en
Feedback
یادداشت‌های‌شِلبی.

یادداشت‌های‌شِلبی.

Open in Telegram

In the black midwinter…

Show more
2 412
Subscribers
+2824 hours
+407 days
+6230 days
Posts Archive
درود به همکارهای موردعلاقه واقعاً.

بنازم. کنسرت مترویی زیبا.

Voice message00:34

مال من نیست، بذار زودتر بره.

Even when I needed help, I helped.

من دارم می‌میرم، این همکلاسی‌های کم عقلم پیام می‌دن یه نامه‌ی اعتراض بنویس برام. کاش من هم دغدغه‌ام مثل شما نمره‌ی امتحان‌ها بود.

اگر ببینمت در آغوش می‌گیرمت و گریه می‌کنم. چون باورم نمی‌شه تمام روزهای اعتراض رو چطوری منتظر می‌موندم که گوشیت آنتنش بیاد و بهت زنگ بزنم و برداری. همین که می‌گفتی هنوز زنده‌ام باعث می‌شد ادامه بدم. خوشحالم که هنوز هستی. هیچوقت نرو لطفاً.

غم خودم دیگه برام اهمیت نداره. قول می‌دم اگر روزی پیروز شدیم باقی زندگی رو با مسخره بازی ادامه بدم و حالم خوب باشه.

فقط چون تو ناراحت و نگران می‌شی کاری به خودم ندارم.

من نمی‌تونم حالت رو خوب کنم، ولی تا وقتی حالت خوب شه کنارت می‌مونم.

انقدر از صبح گریه کردم که خون دماغ شدم. وضعیت عالیه. خدایا واقعاً همچین چیزی رو برای اشرف مخلوقات می‌خواستی؟

یه چیزی رو بهتون بگم؟ من جز روزهایی که با دوست‌هام بیرون رفتم هر چند ماه یه بار لباس رنگی نپوشیدم حتی. اینطوری که نتونم. فقط تنها روزی سفید پوشیدم که داشتن خاکستر خامنه‌ای ضحاک رو دفن می‌کردن. باقی روزها همیشه مشکی پوشیدم، قلبم سیاه شده.

کاش یه کاری از دستم برمیومد. منتها تنها کاری که می‌تونم براتون انجام بدم گریه کردن و ناامید نشدن و فراموش نکردن‌تونه.

کاش حداقل این قانون مزخرف صیغه و کوفت و زهرمار برای دخترهایی که می‌خواستن اعدام کنن وجود نداشت. اون‌ها چند بار قبل اعدام هم می‌میرن…

فقط می‌دونم بگم حیف بودیم.

به جایی رسیدم که حتی دارم به تو هم حق می‌دم که تونستی دوست صمیمیِ بدبختت رو بفروشی. به تویی که حاضر شدی بهم دروغ بگی چون اگه راستش رو می‌گفتی زودتر ازت متنفر می‌شدم. به تویی که بی سر و صدا از زندگیت رفتم گویی که وجود نداشته‌ام از ابتدا.

انقدر می‌ترسم از اینکه کسی از فردا دیگه نباشه که حتی با کسایی که باهام بد هستن هم مهربونم. اینطوری که ازت متنفرم ولی دلیل نمی‌شه دلم برات نسوزه.

دارم به نسخه‌ی سرد و غمگین و بی‌روح و افسرده و ناراحت و خشمگین و بداخلاق و کم حرف چند سال پیش تبدیل می‌شم. هرچقدر هم تلاش می‌کنم درست شه نمی‌شه، ولی اون مهربونیِ ته قلبم روشنه هنوز. بیشتر از همیشه دلم به حال مردمم می‌سوزه. چشم‌هاشون رو می‌بینم که غمگین و مجبور و ناراحتن ولی کاری از دست‌شون برنمیاد.

آروین وقتی بهش گفتن حکم اعدامت اومده، خودش رو کشته. :)

عاشق کسی بودن در ایران این شکلیه که همیشه پایان مکالمه بهش می‌گم «مراقب خودت باش، چشم‌انتظار داری.» و هربار، تا زمانی که بدونم رسیده خونه، قلبم سنگینه.