1 931
Subscribers
+124 hours
+17 days
+31130 days
Posts Archive
1 931
از من نپرس که چه بر من میگذرد. حالی از منِ درمانده نپرس. مرا بگذار میان کتابی که همیشه میان دستهایت میگیری و کتاب را ببند، بگذار ته قفسه و بگذار فراموش شوم. بگذار یادت برود در کدام صفحهام. مرا در پشت کمدها بینداز. بگذار سالها یادم نکنی.
مرا لابهلای نامههای نانوشتهات بگذار، میان کاغذهایی که هیچوقت مجال اعتراف پیدا نکردند. مرا در تاریکترین کنج ذهنت دفن کن، جایی دور از دسترس خاطرات و هذیانهای شبانهات. مرا به حال تعلیق رها کن. مرا به حال خود بگذار. که جواب تمام سوالهایت؛ عزیزکم، «نمیدانم» است.
مرا به دست فراموشی بسپار؛ به سرنوشت محتوم چیزهایی که روزگاری عزیز بودهاند و حالا جز غبار، چیزی از آنها باقی نمانده. من دیگر میلی به بازگشت ندارم؛ بگذار در حاشیهی زندگیات، به هیئت خاطرهای محو و ناخوانا باقی بمانم. چه اهمیتی دارد اگر هیچکس نداند در من چه ویران شده؟ مگر تمام این سالها، جهان جز تماشای خاموشِ ویرانی آدمها، کار دیگری هم کرده است؟
1 931
فکر میکنی دیگه درد نداره، چون اثری از کبودی و زخم نیست، ولی وقتی دست میذاری روش، کل وجودت آخ میشه.
1 931
دیگه نمیدونم؛ کلماتم ته کشیده، جونم ته کشیده، احساس میکنم تموم شدم ولی بازم ادامه دارم؛ یه ادامهدارِ دردناک.
1 931
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
آدما وقتی راجع به آدم مورد علاقشون حرف میزنن، ستاره تو چشاشون برق میزنه.
1 931
Repost from ماتیلدای خسته
بهش میگم «نمیدونم قبل تو چجوری زندگی میکردم. اصلا زندگی میکردم عزیزم؟ در مورد حسم بهت، نزار قبانی نوشته بود: تولد من تویی؛ پیش از تو به یاد نمیآورم که وجود داشتهام.»
1 931
یه قانونی هست به اسم Rule of 3 Seconds یا همون قانون سه ثانیهای؛ که اگه چیزی از دستت افتاد، فقط سه ثانیه فرصت داری برداریش، تا قابل خوردن باشه. به نظرم در روابط انسانی هم میشه ازش استفاده کرد؛ البته با یکم تغییرات و تبصره. مثلا بعضی آدمها رو هم باید بهموقع برداشت؛ چون گاهی انقدر برای نگه داشتن یک نفر تعلل میکنی که بعد از مدتی دیگه حتی نمیدونی دقیقا چی رو داری حفظ میکنی.
1 931
ما حاصل یک شخصیت مستقل و دستنخورده نیستیم؛ ترکیبی از مکالمهها، برخوردها، خاطرهها و آدمهایی هستیم که هرکدوم به شکلی روی ما اثر گذاشتن و رفتن.
