fa
Feedback
"بابای آذر"

"بابای آذر"

رفتن به کانال در Telegram

✨روزمره‌ی یه پسر معمولی 25 ساله✨

نمایش بیشتر
509
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-2030 روز
آرشیو پست ها
بچه که بودم آرزو داشتم نویسنده شوم. یعنی در میان آن همه دکتر و مهندس و خلبان آینده من عمیقا دوست داشتم نویسنده ی آینده باشم. امروز در آستانه ی بیست و شش سالگی شاید هنوز نویسنده نشده‌ام اما کتابفروشم و اینجا برای شما مینویسم. چنل‌نویسی هم شکل مصغر نویسندگی در این جهان مدرن است دیگر. نه؟

خانم جعفری و دوست مهربانش ماه هاست به من سر نزده‌اند. ناراحتم. خانم جعفری اگر می‌خوانید رسیدگی کنید. ممنون

امشب با مشتری دعوا کردم. مردک آمده بود که دعوا کند، پرش به پرم گرفت و صداها بالا رفت. با یک قیافه‌ی حق به جانب و با آگاهی از اینکه دارد روی روان یک انسان راه می‌رود حرف می‌زد و جوری رفتار می‌کرد انگار خدنگ پدرش هستم. من هم در حال گذراندن یک شیفت فول ملال آور بودم. اَه.

هی مردم کتاب می‌خرند و در من حسادت شدیدی ایجاد می‌کنند، هی بین قفسه ها میگردم کتاب ها را بالا و پایین میکنم و حساب میکنم اگر این کتاب را بخرم آخر ماه چقدر از حقوقم باقی می‌ماند.

غمگینم که این هفته نرفتم والیبال ساحلی. انگیزه ای بود برای گذراندن یک روز ملال‌آور فول دیگر.

فردا روز مبارکی ست. روز دریافت حقوق.

این هفته، سه‌گانه‌ی دوقلو ها اثر اگوتا کریستوف را خواندم. تقریبا تا جلد آخر هیچ ایده‌ای نداشتم که کجای داستان قرار است آموزنده و جالب باشد. از خواندنش پشیمان نیستم. #کتاب

تا اینجای ماه سه میلیون تومن کتاب خریده‌ام. جوری کتاب میخرم انگار قرار است قحطی بیاید و من آذوقه ای نیاز ندارم جز کتاب.

Ebi – Begoo Be Donya.flac19.34 MB

Homayra Alame Eshgh.mp34.83 MB

photo content

اميدوارم امشب قبل از خواب، چنل فال ماه تولد برایم پیامی داشته باشد. تفریح مسخره ی این روزهایم شده چک کردن چنلی که روزانه نوت های مخصوص ماه تولد منتشر می‌کند. سرگرمی عجیبی ست.

بزرگترین دغدغه‌ی امشبم این است که ای کاش انسان های امنی وجود داشتند که پس‌میگرفتم هر آنچه میبخشم را.

با فنجان ماچای شبم نشسته‌ام توی آشپزخانه و زل زده‌ام به دیوار، تا بلکه غم ته‌نشین شود.

عاشق لحظاتی ام که من و خدماتی فروشگاه با هم می‌رویم انبار. با هم سیگار میکشیم و از زندگی حرف می‌زنیم. آن روز میگفت پسرش عاشق سینماست و تا به حال نرفته. شاید حقوق گرفتم دو تا پسرش را دعوت کردم با هم برویم سینما.

از صدقه سری یکی از تبیلغ های صداوسیما، به این فکر کردم خیلی وقت است که پولم کفاف خودم را هم نمی‌دهد چه برسد به این صدقه بدهم. غم‌انگیز است. خیلی.

صبح بیدارم کرده که برو برای آذر خوراکی بخر. من هم رفتم فلفل دلمه ای و موز و پفیلا خریدم. شاید آذر در دوره‌ی پرریزی کمتر عصبانی و غمگین باشد.

مامان هی بیخ گوشم غر می‌زند که ببین آذر غمگین است، آذر گرسنه‌است، سرپرست خوبی نیستی. و هر چقدر توضیح میدهم مادر جان فصل پرریزی‌ست متوجه اهمیت موضوع نمی‌شود.

مسیح میگفت آبان قرار است اگر اتفاق خاصی نیوفتاد، به شیراز سفر کند. خوشحالم. خیلی وقت است مهمان نداشته ایم. عقده‌ی این که عزیزی بیاید خانه‌مان، برایش شام درست کنم و توی اتاقم بخوابد پیدا کرده ام.

امروز بی‌دلیل خوشحالم. به نظرم برای خوشحالی دلیل نیاز نیست، فقط کافی است بدبختی های ریز و درشت‌مان را کمی از جلوی دید دور کنیم.