فحش بخش ۳- تا حالا معمولاً تصور براین بود که فحاشی باید نشانهٔ کم‌هوشی باشد. اما مطالعاتی که در این یک دو دههٔ اخیر صورت گرفته است نه فقط این را تأیید نکرده‌اند، بلکه حتی عکس این را نشان می‌دهند. در این مطالعات، بیشترِ آن‌هایی که راحت از فحش استفاده می‌کرده‌اند ضریب هوشی بالایی داشته‌اند. همچنان‌که گفتم فحش کلاً به سیستم لیمبیک مغز مربوط می‌شود. سیستمی که اخلاق و اتیکت و این چیزها حالی‌ش نیست. به خاطر همین است که حتی آدم‌های باهوش، و متشخص و مبادی اخلاق، هم ممکن است گاهی تابوهایی را بشکنند. حتی اگر سعدی یا اخوان ثالث باشند. سعدی غزلی دارد در یازده بیت که در آن با زنی حرفی می‌زند و از اول تا آخرش در مورد آن زن تابو می‌شکند! زن هم ظاهراً زنی است که وقتی دختر بوده است سعدی او را سخت دوستش داشته و خواستگارش بوده. منتهی مشخص است که با مرد دیگری ازدواج کرده است. «ای خضر حلالت نکنم چشمهٔ حیوان / دانی که سِکندر به چه مِحنت طلبیده‌ست؟» خلاصه چنین چیزهایی به آن زن می‌گوید: در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی کشتی رَود اکنون که تَتَر جِسر بریده‌ست سعدی درِ بستانِ هوای دگری زن این کِشت رها کن که در او گَلّه چریده‌ست اخوان را هم با آن‌که خیلی مقرون به حیا هم بود یک بار شاملو وادار کرده تا تابویی را بشکند. اخوان سخت طرفدار ایران باستان بود. به‌خاطر همین بود که گاه‌به‌گاهی مَزدُشت تخلص می‌کرد؛ مَز را از مزدک و دُشت را از زردشت گرفته بود. شاملو هم که کلاً از هر چیزی که بوی ایران می‌داد متنفر بود. یک روز در مجلسی پشت سر اخوان گفته بود بهتر نبود زر را از زردشت می‌گرفت و دک را از مزدک تا بشود زردک؟ چون آن وقت استفادهٔ دیگر هم می‌توانست ازش بکند. خلاصه این را به گوش اخوان رسانده بودند. آن وقت او هم یک شعری سرود اما چاپش نکرد. خود شاملو تا مدت‌ها شعرهایش را با اسم مستعار «الف بامداد» امضا مي‌کرد؛ الفش حرف اول اسم کوچکش بود. اخوان با اشاره به این اسم چیزی در آن شعرش گفت که باعث شد شاملو دیگر هیچ وقت از آن اسم استفاده نکند. دو بیت آخر آن شعر این است: ترک کنم چَرس و باده و تریاک وسوسهٔ آعماد اگر بگُذارد وارهم از دست این نُعوظِ سحرگاه این الفِ بامداد اگر بگُذارد آعماد، همان عماد خراسانی شاعر و ترانه‌سرا است، که یار غار و هم‌پیالهٔ اخوان بود. هوشنگ ابتهاج، در مصاحبه‌اش، مال شاملو را نقل می‌کند و از ذوقش هم کلی تعریف می‌کند، اما از مال اخوان چیزی نمی‌گوید! عباس پژمان @apjmn

نوروساینس فحش بخش ۲- در هر کدام از کارهای مغز که آمیگدال با توان بالایی وارد عمل شود شبکهٔ تعقل یا ریزنینگ reasoning که جایش در قشر پیشانی است کار چندانی از دستش برنمی‌آید، و در نهایت تسلیم آمیگدال می‌شود. همچنان که گفتم آمیگدال مرکز اصلی تولید احساس‌ها و هیجان‌هاست و در فحاشی هم نقش اصلی را بازی می‌کند. خلاصه، به خاطر همین است که حتی مؤدب‌ترین آدم‌ها هم وقتی سخت عصبانی می‌شوند یا احساس نفرت می‌کنند معمولاً نمی‌توانند خود را کنترل کنند و فحشی ندهند. شبکهٔ آمیگدال و شُرَکا خیلی قوی تر از شبکهٔ ریزنینگ است. فحاشی در واقع نوعی دفاع از زندگی است که طبیعت در مغز تعبیه کرده است. هر کس که احساس کند زندگی‌اش به هر شکلی مورد تعرض قرار گرفته است، یا به هر شکلی از زندگی و آزادی محرومش کرده‌اند، مغزش خود به خود این را مسئلهٔ مهمی تشخیص می‌دهد. بنابراین هر وقت که آن شخص به یاد این محرومیت یا تعرض بیفتد آمیگدالش احساس‌های نیرومندی برایش تولید می‌کند، که همان نفرت و خشم هستند. اما هر نوع احساس یا هیجانی، مخصوصاً اگر خیلی شدید باشد، تعادل مغز را به‌هم می‌زند، و مغز نمی‌تواند هیچ عدم تعادلی را به مدتی طولانی تحمل کند. این است که باید کاری کند تا دوباره به حال تعادل برگردد. فحش دادن یکی از آن چیزهایی است که طبیعت در مغز تعبیه کرده است تا تعادل را به مغز برگردانند! فحش دادن در واقع یک نوع رها شدن از آن محرومیتی است که باعث خشم یا نفرت شده است. وقتی فحش می دهیم در واقع لحظه‌هایی آزادی تجربه می‌کنیم. الآن می‌گویم چرا! هر فحشی که می‌دهیم در واقع تابویی را نفی یا تحقیر می کنیم! تابو یک جور رسم یا سنتی است که به تو اجازه نمی‌دهد به بعضی چیزها بی احترامی کنی، یا اسم بعضی چیزها را ببری. تابوهای نوع اول معمولاً مذهبی هستند. هرچند تابوهای ایدئولوژیک و سیاسی‌یی از این نوع هم کم نیستند! تابوهای نوع دوم هم تابوهای مربوط به آلات تناسلی هستند. هر فحشی در واقع یک بی‌احترامی به یک تابو است! اتفاقاً مطالعات مغز نشان می‌دهند که کارهای مربوط به تابوها را هم، مثل فحش‌ها، همان آمیگدال و عقده‌های قاعده‌ای و سینگولیت انجام می‌دهند! و اما نکته این است که همهٔ رژیم‌ها، عقاید، ایدئولوژی‌ها و نهادهای گوناگونی که آزادی‌هایی را از انسان‌ها سلب می‌کنند، این سلب‌ها را با توسل به تعدادی تابو انجام می‌دهند. این است که هر فحشی، که در واقع با نفی یا تحقیر یک تابو صورت می‌گیرد، تجربهٔ لحظه‌هایی از آزادی هم هست. عباس پژمان @apjmn

نوروساینس فحش بخش ۱- این مقاله فقط نگاهی علمی به فحش و پدیدهٔ فحش‌های تابوشکنانه است که مخصوصاً در این چند سال گذشته در فضای مجازی و واقعی رواج پیدا کرده‌اند. خلاصه قصد هیچ قضاوت اخلاقی در میان نیست. قضاوت اخلاقی‌اش با خود شما خواهد بود. در سال ۱۸۶۱، پل بروکا بیماری را دید که قدرت تکلمش را از دست داده بود. یعنی دیگر نمی‌توانسته حرف بزند. اما همین بیمار فحش می‌توانسته بدهد. یا نفرین می‌توانسته بکند. پل بروکا یکی از دانشمندان بزرگ مغز و اعصاب است و ناحیه‌ای در قشر خاکستری مغز را که به تکلم اختصاص دارد او کشف کرده است. الآن هم این ناحیه به افتخار او  ناحیهٔ بروکا یا مرکز بروکا نامیده می‌شود.  در اواخر دههٔ هشتاد هم یک متخصص زبان‌شناسی عصبی، به نام خانم دایانا وَن لانْکِر سی‌دیتْس، یک چنین چیزی را در یک کشاورز اهل داکوتای شمالی دید. این کشاورز هم به دنبال سکته‌ای مغزی، قدرت تکلمش را  از دست داده بود و به سؤال‌هایی که ازش می‌شد نمی‌توانست جواب دهد، اما در جواب بعضی سؤال‌های سیاسی فحش می‌توانست بدهد. خانم سی‌دیتْس می‌گوید هر وقت که در راهرو روی صندلی چرخدارش نشسته بود و من از کنارش رد می‌شدم در گوشش زمزمه می‌کردم «رونالد ریگان»، و او لبخند می‌زد و می‌گفت: «لعنتی!» کشف بروکا و سی‌دیتس حکایت از وجود شبکه‌ای مخصوص در مغز برای تولید فحش می‌کند؛ شبکه‌ای که مستقل از شبکهٔ تولید تکلم عادی است. به‌طوری که وقتی شبکهٔ تولید تکلم از کار می‌افتد، ممکن است آن شبکه همچنان فعال باشد. تا همین اواخر تصور بر این بود که زبان کلاً در نیمکرهٔ چپ تولید می‌شود. اما اکنون مشخص شده است نیمکرهٔ راست هم  نقش‌هایی در تولید آن دارد. مخصوصاً گفتن بعضی واژه‌ها کار نیمکرهٔ راست است. فحش‌ها هم جزو این واژه‌ها هستند. شبکه‌های دیگر هم که در فحش دادن نقش دارند عبارتند از آمیگدال، عقده‌های قاعده‌ای و سینگولیت. این سه تای اخیر از تشکیلات قدیمی‌تر مغز هستند.  در واقع خیلی قدیمی‌تر از ناحیهٔ بروکا و ورنیکه هستند که در قشر خاکستری نیمکرهٔ چپ قرار دارند و مرکز زبان محسوب می‌شوند.  اما جالب این که این تشکیلات قدیمی در حیوانات هم در تولید نعره‌ها و غرش‌های آن‌ها نقش دارند. به خاطر همین است که الان گفته می‌شود فحش‌هایی که ما می‌دهیم در واقع شکل آپ‌گرید همان غرش‌ها  و نعره‌های اجداد فرگشتی‌مان است. آن‌ها وقتی این صداها را از خودشان درمی‌آورند که احساس کنند با خطر روبه‌رو شده‌اند. در واقع با این کارشان هم احساس ترس خود را تخلیه می‌کنند، هم دشمن را می‌ترسانند و تحقیر می‌کنند، هم نفرت خود از دشمن را بیان می‌کنند. عباس پژمان [ادامه دارد] @apjmn

پس از طوفان تا خیال طوفان در سرم آرام گرفت، خرگوشی میان شبدرها و گل‌های لرزان [از دویدن] بازایستاد و نمازش را، از خلال تارهای
پس از طوفان تا خیال طوفان در سرم آرام گرفت، خرگوشی میان شبدرها و گل‌های لرزان [از دویدن] بازایستاد و نمازش را، از خلال تارهای عنکبوت، رو به رنگین کمان به جا آورد. آه از آن جواهرها که روی خود پنهان ساختند و گل‌هایی که شروع کرده بودند نگاه می‌کردند. در خیابان بزرگ کثیف، پیشخوان‌های قصابان ظاهر شدند، و [قایقبانان] قایق‌ها را به سوی دریایی مُطَبَّق در آن بالا، که به کنده‌کاری می‌مانست، کشاندند و بردند. سیل خون به راه افتاد در خانهٔ ریش‌آبی، و توی کشتارگاه‌ها،‌ توی سیرک‌ها، آنجا که مُهر خدا بر پنجره‌ها می‌خورْد و رنگشان را می‌پرانْد. خون و شیر به را افتاد... آرتور رمبو برگردان عباس پژمان @apjmn

مغزهای ایدئولوژیک [بخش سوم] بسیاری از ما نام دوپامین را شنیده‌ایم. دپامین یکی از انتقال‌دهنده‌های عصبی است که نقش‌های بسیاری در مغز به عهده دارد. در واقع هنگام تجربهٔ هر پاداش یا لذتی و هر هیجانی پایش در میان است. همچنین در یادگیری‌ها و ایجاد عادت‌ها و اعتیادهایمان نقش اصلی بازی می‌کند. بنابراین در ایجاد اعتقاد و انعطاف‌پذیر بودن یا نبودن آن هم باید نقش داشته باشد. برای این که اولاً هر اعتقادی را اول یاد می‌گیری. بنابراین هر اعتقاد در درجهٔ اول یک نوع یادگیری است. بعد هم بسیاری از اعتقادها تبدیل به عادت و حتی اعتیاد می‌شوند! و مهم‌تر این که اعتقادهایمان با هیجان و تجربهٔ لذت هم همراه هستند. و دپامین در همهٔ این‌ها نقش دارد. دکتر لیور زمیگراد هم در مرحلهٔ دوم مطالعه‌اش به سراغ دپامین مغز می‌رود. اول هم به سراغ ژن‌هایی می‌رود که در متابولیسم دپامین نقش دارند، و روی کروموزوم ۲۲ هستند. واقعاً می‌بیند که این ژن‌ها در افراد جزم اندیش و آزاد اندیش اندکی با هم فرق دارند. و همین تفاوت اندک باعث می‌شود دو بخش مهم در مغز افراد جزم اندیش از لحاظ مقدار دپامینی که همیشه در سیناپس‌هایشان هست با مغز افراد آزاداندیش فرق داشته باشد. از آنجا که این موضوع قدری تخصصی هست و توضیح دقیق آن احتیاج به مقدمات طولانی دارد مجبورم آن را خیلی خلاصه بگویم. دو بخش در مغز هستند که در مسئلهٔ اعتقادات نقش دارند. یکی از این‌ها شبکه‌ای از مغز است به نام استریاتوم، که در مغز میانی است، و دیگری قشر پیشاپیشانی است. استریاتوم از لحاظ تکاملی خیلی قدیمی‌تر از قشر پیشانی است. در واقع استریاتوم تولید کنندهٔ واکنش‌ها و تصمیم‌های آنی است، و از روی غرایز و اعتقادات جاافتاده عمل می‌کند. اما قشر پیشاپیشانی شبکهٔ تولید تصمیم‌های سطح بالاست. یعنی تصمیم هایی که از روی تفکر و تعقل اتخاذ می‌شوند. مطالعهٔ دکتر زمیگراد نشان داد اشخاصی که اعتقادات خلل‌ناپذیر دارند سطح دپامین استرایاتومشان همیشه بالا و سطح دپامین قشر پیشاپیشانی‌شان همیشه پایین است. در حالی که مغز اشخاص آزاداندیش برعکس است. دپامین استریاتومشان همیشه پایین و دپامین قشر پیشاپیشانی‌شان همیشه بالاست. اینجا یک سؤال هم پیش می‌آید. آیا اشخاصی که اعتقادات جزمی دارند هیچ وقت می‌توانند از اعتقادات خود دست بکشند؟ از آنجا که مغز یک سیستم تغییرپذیر هست، بنابراین می‌تواند در شبکه‌های استریاتوم و پیشاپیشانی خود هم تغییر کند. واقعاً هم گاهی عوامل اپی‌ژنتیک، یعنی محیط، بعضی تجربه‌ها و اتفاق‌ها، آموزش و مطالعهٔ مناسب می‌توانند در عقاید جزمی تغییر ایجاد کنند. اما نه در همهٔ موارد. در هر حال به ژن‌ها هم بستگی دارد؛ این‌که چقدر قوی و فعال باشند. عباس پژمان @apjmn

مغزهای ایدئولوژیک [بخش دوم] این خانم دانشمند جوان، که اسمش لیور زمیگراد و سی ساله است، تا حالا مسئلهٔ ایدئولوژی افراطی را روی ۵۰۰۰ نفر مطالعه کرده است. گفته است می‌خواستم ببینم چرا بعضی مغزها برای ایدئولوژی‌های افراطی مستعدتر هستند. مطالعهٔ خانم دکتر زمیگراد دو مرحله داشته است. برای مرحلهٔ اول آزمایشی به نام دسته‌بندی کارت ویسکانسین طراحی می‌کند که به شکل یک بازی آنلاین است. در این بازی تعداد نسبتاً زیادی ورق، شبیه ورق‌های قمار، هست. روی هر کارتی شکل‌هایی هستند که رنگ‌های ختلفی دارند. کسانی که در این بازی شرکت می‌کنند از هیچ چیز اطلاعی ندارند. فقط به آن‌ها گفته می‌شود کارت‌هایی را که فکر می‌کنید از لحاظ شکل یا رنگ یا هر چیزی شباهت‌هایی به‌هم دارند جدا کنید. این شباهت‌ها در واقع از یک قانون پیروی می‌کنند. و شرکت کننده یک مقدار که جلو برود به راحتی می‌تواند این قانون را کشف کند. آن وقت با شور و شوق شروع می‌کند کارت‌ها را جدا کردن و کیف کردن. اما بعد از مدتی که با این قانون جلو رفت، این قانون دیگر کنار می‌رود. دکتر زمیگراد ‌دید از اینجا به بعد آزمایش‌شونده‌ها دو دسته می‌شوند. عده‌ای از آن‌ها وقتی دیدند دیگر خبری از آن قانون قبلی نیست، به‌راحتی از آن دست بر می‌دارند تا بلکه قانون دیگری کشف کنند. اما گروه دیگر همچنان به آن قانون اول پایبند می‌مانند، و تا آخر سعی می‌کنند بلکه باز هم کارت‌هایی پیدا کنند که از آن قانون پیروی می‌کنند. خانم دکتر با شرکت کنندگان که صحبت می‌کند، می‌بیند این گروه دوم در عقایدشان هم همین طور هستند. همیشه بر یک عقیده بوده‌اند و کم‌تر پیش می‌آید که در درستی عقاید خودشان شک کنند. در حالی که گروه دوم در مورد هیچ یک از عقاید خودشان تعصب به خرج نمی‌دهند، و کلاً تغییر را در زندگی راحت می‌پذیرند. آن وقت او مرحلهٔ دوم مطالعه‌اش را اجرا می‌کند. در واقع می‌رود سراغ مغز این‌ها. می‌خواهد ببیند در مغز هر کدام از این‌ها چه خبرهایی هست. اینجاست که کشف جالبی در مغز می‌کند. می‌بیند مغزشان هم فرق جالبی با هم دارند. یعنی مغز آن‌هایی که به گروه دوم تعلق داشتند و مغز آن‌هایی که از گروه اول بودند. در واقع پای دپامین هم یک‌جورهایی در میان است. عباس پژمان [ادامه دارد] @apjmn مغزهای ایدئولوژیک [بخش دوم] این خانم دانشمند جوان، که اسمش لیور زمیگراد و سی ساله است، تا حالا مسئلهٔ ایدئولوژی افراطی را روی ۵۰۰۰ نفر مطالعه کرده است. گفته است می‌خواستم ببینم چرا بعضی مغزها برای ایدئولوژی‌های افراطی مستعدتر هستند. مطالعهٔ خانم دکتر زمیگراد دو مرحله داشته است. برای مرحلهٔ اول آزمایشی به نام دسته‌بندی کارت ویسکانسین طراحی می‌کند که به شکل یک بازی آنلاین است. در این بازی تعداد نسبتاً زیادی ورق، شبیه ورق‌های قمار، هست. روی هر کارتی شکل‌هایی هستند که رنگ‌های ختلفی دارند. کسانی که در این بازی شرکت می‌کنند از هیچ چیز اطلاعی ندارند. فقط به آن‌ها گفته می‌شود کارت‌هایی را که فکر می‌کنید از لحاظ شکل یا رنگ یا هر چیزی شباهت‌هایی به‌هم دارند جدا کنید. این شباهت‌ها در واقع از یک قانون پیروی می‌کنند. و شرکت کننده یک مقدار که جلو برود به راحتی می‌تواند این قانون را کشف کند. آن وقت با شور و شوق شروع می‌کند کارت‌ها را جدا کردن و کیف کردن. اما بعد از مدتی که با این قانون جلو رفت، این قانون دیگر کنار می‌رود. دکتر زمیگراد ‌دید از اینجا به بعد آزمایش‌شونده‌ها دو دسته می‌شوند. عده‌ای از آن‌ها وقتی دیدند دیگر خبری از آن قانون قبلی نیست، به‌راحتی از آن دست بر می‌دارند تا بلکه قانون دیگری کشف کنند. اما گروه دیگر همچنان به آن قانون اول پایبند می‌مانند، و تا آخر سعی می‌کنند بلکه باز هم کارت‌هایی پیدا کنند که از آن قانون پیروی می‌کنند. خانم دکتر با شرکت کنندگان که صحبت می‌کند، می‌بیند این گروه دوم در عقایدشان هم همین طور هستند. همیشه بر یک عقیده بوده‌اند و کم‌تر پیش می‌آید که در درستی عقاید خودشان شک کنند. در حالی که گروه دوم در مورد هیچ یک از عقاید خودشان تعصب به خرج نمی‌دهند، و کلاً تغییر را در زندگی راحت می‌پذیرند. آن وقت او مرحلهٔ دوم مطالعه‌اش را اجرا می‌کند. در واقع می‌رود سراغ مغز این‌ها. می‌خواهد ببیند در مغز هر کدام از این‌ها چه خبرهایی هست. اینجاست که کشف جالبی در مغز می‌کند. می‌بیند مغزشان هم فرق جالبی با هم دارند. یعنی مغز آن‌هایی که به گروه دوم تعلق داشتند و مغز آن‌هایی که از گروه اول بودند. در واقع پای دپامین هم یک‌جورهایی در میان است. عباس پژمان [ادامه دارد] @apjmn

مغز‌های ایدئولوژیک می‌دانیم که محیط در شکل‌گیری عقاید مذهبی و سیاسی افراد نقش مهمی دارد. این را در واقع از روی آمار می‌فهمیم که این‌جور است. مثلاً فرزندانی که در خانواده‌ای مذهبی به دنیا می‌آیند و رشد می‌کنند، اکثراً مذهبی می‌شوند. این را در سطح‌های بالاتر از خانواده هم می‌شود دید. کودکانی که در محله‌ها و شهرهای مذهبی رشد کنند، اکثراً مذهبی بار می‌آیند. بنابراین نقش محیط زندگی در شکل‌گیری عقاید سیاسی و مذهبی افراد تقریباً بدیهی به نظر می‌رسد. اما این را هم شاید همه‌مان دیده‌ایم که گاهی مثلا دو فرزند یک خانواده، که هر دو دقیقاً یک‌جور تربیت شده‌اند، یکی‌شان فردی با عقاید دینی یا سیاسی خلل‌ناپذیر از کار درمی‌آید، در حالی که دیگری آدم کاملاً آزاداندیشی می‌شود. بنابراین، علاوه بر محیط و تربیت یک عامل دیگر هم باید در این وسط در کار باشد. الآن که علم خیلی چیزها را در مورد شخصیت و رفتار اشخاص برایمان مشخص کرده است، در مورد این مسئله هم خیلی چیزها مشخص شده است. حقیقت این است که مغزها دو جور هستند! بعضی مغزها اگر فکری به حالشان نشود، ساختارشان طوری است که صاحبش به سختی می‌تواند عقیده‌اش را تغییر دهد. این‌ها اکثراً با همان عقاید مذهبی و سیاسی بزرگ می‌شوند و می‌میرند که در کودکی و نوجوانی خود پیدا می‌کنند! من اشخاص بسیاری از این نوع را در میان هم‌نسلان خودم می‌شناسم. همان‌هایی که اسمشان را «پنجاه و هفتی‌ها» گذاشته‌اید. بسیاری از این‌ها افراد تحصیل‌کرده‌ای هم هستند. اما عملاً هیچ تغییری در عقاید سیاسی یا مذهبی آن‌ها اتفاق نیفتاده است. حتی آن‌هایی که مرارت‌های بسیاری هم به‌خاطر همین عقایدشان کشیدند، هنوز هم آن عقاید را با خودشان دارند. هنوز هم همهٔ مسائل را همان‌طور می‌بینند که ایدئولوژی‌شان می‌گوید باید دید. یک خانم دانشمند جوانی از فارغ‌التحصیلان کمبریج، که در استنفورد و هاروارد پژوهش‌هایش را انجام می‌دهد، اخیراً رشته‌ای از نوروساینس را بنیان گذاشته است که به همین مغزهای ایدئولوژیک مربوط می‌شود. مغزهایی که کارشان تولید عقیده‌های محکم و خلل‌ناپذیر است. اسم این رشته را هم نوروساینس سیاست، یا نوروساینس سیاسی، گذاشته است. او اخیراً کشف جالبی هم صورت داده است که به تفاوت ساختاری مغزها مربوط می‌شود. یعنی تفاوت مغزهایی که عقاید خلل‌ناپذیر می‌سازند و مغزهایی که هیچ گاه عقاید خلل‌ناپذیر نمی‌توانند بسازند. بقیهٔ مبحث را در یادداشت‌های بعدی ادامه می‌دهم. عباس پژمان ۱۴ دی ۱۴۰۴ @apjmn

چقدر شبیه ایرانِ باستان بودی! فقط یک بار با تلفن با او صحبت کرده بودم، و یک بار هم، در سالی که داور جایزهٔ گلشیری بودم، خودش
چقدر شبیه ایرانِ باستان بودی! فقط یک بار با تلفن با او صحبت کرده بودم، و یک بار هم، در سالی که داور جایزهٔ گلشیری بودم، خودش را دیدم. در روز اعطای جایزه‌ها وقتی ازش دعوت شد تا روی سن بیاید و یکی از جایزه‌ها به دست او به نویسنده داده شود، لحظه‌ای از نزدیک دیدمش. خودش هم مثل همهٔ عکس‌هایش بود! با وقار، باهوش، با شخصیت. و در آن لحظه ناگهان فکر عجیبی از سرم گذشت. با خودم گفتم چقدر شبیه تاریخ ایران باستان هستی! واقعاً برایم مثل این بود که ایران باستان است که لحظه‌ای روی سن آمده است. گفت «به نام هوشنگ گلشیری این جایزه را تقدیم می‌کنم به...»، و جایزه را داد و رفت. و از آن روز آن صحنه بیش از از هر چیزی در یاد من ماند. دیشب وقتی خبر آمد که بهرام بیضایی درگذشته است، دوباره آن تصویرش آمد. این بار غم بزرگی هم با خودش برایم آورد. تصویرش یک لحظه از سرم بیرون نمی‌رود. ۷ دی ۱۴۰۴عباس پژمان @apjmn