1 605
Subscribers
+224 hours
+97 days
+1530 days
Posts Archive
1 606
پیشبند پوشیده بودم و در حال خورد کردن سیر بودم که به پیاز و گوجهها اضافه کنم. این آهنگ و بوی گوجه و پیاز در هوا پخش بود. گربهم خودش رو میمالید به پام و من در حال توضیح بهش بودم که سیر براش خوب نیست و خدای مهربون دوستشون نداشته که کاری کرده که سیر باعث بشه بمیرن. زیر لب متن آهنگ رو هم زمزمه میکردم و بدنم رو آروم با ریتمش تکون میدادم. برای چند لحظه یادم رفت بدبختم.
1 606
حس میکنم گوش دادن به این آهنگ و تصاویر و خاطراتی که تداعی میکنه در طولانیمدت باعث میشه هیچوقت مرض فراموشی نگیرم.
1 606
تو قطار نشسته بودم و به دویدنهای بیفرجامم در جاده زندگی فکر میکردم که یک مرد کور در حالی که فلوت میزد از جلوم رد شد. متروی تهران نزدیکترین تصویر به مفهوم سرزمین عجایبه.
1 606
صبح بخیر عزیزان. توی مترو زن زیبایی رو دیدم با یک کیف بزرگ که روش نوشته بود «MOMMY BAG». امروز چون هورنیام، توجهام به این موضوع بیشتر از حالت عادی جلب شد؛ در حدی که دلم خواست توی اون کیف باشم و توسط این خانم حمل بشم به هرجا که ایشون میرفتن.
1 606
یاد این افتادم که ۳ سال پیش نوشتم. جالبه که بخش عظیمی از کودکی و حس نوستالژیم گره خورده به «جاده» و در راه بودن.
1 606
با این حال، از اونجایی که کل این جهان یک زندان بزرگه، به نظرم نوستالژی بهترین سلولیه که انسان میتونه بره توش و دوران حبسش رو بگذرونه.
1 606
حتی رقصهایی که با بابام در دشت و دمن میکردیم هم یادم میاد. کیرم تو نوستالژی. واقعاً خطرناکترین پدیده عالم نوستالژیه. عجب زندان فریبنده و زیبایی میسازه تو ذهنت و با وعده رهایی و آرامش اسیرت میکنه.
1 606
جدی به خاطر نوستالژیه یا واقعاً اون زمان آهنگها برای ماشین و جاده ساخته میشدن انگار؟ جدی با این حتی اگه خاطره نداشته باشی هم امکان نداره بخشی از ذهنت یک قاب از شیشه ماشین به بیرون و حاشیه جاده و کوه و دشت و دمن و دار و درخت نسازه. عجیبه. خوشحالم که در زمانی زندگی کردم که منصور آهنگ میداد.
