fa
Feedback
"سوکورو تازاکی بی‌رنگ"

"سوکورو تازاکی بی‌رنگ"

رفتن به کانال در Telegram

✨روزمره‌ی یه پسر معمولی 25 ساله✨ لینک ناشناس جدید: https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Ts1z7BQxoV

نمایش بیشتر
539
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
امروز صبح، صبح خوبی بود. با صدای آذر زودتر بیدار شدم. برای آذر غذا گذاشتم و در قفس را باز کردم. اصلاح کردم، برخلاف همیشه صبحانه خوردم و کتاب امروزم را انتخاب کردم. الان هم انگشت ورودم را زده‌ام و نشسته که نسکافه بخورم و کمی کتاب بخوانم.

تبریک به خانم کاتوزی. واقعا شاهکار بود. بعد از تمام کردنش زل زدم به دیوار و تا دقایقی جرئت نمیکردم کتاب را زمین بگذارم.

آخر هفته برای آذر نوبت رفتاردرمانگر پرندگان گرفته ام. راستش ایده‌ی خاصی ندارم اما میخواهم باید ها و نبایدهای تخصصی رفتار با آذر را بیاموزم و در دستی کردن و حرف زدنش کمک بگیرم.

با موجودی حسابم احساس کردم امروز باید حوالی بیستم ماه باشد. تقویم را که دیدم، دیدم نوشته دهم. باور نمیکنم فقط پنج روز است که حقوق گرفتم و موجودی حسابم شبیه آخر ماه است. شگفتا.

از تازه‌های چشمه از یک نویسنده ی ایرانی. نام نویسنده را در گذشته نشنیده بودم و صرفا برای طرح جلد و اینکه نویسنده فلسفه خوانده خریدمش. جالب بود. روایت مردی که به خانه برمی‌گردد تا به والدینش سر بزند و با خانه و والدین مستهلک و آسیب دیده مواجه می‌شود.

ببخشید ولی با تمام عشقم به گل‌محمد، من ماجرای مرگان را بیشتر دوست داشتم. جای خالی سلوچ.

کلیدر با تمام غم و غصه‌اش بالاخره تمام شد. کل دیشب را کابوس میدیدم. نزدیک به دو ماه هم‌دم لحظه هایم گل محمد و زیور بودند و دیشب غصه‌مان به سر رسید.

کلیدر با تمام غم و غصه‌اش بالاخره تمام شد. کل دیشب را کابوس میدیدم.

عاشق ماجراهای انگبین و عزیزش هستم. بوی سلامت روان می‌دهند و دوست داشتم من هم عزیز را از نزدیک دیده بودم. ندیده دوستش دارم.

Repost from N/a
خونه ی عزیز و خاطراتش اون چسونه حرّاف هم خود شخص منه.

به من ایراد گرفتند که مگه عقاید همه محترم نیست؟ پس چرا مجتبی شکوری را جاج کردی. وا. اول اینکه من کی گفتم عقید همه محترم است؟ دوم اینکه خب عقیده‌ی من هم محترم است که مجتبی شکوری پلید و پست است.

در این بین هم چیزی که سالها منتظرش بودم اتفاق افتاد. مجتبی شکوری که سال ها به اون نفرت می‌ورزیدم چهره‌ی واقعی‌اش را نشان داد. بعد از آن همه سال صورت تیغ زده و کت و شلوار، این بار با ریش ده سانتی و ژولیده در راهپیمایی اربعین. تمام.

آذر زیادی با خانه‌ی جدیدش احساس راحتی می‌کند. از دیروز شروع کرده به جویدن همه چیز.

جالب بود از همین بی‌محتوایی‌ام هم یک پست در آوردم. خلاقیت!

فعلا محتوای خاصی برای ارائه ندارم. کلیدر در آخرین جلد خودش تقریبا روانم را مچاله کرده. گل‌محمد با روایت پرپیچ و خمش ذهنم را اسیر خودش کرده و از خواندنش واهمه دارم. میترسم بخوانم و با آخر برسم و قلبم تکه‌تکه شود. هی کشش میدهم و هی آرام آرام کلمات را می‌خوانم، مبادا که به آخر برسم.

عمیقا احساس میکنم در تربیت آذر به مشکل خورده‌ام. حس میکنم شبیه این والدینی رفتار میکنم که بچه را توی پر قو بزرگ می‌کنند و تربیت کردن بلد نیستند. هوش مصنوعی در این میان بسیار کمکم می‌کند که اهداف آموزشی ام را اصلاح و بهینه‌سازی کنم.