زاغچه (فرانتس کافکا)
Відкрити в Telegram
از کافکا و دربارۀ کافکا. “how about if i sleep a little bit longer and forget all this nonsense.” «کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همهی این مزخرفات را فراموش بکنم!»
Показати більше954
Підписники
+524 години
+57 днів
+1330 днів
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
вересень '26
вересень '26
+9
в 0 каналах
серпень '26
+45
в 1 каналах
Get PRO
липень '26
+56
в 2 каналах
Get PRO
червень '26
+52
в 2 каналах
Get PRO
травень '26
+10
в 2 каналах
Get PRO
квітень '26
+12
в 1 каналах
Get PRO
березень '26
+6
в 1 каналах
Get PRO
лютий '26
+81
в 4 каналах
Get PRO
січень '26
+31
в 0 каналах
Get PRO
грудень '25
+42
в 0 каналах
Get PRO
листопад '25
+50
в 2 каналах
Get PRO
жовтень '25
+67
в 1 каналах
Get PRO
вересень '25
+56
в 0 каналах
Get PRO
серпень '25
+74
в 2 каналах
Get PRO
липень '25
+54
в 2 каналах
Get PRO
червень '25
+52
в 2 каналах
Get PRO
травень '25
+66
в 1 каналах
Get PRO
квітень '25
+82
в 2 каналах
Get PRO
березень '25
+63
в 1 каналах
Get PRO
лютий '25
+70
в 1 каналах
Get PRO
січень '25
+82
в 0 каналах
Get PRO
грудень '24
+92
в 1 каналах
Get PRO
листопад '24
+107
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '24
+83
в 0 каналах
Get PRO
вересень '24
+142
в 2 каналах
Get PRO
серпень '24
+61
в 0 каналах
Get PRO
липень '240
в 1 каналах
Get PRO
червень '240
в 0 каналах
Get PRO
травень '24
+20
в 0 каналах
Get PRO
квітень '240
в 0 каналах
Get PRO
березень '24
+30
в 0 каналах
Get PRO
лютий '240
в 0 каналах
Get PRO
січень '24
+115
в 71 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 04 вересня | +5 | |||
| 03 вересня | +4 | |||
| 02 вересня | 0 | |||
| 01 вересня | 0 |
Дописи каналу
اگر به رمانهای شخصیتمحور، ادبیات اروپای شرقی و داستانهایی علاقه دارید که در ظاهر سادهاند اما در لایههای زیرین حرفهای جدیتری دربارهی انسان دارند، «ابیگیل» انتخاب بسیار خوبی است.
@zaaghcheh
| 2 | ماکس عزیز، فلیکس عزیز،
این نامه دیر شده، مگر نه؟ اما بگذارید بگویم چه بر سرم آمده است.
من دیگر نامزد نیستم.
سه روز در برلین بودهام؛ جایی که همه با من دوست بودند و من هم با همه دوست بودم. علاوه بر این، بهروشنی دریافتم که همهچیز به بهترین شکل ممکن پیش رفته است و بنابراین آنقدر که شاید فکر کنید، از این تصمیمی که ضرورتش برایم کاملاً روشن شده بود، ناآرام نیستم.
اما چیزهای دیگری چندان خوب پیش نمیروند.
بعد به لوبک رفتم، در تراومونده به آبتنی پرداختم و در لوبک دکتر وایس به دیدنم آمد؛ او در راه این منطقهی تفریحی دانمارک بود و من هم بهجای رفتن به گِلِشِندورف، همراه او راه افتادم.
ساحلی نسبتاً دلگیر است، با چند دانمارکیِ واقعاً نمونهوار.
آن سرسختیِ ظاهریام را که باعث از دست رفتن نامزدیام شد کنار گذاشتهام و تقریباً چیزی جز گوشت نمیخورم.
در نتیجه معدهام بههم ریخته است و پس از شبهایی وحشتناک، صبح زود از خواب بیدار میشوم؛ دهانم باز است و در تخت، بدنِ آزرده و مجازاتشدهام را لمس میکنم، چنانکه گویی چیزی بیگانه و نفرتانگیز است.
اینجا بههیچوجه بهبود پیدا نخواهم کرد، اما دستکم حواسم را پرت میکنم.
دکتر و. اینجاست، همراه بانویی که با اوست.
احتمالاً شنبهشب دوباره به پراگ خواهم رسید.
به همهی همسران و نامزدهای عزیزتان سلام برسانید.
فرانتس
✨ نامه به ماکس برود و فلیکس ولتش
@zaaghcheh | 94 |
| 3 | به نظرم میرسد آن روزها که عصرها در پراگ قدم میزدیم، هر دوی ما امیدوارتر بودیم. من آن زمان فکر میکردم که بالاخره بهنوعی گشایشی برایت پیش خواهد آمد، آن هم با یک ضربه و یکباره.
با این همه، باید به تو بگویم که آن امیدها را دربارهی تو از دست ندادهام.
تو بهراحتی ناامید میشوی، اما در عین حال بهراحتی هم شادمان میشوی؛ وقتی ناامیدی به سراغت میآید، این را به یاد داشته باش.
مراقب سلامتیات باش، برای روزهای خوب آینده. آنچه مجبور به تحملش هستی بهاندازهی کافی بد هست؛ پس با آسیب زدن به سلامتیات اوضاع را بدتر نکن.
✨ نامه به ییتسحاق لوی، ژوئن 1914
@zaaghcheh | 82 |
| 4 | من متفاوت از آنچه حرف میزنم مینویسم؛ متفاوت از آنچه مینویسم حرف میزنم؛ متفاوت از آنچه فکر میکنم، حرف میزنم؛ متفاوت از آنچه باید فکر کنم، فکر میکنم؛ و به این ترتیب همهچیز پیش میرود و فرو میرود در عمیقترین تاریکی.
✨ نامه به خواهرش اوتلا، 10 ژوئیهٔ 1914
@zaaghcheh | 77 |
| 5 | بهجای سلام، من سریع و تحتتأثیر چیزی که در چهرهات میدیدم، به تو میگفتم: «مرا جور دیگری تصور کرده بودی.»
تو جواب میدادی: «اگر بخواهم رک و راست با تو باشم، تصور میکردم خوشقیافهتر باشی.»
✨ از نامهها
@zaaghcheh | 117 |
| 6 | من نمیخواهم بگویم که بر زبان آلمانی مسلط نیستی. بیشتر اوقات، آن را بهطرزی شگفتانگیز خوب به کار میگیری؛ و اگر گاهی هم چنین نباشد، زبان آلمانی خودبهخود در برابر تو سر فرود میآورد، و این بهخصوص لذتبخش است؛ چراکه یک آلمانی جرئت ندارد چنین چیزی را از زبان خودش انتظار داشته باشد، جرئت نمیکند با زبانش چنین شخصی و از خود سخن بگوید.
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh | 103 |
| 7 | در ذاتِ این نظام قضایی است که آدمی نهتنها در بیگناهی، بلکه در ناآگاهی نیز محکوم میشود.
✨ محاکمه
@zaaghcheh | 98 |
| 8 | او تشنهٔ آدمهاست، درست همانطور که یک پزشکِ بالفطره تشنهٔ آدمهاست.
✨ از داستانها
@zaaghcheh | 93 |
| 9 | نامههایت امروز ظهر، یکجا از راه رسیدند؛
این نامهها را نباید خواند،
باید گشودشان،
صورت را بر آنها گذاشت
و گذاشت در لحظهای که عقل از سر میرود،
پناهت باشند.
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh | 91 |
| 10 | ✨ از کافکا
📌چه چیزی کافکا را به گریه میانداخت؟
گریه کردن برای من بهخصوص اضطرابآور است. من نمیتوانم گریه کنم. وقتی دیگران گریه میکنند، برایم شبیه پدیدهای طبیعی، عجیب و غیرقابلفهم به نظر میرسد. در طول سالهای بسیار، تنها یک بار گریه کردهام؛ دو سه ماه پیش. اما آن گریه باعث شد روی صندلیام دو بار پشت سر هم از شدت لرزش بلرزم و میترسیدم هقهقهای مهارنشدنیام پدر و مادرم را که در اتاق کناری بودند از خواب بیدار کند. این اتفاق شب رخ داد و علتش بخشی از رمانی بود که مینوشتم.
یکی از ویژگیهای واقعاً خاص و منحصربهفرد کافکا این بود که سرنوشت و رنج دیگران بسیار آسانتر از رنج خودش او را تحت تأثیر قرار میداد؛ و فرقی نمیکرد آن افراد واقعی باشند یا شخصیتهای داستانی. همین مسئله احساس کافکا را تقویت میکرد که گویی هیچ ارتباط واقعی و اصیلی با زندگی واقعی ندارد. او در سال ۱۹۱۳، پس از آنکه یک فیلم او را به گریه انداخت، در نامهای به نامزدش، فلیسه باوئر، نوشت:
«من میتوانم از روابط انسانی لذت ببرم، اما نمیتوانم آنها را تجربه کنم.»
از آنجا که فقط دو هفته بعد، در سینمایی دیگر نیز دقیقاً همین اتفاق برایش افتاد ــ آن هم در حالی که در میانه یک بحران جدی قرار داشت ــ بهراحتی میتوان حدس زد که صحنههای غمانگیز این فیلمها راهی عاطفی به سوی اندوه شخصی خودش در اختیار کافکا قرار میدادند.
در دو مورد میتوان دقیقاً مشخص کرد چه متنهایی کافکا را به گریه انداختند. او در دفتر خاطراتش نوشت:
«بر سر گزارش محاکمه ماری آبراهامِ ۲۳ ساله هقهق گریه کردم؛ زنی که به دلیل فقر و گرسنگی، کودک تقریباً سهسالهاش، باربارا، را با کراوات مردانهای که بهعنوان بند جوراب پوشیده بود خفه کرده بود. داستانی بسیار کلیشهای.»
واژه «کلیشهای» (formulaic) در اینجا جالب توجه است، زیرا معمولاً برای توصیف ویژگیهای یک طرح داستانی به کار میرود. اما این الگوی اجتماعی که هزاران بار تکرار شده بود، «داستان» را برای کافکا به همان اندازه تلخ و تیره میکرد که یک رمان ارزانقیمت و عامهپسند. به نظر میرسد اعضای هیئت منصفه نیز ماجرا را به همین شکل دیده بودند. همانطور که گزارش مفصل روزنامه Prager Tageblatt ــ که عصر روز پیش از سیسالگی کافکا منتشر شده بود ــ گواهی میدهد، آنها نهتنها خدمتکار جوان را از جرم تبرئه کردند، بلکه خودجوش برای او پول نیز جمع کردند.
چند سال بعد، در پاییز ۱۹۱۶، کافکا به فلیسه باوئر نوشت:
«در مقطعی مجبور شدم خواندن را متوقف کنم، روی مبل بنشینم و با صدای بلند گریه کنم. سالها بود که گریه نکرده بودم.»
منظور او نمایشنامه آرنولد تسوایگ، Ritualmord in Ungarn («قتل آیینی در مجارستان») بود؛ اثری که کافکا در مجموع نگاه بسیار انتقادیای نسبت به آن داشت. با این حال، در پایان نمایشنامه صحنهای بسیار تأثیرگذار وجود دارد: مادرِ قربانیِ قتل، که اکنون نابینا شده و سرنوشت خود را پذیرفته است، ناخواسته با قاتل دخترش روبهرو میشود، اما او را با یک نیکوکار و خیرخواه اشتباه میگیرد.
به نظر میرسد تنها یک بار دیگر وجود داشته که کافکا در حضور دیگران کاملاً کنترل خود را از دست داده باشد: پس از خداحافظی نهایی با فلیسه باوئر.
آن روز، در اواخر سال ۱۹۱۷، او بدون اطلاع قبلی به دفتر ماکس برود رفت. برود بعدها در زندگینامهای که درباره کافکا نوشت، آن صحنه را چنین توصیف کرد:
«گفت: فقط آمدهام لحظهای استراحت کنم. همین الان ف. را به قطار رسانده بود. چهرهاش رنگپریده، محکم و جدی بود. اما ناگهان شروع به گریه کرد. این تنها باری بود که در تمام عمرم دیدم او گریه کند. هرگز آن صحنه را فراموش نمیکنم ــ یکی از هولناکترین چیزهایی بود که در زندگیام تجربه کردهام.»
روز بعد، کافکا در نامهای به خواهرش، اوتلا، نوشت که آن صبح بیش از تمام سالهایی که از دوران کودکیاش گذشته بود گریه کرده است.
@Franzonly | 103 |
| 11 | صائب تبریزی هم یه بیت داره که فکر کنم در هماهنگی با این مفاهیمه:
آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا / در زندگی به تنگی قبرست مبتلا
@zaaghcheh | 48 |
| 12 | کافکا یه جملهٔ دیگه هم داره به این جملات نیست؛
«راه درست، راهیست که از وسط میگذرد، نه از روی چیزی.»
در نظرم یعنی نه انکار تجربۀ شخصی، نه غرق شدن توش. بلکه شفاف کردنش، تا از خلالش، بینهایت رو تماشا کنی. همین. به قول معروف: چشم باز کن، کهکشان توی خونۀ خودته.
@zaaghcheh | 119 |
| 13 | «اگر قضاوتت دربارهٔ من را جمعبندی کنی، به این نتیجه میرسی که، گرچه مرا به هیچ کارِ صراحتاً نادرست یا شرمآوری متهم نمیکنی...، اما مرا به سردی، دوری و ناسپاسی متهم میکنی. و بیش از این، چنان مرا به خاطرشان مقصر میدانی که گویی تقصیرِ من بوده است؛ گویی میتوانستم با چیزی شبیه یک چرخش کوچک فرمان، همهچیز را بهکلی دگرگون کنم، در حالی که تو به هیچ وجه مقصر نیستی، مگر شاید از این جهت که بیش از اندازه با من خوب بودهای.
این شیوهٔ همیشگی تو در بیان ماجرا را تنها از آن جهت درست میدانم که من نیز باور دارم تو در مسئلهٔ دوریِ میانمان کاملاً بیتقصیری. اما من هم به همان اندازه کاملاً بیتقصیرم. اگر بتوانم تو را وادار کنم که این را بپذیری، آنگاه چیزی که ممکن خواهد بود ــ نه، گمان نمیکنم زندگیِ تازهای؛ هر دوی ما برای چنین چیزی بیش از حد پیر شدهایم ــ اما دستکم نوعی آرامش است...»
✨ نامه به پدر
@zaaghcheh | 124 |
| 14 | «نامهٔ یکشنبه را دوباره خواندم؛ حتی هولناکتر از آن است که پس از خواندن نخست تصور میکردم. آدم باید، میلنا، صورتت را میان هر دو دستش بگیرد و خیره در چشمانت نگاه کند، آنقدر که خودت را در چشمان دیگری بازبشناسی؛ و از آن پس دیگر حتی قادر نباشی به چیزهایی از آن دست که در این نامه نوشتهای فکر کنی.»
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh | 110 |
| 15 | «زندگی به همان اندازه که گسترهٔ ستارگانِ بالای سرمان بیکران است، عظیم و ژرف است. انسان تنها میتواند از سوراخِ باریکِ کلیدِ تجربهٔ شخصیِ خویش به آن بنگرد. اما از همین سوراخ، بیش از آنچه چشم میتواند ببیند، ادراک میکند. بنابراین، بیش از هر چیز باید سوراخِ کلید را پاک و زلال نگه داشت.»
✨ از نامهها
@zaaghcheh | 116 |
| 16 | «میلِنای عزیز،
روز بسیار کوتاه است؛ با شما و فقط چند خردهریزِ دیگر، روز همینطور تمامنشده میگذرد و به پایان میرسد. اگر اندکی وقت باقی بماند، بسیار است برای اینکه به میلِنای واقعی نامه بنویسم؛ چراکه آن میلِنای حتی واقعیتر، تمام روز اینجا بود: در اتاق، در بالکن، در ابرها.»
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh | 117 |
| 17 | «من از پسِ هیچ کاری برنمیآیم؛ وقت کافی ندارم و از درون بیش از حد درهمریخته و آشفتهام. آیا خیلی بیشتر دوام خواهم آورد؟ و آیا اصلاً تلاش کردن ارزشش را دارد؟ آیا روزی وقت خواهم داشت؟»
✨ یادداشتها
@zaaghcheh | 127 |
| 18 | ما برای نوشتن، به زندگی احتیاج داریم. ولی برای زندگی کردن آگاهانه، به نوشتن. این چرخه، شاید همون چیزی باشه که کافکا ازش فرار میکرد و به سمتش میدوید.
@zaaghcheh | 160 |
| 19 | گرگور در نهایت بهدلیل دلبستگی و وفاداری مطلقش به خانوادهاش، که هرگز از شدت آن کاسته نمیشود، محکوم به شکست در تلاش برای رهایی است. احساس گناهی که از ناتوانیِ تازهیافتهٔ گرگور در تأمین خانوادهاش ــ چه از نظر مالی و چه از نظر عاطفی ــ در او شکل میگیرد، مانع از آن میشود که به هر نوع آزادی و رهایی دست یابد. شاید گرگور با درک همین بنبست، انتخاب میکند که همچنان یک حشره باقی بماند.
@zaaghcheh | 171 |
| 20 | «مطمئن نباشید که دو ساعت زندگی کردن بهتر از دو صفحه نوشتن است. نوشتن فقیرانه است، اما پاکتر است.»
✨ نامه به میلنا
@zaaghcheh | 156 |
