زاغچه (فرانتس کافکا)
Відкрити в Telegram
از کافکا و دربارۀ کافکا. “how about if i sleep a little bit longer and forget all this nonsense.” «کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همهی این مزخرفات را فراموش بکنم!»
Показати більше927
Підписники
+324 години
+17 днів
+2130 день
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
липень '26
липень '26
+40
в 2 каналах
червень '26
+52
в 2 каналах
Get PRO
травень '26
+10
в 2 каналах
Get PRO
квітень '26
+12
в 1 каналах
Get PRO
березень '26
+6
в 1 каналах
Get PRO
лютий '26
+81
в 2 каналах
Get PRO
січень '26
+31
в 0 каналах
Get PRO
грудень '25
+42
в 0 каналах
Get PRO
листопад '25
+50
в 2 каналах
Get PRO
жовтень '25
+67
в 1 каналах
Get PRO
вересень '25
+56
в 0 каналах
Get PRO
серпень '25
+74
в 2 каналах
Get PRO
липень '25
+54
в 2 каналах
Get PRO
червень '25
+52
в 2 каналах
Get PRO
травень '25
+66
в 1 каналах
Get PRO
квітень '25
+82
в 2 каналах
Get PRO
березень '25
+63
в 1 каналах
Get PRO
лютий '25
+70
в 1 каналах
Get PRO
січень '25
+82
в 0 каналах
Get PRO
грудень '24
+92
в 1 каналах
Get PRO
листопад '24
+107
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '24
+83
в 0 каналах
Get PRO
вересень '24
+142
в 2 каналах
Get PRO
серпень '24
+61
в 0 каналах
Get PRO
липень '240
в 1 каналах
Get PRO
червень '240
в 0 каналах
Get PRO
травень '24
+20
в 0 каналах
Get PRO
квітень '240
в 0 каналах
Get PRO
березень '24
+30
в 0 каналах
Get PRO
лютий '240
в 0 каналах
Get PRO
січень '24
+115
в 71 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 23 липня | 0 | |||
| 22 липня | +3 | |||
| 21 липня | 0 | |||
| 20 липня | +1 | |||
| 19 липня | +1 | |||
| 18 липня | +1 | |||
| 17 липня | +3 | |||
| 16 липня | 0 | |||
| 15 липня | +1 | |||
| 14 липня | +2 | |||
| 13 липня | 0 | |||
| 12 липня | +4 | |||
| 11 липня | +2 | |||
| 10 липня | +1 | |||
| 09 липня | +4 | |||
| 08 липня | 0 | |||
| 07 липня | +2 | |||
| 06 липня | +4 | |||
| 05 липня | +1 | |||
| 04 липня | +5 | |||
| 03 липня | +2 | |||
| 02 липня | +2 | |||
| 01 липня | +1 |
Дописи каналу
بعد از عشق، سه تصویر میآید: رعد. بوسه. برق.
ترتیبشان تصادفی نیست.
رعد، آشوب است. بوسه، وصال است. برق، روشناییِ ناگهانی است.
یعنی عشق، برای راوی فقط لذت نیست؛ همزمان ترس، کشف، هیجان و ویرانی هم هست.
@zaaghcheh
| 2 | «به چشمان دختری نگاه میکنم، و همان، خودِ یک داستانِ عاشقانهٔ بسیار طولانی است؛ با رعد، با بوسهها و با برقِ آسمان. من تند زندگی میکنم.»
✨ از نامهها
@zaaghcheh | 58 |
| 3 | «اگر با چشمانی بنگریم که به آلودگیِ این جهانِ زمینی آلوده شدهاند، وضعیت ما شبیه مسافرانی است که قطارشان درون تونلی دچار سانحه شده است؛ آن هم در نقطهای که دیگر روشناییِ آغاز دیده نمیشود و روشناییِ پایان نیز تنها کورسویی است چنان ناچیز که نگاه باید پیوسته در جستوجوی آن باشد و هر بار دوباره آن را گم کند. افزون بر این، نه آغاز یقین است و نه پایان.
اما در پیرامون ما، در آشفتگیِ حواسمان ــ یا شاید در حساسیتِ بیش از اندازهٔ حواسمان ــ چیزی جز هیولاها و بازیِ کالیدوسکوپیِ پدیدهها وجود ندارد؛ نمایشی که بسته به حالِ روحی و زخمهای هر فرد، یا دلانگیز است یا فرساینده.
در چنین جایی، پرسشِ «چه باید بکنم؟» یا حتی «چرا باید این کار را بکنم؟» اساساً پرسشهایی نیستند که بتوان مطرح کرد.»
✨ دفترچهٔ آبی اکتاوو
@zaaghcheh | 57 |
| 4 | «آدمهای فضول و بیملاحظه!» ک. در حالی که به اتاق برمیگشت، گفت. ناظر شاید با او موافق بود؛ دستکم ک. چنین گمان کرد که از گوشهٔ چشمش دیده است. اما به همان اندازه هم ممکن بود که اصلاً به حرفهای او گوش نداده باشد؛ زیرا دستش را محکم روی میز گذاشته بود و انگار سرگرم مقایسهٔ طول انگشتانش بود.
✨ محاکمه
@zaaghcheh | 55 |
| 5 | «در آن لحظه از خودم پرسیدم: چطور است که خودش از خودش شگفتزده نمیشود؟ چطور لبهایش را بسته نگه میدارد و هیچ حرفی از این دست بر زبان نمیآورد؟»
✨ از نامهها
@zaaghcheh | 58 |
| 6 | «گویی تکهای، همچون یک برش، از پشتِ سرِ او بریدهاند. خورشید از آن شکاف به درون مینگرد و همراه با آن، تمام جهان نیز. این منظره او را مضطرب میکند، حواسش را از کارش پرت میکند، و از همه بدتر، آزارش میدهد که درست خودِ او تنها کسی است که از این تماشا محروم مانده است.»
✨ یادداشتها
@zaaghcheh | 55 |
| 7 | یکی از عجیبترین باورهای رایج اینه که «کتاب خواندن» ذاتاً فضیلته.
انگار همین که کسی کتاب دستش باشه، خودبهخود عاقلتر، اخلاقیتر یا آگاهتر شده.
به نظرم این یکی از خطرناکترین اسطورههای فرهنگیه.
کتاب فقط یک رسانهست؛ نه حقیقت.
هیچکس نمیگه هر غذایی مفیده، هر فیلمی ارزش دیدن داره یا هر آدمی ارزش رفاقت.
اما درباره کتاب، یه تقدس عجیب ساخته شده.
کافیه جلد داشته باشه و اسم نویسنده روش چاپ شده باشه تا عدهای فکر کنن حتماً چیزی به انسان اضافه میکنه.
در حالی که واقعیت دقیقاً برعکسه.
دنیا پر از کتابهای بیارزشه.
کتابهایی که فقط وقت آدم رو تلف میکنن.
و از اون بدتر، کتابهایی که ذهن رو مسموم میکنن.
بعضیها خشونت رو مقدس میکنن، بعضیها آزادی رو نابود میکنن، بعضیها انسان رو ابزار یک آرمان میبینن.
همهشون هم «کتاب» هستن.
تاریخ هم این رو بارها ثابت کرده.
آدمها فقط با شمشیر یا اسلحه فاجعه نساختن.
خیلی وقتها قبل از هر جنگ و هر جنایتی، یک کتاب، یک ایدئولوژی یا یک متن مقدس راه رو هموار کرده.
ایدهها قبل از گلوله شلیک میشن.
برای همین هیچوقت نفهمیدم چرا بعضیها میگن:
«مهم نیست چی بخونی، فقط کتاب بخون.»
اتفاقاً مهمترین سؤال همینه:
چی میخونی؟
چون محتوای کتاب، شخصیت آدم رو شکل میده؛ نه صرف عمل کتاب خواندن.
اگر کسی قدرت تحلیل نداشته باشه، کتاب میتونه از هر رسانهای خطرناکتر باشه.
فیلم تموم میشه.
خبر فراموش میشه.
اما کتاب، چون با حوصله و اعتماد خونده میشه، خیلی عمیقتر وارد ذهن میشه و گاهی سالها همونجا باقی میمونه.
به همین دلیله که صرف مطالعه، فضیلت نیست.
فضیلت، توانایی فکر کردنه.
اینکه بتوانی حتی محبوبترین نویسنده دنیا را نقد کنی.
بت نسازی.
مرعوب اسمها نشوی.
و هیچ جملهای را فقط چون در کتاب چاپ شده، حقیقت فرض نکنی.
به نظرم تجربه زندگی هم چیزی نیست که هیچ کتابی بتواند جای آن را بگیرد.
کتاب میتواند تجربه دیگران را روایت کند؛ اما زندگی کردن، فهمی میدهد که روی کاغذ منتقل نمیشود.
مطالعه بدون تجربه، اغلب به توهم دانایی ختم میشود.
اتفاقاً یکی از دلایل عقبماندگی بعضی جوامع هم همین بوده که به جای پرسیدن، فقط خواندهاند.
به جای شک کردن، حفظ کردهاند.
به جای سنجیدن، ایمان آوردهاند.
فرق یک ذهن آزاد با یک ذهن اسیر، در تعداد کتابهایش نیست؛ در کیفیت قضاوتش است.
برای همین من هیچوقت کسی را صرفاً به «کتاب خواندن» تشویق نمیکنم.
اگر انتخاب بین ذهن خالی و ذهنی باشد که با ایدئولوژیهای خطرناک، خرافات یا نفرت پر شده، ترجیح میدهم ذهنش هنوز خالی باشد.
چون ذهن خالی هنوز امکان اندیشیدن دارد؛ اما ذهنی که یقینهای غلط در آن ریشه دوانده، بهسختی حقیقت را میپذیرد.
@zaaghcheh | 93 |
| 8 | در میان مردم ما، هیچکس تجربهای از جوانی ندارد؛ حتی برای کودکِ نوپا بودن نیز بهندرت فرصتی هست. کودکان اصلاً مجالی پیدا نمیکنند که کودک باشند...
در حقیقت، هیچ راهی وجود ندارد که بتوانیم برای فرزندانمان کودکیِ واقعی و قابل زیست فراهم کنیم. و البته این وضعیت پیامدهایی دارد. نوعی کودکمنشیِ همیشگی و ریشهکنناشدنی در سراسر قوم ما جریان دارد. ما بارها به شیوههایی رفتار میکنیم که کاملاً مضحکاند؛ درست مانند کودکان، دست به کارهایی دیوانهوار میزنیم، داراییهایمان را بیهیچ حساب و کتابی خرج میکنیم، جشنها را با شور و افراط برگزار میکنیم، خود را به سبکسری و خوشگذرانیای میسپاریم که از هرگونه خرد و سنجیدگی تهی است، و چهبسا همهٔ اینها فقط به خاطر اندکی سرگرمی باشد؛ زیرا تا این اندازه دلبستهٔ دلخوشیهای کوچک خود هستیم.
اما مردم ما فقط کودکصفت نیستند؛ از جهتی نیز زودتر از موعد پیر میشوند. در میان ما، کودکی و پیری به شکلی متفاوت از دیگران در هم میآمیزند. ما جوانی نداریم؛ یکباره وارد بزرگسالی میشویم و سپس بیش از اندازه در همان بزرگسالی باقی میمانیم. نتیجهٔ این وضعیت، سایهٔ گستردهٔ نوعی خستگی و گونهای نومیدی است که بر سرشت بنیادین ما سایه میاندازد؛ سرشتی که با وجود همهٔ اینها، در کلیت خود سرسخت و آکنده از امید است؛ امیدی نیرومند.
بیتردید، همین امر یکی از دلایل بیمیلی ما به موسیقی نیز هست؛ ما برای موسیقی بیش از حد پیر شدهایم. آن همه هیجان و شور، با سنگینیِ وجود ما سازگار نیست.
✨ از داستانها
@zaaghcheh | 92 |
| 9 | همهٔ کسانی که میکوشند مرا آزار دهند و اکنون تمام فضای پیرامونم را اشغال کردهاند، بهتدریج و به لطفِ گذرِ نیکخواهانهٔ این روزها، بیآنکه من حتی کوچکترین دخالتی بکنم، به عقب رانده خواهند شد. و چون همهٔ اینها بهطور طبیعی رخ خواهد داد، من میتوانم ضعیف و خاموش بمانم، بگذارم هرچه میخواهد بر سرم بیاید، و با این همه، سرانجام همهچیز به خیر خواهد انجامید؛ تنها به نیرویِ سادهٔ گذرِ روزها.
✨ از داستانها
@zaaghcheh | 104 |
| 10 | همهچیز در نظرم ساختهوپرداختهٔ ذهن میآید. هر نشانهای از سوی دیگری، هر نگاهِ اتفاقی، همهچیز را در درونم به سوی دیگر میافکند؛ حتی آنچه از یاد رفته است، حتی آنچه مطلقاً بیاهمیت است. بیش از هر زمان دیگری دچار تردیدم. تنها نیروی زندگی را احساس میکنم، و در عین حال، به شکلی بیدلیل و نامفهوم، از درون تهیام.
✨ یادداشتها
@zaaghcheh | 94 |
| 11 | شر، آسمانِ پُرستارهٔ خیر است.
✨ از نامهها
@zaaghcheh | 94 |
| 12 | میشه؟ | 135 |
| 13 | بهراستی فکر میکنی میشود دخترها را با نوشتن به خود وابسته کرد؟
✨ به ماکس برود، یونگبورن، ۱۳ ژوئیهٔ ۱۹۱۲
@zaaghcheh | 131 |
| 14 | اینجا بهاندازهٔ کافی دلپذیر است، اما من درمانده و اندوهگینم. البته لازم نیست این وضعیت همیشگی باشد؛ خودم این را میدانم. با این همه، هنوز تا آنجا فاصله دارم که بتوانم بنویسم.
رمان چنان عظیم است، انگار طرحش بر سراسر آسمان کشیده شده باشد؛ (و درست مانند آسمان امروز، بیرنگ و مبهم است.) اما من همان بر سر نخستین جملهای که میخواهم بنویسم، گره میخورم. با این حال، فهمیدهام که نباید بگذارم ملال و نومیدیِ آنچه تاکنون نوشتهام، مانعم شود. دیروز هم از همین آگاهی سود فراوان بردم.
از سوی دیگر، کلبهام مایهٔ لذت فراوان من است. کف آن همیشه از علفهایی که به داخل میآورم پوشیده است. دیشب، پیش از آنکه به خواب بروم، گمان کردم صدای چند زن را میشنوم. وقتی آدم به صدای برخورد پاهای برهنه با علف عادت نداشته باشد، رهگذری که از کنار کلبه میگذرد، برای کسی که در بستر دراز کشیده، شبیه گلهای از گاومیشهای وحشی به گوش میرسد.
هنوز نتوانستهام داس زدن را یاد بگیرم.
خوب باش و سلام مرا به همه برسان.
دوستدار تو،
فرانتس
✨ نامه به ماکس برود، یونگبورن، ۱۰ ژوئیهٔ ۱۹۱۲
@zaaghcheh | 127 |
| 15 | اینجا را خیلی دوست دارم. این استقلال دلپذیر است و گویی جرعهای از رؤیای آمریکا را به این تنهای نحیف تزریق میکنند. وقتی در جادههای روستایی راه میروم و صندلهایم را کنار چکمههای سنگین شخمزنیِ پیرمردی روستایی میبینم، چندان احساس غرور نمیکنم. اما وقتی تنها در جنگل قدم میزنم یا در چمنزارها دراز میکشم، همهچیز بهخوبی پیش میرود.
✨ به ماکس برود، آسایشگاه رودلف یوست، یونگبورن، کوههای هارتس، ۹ ژوئیهٔ ۱۹۱۲
@zaaghcheh | 119 |
| 16 | کافکای کوچک در کنار پدر و مادر
@zaaghcheh | 132 |
| 17 | «سکوت، هولناکترین مجازاتی است که میتوان تصور کرد.»
این جمله را کافکا در ۳۰سالگی خطاب به فلیسه نوشت؛ وقتی چند روز پاسخی از او نگرفته بود. اما به نظرم کسی که این جمله را نوشته، فقط مرد سیساله نیست. کودکی هم پشت این جمله ایستاده که سالها قبل، یک شب زمستانی، پشت درِ بستهی بالکن رها شده بود.
در «نامه به پدر»، کافکا از شبی حرف میزند که پدرش به خاطر شیطنت، او را نیمهشب روی بالکن گذاشت و در را بست. مهمتر از خودِ تنبیه، توضیح ندادنِ آن بود. نه گفتوگویی، نه توضیحی، نه آغوشی؛ فقط سکوت.
برای یک کودک، سکوت اغلب از فریاد ترسناکتر است.
کودک هنوز توانایی تحلیل ندارد. نمیتواند بگوید «پدرم عصبانی است و بعد آرام میشود.» او فقط یک چیز را تجربه میکند: ناگهان رابطه قطع شده است.
در ذهن کودک، سکوت مساوی است با طرد شدن. و این احساس، اگر درمان نشود، سالها در روان باقی میماند.
به همین دلیل فکر میکنم وقتی فلیسه چند روز جواب کافکا را نداد، او صرفاً به یک تأخیر در نامهنگاری واکنش نشان نداد.
او دوباره همان کودکِ پشت بالکن شد.
تروما همیشه متعلق به گذشته نیست؛ گذشتهای است که در زمان حال دوباره فعال میشود.
در روانشناسی مفهومی وجود دارد که میگوید انسان هنگام فعال شدن یک زخم قدیمی، لزوماً با سن فعلیاش واکنش نشان نمیدهد؛ بلکه با همان بخشی از وجودش واکنش نشان میدهد که آن زخم را تجربه کرده است.
انگار زمان در آن نقطه متوقف شده باشد.
برای همین، اضطراب کافکا در آن نامه به نظرم بیش از اندازهی موقعیت است.
چند روز بیخبری، برای یک بزرگسال الزاماً به معنای پایان دنیا نیست. اما برای کودکی که روزی سکوت را معادل طرد شدن تجربه کرده، همان چند روز میتواند کابوس باشد.
وقتی مینویسد: «فقط یک کلمه برایم بنویس؛ مهم نیست مهربان باشد یا تند.»
در واقع نمیگوید مرا دوست داشته باش. میگوید مرا در سکوت رها نکن.
برای او حتی خشم، از بیاعتنایی قابلتحملتر بود.
به نظرم این یکی از تلخترین ویژگیهای تروماست.
حادثه تمام میشود، اما شیوهی واکنش ما به جهان همانجا یخ میزند. سالها بعد، آدمها خیال میکنند به اتفاق امروز واکنش نشان میدهند؛ در حالی که دارند از زخمی دفاع میکنند که دههها پیش ایجاد شده است.
شاید به همین دلیل است که شناخت کودکی یک نویسنده، گاهی از خواندن آثارش مهمتر میشود.
بسیاری از جملههایی که شاهکار ادبی به نظر میرسند، در اصل فریادهای کودکی هستند که هرگز فرصت نکرده احساسش را بیان کند.
برای من، جملهی مشهور کافکا دربارهی سکوت، فقط یک جملهی عاشقانه نیست.
پشت آن، تصویر پسربچهای را میبینم که در سرمای شب، پشت درِ بسته ایستاده، منتظر است کسی در را باز کند و فقط یک کلمه با او حرف بزند.
شاید بعضی از زخمها هیچوقت از بین نروند؛ فقط صدایشان را عوض میکنند و روزی به شکل ادبیات، نامه یا عشق، دوباره خودشان را نشان میدهند.
@zaaghcheh | 154 |
| 18 | ۱۹ ژوئیهٔ ۱۹۱۳
از روز یکشنبه تا حالا هیچ نامهای از تو دریافت نکردهام.
برایم غیرممکن است که بدانم چه اتفاقی افتاده است. حتماً نامهٔ من آزردهات کرده؛ هیچ توضیح دیگری به ذهنم نمیرسد.
اما اگر واقعاً آزرده شدهای، حتماً نامه را بد فهمیدهای؛ هرچند باور این هم برایم دشوار است، چون یک سال است که مرا میشناسی و باید بدانی که من هرگز آگاهانه قادر نیستم حتی یک کلمه بنویسم که دلیلی به دستت بدهد تا از آن برنجی.
فلیسه، خواهش میکنم فقط یک کلمه برایم بنویس؛ فرقی نمیکند مهربان باشد یا تند و سرزنشآمیز. فقط نگذار رنجم از این هم بیشتر شود. سکوت، بیتردید، هولناکترین مجازاتی است که میتوان تصور کرد.
@zaaghcheh | 156 |
| 19 | آمار مطالعه به قدر کافی درخشان بود، با این قیمتها درخشانتر هم میشه. | 185 |
| 20 | اگر من به چهل سالگیام برسم، آن وقت احتمالاً با پیر دختری ازدواج میکنم که دندانهای بالایش اندکی به کمک لب بالا بیرون زده است.... اما من احتمال کمی دارد که به چهل سالگی برسم؛ فشار گهگاهی روی سمت چپ جمجمهام، مثلاً، خلاف این را میگوید - حالت نوعی جذام داخلی را دارد که، وقتی به فکرش میافتم و ناخوشایندیاش را نادیده میگیرم، رویم همان تأثیری را دارد که برش عرضی جمجمه در کتاب های درسی، یا مثل کالبد شکافی تقریباً بدون درد بدنی زنده که چاقوی تشریح - با اندکی خونسردی، به دقت اغلب میایستد، عقب میکشد، گاهی بی حرکت میماند - غشای نازک کاغذی نزدیک به بخش های فعال مغز را میشکافد.
✨ یادداشتها
@zaaghcheh | 179 |
