915
订阅者
+124 小时
+67 天
+2130 天
数据加载中...
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+52
在2个频道中
五月 '26
+10
在2个频道中
Get PRO
四月 '26
+12
在1个频道中
Get PRO
三月 '26
+6
在1个频道中
Get PRO
二月 '26
+81
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+31
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+42
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+50
在2个频道中
Get PRO
十月 '25
+67
在1个频道中
Get PRO
九月 '25
+56
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+74
在2个频道中
Get PRO
七月 '25
+54
在2个频道中
Get PRO
六月 '25
+52
在2个频道中
Get PRO
五月 '25
+66
在1个频道中
Get PRO
四月 '25
+82
在2个频道中
Get PRO
三月 '25
+63
在1个频道中
Get PRO
二月 '25
+70
在1个频道中
Get PRO
一月 '25
+82
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+92
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+107
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+83
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+142
在2个频道中
Get PRO
八月 '24
+61
在0个频道中
Get PRO
七月 '240
在1个频道中
Get PRO
六月 '240
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+20
在0个频道中
Get PRO
四月 '240
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+30
在0个频道中
Get PRO
二月 '240
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+115
在71个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 30 六月 | +1 | |||
| 29 六月 | +3 | |||
| 28 六月 | +1 | |||
| 27 六月 | +1 | |||
| 26 六月 | +3 | |||
| 25 六月 | +3 | |||
| 24 六月 | +1 | |||
| 23 六月 | +2 | |||
| 22 六月 | 0 | |||
| 21 六月 | +3 | |||
| 20 六月 | +1 | |||
| 19 六月 | +2 | |||
| 18 六月 | +1 | |||
| 17 六月 | +1 | |||
| 16 六月 | 0 | |||
| 15 六月 | +3 | |||
| 14 六月 | +1 | |||
| 13 六月 | +1 | |||
| 12 六月 | +1 | |||
| 11 六月 | 0 | |||
| 10 六月 | +3 | |||
| 09 六月 | +4 | |||
| 08 六月 | +6 | |||
| 07 六月 | +2 | |||
| 06 六月 | +1 | |||
| 05 六月 | 0 | |||
| 04 六月 | +2 | |||
| 03 六月 | +4 | |||
| 02 六月 | 0 | |||
| 01 六月 | +1 |
频道帖子
📌 شعری از کافکاامروز هوا سرد و سخت است. ابرها یخ زدهاند. بادها طنابها را میکشند. مردم یخ زدهاند. صدای گامها بر سنگهای معدنخیز فلزی به گوش میرسد. و چشمها، دریاچههایی سپید و پهناورند. در شهر کهن، کلبههای کوچک و روشنِ کریسمس برپا هستند. پنجرههای رنگارنگشان به میدانِ پوشیده از برف گشوده میشود. در نور ماه، مردی خاموش در برف قدم میزند. سایهٔ بزرگش، با وزش باد، بر امتداد کلبهها کشیده میشود. مردمانی که از روی پلهای تاریک میگذرند، از کنار قدیسان با چراغهای کوچک و کمنور. ابرهایی که در آسمان خاکستری از کنار کلیساها با برجهای غرق در گرگومیش آهسته میگذرند. و آنکه به جانپناهِ سنگی تکیه داده است و به آبِ شامگاهی خیره میشود، در حالی که دستانش بر سنگهای کهنه آرام گرفتهاند. @zaaghcheh
| 2 | شانزدهم ژانویه.
هفتهٔ گذشته چیزی شبیه یک فروپاشی بود.
نه میشد خوابید، نه میشد بیدار شد؛ نه میشد زندگی را تاب آورد، یا دقیقتر بگویم، تداومِ زندگی را.
ساعتها با هم همخوانی ندارند.
آنچه در درونم است، با شتابی شیطانی، یا اهریمنی، یا دستکم غیرانسانی، میتازد.
اما جهان بیرون، همچنان تلوتلوخوران راه همیشگی خود را میرود، مسیر معمولش را طی میکند.
چه چیز دیگری میتواند رخ دهد، جز اینکه این دو جهان از هم جدا شوند؟ و همین هم میشود، یا دستکم به شکلی هولناک از هم دریده میشوند.
آن تنهایی که بیشترش بر من تحمیل شده بود، و بخشی از آن را خود خواسته بودم (هرچند مگر آن خواستن چیزی جز نوعی اجبار بود؟) اکنون دیگر بیهیچ ابهامی تا واپسین نقطه پیش میرود.
به نظر میرسد سرانجامش فقط میتواند جنون باشد.
دیگر چیزی برای گفتن نیست.
شکار از میانِ من میگذرد و مرا از هم میدرد.
یا... شاید فقط همین یک بار بتوانم دوام بیاورم، خودم را به جریانِ این شکار بسپارم.
آنگاه به کجا خواهم رفت؟
شکار فقط یک تصویر است؛ میتوانی اینگونه هم بگویی:
خود را با تمام نیرو به آخرین مرزِ زمینی پرتاب کردن.
✨ یادداشتها
@zaaghcheh | 62 |
| 3 | از نظرم این جمله بیشتر از اینکه عاشقانه باشه اخلاقیه.
بیشتر آدمها وقتی عاشق میشن، سعی میکنن خودشون رو امن، آرام، دوستداشتنی و قابل اتکا نشون بدن. اما کافکا درست برعکس عمل میکنه. هیچ تلاشی برای جذابتر کردن خودش نمیکنه؛ حتی انگار تمام نیروش رو صرف این میکنه که میلنا رو از خودش بترسونه.
چرا؟
چون کافکا عشق رو فقط کنار هم بودن نمیدونست. باور داشت رابطه یعنی وارد شدن به جهان روانی دیگری. و جهان روانی خودش رو جایی تاریک، پر از اضطراب، وسواس، احساس گناه و فرسودگی میدید.
کافکا میخواست میلنا بدونه اگر کنارش بمونه، فقط شریک زندگی یک مرد نمیشه؛ شریک نبردی میشه که سالهاست میان او و خودش جریان داره.
بعضی آدمها از ترس تنها موندن، خود واقعیشون رو پنهان میکنن.
کافکا از ترس آسیب زدن به دیگری، خود واقعیاش رو آشکار میکرد.
@zaaghcheh | 108 |
| 4 | هیچ چیز هولناکی برای ترسیدن وجود ندارد؛ همین که از آن آستانه بگذری، همهچیز آرام و بهسامان خواهد شد. جهانی دیگر است؛ و دیگر نیازی به سخن گفتن نخواهی داشت.
✨ نامه به پدر
@zaaghcheh | 133 |
| 5 | انگار انسانی زندانی باشد؛ انسانی که نهتنها قصد فرار از زندان را دارد ــ کاری که شاید شدنی هم باشد ــ بلکه همزمان میخواهد همان زندان را برای خود به قصری سرشار از لذت بدل کند. اما اگر بگریزد، دیگر نمیتواند زندان را بازسازی کند؛ و اگر زندان را بازسازی کند، دیگر راهی برای گریختن نخواهد داشت.
✨ نامه به پدر
@zaaghcheh | 106 |
| 6 | و هرگز نمیتوانستم بفهمم چگونه نسبت به اندوه و شرمی که با حرفها و داوریهایت بر من تحمیل میکردی، اینهمه بیاعتنا بودی؛ گویی اصلاً از قدرتی که بر من داشتی آگاه نبودی.
من هم با کلماتم تو را آزردم؛ اما دستکم میدانستم چه میکنم، هرچند خودم نیز از این کار رنج میکشیدم. بااینحال نمیتوانستم بر خودم مسلط شوم؛ نمیتوانستم جلوی کلماتم را بگیرم، هرچند بعداً از گفتنشان پشیمان میشدم.
اما تو با کلماتت ضربه میزدی، بیآنکه حتی بدانی چه میکنی. نه آن زمان و نه بعدها، هرگز دلت برای کسی نسوخت؛ و آدمها در برابر تو کاملاً بیدفاع بودند.
✨ نامه به پدر
@zaaghcheh | 104 |
| 7 | «نمیتوانم به چیزی برای نوشتن فکر کنم. فقط اینجا میان سطرها پرسه میزنم؛ زیر روشناییِ چشمان تو، در گسترهٔ دهانت، چنانکه گویی در یک روزِ زیبا و شاد قدم میزنم؛ روزی که حتی وقتی سر بیمار و خسته است، باز هم زیبا و شاد باقی میماند.»
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh | 170 |
| 8 | «میدانی، عزیزم؟ وقتی با دیگران وارد رابطه شدی، شاید در بدترین حالت یکی دو پله پایینتر آمده باشی؛ اما اگر با من وارد رابطه شوی، خودت را به درونِ مغاک پرتاب خواهی کرد.»
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh | 168 |
| 9 | «در واقع، من بیشترِ تو را میخواهم. در ذهنم تو را با نور میآرایم؛ تو را در پتوهایی از پذیرشِ کامل میپیچم و سپس خودم را به تو میسپارم. دلتنگت هستم؛ منی که معمولاً دلتنگ میشوم بیآنکه واقعاً اشتیاقی داشته باشم، گویی در بیخبری و غرق در خنثیبودن و بیتفاوتی به سر میبرم، اکنون حقیقتاً و عمیقاً مشتاقِ تکتکِ اجزای وجود تو هستم.»
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh | 167 |
| 10 | اینجا آنقدر گیاهخوارانه است که حتی انعام دادن ممنوع است. بهجای نانهای معمولی، فقط «نان سیمون» پیدا میشود. همین حالا پیشخدمت برایم پودینگ سمولینا با شربت تمشک آورده است. اما کاهو با خامه هم خواهم خورد که با شراب انگورفرنگی بسیار جور درمیآید، و در پایان نیز فنجانی چای برگ توتفرنگی خواهم نوشید.
خداحافظ.
✨ نامه به ماکس برود، 4 دسامبر 1910
@zaaghcheh | 189 |
| 11 | در بقیه معاینه، پزشک از وضعیت پشت بدنم وحشتزده شد؛ پنج آبسه جدید دیگر چندان مهم به حساب نمیآمدند، چون اکنون یک التهاب پوستی ظاهر شده که از همه آن آبسهها بدتر است. درمانش زمان زیادی خواهد برد و همین عامل اصلی درد خواهد بود. نظریه خودم ــ که البته آن را به پزشک نگفتم ــ این است که سنگفرشهای بینالمللی پراگ، نورنبرگ و بیش از همه پاریس باعث این التهاب شدهاند.
✨ نامه به ماکس برود، 20 اکتبر 1910
@zaaghcheh | 184 |
| 12 | ماکس عزیز،
به سلامت رسیدم و اگر خیلی رنگپریده به نظر میرسم، فقط به این دلیل است که همه مرا همچون موجودی میبینند که بعید بوده زنده از این ماجرا بیرون بیاید. یک غش کوتاهمدت مرا از لذت فریاد کشیدن بر سر پزشک محروم کرد. مجبور شدم روی کاناپه او دراز بکشم و در آن مدت ــ که تجربهای بسیار عجیب بود ــ آنقدر احساس میکردم شبیه یک دختر شدهام که با انگشتانم سعی میکردم دامنم را پایین بکشم.
✨ نامه به ماکس برود، 20 اکتبر 1910
@zaaghcheh | 161 |
| 13 | «اینک، دختر عزیزم، دوباره شامگاه فرا رسیده است، پس از بعدازظهری که در بیداری و چشمانتظاری گذشت (عبارتِ "بعدازظهری که در بیداری گذشت" حتی از "شبی که در بیداری گذشت" هم اندوهگینتر به گوش میرسد). دیگر برای هیچکس چیزی نمینویسم، مگر برای همین دختری که دلم میخواهد بیوقفه برایش بنویسم، همیشه از او بشنوم، همیشه در کنارش باشم، و در او خاموش شوم.»
✨ نامه به فلیسه
@zaaghcheh | 169 |
| 14 | «آیا این پرسشها مضحکاند؟ چهرهٔ من کاملاً جدی است، و اگر میخندی، لطفاً دوستانه بخند و با جزئیات به من پاسخ بده.»
✨ نامه به فلیسه
@zaaghcheh | 138 |
| 15 | «نباید در برابر ناممکنیهای کوچک به خاک افتاد؛ وگرنه هرگز ناممکنیهای بزرگ به چشم نخواهند آمد.»
✨ نامه به فلیسه
@zaaghcheh | 133 |
| 16 | «کاری کردم که مدتها بود انجام نداده بودم؛ با زمزمهای شاد بر لب وارد اداره شدم.»
✨ نامه به فلیسه
@zaaghcheh | 127 |
| 17 | «و حتی اگر هر سه مدیرم دور میز کارم بایستند و مستقیم به نوک قلمم خیره شوند، باز هم باید فوراً برایت بنویسم؛ زیرا نامهات همچون چیزی که از میان ابرها فرود آمده باشد بر من نازل شد؛ همان ابرهایی که سه هفته تمام بیهوده چشم به آنها دوخته بودم.
✨ نامه به فلیسه
@zaaghcheh | 127 |
| 18 | در اینستاگرام، بعضی هیئتهای عزاداری را میبینم که با کپشنهای متفاوت، از کشتهشدگان یاد میکنند.
ببینید، ما واقعاً نیازی نداریم که سوگمان از فیلتر یک قرائت مذهبی تحمیلی عبور کند.
ما نیازی نداریم که جاویدنامانمان را در کنار اسطورهها و روایتهای ۱۴۰۰ سال پیش قرار دهند.
جاویدنامان ما در اوجی ایستادهاند که بسیاری از روایتهای تاریخی به گرد آن هم نمیرسند.
با این حال، پیروان همان روایتها، امروز دست به جنایتهایی زدهاند که ثبت شده و قابل انکار نیست.
ما نیازی نداریم که عزیزانمان با چنین قرائتهایی آلوده یا مصادره شوند.
درد و سوگ ما، مستقل است؛ و حق ماست که آن را بدون تحمیل هیچ ایدئولوژیای بیان کنیم.
@White0_0Nights | 16 |
| 19 | «گمان میکنم سکوت از من میگریزد، همانگونه که آبِ ساحل از ماهیِ به گل نشسته میگریزد.»
✨ نامه به فلیسه
@zaaghcheh | 170 |
| 20 | «کاش دستی نیرومند داشتم، فقط برای آنکه آن را در این سازهی آشفته و نامنسجمی که خودِ من هستم فرو ببرم.
و با این همه، آنچه اکنون میگویم حتی دقیقاً عقیدهی من نیست؛ حتی دقیقاً عقیدهی من در همین لحظه هم نیست. وقتی به درون خودم نگاه میکنم، آنقدر چیزهای مبهم و هنوز در حال دگرگونی میبینم که نمیتوانم حتی بهدرستی توضیح دهم یا کاملاً بپذیرم این بیزاریای را که نسبت به خود احساس میکنم.»
✨ نامه به فلیسه
@zaaghcheh | 155 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
