509
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-2030 days
Posts Archive
509
بچه که بودم آرزو داشتم نویسنده شوم. یعنی در میان آن همه دکتر و مهندس و خلبان آینده من عمیقا دوست داشتم نویسنده ی آینده باشم. امروز در آستانه ی بیست و شش سالگی شاید هنوز نویسنده نشدهام اما کتابفروشم و اینجا برای شما مینویسم. چنلنویسی هم شکل مصغر نویسندگی در این جهان مدرن است دیگر. نه؟
509
خانم جعفری و دوست مهربانش ماه هاست به من سر نزدهاند. ناراحتم. خانم جعفری اگر میخوانید رسیدگی کنید. ممنون
509
امشب با مشتری دعوا کردم. مردک آمده بود که دعوا کند، پرش به پرم گرفت و صداها بالا رفت. با یک قیافهی حق به جانب و با آگاهی از اینکه دارد روی روان یک انسان راه میرود حرف میزد و جوری رفتار میکرد انگار خدنگ پدرش هستم. من هم در حال گذراندن یک شیفت فول ملال آور بودم. اَه.
509
هی مردم کتاب میخرند و در من حسادت شدیدی ایجاد میکنند، هی بین قفسه ها میگردم کتاب ها را بالا و پایین میکنم و حساب میکنم اگر این کتاب را بخرم آخر ماه چقدر از حقوقم باقی میماند.
509
غمگینم که این هفته نرفتم والیبال ساحلی. انگیزه ای بود برای گذراندن یک روز ملالآور فول دیگر.
509
این هفته، سهگانهی دوقلو ها اثر اگوتا کریستوف را خواندم. تقریبا تا جلد آخر هیچ ایدهای نداشتم که کجای داستان قرار است آموزنده و جالب باشد. از خواندنش پشیمان نیستم.
#کتاب
509
تا اینجای ماه سه میلیون تومن کتاب خریدهام. جوری کتاب میخرم انگار قرار است قحطی بیاید و من آذوقه ای نیاز ندارم جز کتاب.
509
اميدوارم امشب قبل از خواب، چنل فال ماه تولد برایم پیامی داشته باشد. تفریح مسخره ی این روزهایم شده چک کردن چنلی که روزانه نوت های مخصوص ماه تولد منتشر میکند. سرگرمی عجیبی ست.
509
بزرگترین دغدغهی امشبم این است که ای کاش انسان های امنی وجود داشتند که پسمیگرفتم هر آنچه میبخشم را.
509
با فنجان ماچای شبم نشستهام توی آشپزخانه و زل زدهام به دیوار، تا بلکه غم تهنشین شود.
509
عاشق لحظاتی ام که من و خدماتی فروشگاه با هم میرویم انبار. با هم سیگار میکشیم و از زندگی حرف میزنیم. آن روز میگفت پسرش عاشق سینماست و تا به حال نرفته. شاید حقوق گرفتم دو تا پسرش را دعوت کردم با هم برویم سینما.
509
از صدقه سری یکی از تبیلغ های صداوسیما، به این فکر کردم خیلی وقت است که پولم کفاف خودم را هم نمیدهد چه برسد به این صدقه بدهم. غمانگیز است. خیلی.
509
صبح بیدارم کرده که برو برای آذر خوراکی بخر. من هم رفتم فلفل دلمه ای و موز و پفیلا خریدم. شاید آذر در دورهی پرریزی کمتر عصبانی و غمگین باشد.
509
مامان هی بیخ گوشم غر میزند که ببین آذر غمگین است، آذر گرسنهاست، سرپرست خوبی نیستی. و هر چقدر توضیح میدهم مادر جان فصل پرریزیست متوجه اهمیت موضوع نمیشود.
509
مسیح میگفت آبان قرار است اگر اتفاق خاصی نیوفتاد، به شیراز سفر کند. خوشحالم. خیلی وقت است مهمان نداشته ایم. عقدهی این که عزیزی بیاید خانهمان، برایش شام درست کنم و توی اتاقم بخوابد پیدا کرده ام.
509
امروز بیدلیل خوشحالم. به نظرم برای خوشحالی دلیل نیاز نیست، فقط کافی است بدبختی های ریز و درشتمان را کمی از جلوی دید دور کنیم.
