fa
Feedback
زاغچه (فرانتس کافکا)

زاغچه (فرانتس کافکا)

رفتن به کانال در Telegram

از کافکا و دربارۀ کافکا. “how about if i sleep a little bit longer and forget all this nonsense.” «کاش دوباره کمی می‌خوابیدم تا همه‌ی این مزخرفات را فراموش بکنم!»

نمایش بیشتر
946
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
+1130 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
اوت '26
اوت '26
+45
در 1 کانال‌ها
ژوئیه '26
+56
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+52
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+10
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+12
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+6
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+81
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+31
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+50
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+67
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+56
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+74
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+54
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+52
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+66
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+82
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+63
در 1 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+70
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+82
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+92
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+107
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+83
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+142
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+61
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '240
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+20
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+115
در 71 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
31 اوت0
30 اوت0
29 اوت+1
28 اوت0
27 اوت0
26 اوت+2
25 اوت+1
24 اوت+3
23 اوت+1
22 اوت0
21 اوت+2
20 اوت+1
19 اوت+2
18 اوت+3
17 اوت0
16 اوت+2
15 اوت0
14 اوت+4
13 اوت+3
12 اوت+1
11 اوت+2
10 اوت+2
09 اوت0
08 اوت+2
07 اوت+2
06 اوت+3
05 اوت+2
04 اوت+4
03 اوت0
02 اوت0
01 اوت+2
پست‌های کانال
صائب تبریزی هم یه بیت داره که فکر کنم در هماهنگی با این مفاهیمه: آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا / در زندگی به تنگی قبرست مبتلا @zaaghcheh

2
کافکا یه جملهٔ دیگه هم داره به این جملات نیست؛ «راه درست، راهیست که از وسط میگذرد، نه از روی چیزی.» در نظرم یعنی نه انکار تجربۀ شخصی، نه غرق شدن توش. بلکه شفاف کردنش، تا از خلالش، بینهایت رو تماشا کنی. همین. به قول معروف: چشم باز کن، کهکشان توی خونۀ خودته. @zaaghcheh
39
3
«اگر قضاوتت دربارهٔ من را جمع‌بندی کنی، به این نتیجه می‌رسی که، گرچه مرا به هیچ کارِ صراحتاً نادرست یا شرم‌آوری متهم نمی‌کنی...، اما مرا به سردی، دوری و ناسپاسی متهم می‌کنی. و بیش از این، چنان مرا به خاطرشان مقصر می‌دانی که گویی تقصیرِ من بوده است؛ گویی می‌توانستم با چیزی شبیه یک چرخش کوچک فرمان، همه‌چیز را به‌کلی دگرگون کنم، در حالی که تو به هیچ وجه مقصر نیستی، مگر شاید از این جهت که بیش از اندازه با من خوب بوده‌ای. این شیوهٔ همیشگی تو در بیان ماجرا را تنها از آن جهت درست می‌دانم که من نیز باور دارم تو در مسئلهٔ دوریِ میانمان کاملاً بی‌تقصیری. اما من هم به همان اندازه کاملاً بی‌تقصیرم. اگر بتوانم تو را وادار کنم که این را بپذیری، آن‌گاه چیزی که ممکن خواهد بود ــ نه، گمان نمی‌کنم زندگیِ تازه‌ای؛ هر دوی ما برای چنین چیزی بیش از حد پیر شده‌ایم ــ اما دست‌کم نوعی آرامش است...» ✨ نامه به پدر @zaaghcheh
59
4
«نامهٔ یکشنبه را دوباره خواندم؛ حتی هولناک‌تر از آن است که پس از خواندن نخست تصور می‌کردم. آدم باید، میلنا، صورتت را میان هر دو دستش بگیرد و خیره در چشمانت نگاه کند، آن‌قدر که خودت را در چشمان دیگری بازبشناسی؛ و از آن پس دیگر حتی قادر نباشی به چیزهایی از آن دست که در این نامه نوشته‌ای فکر کنی.» ✨ نامه به میلنا @zaaghcheh
55
5
«زندگی به همان اندازه که گسترهٔ ستارگانِ بالای سرمان بی‌کران است، عظیم و ژرف است. انسان تنها می‌تواند از سوراخِ باریکِ کلیدِ تجربهٔ شخصیِ خویش به آن بنگرد. اما از همین سوراخ، بیش از آنچه چشم می‌تواند ببیند، ادراک می‌کند. بنابراین، بیش از هر چیز باید سوراخِ کلید را پاک و زلال نگه داشت.» ✨ از نامه‌ها @zaaghcheh
53
6
«میلِنای عزیز، روز بسیار کوتاه است؛ با شما و فقط چند خرده‌ریزِ دیگر، روز همین‌طور تمام‌نشده می‌گذرد و به پایان می‌رسد. اگر اندکی وقت باقی بماند، بسیار است برای اینکه به میلِنای واقعی نامه بنویسم؛ چراکه آن میلِنای حتی واقعی‌تر، تمام روز اینجا بود: در اتاق، در بالکن، در ابرها.» ✨ نامه به میلنا @zaaghcheh
55
7
«من از پسِ هیچ کاری برنمی‌آیم؛ وقت کافی ندارم و از درون بیش از حد درهم‌ریخته و آشفته‌ام. آیا خیلی بیشتر دوام خواهم آورد؟ و آیا اصلاً تلاش کردن ارزشش را دارد؟ آیا روزی وقت خواهم داشت؟» ✨ یادداشت‌ها @zaaghcheh
51
8
ما برای نوشتن، به زندگی احتیاج داریم. ولی برای زندگی کردن آگاهانه، به نوشتن. این چرخه، شاید همون چیزی باشه که کافکا ازش فرار می‌کرد و به سمتش می‌دوید. @zaaghcheh
93
9
گرگور در نهایت به‌دلیل دلبستگی و وفاداری مطلقش به خانواده‌اش، که هرگز از شدت آن کاسته نمی‌شود، محکوم به شکست در تلاش برای رهایی است. احساس گناهی که از ناتوانیِ تازه‌یافتهٔ گرگور در تأمین خانواده‌اش ــ چه از نظر مالی و چه از نظر عاطفی ــ در او شکل می‌گیرد، مانع از آن می‌شود که به هر نوع آزادی و رهایی دست یابد. شاید گرگور با درک همین بن‌بست، انتخاب می‌کند که همچنان یک حشره باقی بماند. @zaaghcheh
115
10
«مطمئن نباشید که دو ساعت زندگی کردن بهتر از دو صفحه نوشتن است. نوشتن فقیرانه است، اما پاک‌تر است.» ✨ نامه به میلنا @zaaghcheh
106
11
بله، همان کمد لباس. احتمالاً موضوعِ اولین و آخرین دعوای ما خواهد بود. من خواهم گفت: «بیندازیمش دور.» تو خواهی گفت: «باید بماند.» من خواهم گفت: «بین آن و من یکی را انتخاب کن.» تو خواهی گفت: «همین حالا. فرانک و شرانک هم‌قافیه‌اند؛ من کمد لباس را انتخاب می‌کنم.» من خواهم گفت: «خوب.» و بعد آهسته از پله‌ها پایین خواهم رفت (کدام پله‌ها؟) و ــ اگر کانال دانوب را پیدا نکرده باشم، امروز هنوز زنده خواهم بود. ✨ نامه به میلنا @zaaghcheh
105
12
«پس فقط نیم صفحه نوشتم و بار دیگر با تو هستم؛ بر این نامه دراز کشیده‌ام، همان‌گونه که آن زمان در جنگل، در کنارت دراز می‌کشیدم.» ✨ نامه به میلنا @zaaghcheh
96
13
«شگفت‌انگیز است،» شهردار گفت، «واقعاً شگفت‌انگیز. و حالا، آیا فکر می‌کنی می‌توانی همین‌جا در ریوا، نزد ما بمانی؟» «فکر نمی‌کنم،» شکارچی با لبخند گفت و برای آنکه عذر خود را موجه کند، دستش را روی زانوی شهردار گذاشت. «من اینجا هستم؛ بیشتر از این چیزی نمی‌دانم، و فراتر از این هم نمی‌توانم بروم. کشتی من سکان ندارد و باد، آن را به سویی می‌راند که در ژرف‌ترین سرزمین‌های مرگ می‌وزد.» ✨ گراکوس شکارچی @zaaghcheh
164
14
زخم‌هایش، ضمناً، باید تا حالا خوب شده باشند؛ دیگر هیچ ناتوانی‌ای احساس نمی‌کرد، و این شگفت‌آور بود؛ چون، تا آنجا که به یاد می‌آورد، بعد از آنکه بیش از یک ماه پیش انگشتش را با چاقو برید، زخم هنوز پریروز درد می‌کرد. با خود اندیشید: «نکند حالا دیگر حساسیت سابق را ندارم؟» در حالی که با ولع پنیر را می‌مکید، پنیر فوراً کشش و جاذبه‌ای بسیار بیشتر از هر غذای دیگری برایش پیدا کرده بود. چشمانش از رضایت پر از اشک شد، وقتی پنیر، سبزیجات و سس را پشت سر هم با حرص فرو می‌داد. در مقابل، غذاهای تازه را دوست نداشت؛ حتی نمی‌توانست بویشان را تحمل کند و واقعاً چیزهایی را که می‌خواست بخورد، کمی از آنجا دورتر می‌کشید. ✨ مسخ @zaaghcheh
157
15
۱۳ سپتامبر باز هم به‌سختی دو صفحه. ابتدا فکر می‌کردم اندوهم از شکست‌های اتریش و اضطرابم نسبت به آینده ــ اضطرابی که در اعماق وجودم هم مضحک به نظرم می‌رسد و هم پست ــ مانع از آن خواهد شد که چیزی بنویسم. اما مسئله این نبود؛ فقط همان بی‌حالی و رخوتی بود که پیوسته بازمی‌گردد و هر بار باید دوباره سرکوبش کرد. وقتی نمی‌نویسم، برای اندوهگین بودن همیشه وقت کافی هست. افکاری که جنگ در من برانگیخته، از آن جهت که از هر سو عذابم می‌دهند و مرا می‌فرسایند، شبیه نگرانی‌های قدیمی‌ام دربارهٔ ف. هستند. من توان تحمل نگرانی را ندارم و شاید اساساً برای این آفریده شده‌ام که از نگرانی بمیرم. وقتی آن‌قدر ضعیف شده باشم ــ که چندان هم طول نخواهد کشید ــ شاید کوچک‌ترین و ناچیزترین نگرانی برای از پا درآوردنم کافی باشد. بااین‌حال، در همین چشم‌انداز، امکانی را هم می‌بینم برای اینکه بتوانم تا جای ممکن وقوع این فاجعه را به تعویق بیندازم. ✨ یادداشت‌ها @zaaghcheh
147
16
ماکس عزیزم، در خانه نشسته‌ام، با دندان‌درد و سردرد، و نیم ساعت است که در گوشه‌ای از میز، در اتاقی تاریک و بیش از حد گرم، نشسته‌ام. پیش از آن نیم ساعت به بخاری تکیه داده بودم؛ کمی پیش‌تر، نیم ساعت روی صندلی راحتی ولو شده بودم؛ و پیش از آن، نیم ساعت بین بخاری و صندلی راحتی قدم می‌زدم. و حالا تازه می‌خواهم خودم را از این وضعیت جدا کنم و به اتاق خودم بروم. به خاطر تو، ماکس؛ چون اگر تصمیم نگرفته بودم برایت نامه بنویسم، حتی انرژی روشن کردن چراغ گاز را هم نداشتم. ✨ نامه به ماکس برود، 6 فوریهٔ 1914 @zaaghcheh
162
17
این جملهٔ کافکا من رو یاد مفهوم «دیگری» از لویناس فیلسوف انداخت؛ من نمی‌تونم عاشق «بودن» تو باشم؛ باید عاشق «چگونگیِ بودنت» باشم. تفاهم، همون مواجهه‌ی بی‌واسطه با چهره‌ی اگزیستانسِ طرف مقابله. اگه این مواجهه نباشه، عشق به مصرف‌گرایی عاطفی بدل می‌شه. توی ادبیات هم، نمونه‌ی درخشانش رمان «عاشق» اثر مارگریت دوراسه. روایت می‌کنه که عشق بی‌درک، یه اتاق دربسته‌ست که توش دو نفر مدام با کلمات هم رو می‌زنن، اما هیچ‌کدوم شنیده نمی‌شن. و این‌که عشق بدون فهم، یه تابلو نقاشی‌ست که توی تاریکی به دیوار زدین. @zaaghcheh
168
18
«آدم‌هایی که مورد سوءظن قرار گرفته‌اند، بهتر است در حرکت باشند تا در سکون؛ زیرا در حالت سکون ممکن است، بی‌آنکه خود بدانند، بر کفهٔ ترازو نشسته باشند و همراه با گناهانشان وزن شوند.» ✨ محاکمه @zaaghcheh
164
19
«و تمام عشقی که در جهان وجود دارد، بیهوده و بی‌حاصل است، اگر هیچ درک و تفاهمی در میان نباشد.» ✨ نامه به فلیسه @zaaghcheh
203
20
«آزاد بودن اراده‌ات یعنی چه؟ یعنی اراده‌ات آزاد بود آن‌گاه که بیابان را می‌خواست؛ آزاد است از آن‌رو که می‌تواند راهی را برگزیند که به عبور از بیابان می‌انجامد؛ آزاد است از آن‌رو که می‌تواند سرعت حرکتش را انتخاب کند. اما در عین حال آزاد نیست، زیرا باید از بیابان عبور کند؛ آزاد نیست، زیرا هر راهی، به شیوه‌ای هزارتووار، به هر وجب از سطح بیابان می‌رسد.» ✨ دفترچهٔ آبی اکتاوو @zaaghcheh
168