2 412
Subscribers
+2824 hours
+407 days
+6230 days
Posts Archive
2 410
من دارم میمیرم، این همکلاسیهای کم عقلم پیام میدن یه نامهی اعتراض بنویس برام. کاش من هم دغدغهام مثل شما نمرهی امتحانها بود.
2 410
اگر ببینمت در آغوش میگیرمت و گریه میکنم. چون باورم نمیشه تمام روزهای اعتراض رو چطوری منتظر میموندم که گوشیت آنتنش بیاد و بهت زنگ بزنم و برداری. همین که میگفتی هنوز زندهام باعث میشد ادامه بدم. خوشحالم که هنوز هستی. هیچوقت نرو لطفاً.
2 410
غم خودم دیگه برام اهمیت نداره. قول میدم اگر روزی پیروز شدیم باقی زندگی رو با مسخره بازی ادامه بدم و حالم خوب باشه.
2 410
انقدر از صبح گریه کردم که خون دماغ شدم. وضعیت عالیه. خدایا واقعاً همچین چیزی رو برای اشرف مخلوقات میخواستی؟
2 410
یه چیزی رو بهتون بگم؟ من جز روزهایی که با دوستهام بیرون رفتم هر چند ماه یه بار لباس رنگی نپوشیدم حتی. اینطوری که نتونم. فقط تنها روزی سفید پوشیدم که داشتن خاکستر خامنهای ضحاک رو دفن میکردن. باقی روزها همیشه مشکی پوشیدم، قلبم سیاه شده.
2 410
کاش یه کاری از دستم برمیومد. منتها تنها کاری که میتونم براتون انجام بدم گریه کردن و ناامید نشدن و فراموش نکردنتونه.
2 410
کاش حداقل این قانون مزخرف صیغه و کوفت و زهرمار برای دخترهایی که میخواستن اعدام کنن وجود نداشت. اونها چند بار قبل اعدام هم میمیرن…
2 410
به جایی رسیدم که حتی دارم به تو هم حق میدم که تونستی دوست صمیمیِ بدبختت رو بفروشی. به تویی که حاضر شدی بهم دروغ بگی چون اگه راستش رو میگفتی زودتر ازت متنفر میشدم. به تویی که بی سر و صدا از زندگیت رفتم گویی که وجود نداشتهام از ابتدا.
2 410
انقدر میترسم از اینکه کسی از فردا دیگه نباشه که حتی با کسایی که باهام بد هستن هم مهربونم. اینطوری که ازت متنفرم ولی دلیل نمیشه دلم برات نسوزه.
2 410
دارم به نسخهی سرد و غمگین و بیروح و افسرده و ناراحت و خشمگین و بداخلاق و کم حرف چند سال پیش تبدیل میشم. هرچقدر هم تلاش میکنم درست شه نمیشه، ولی اون مهربونیِ ته قلبم روشنه هنوز. بیشتر از همیشه دلم به حال مردمم میسوزه. چشمهاشون رو میبینم که غمگین و مجبور و ناراحتن ولی کاری از دستشون برنمیاد.
2 410
Repost from • ماتیلدای خسته
عاشق کسی بودن در ایران این شکلیه که همیشه پایان مکالمه بهش میگم «مراقب خودت باش، چشمانتظار داری.» و هربار، تا زمانی که بدونم رسیده خونه، قلبم سنگینه.
