زاغچه (فرانتس کافکا)
Open in Telegram
از کافکا و دربارۀ کافکا. “how about if i sleep a little bit longer and forget all this nonsense.” «کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همهی این مزخرفات را فراموش بکنم!» کانال دیگهم دربارهٔ کافکا: @Franzonly
Show more957
Subscribers
+124 hours
+57 days
+1130 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+12
in 0 channels
August '26
+45
in 1 channels
Get PRO
July '26
+56
in 2 channels
Get PRO
June '26
+52
in 2 channels
Get PRO
May '26
+10
in 2 channels
Get PRO
April '26
+12
in 1 channels
Get PRO
March '26
+6
in 1 channels
Get PRO
February '26
+81
in 4 channels
Get PRO
January '26
+31
in 0 channels
Get PRO
December '25
+42
in 0 channels
Get PRO
November '25
+50
in 2 channels
Get PRO
October '25
+67
in 1 channels
Get PRO
September '25
+56
in 0 channels
Get PRO
August '25
+74
in 2 channels
Get PRO
July '25
+54
in 2 channels
Get PRO
June '25
+52
in 2 channels
Get PRO
May '25
+66
in 1 channels
Get PRO
April '25
+82
in 2 channels
Get PRO
March '25
+63
in 1 channels
Get PRO
February '25
+70
in 1 channels
Get PRO
January '25
+82
in 0 channels
Get PRO
December '24
+92
in 1 channels
Get PRO
November '24
+107
in 0 channels
Get PRO
October '24
+83
in 0 channels
Get PRO
September '24
+142
in 2 channels
Get PRO
August '24
+61
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 1 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '24
+20
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '24
+30
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 0 channels
Get PRO
January '24
+115
in 71 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 06 September | +2 | |||
| 05 September | +1 | |||
| 04 September | +5 | |||
| 03 September | +4 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
حالا کسی که فلیسه ندارد، چه خاکی باید بر سر بریزد؟ شاید تنها کاری که میتواند بکند این است که خودِ مکانها را جایگزین کند. یعنی نه به یک شخص، که به «بودن در قطار»، به «نشستن بر دامنهی تپه»، به «دیدن پدربزرگهای غریبه» تعلق داشته باشد. این تعلق بیفلیسه، تعلق به خود زندگیست.
از منظر فلسفی، این یعنی سوژه به جای آنکه جهان را از دریچهی یک دیگری ببیند، جهان را بهعنوان خود جهان تجربه میکند. این همان «حضور محض» است که هایدگر از آن میگوید، اما بدون آنکه «دازاین» به کسی گره خورده باشد. سختتر است، ولی شاید صادقانهتر.
برای کسی که هیچوقت فلیسهای نداشته، این جمله یک دعوتنامه است: میگوید تو هم میتوانی اینگونه به مکانها، زمانها، و حتی غریبهها تعلق پیدا کنی؛ بدون اینکه نیاز باشد کسی منتظرت باشد یا نامی از تو بداند. تعلق، یک کنش درونی است، نه یک رابطهی دوجانبه.
شاید بزرگترین درسی که این جمله برای بیفلیسهها دارد این باشد که تعلق، نیازی به متقابل بودن ندارد. تو میتوانی به شهری تعلق داشته باشی که هرگز به تو برنمیگردد، به قطاری که تو را به مقصدی میبرد که هیچکس در آن منتظر نیست. این تعلق، نوعی شجاعت است.
و در نهایت، کسی که فلیسه ندارد، میتواند خودش «فلیسه»ی دیگران شود. یعنی با حضور خودش در قطار، در جنگل، کنار پدربزرگها و مادربزرگهای غریبه، به دیگران این امکان را بدهد که به او تعلق پیدا کنند. شاید این دقیقاً همان کاریست که کافکا با نوشتن این نامه کرد.
@zaaghcheh
| 2 | اول از همه: کافکا نمیگوید «دوستت دارم» یا «به تو فکر میکنم». میگوید «تجربه کردهام که چگونه به تو تعلق دارم». یعنی تعلق برای او یک فرایند تجربی است، نه یک احساس انتزاعی. تعلق را در مکانها آزموده، نه در ذهن.
از منظر فلسفی، این جمله دقیقاً همان «در-جهان-بودن» هایدگر است، با این تفاوت که «جهان» برای کافکا با حضور یک شخص خاص تعریف میشود. یعنی دازاین او نه به خاطر خودش، که به خاطر فلیسه، «اینجا» معنا پیدا میکند.
اما یک نکتهی تاریک هم هست: کافکا هیچگاه نمیگوید فلیسه به او تعلق دارد. فقط میگوید او به فلیسه تعلق دارد. این یکسویگی عمدیست. تعلق او یک انتخاب است، نه یک قرارداد متقابل. از همینجاست که عشق کافکایی زاده میشود: عشقی که در آن، سوژه خود را فدای ابژه میکند، بدون انتظار بازگشت.
و این ما را به پارادوکس میرساند: هر چه کافکا بیشتر به فلیسه تعلق دارد، فلیسه را بیشتر در همهجا میبیند؛ اما آیا فلیسه هم او را در همهجا میبیند؟ متن سکوت میکند. شاید تعلق، تنهایی دوچندان عاشق باشد.
از منظر روانکاوانه هم، این متن بیان «همهجایی ابژهی عشق» است، یعنی فرافکنی کامل مادرانه بر جهان. کافکا با فلیسه، جهان را خانه میکند؛ بیآنکه فلیسه خانهای برای او ساخته باشد. این همان شکاف همیشگیست.
در نهایت، این جمله به ما میآموزد که تعلق واقعی نه در ابراز احساس، که در گمشدن جغرافیای خود در جغرافیای دیگری است. کافکا نمیگوید «همراهت هستم»؛ میگوید «جایی که من هستم، تو هم هستی، حتی اگر نباشی.»
و شاید بههمیندلیل است که این متن را هنوز، بعد از صد سال، میخوانیم و میلرزیم. چون همهی ما، در قطار، در جنگل، کنار غریبهها، یک «فلیسه»ی گمشده داریم که با تعلق به او، به خودمان تعلق پیدا میکنیم.
@zaaghcheh | 67 |
| 3 | دلتنگیِ بسیار آشکار و واقعیای برای تو دارم.
✨ نامه به فلیسه
@zaaghcheh | 81 |
| 4 | تجربه کردهام که چگونه به تو تعلق دارم؛ در شهر، در قطار، در جادههای روستایی، در کنار پدربزرگها و مادربزرگهای غریبه، در جنگل، بر دامنهی تپهها؛ هر جا که راه میروم و هر جا که مینشینم.
✨ نامه به فلیسه
@zaaghcheh | 77 |
| 5 | میروم بخوابم؛ فقط میخواهم با چند خطی که با قلم مینویسم، به تو سلامی کرده باشم، ای عزیزترینِ من، ای محبوبِ بهطرزی وصفناپذیر.
✨ نامه به فلیسه
@zaaghcheh | 79 |
| 6 | ۵ سپتامبر
احساس مرگآوری که از گذر یکنواخت و ملالآور روزها ناشی میشود، تحملناپذیر است.
✨ یادداشتها
@zaaghcheh | 79 |
| 7 | هیچ کاری خارج از اداره انجام نده. من برای ساعات غیراداریات به استخدامت درمیآورم و هرقدر که بخواهی و هر چند وقت یکبار که بخواهی، برایت حقوق میفرستم.
این را با امضای خود تأیید میکنم:
فرانتس
✨ نامه به فلیسه
@zaaghcheh | 78 |
| 8 | اگر به رمانهای شخصیتمحور، ادبیات اروپای شرقی و داستانهایی علاقه دارید که در ظاهر سادهاند اما در لایههای زیرین حرفهای جدیتری دربارهی انسان دارند، «ابیگیل» انتخاب بسیار خوبی است.
@zaaghcheh | 115 |
| 9 | ماکس عزیز، فلیکس عزیز،
این نامه دیر شده، مگر نه؟ اما بگذارید بگویم چه بر سرم آمده است.
من دیگر نامزد نیستم.
سه روز در برلین بودهام؛ جایی که همه با من دوست بودند و من هم با همه دوست بودم. علاوه بر این، بهروشنی دریافتم که همهچیز به بهترین شکل ممکن پیش رفته است و بنابراین آنقدر که شاید فکر کنید، از این تصمیمی که ضرورتش برایم کاملاً روشن شده بود، ناآرام نیستم.
اما چیزهای دیگری چندان خوب پیش نمیروند.
بعد به لوبک رفتم، در تراومونده به آبتنی پرداختم و در لوبک دکتر وایس به دیدنم آمد؛ او در راه این منطقهی تفریحی دانمارک بود و من هم بهجای رفتن به گِلِشِندورف، همراه او راه افتادم.
ساحلی نسبتاً دلگیر است، با چند دانمارکیِ واقعاً نمونهوار.
آن سرسختیِ ظاهریام را که باعث از دست رفتن نامزدیام شد کنار گذاشتهام و تقریباً چیزی جز گوشت نمیخورم.
در نتیجه معدهام بههم ریخته است و پس از شبهایی وحشتناک، صبح زود از خواب بیدار میشوم؛ دهانم باز است و در تخت، بدنِ آزرده و مجازاتشدهام را لمس میکنم، چنانکه گویی چیزی بیگانه و نفرتانگیز است.
اینجا بههیچوجه بهبود پیدا نخواهم کرد، اما دستکم حواسم را پرت میکنم.
دکتر و. اینجاست، همراه بانویی که با اوست.
احتمالاً شنبهشب دوباره به پراگ خواهم رسید.
به همهی همسران و نامزدهای عزیزتان سلام برسانید.
فرانتس
✨ نامه به ماکس برود و فلیکس ولتش
@zaaghcheh | 121 |
| 10 | به نظرم میرسد آن روزها که عصرها در پراگ قدم میزدیم، هر دوی ما امیدوارتر بودیم. من آن زمان فکر میکردم که بالاخره بهنوعی گشایشی برایت پیش خواهد آمد، آن هم با یک ضربه و یکباره.
با این همه، باید به تو بگویم که آن امیدها را دربارهی تو از دست ندادهام.
تو بهراحتی ناامید میشوی، اما در عین حال بهراحتی هم شادمان میشوی؛ وقتی ناامیدی به سراغت میآید، این را به یاد داشته باش.
مراقب سلامتیات باش، برای روزهای خوب آینده. آنچه مجبور به تحملش هستی بهاندازهی کافی بد هست؛ پس با آسیب زدن به سلامتیات اوضاع را بدتر نکن.
✨ نامه به ییتسحاق لوی، ژوئن 1914
@zaaghcheh | 104 |
| 11 | من متفاوت از آنچه حرف میزنم مینویسم؛ متفاوت از آنچه مینویسم حرف میزنم؛ متفاوت از آنچه فکر میکنم، حرف میزنم؛ متفاوت از آنچه باید فکر کنم، فکر میکنم؛ و به این ترتیب همهچیز پیش میرود و فرو میرود در عمیقترین تاریکی.
✨ نامه به خواهرش اوتلا، 10 ژوئیهٔ 1914
@zaaghcheh | 101 |
| 12 | بهجای سلام، من سریع و تحتتأثیر چیزی که در چهرهات میدیدم، به تو میگفتم: «مرا جور دیگری تصور کرده بودی.»
تو جواب میدادی: «اگر بخواهم رک و راست با تو باشم، تصور میکردم خوشقیافهتر باشی.»
✨ از نامهها
@zaaghcheh | 137 |
| 13 | من نمیخواهم بگویم که بر زبان آلمانی مسلط نیستی. بیشتر اوقات، آن را بهطرزی شگفتانگیز خوب به کار میگیری؛ و اگر گاهی هم چنین نباشد، زبان آلمانی خودبهخود در برابر تو سر فرود میآورد، و این بهخصوص لذتبخش است؛ چراکه یک آلمانی جرئت ندارد چنین چیزی را از زبان خودش انتظار داشته باشد، جرئت نمیکند با زبانش چنین شخصی و از خود سخن بگوید.
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh | 119 |
| 14 | در ذاتِ این نظام قضایی است که آدمی نهتنها در بیگناهی، بلکه در ناآگاهی نیز محکوم میشود.
✨ محاکمه
@zaaghcheh | 127 |
| 15 | او تشنهٔ آدمهاست، درست همانطور که یک پزشکِ بالفطره تشنهٔ آدمهاست.
✨ از داستانها
@zaaghcheh | 123 |
| 16 | نامههایت امروز ظهر، یکجا از راه رسیدند؛
این نامهها را نباید خواند،
باید گشودشان،
صورت را بر آنها گذاشت
و گذاشت در لحظهای که عقل از سر میرود،
پناهت باشند.
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh | 116 |
| 17 | ✨ از کافکا
📌چه چیزی کافکا را به گریه میانداخت؟
گریه کردن برای من بهخصوص اضطرابآور است. من نمیتوانم گریه کنم. وقتی دیگران گریه میکنند، برایم شبیه پدیدهای طبیعی، عجیب و غیرقابلفهم به نظر میرسد. در طول سالهای بسیار، تنها یک بار گریه کردهام؛ دو سه ماه پیش. اما آن گریه باعث شد روی صندلیام دو بار پشت سر هم از شدت لرزش بلرزم و میترسیدم هقهقهای مهارنشدنیام پدر و مادرم را که در اتاق کناری بودند از خواب بیدار کند. این اتفاق شب رخ داد و علتش بخشی از رمانی بود که مینوشتم.
یکی از ویژگیهای واقعاً خاص و منحصربهفرد کافکا این بود که سرنوشت و رنج دیگران بسیار آسانتر از رنج خودش او را تحت تأثیر قرار میداد؛ و فرقی نمیکرد آن افراد واقعی باشند یا شخصیتهای داستانی. همین مسئله احساس کافکا را تقویت میکرد که گویی هیچ ارتباط واقعی و اصیلی با زندگی واقعی ندارد. او در سال ۱۹۱۳، پس از آنکه یک فیلم او را به گریه انداخت، در نامهای به نامزدش، فلیسه باوئر، نوشت:
«من میتوانم از روابط انسانی لذت ببرم، اما نمیتوانم آنها را تجربه کنم.»
از آنجا که فقط دو هفته بعد، در سینمایی دیگر نیز دقیقاً همین اتفاق برایش افتاد ــ آن هم در حالی که در میانه یک بحران جدی قرار داشت ــ بهراحتی میتوان حدس زد که صحنههای غمانگیز این فیلمها راهی عاطفی به سوی اندوه شخصی خودش در اختیار کافکا قرار میدادند.
در دو مورد میتوان دقیقاً مشخص کرد چه متنهایی کافکا را به گریه انداختند. او در دفتر خاطراتش نوشت:
«بر سر گزارش محاکمه ماری آبراهامِ ۲۳ ساله هقهق گریه کردم؛ زنی که به دلیل فقر و گرسنگی، کودک تقریباً سهسالهاش، باربارا، را با کراوات مردانهای که بهعنوان بند جوراب پوشیده بود خفه کرده بود. داستانی بسیار کلیشهای.»
واژه «کلیشهای» (formulaic) در اینجا جالب توجه است، زیرا معمولاً برای توصیف ویژگیهای یک طرح داستانی به کار میرود. اما این الگوی اجتماعی که هزاران بار تکرار شده بود، «داستان» را برای کافکا به همان اندازه تلخ و تیره میکرد که یک رمان ارزانقیمت و عامهپسند. به نظر میرسد اعضای هیئت منصفه نیز ماجرا را به همین شکل دیده بودند. همانطور که گزارش مفصل روزنامه Prager Tageblatt ــ که عصر روز پیش از سیسالگی کافکا منتشر شده بود ــ گواهی میدهد، آنها نهتنها خدمتکار جوان را از جرم تبرئه کردند، بلکه خودجوش برای او پول نیز جمع کردند.
چند سال بعد، در پاییز ۱۹۱۶، کافکا به فلیسه باوئر نوشت:
«در مقطعی مجبور شدم خواندن را متوقف کنم، روی مبل بنشینم و با صدای بلند گریه کنم. سالها بود که گریه نکرده بودم.»
منظور او نمایشنامه آرنولد تسوایگ، Ritualmord in Ungarn («قتل آیینی در مجارستان») بود؛ اثری که کافکا در مجموع نگاه بسیار انتقادیای نسبت به آن داشت. با این حال، در پایان نمایشنامه صحنهای بسیار تأثیرگذار وجود دارد: مادرِ قربانیِ قتل، که اکنون نابینا شده و سرنوشت خود را پذیرفته است، ناخواسته با قاتل دخترش روبهرو میشود، اما او را با یک نیکوکار و خیرخواه اشتباه میگیرد.
به نظر میرسد تنها یک بار دیگر وجود داشته که کافکا در حضور دیگران کاملاً کنترل خود را از دست داده باشد: پس از خداحافظی نهایی با فلیسه باوئر.
آن روز، در اواخر سال ۱۹۱۷، او بدون اطلاع قبلی به دفتر ماکس برود رفت. برود بعدها در زندگینامهای که درباره کافکا نوشت، آن صحنه را چنین توصیف کرد:
«گفت: فقط آمدهام لحظهای استراحت کنم. همین الان ف. را به قطار رسانده بود. چهرهاش رنگپریده، محکم و جدی بود. اما ناگهان شروع به گریه کرد. این تنها باری بود که در تمام عمرم دیدم او گریه کند. هرگز آن صحنه را فراموش نمیکنم ــ یکی از هولناکترین چیزهایی بود که در زندگیام تجربه کردهام.»
روز بعد، کافکا در نامهای به خواهرش، اوتلا، نوشت که آن صبح بیش از تمام سالهایی که از دوران کودکیاش گذشته بود گریه کرده است.
@Franzonly | 124 |
| 18 | صائب تبریزی هم یه بیت داره که فکر کنم در هماهنگی با این مفاهیمه:
آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا / در زندگی به تنگی قبرست مبتلا
@zaaghcheh | 48 |
| 19 | کافکا یه جملهٔ دیگه هم داره به این جملات نیست؛
«راه درست، راهیست که از وسط میگذرد، نه از روی چیزی.»
در نظرم یعنی نه انکار تجربۀ شخصی، نه غرق شدن توش. بلکه شفاف کردنش، تا از خلالش، بینهایت رو تماشا کنی. همین. به قول معروف: چشم باز کن، کهکشان توی خونۀ خودته.
@zaaghcheh | 135 |
| 20 | «اگر قضاوتت دربارهٔ من را جمعبندی کنی، به این نتیجه میرسی که، گرچه مرا به هیچ کارِ صراحتاً نادرست یا شرمآوری متهم نمیکنی...، اما مرا به سردی، دوری و ناسپاسی متهم میکنی. و بیش از این، چنان مرا به خاطرشان مقصر میدانی که گویی تقصیرِ من بوده است؛ گویی میتوانستم با چیزی شبیه یک چرخش کوچک فرمان، همهچیز را بهکلی دگرگون کنم، در حالی که تو به هیچ وجه مقصر نیستی، مگر شاید از این جهت که بیش از اندازه با من خوب بودهای.
این شیوهٔ همیشگی تو در بیان ماجرا را تنها از آن جهت درست میدانم که من نیز باور دارم تو در مسئلهٔ دوریِ میانمان کاملاً بیتقصیری. اما من هم به همان اندازه کاملاً بیتقصیرم. اگر بتوانم تو را وادار کنم که این را بپذیری، آنگاه چیزی که ممکن خواهد بود ــ نه، گمان نمیکنم زندگیِ تازهای؛ هر دوی ما برای چنین چیزی بیش از حد پیر شدهایم ــ اما دستکم نوعی آرامش است...»
✨ نامه به پدر
@zaaghcheh | 152 |
