نِگیلدا
Open in Telegram
چرکنویسِ یه آدم معمولی با حال غیرمعمول. پرایوت: https://t.me/+82uhHMbSGO1lNjI0
Show more1 518
Subscribers
-824 hours
+237 days
+11030 days
Posts Archive
1 518
Repost from 𝐌𝐚𝐯𝐢|ناگفته
و این جانها و جوانهای رفته و عزیز،
جبران نمیشوند حتی به گریههای عمیق ...
حتی به گریههای مدام ...
🖤
1 518
توی زندگیم همیشه منتظر بودم؛ منتظر فردا، اردو، مسافرت، منتظر اومدن فامیلای مورد علاقم به خونمون، منتظر پوشیدن قراری که توش لباس مورد علاقمو ببینم، منتظر زنگ آخر مدرسه، منتظر تعطیلات، منتظر تولدم، منتظر اینکه یه نفر یه خبر خوب برام بیاره، منتظر پیام کسی که دلم میخواست، منتظر جوونه زدن گل موردعلاقم، منتظر رشد کردن موهام، منتظر شادی، منتظر اولین بارون پاییز، منتظر تموم شدن روزای سخت، منتظر برگشتن آدمایی که رفته بودن، منتظر اینکه یه آرزو بالاخره برآورده بشه، منتظر یه روز خوب، منتظر شادی، منتظر تو. نمیدونستم چیزهای خوب رو همیشه باید انتظار بکشی. انقدر انتظار میکشی که پیر میشی، و این حجم از انتظار برای یه آدمک طفلکی واقعا چیز دردناکیه.
1 518
«آخر قصهی من نزدیکه. این منم از همهجا وا مانده، از همه مردم دنیا رانده، رانده و خسته و تنها مانده. ای خدا، ای خدا، ای خداا.»
1 518
پوست انسان از چیه؟ انقدر پوستکلفت آخه مگه میشه؟ تو باید از اینهمه درد الان پودر میشدی بدبخت. از رو برو.
1 518
Repost from مثلاً روانشناسم!
حالا بعضیها هم این وسط به روحیهی لطیف و گوگولیشون برمیخوره لفت میدن. ببخشید که نمیتونم براتون از امید بگم و انگیزه بدم وقتی وجود خارجی نداره.
1 518
«اما چه باید گفت
از انسان نمایانی که ننگ نام انسانند
درنده خویانی که هم دندان گرگانند
آنان که عشق و مهربانی را در دستهای کور کین کشتند
آنان که انسان بودن خود را در پای دین کشتند.»
1 518
Repost from _selenophile
امیدوارم اگر خدایی هم آن بالا هست، به جز آمار برداری از ویسکی خوردن و گوشتِ خوک خوردنِ من، حواسش به چیزهای مهم تر دیگری نیز باشد.
1 518
من یکی که کل چیزهایی که داشتم رو دونهدونه دارم از دست میدم. باورهامو، ایمانم به هرچیزی که فکر کنی رو، معنای چیزهایی که یک روزی با چنگ و دندون ازشون محافظت میکردمو، تعصبم روی خیلی چیزایی که براشون جون میدادمو، دیگه نمیدونم چی درسته چی غلط، دیگه نمیدونم یه انسان رو وقتی دونهدونه باورها و ستون و پایههاش رو ازش بگیری و بشکنی چی ازش میمونه. دیگه واقعا نمیدونم.
1 518
Repost from N/a
حرفام میان تا نوک انگشتام و جون میدن تا کلمه بشن. جون میدن تا جمع بشن یه جا و سطر بشن. جون میدن تا گفته بشن.
1 518
Repost from N/a
الان به معنای واقعی فقط دلم یه بغل امن میخواست که از افکارم و فشار روحی بهش پناه ببرم.
