fa
Feedback
یادداشت‌های‌شِلبی.

یادداشت‌های‌شِلبی.

رفتن به کانال در Telegram

In the black midwinter…

نمایش بیشتر
2 412
مشترکین
+124 ساعت
+207 روز
+2530 روز
آرشیو پست ها
Repost from Mary's
هزاران سال اگر باران ببارد نشوید خون ناحق را از این خاک

Repost from Sorcière
الان که فکر می‌کنم دیروز روز خوبی برای مردن بود؛ تازه همه هم یادشون می‌موند و فراموش نمی‌شدی. 🧘🏿‍♀

تو نمی‌کشی تا مردم در آرامش باشن، تو می‌کشی که خودت در امان باشی. آدمی که از اول با تظاهر وارد جمعی شده، وقتی بیش از حد تحت فشار قرار می‌گیره، یادش می‌ره چه نقشی رو داشته بازی می‌کرده. این فیلم خیلی وقته که کات شده، و ما الآن هممون وسط واقعیت هستیم.

بیدار هر که گشت در ایران رَوَد به دار بیدار و زندگانیِ بیدارم آرزوست عارف قزوینی

Repost from دو در یک
‏توی یک کابوس تکراری گیر کردیم. : گوجه.

اون رفت. اون رفت. اون رفت.

بخوایم برای بازداشتی‌ها و اعدامی‌ها ایمیل بزنیم، تا روز مرگ‌مون طول می‌کشه و آخرش هم چند نفر جا موندن. کاش تموم شید. کاش نسل‌تون ریشه کن شه.

آقا پسر خودت فهمیدی از وقتی با من ارتباط داری چقدر شبیه من شدی؟ من عیبی نداره شبیه تو بشم چون تو شاد و خوشحالی. تو نباید اما مثل من شی، نمی‌خوام ناراحت ببینمت و یا آدمی که به همه چیز بیش از حد اهمیت می‌ده. باشه؟

فقط وقتی تک تک‌ عوامل جمهوری اسلامی رو سلاخی کنم آروم می‌گیرم.

تا اطلاع ثانوی نزدیکم نشید. تبدیل شدم به نسخه‌ی افسرده‌ی خشمگینِ بعد ۱۸ و ۱۹ دی.

بچه‌ها ما خیلی گناه داریم، نه؟

سه نفر دیگه هم قراره چند روز دیگه اعدام کنن. کاش بمیرم براتون که جرم‌تون اعتراضه.

انقدر به جزئیات من توجه نکن. دیوونه‌ام می‌کنی آخرش آقا پسر.

صاحبکارهای شما هم وقتی کارشون دارید تلفن‌شون رو قطع نمی‌کنن و مجبورید تا ابد منتظر بمونید؟

اینجا روز به روز بیشتر می‌شه، چون غم مشترک.

این پسره جدیداً فهمیده من از یه چیزی جز خودش ناراحت باشم نمی‌گم، و وقتی می‌فهمه نمی‌پرسه چرا ناراحتی چون می‌دونه نمی‌گم، شروع می‌کنه به اذیت کردن و شوخی کردن و سر به سر گذاشتن باهام و به خودم میام و می‌بینم دارم می‌خندم.

همکارم از این پسره سوال داشت، زنگ زده سوالش رو بپرسه، بعد اینکه مکالمه تموم شده، پسره برگشته به همکارم می‌گه حال این دختره رو خوب کن پیششی، از صبح حالش خوب نیست و ناراحته. :)

خورشید ما به چوبه‌ی اعدام بسته است از صبح و آفتاب در اینجا، سخن مگو •حسین منزوی

حتی وقتی آب می‌خورم حالت تهوع می‌گیرم. انگار که خون خورده باشم.