زاغچه (فرانتس کافکا)
رفتن به کانال در Telegram
از کافکا و دربارۀ کافکا. “how about if i sleep a little bit longer and forget all this nonsense.” «کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همهی این مزخرفات را فراموش بکنم!» ادمین: @Ali_1993_Es
نمایش بیشتر902
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+87 روز
+130 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+26
در 1 کانالها
مه '26
+10
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+12
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '26
+6
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+81
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+31
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+42
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+50
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+67
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+56
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+74
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+54
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+52
در 2 کانالها
Get PRO
مه '25
+66
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+82
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '25
+63
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+70
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+82
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+92
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+107
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+83
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+142
در 2 کانالها
Get PRO
اوت '24
+61
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '240
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '240
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+20
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '240
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+30
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '240
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+115
در 71 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 14 ژوئن | +1 | |||
| 13 ژوئن | +1 | |||
| 12 ژوئن | +1 | |||
| 11 ژوئن | 0 | |||
| 10 ژوئن | +3 | |||
| 09 ژوئن | +4 | |||
| 08 ژوئن | +6 | |||
| 07 ژوئن | +2 | |||
| 06 ژوئن | +1 | |||
| 05 ژوئن | 0 | |||
| 04 ژوئن | +2 | |||
| 03 ژوئن | +4 | |||
| 02 ژوئن | 0 | |||
| 01 ژوئن | +1 |
پستهای کانال
هیچکس نمیتواند مرا تحمل کند و من هم نمیتوانم هیچکس را تحمل کنم؛ البته دومی فقط نتیجهٔ اولی است.
تنها کتاب تو، که بالاخره اکنون از ابتدا تا انتها میخوانمش، به من آرامش میدهد.
مدتهاست که تا این اندازه در غمی نامفهوم و توضیحناپذیر فرو نرفته بودم.
تا وقتی مشغول خواندنم، به کتاب میچسبم، هرچند کتاب هرگز برای یاری رساندن به آدمهای غمگین نوشته نشده است.
اما در غیر این صورت، آنچنان با اضطراب در جستجوی کسی هستم که فقط با مهربانی لمسم کند که دیروز همراه یک روسپی به هتل رفتم.
او دیگر آنقدر سن و سال دارد که غمگین نباشد؛ اما با این حال از این موضوع دلگیر است، هرچند برایش عجیب نیست، که مردم با روسپیها آنگونه مهربان نیستند که با یک معشوقه رفتار میکنند.
من او را دلداری ندادم، زیرا او هم مرا دلداری نداد.
✨ نامه به ماکس برود، پراگ، سپتامبر 1908@zaaghcheh
| 2 | در این جنگل چیزهایی هست که میتوان سالها دربارهشان اندیشید، در حالی که روی خزهها دراز کشیدهای.
✨ به ماکس برود، جنگل بوهم، سپتامبر ۱۹۰۸
@zaaghcheh | 59 |
| 3 | یک بار عمداً تولدت را فراموش کردم. البته این، از فرستادن یک کتاب بهتر بود، اما خوب هم نبود.
برای همین حالا این ریگسنگ( قلوه سنگ کوچک) را برایت میفرستم و تا زمانی که هر دو زنده باشیم، برایت ریگسنگ خواهم فرستاد.
آن را در جیبت نگه دار؛ از تو محافظت خواهد کرد.
اگر در کشویی رهایش کنی، باز هم بیاثر نخواهد بود. اما اگر آن را دور بیندازی، از همه بهتر خواهد بود.
[....]
خلاصه اینکه، بهترین هدیهٔ تولد ممکن را برایت یافتهام و آن را همراه با بوسهای برایت میفرستم؛ بوسهای که میخواهد، هرچند ناشیانه، سپاس مرا از اینکه تو وجود داری بیان کند.
✨ نامه به ماکس برود، می 1908
@zaaghcheh | 57 |
| 4 | همانطور که میبینی، تنها چیزی که برای این برنامه لازم است یک کیف پول خالی است؛ و اگر بخواهی، من میتوانم یکی هم به تو قرض بدهم.
اما اگر برای چنین ماجرایی به اندازهٔ کافی شجاع، خسیس و پرانرژی نیستی، اصلاً زحمت نوشتن به من را به خودت نده؛ فقط دوشنبه ساعت نه مرا ببین.
ولی اگر آمادهای، برایم یک کارتپستال با پست پنوماتیک بفرست و شرایط خودت را اعلام کن.
✨ نامه به ماکس برود، 29 مارس 1908
@zaaghcheh | 52 |
| 5 | «آنقدر احساس تباهی و فرسودگی میکنم که فکر میکنم فقط در صورتی میتوانم دوام بیاورم که یک هفته با هیچکس حرف نزنم؛ یا هر قدر که لازم باشد.
اگر به هیچ شکلی سعی نکنی به این کارت پاسخ بدهی، خواهم دانست که به من اهمیت میدهی.»
این چند جمله، یکی از تلخترین حقیقتهای زندگی را روایت میکنند:
اینکه گاهی آدمها از تنهایی رنج نمیبرند؛ از ناتوانی در تنها ماندن رنج میبرند.
ما معمولاً عشق را با نزدیک شدن میسنجیم.
با تماس گرفتن.
پیام دادن.
جواب خواستن.
حضور داشتن.
اما لحظاتی در زندگی وجود دارد که فرد آنقدر خسته، فرسوده و زخمی است که هر نوع نزدیکی، حتی مهربانترین شکلش، به باری اضافه تبدیل میشود.
در آن نقطه، فاصله گرفتن نشانه بیعلاقگی نیست؛ شکلی از بقاست.
بیشتر آدمها وقتی میشنوند کسی نیاز به سکوت دارد، آن را شخصی میکنند.
فکر میکنند طرد شدهاند.
فکر میکنند طرف مقابل سرد شده.
فکر میکنند باید کاری کنند.
اما واقعیت این است که همه دردها با گفتگو درمان نمیشوند.
بعضی دردها فقط در سکوت قابل تحملاند.
نه به این دلیل که حرفی برای گفتن وجود ندارد؛ بلکه چون روح دیگر توان توضیح دادن ندارد.
فلسفه مدرن مدام از «ارتباط» حرف میزند.
اما کمتر کسی درباره ارزش «عدم مداخله» حرف میزند.
اینکه گاهی محترمانهترین واکنش ممکن این است که هیچ واکنشی نشان ندهی.
گاهی دوست داشتن یعنی اجازه بدهی دیگری بدون احساس گناه ناپدید شود.
بیآنکه مجبورش کنی توضیح بدهد.
بیآنکه از او گزارش بخواهی.
بیآنکه مدام درِ اتاق تنهاییاش را بکوبی.
در روابط انسانی یک وسواس عجیب وجود دارد:
ما همیشه میخواهیم مفید باشیم.
فکر میکنیم اگر مشکلی هست باید فوراً راهحلی ارائه کنیم.
اگر کسی غمگین است باید آرامش کنیم.
اگر کسی دور شده باید برگردانیمش.
اما همه زخمها نیاز به جراحی ندارند.
بعضی زخمها فقط به زمان احتیاج دارند.
و زمان معمولاً در سکوت میگذرد، نه در گفتگو.
این جمله که «اگر پاسخ ندهی میفهمم برایم اهمیت قائلی» در ظاهر متناقض است.
اما در واقع تعریف عمیقتری از محبت ارائه میدهد.
محبت فقط توجه کردن نیست.
محبت یعنی فهمیدنِ نیاز واقعی دیگری.
و گاهی نیاز واقعی یک انسان، نه حضور تو، بلکه احترام تو به غیبت اوست.
بسیاری از روابط از نفرت یا خیانت نابود نمیشوند.
از ناتوانی در احترام گذاشتن به مرزها نابود میشوند.
از این تصور که چون دوستت دارم، حق دارم همیشه به تو دسترسی داشته باشم.
در حالی که عشق سالم دقیقاً از نقطه مقابل آغاز میشود:
پذیرش این حقیقت که دیگری مالک خودش است.
حتی وقتی از ما فاصله میگیرد.
حتی وقتی سکوت را انتخاب میکند.
شاید بلوغ عاطفی دقیقاً همین باشد:
اینکه بفهمیم همیشه لازم نیست چیزی بگوییم.
همیشه لازم نیست کسی را نجات بدهیم.
همیشه لازم نیست حضورمان را اثبات کنیم.
گاهی بزرگترین لطفی که میتوان در حق یک انسان خسته انجام داد، این است که کنارش ننشینی، صدایش نزنی و فقط اجازه بدهی مدتی در سکوت خودش نفس بکشد.
و وقتی بازگشت، همانجا باشی.
بیگله.
بیبازخواست.
بیاینکه از او توضیح بخواهی.
@zaaghcheh | 105 |
| 6 | این هم سومین دستنوشته. یکی از این سه باید بتواند کودک بیش از حد حساس را آرام کند. حالا زیر این پرچم سهرنگ ــ آبی، خاکستری و سیاه ــ گرد هم میآییم و با هم این جمله را تکرار میکنیم، بیآنکه هماهنگی واژهها را از یاد ببریم:
«زندگی نفرتانگیز است.»
بسیار خوب، زندگی نفرتانگیز است؛ اما وقتی آن را دونفره بگوییم، دیگر آنقدر هولناک نیست. احساسی که یکی از ما را متلاشی میکند، هنگام برخورد با دیگری از گسترش بازمیماند. و یکی از ما با اطمینان میگوید:
«چطور ممکن است زندگی نفرتانگیز باشد؟»
و آن دیگری همان جمله را تکرار میکند و پایش را به زمین میکوبد.
دنیا جای غمانگیزی است؛ اما آیا هنوز از اندوه سرخ و برافروخته نیست؟ و آیا این اندوهِ زنده تا این اندازه از خوشبختی دور است؟
✨ نامه به هدویگ و.، پراگ، اوایل1908
@zaaghcheh | 93 |
| 7 | ماکس عزیز،
آنقدر احساس تباهی و فرسودگی میکنم که فکر میکنم فقط در صورتی میتوانم دوام بیاورم که یک هفته با هیچکس حرف نزنم؛ یا هر قدر که لازم باشد.
اگر به هیچ شکلی سعی نکنی به این کارت پاسخ بدهی، خواهم دانست که به من اهمیت میدهی.
ارادتمند تو، فرانتس
✨ نامه به ماکس برود
@zaaghcheh | 88 |
| 8 | پنج ماه از دیماه ۱۴۰۴ گذشته.
پنج ماه؛ یعنی حدود صد و پنجاه روز، اما بعضی اتفاقها را نمیشود با تقویم اندازه گرفت.
برای کسانی که عزیزشان را از دست دادهاند، زمان از همان لحظه شکسته است. عقربهها حرکت میکنند، اما زندگی دیگر مثل قبل جلو نمیرود.
حکومتها معمولاً روی یک چیز حساب میکنند: فرسایش حافظه.
امروز همه حرف میزنند، فردا کمتر، ماه بعد کمتر از آن، و چند ماه بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
قدرت، روی خستگی مردم سرمایهگذاری میکند.
اما بعضی زخمها حاضر نیستند فراموش شوند.
فراموشی همیشه یک اتفاق طبیعی نیست.
گاهی یک پروژه است.
پروژهای برای دفن کردن نامها، پاک کردن تصویرها و تبدیل کردن انسانهای واقعی به چند عدد در یک گزارش.
انگار اگر اسمها حذف شوند، درد هم از بین میرود.
اما تاریخ بارها ثابت کرده که حقیقت از حافظه انسانها سرسختتر است.
مسئله فقط کشتهشدگان نیستند.
مسئله جامعهای است که بعد از هر فاجعه کمی پیرتر میشود.
کمی بیاعتمادتر.
کمی زخمیتر.
و کمی بیشتر میفهمد که میان حرفها و واقعیتها چه فاصله عظیمی وجود دارد.
بعضیها میگویند: «بگذرید.»
اما گذشتن بدون حقیقت، فقط پاک کردن صورت مسئله است.
هیچ جامعهای با دفن کردن حقیقت درمان نشده است.
زخم را اگر نبینی، خوب نمیشود؛ فقط عفونیتر میشود.
تاریخ پر است از حکومتهایی که فکر میکردند حافظه مردم را شکست دادهاند.
فکر میکردند چند سال کافی است تا همهچیز فراموش شود.
اما در نهایت این حکومتها بودند که به چند خط در کتابهای تاریخ تبدیل شدند و نام قربانیانشان ماندگارتر از خودشان شد.
خشم وجود دارد؛ طبیعی هم هست.
اگر انسان در برابر رنج، مرگ و بیعدالتی خشمگین نشود، باید نگران انسان بودنش بود.
اما خشم وقتی ارزش پیدا میکند که به حافظه تبدیل شود.
به روایت.
به ثبت کردن.
به پرسیدن.
به مطالبه کردن.
قدرت از حافظه میترسد.
نه از حافظه فردی؛ از حافظه جمعی.
از روزی میترسد که هزاران نفر یک روایت مشترک را به خاطر داشته باشند.
از روزی میترسد که حقیقت دیگر قابل انکار نباشد.
از روزی میترسد که سکوت جواب ندهد.
پنج ماه گذشته است.
اما فاصله زمانی، مسئولیت را از بین نمیبرد.
حقیقت تاریخ مصرف ندارد.
عدالت تاریخ مصرف ندارد.
و رنج خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادهاند هم تاریخ مصرف ندارد.
ما قرار نیست حافظهمان را به کسی واگذار کنیم.
قرار نیست اجازه بدهیم قربانیان به آمار تبدیل شوند.
هر نام، یک زندگی بود.
هر زندگی، یک جهان بود.
و هیچ حکومتی آنقدر بزرگ نیست که بتواند تمام جهانهای ویرانشده را از حافظه مردم پاک کند.
شاید مهمترین کار امروز نه فریاد زدن باشد و نه حتی متقاعد کردن دیگران.
شاید مهمترین کار این باشد که یادمان بماند.
که اجازه ندهیم گردوغبار زمان روی حقیقت بنشیند.
که هر بار نامشان را تکرار کنیم، انگار بخشی از حقیقت را از زیر آوار بیرون کشیدهایم.
پنج ماه گذشته است.
نه فراموش کردهایم.
نه عادی شده است.
نه تمام شده است.
بعضی پروندهها تا روزی که حقیقت روشن نشود و مسئولیت پذیرفته نشود، بسته نمیشوند.
و حافظه، سرسختتر از آن چیزی است که صاحبان قدرت تصور میکنند.
@zaaghcheh | 118 |
| 9 | به خدا، چرا نامه را پست نکردم؟ تو عصبانی خواهی شد، یا دستکم نگران. مرا ببخش. و کمی هم با تنبلیام، یا هر اسمی که میخواهی رویش بگذاری، مدارا کن. اما فقط تنبلی نیست؛ ترس هم هست، نوعی ترس فراگیر از نوشتن، از این تعقیب و گریز هولناک. با این همه، تمام بدبختی فعلی من از محروم بودن از همین کار ناشی میشود. اما مهمتر از همه: فقط چیزهای سست و لرزاناند که هر از گاهی باید با ترتیباتی دوباره استوار شوند. دوست دارم فکر کنم که رابطهٔ ما از آن نوع نیست.
✨ نامه به هدویگ و.، سپتامبر 1907
@zaaghcheh | 106 |
| 10 | چه داستانهایی! چه آدمهای زیادی را میشناسی، و آن همه پیادهرویها و نقشهها. من هیچ داستانی ندارم، هیچکس را نمیبینم؛ در گردش روزانهام، با عجله از چهار خیابان میگذرم که آنقدر از پیچهایشان گذشتهام که گویی گوشههایشان را گرد کردهام، و بعد از یک میدان عبور میکنم. برای نقشه کشیدن بیش از حد خستهام. شاید کمکم از نوک انگشتان یخزدهام به بالا چوبی شوم—دستکش هم نمیپوشم. آن وقت در پراگ یک نامهنویسِ خوب خواهی داشت و دست من هم برایت یک شیء زینتی دلپذیر خواهد شد. و درست به همین دلیل، چون چنین زندگی حیوانواری را میگذرانم، باید دوبار از تو طلب بخشش کنم که خودم را بر تو تحمیل میکنم.
✨ نامه به هدویگ و.، سپتامبر 1907
@zaaghcheh | 105 |
| 11 | دیشب حتی یک «کرایتسر» هم برای انعام دادن به رهبر یک گروه موسیقی نداشتم، پس به جایش کتابی به او قرض دادم. و اوضاع همینطور پیش میرود. این زندگی باعث میشود آدم فراموش کند که زمان در حال گذر است و روزها را از دست میدهد؛ از این جهت میتوان آن را ستود.
درود بر تو، عشق من، و سپاس.
از آنِ تو،
فرانتس
✨ نامه به هدویگ و.، سپتامبر 1907
@zaaghcheh | 95 |
| 12 | اینجا در نامه به ماکس برود دربارهٔ هدویگ وایلر مینویسه:
اما بیشترِ زمانی را که اینجا بودهام ــ یعنی این شش روز ــ با دو دختر گذراندهام؛ دو دختر بسیار باهوش، دانشجو، و بهشدت سوسیالدموکرات؛ چنانکه ناچارند دندانهایشان را به هم بفشارند تا مبادا با کوچکترین بهانهای عقیدهای، اصلی، یا باوری از دهانشان بیرون بجهد. یکی از آنها «آ.» نام دارد؛ دیگری، «ه.و.»، قدکوتاه است، گونههایش همیشه و بیحدوحصر سرخاند؛ بسیار نزدیکبین است، و نه فقط به خاطر حرکت دلنشینی که هنگام گذاشتن عینک پنسهاش روی بینی انجام میدهد، بلکه به خاطر خودِ نوک بینیاش که واقعاً از سطوح کوچک و ظریفی ساخته شده و به زیبایی شکل گرفته است.
دیشب خواب پاهای کوچک و تپل او را دیدم. اینها همان راههای غیرمستقیمی هستند که از طریقشان زیبایی یک دختر را تشخیص میدهم و عاشق میشوم.
فردا برایشان از تجربهها (Betrachtung / Meditation) خواهم خواند؛ تنها چیزی است که برای خواندن همراه آوردهام، جز آثار استاندال و Die Opale.
@zaaghcheh | 114 |
| 13 | ✨ کمی دربارهٔ هدویگ وایلر، معشوقه کافکا، بخش دوم
سالها بعد همین وسواس در نامههایش به فلیسه به اوج رسید؛ جایی که گاهی چند نامه در روز مینوشت.
اما رابطه از همان ابتدا مشکل داشت.
هدویگ ظاهراً آینده را جدیتر میدید.
حتی صحبتهایی دربارهی دیدارهای بعدی و ادامهی ارتباط مطرح شده بود.
اما کافکا تازه میخواست شغلش را آغاز کند، آیندهاش نامعلوم بود و مثل همیشه از تعهد عاطفی میترسید.
همان تضادی که بعدها زندگی او را نابود کرد، اینجا هم دیده میشود:
او به عشق نیاز داشت.
اما از عشق میترسید.
به صمیمیت احتیاج داشت.
اما وقتی صمیمیت نزدیک میشد، عقب میکشید.
هدویگ یکی از نخستین کسانی بود که این تناقض را تجربه کرد.
جالبتر اینکه این رابطه فقط عاشقانه نبود؛ ادبی هم بود.
کافکا برخی نوشتههای کوتاه خود را برای هدویگ فرستاد.
برای نمونه متن کوتاهی که بعدها با عنوان «رد کردن، امتناع» (Die Abweisung) شناخته شد، نخست به عنوان ضمیمهی نامهای برای هدویگ ارسال شده بود.
به یک معنا میتوان گفت هدویگ جزو نخستین خوانندگان آثار کافکا بود.
پیش از آنکه جهان، کافکا را بشناسد، او نوشتههایش را برای این دختر جوان اهل وین میفرستاد.
رابطه بهتدریج سرد شد.
نه دعوای بزرگی رخ داد.
نه حادثهای دراماتیک.
فقط همان چیزی اتفاق افتاد که بارها در زندگی کافکا تکرار شد:
فاصله.
تردید.
و عقبنشینی.
سرانجام مکاتبات تقریباً پایان یافت و در آخرین نامهها، کافکا حتی دوباره به لحن رسمیتر بازگشت؛ انگار میخواست میان خود و هدویگ دیواری ایجاد کند.
هدویگ مسیر زندگی خود را ادامه داد.
تحصیلاتش را کامل کرد، دکترا گرفت، در سال ۱۹۱۷ با مهندسی به نام لئوپولد هرتسکا ازدواج کرد و بعدها در فعالیتهای اجتماعی، یهودی و صهیونیستی مشارکت داشت. او در سال ۱۹۵۳ در وین درگذشت.
اما اهمیت هدویگ در تاریخ زندگی کافکا چیز دیگری است.
او نه بزرگترین عشق کافکا بود.
نه عمیقترین.
نه مشهورترین.
اما شاید نخستین زنی بود که کافکا در برابرش کشف کرد میتواند با کلمات عاشقی کند.
پیش از فلیسه.
پیش از میلنا.
پیش از دورا.
هدویگ وایلر نخستین آزمایشگاه عشقِ نامهایِ کافکا بود.
اگر نامههای کافکا به هدویگ را بخوانیم، با نویسندهی «محاکمه» یا «قصر» روبهرو نمیشویم.
با جوانی روبهرو میشویم که هنوز نمیداند قرار است یکی از بزرگترین نویسندگان قرن بیستم شود؛ جوانی که در میان اضطرابهای شغلی، رؤیای ادبیات و هیجان یک عشق تابستانی، مدام برای دختری در وین نامه مینویسد.
و شاید همین، انسانیترین تصویر ممکن از کافکاست.
@zaaghcheh | 101 |
| 14 | ✨ کمی دربارهٔ هدویگ وایلر، معشوقه کافکا، بخش اول
وقتی از زنان زندگی کافکا حرف میزنیم، معمولاً نامهای فلیسه باوئر، میلنا یسنسکا یا دورا دیامانت به میان میآید. اما پیش از همهی آنها، دختری بود به نام هدویگ وایلر؛ زنی که شاید بتوان گفت نخستین معشوقهای بود که کافکا توانست با او رابطهای نسبتاً صمیمی و عاشقانه برقرار کند. رابطهای کوتاه، اما مهم؛ چون در آن میتوان نخستین نشانههای «کافکای نامهنویس» را دید.
تابستان ۱۹۰۷ است.
کافکا ۲۴ ساله برای تعطیلات به شهر کوچک تریش (Triesch/Třešť) در موراویا رفته؛ همانجا که عمویش، زیگفرید لووی، پزشک شهر بود. در همین سفر با دو دختر جوان اهل وین آشنا میشود؛ یکی از آنها هدویگ وایلر است. دختر ۱۹ سالهای از خانوادهای یهودی که برای گذراندن تعطیلات نزد بستگانش آمده بود.
نکته جالب اینجاست که کافکا در نامهای به ماکس برود، در توصیف اولیهی هدویگ چندان مهربان نیست.
او با همان طنز تلخ و نگاه وسواسی خودش، از ظاهر هدویگ ایراد میگیرد؛ از دندانها، گونهها و هیکلش مینویسد. اما ناگهان جملهای میگوید که بسیار کافکایی است:
تقریباً میگوید از همین مسیرهای عجیب و غیرمستقیم بود که زیبایی او را کشف کردم و عاشقش شدم.
این نکته مهم است.
کافکا بارها در زندگیاش نشان داد که مجذوب زیبایی متعارف نمیشود. او اغلب در انسانها چیزی را دوست داشت که دیگران نمیدیدند؛ نوعی نقص، شکستگی یا ویژگی غیرمعمول.
هدویگ هم برای او بیشتر از آنکه یک معشوقهی کلاسیک باشد، یک کشف بود.
هدویگ فقط یک دختر جوان نبود.
او از همان نوجوانی گرایشهای سوسیالدموکرات داشت، اهل مطالعه بود و بعدها در دانشگاه وین در رشتههای زبان و ادبیات آلمانی، زبانهای رومی و فلسفه تحصیل کرد و در سال ۱۹۱۴ دکترای خود را گرفت. زنی تحصیلکرده و مستقل که با تصویر کلیشهای زنان آن دوران تفاوت داشت.
رابطهی آنها بعد از پایان تعطیلات وارد مرحلهی اصلی شد:
نامهها.
چیزی که بعدها به مهمترین شکل عشقورزی کافکا تبدیل شد.
از هدویگ دهها نامه باقی نمانده، اما حدود شانزده نامهی کافکا به او در آرشیوها حفظ شده است. این نامهها قدیمیترین مجموعهی نسبتاً کامل از مکاتبات عاشقانهی کافکا هستند.
اگر نامههای هدویگ را بخوانید، یک چیز فوراً به چشم میآید:
کافکا هنوز «کافکای معروف» نشده است.
نه خبری از پیچیدگیهای هولناک نامههایش به فلیسه هست و نه از عمق تراژیک نامههایش به میلنا.
در عوض با جوانی روبهرو هستیم که تازه وارد دنیای بزرگسالی شده، در آستانهی شروع کار در شرکت بیمه است و میان امید و اضطراب سرگردان است.
اما همین نامهها یک ویژگی مهم دارند:
کافکا کمکم دارد یاد میگیرد چگونه با نوشتن، رابطه بسازد.
یکی از پژوهشگران کافکا حتی این دوره را تمرینی برای «به بند کشیدن دختران با نوشتن» توصیف کرده است؛ یعنی همان الگویی که بعداً در رابطه با فلیسه به شکلی افراطی تکرار شد.
در واقع هدویگ نخستین زنی بود که کافکا کوشید فاصلهی فیزیکی را با نوشتن جبران کند.
او مرتب برایش از روزمرگیها، نگرانیها، کار، درس خواندن و حتی جزئیترین اتفاقات زندگیاش مینوشت.
@zaaghcheh | 91 |
| 15 | کودک عزیزم،
شبی دیگر از راه رسیده است، پس از چند شبی که با شتابی عجیب گذشتند. بگذار این لکهی جوهر جسورانه آغازگر شور و هیجان نامهنوشتن باشد.
زندگی من اکنون کاملاً آشفته است. در هر حال، شغلی دارم با حقوق ناچیز هشتاد کرون و روزهایی با هشت تا نه ساعت کار بیپایان؛ اما ساعتهای بیرون از اداره را مانند جانوری وحشی میبلعم. از آنجا که پیشتر عادت نداشتم زندگی خصوصیام را به شش ساعت محدود کنم، و از آنجا که ایتالیایی هم میخوانم و میخواهم عصرهای این روزهای زیبا را در فضای آزاد بگذرانم، از ازدحام ساعات فراغتم تقریباً بیآنکه استراحتی کرده باشم بیرون میآیم.
✨ نامه به هدویگ و.، 8 اکتبر 1907
@zaaghcheh | 91 |
| 16 | اکنون در اداره هستم. در شرکت بیمهی Assicurazioni Generali کار میکنم و این امید را دارم که روزی بر صندلیهایی در سرزمینهای دوردست بنشینم و از پنجرههای اداره به مزارع نیشکر یا گورستانهای مسلمانان چشم بدوزم. دنیای بیمه بهخودیخود برایم بسیار جذاب است، اما کاری که اکنون انجام میدهم ملالآور است.
با این همه، گاهی نشستن آنجا بسیار دلپذیر میشود؛ اینکه قلم را زمین بگذارم و مثلاً تصور کنم که دستان تو را یکی روی دیگری گذاشتهام و هر دو را در میان یکی از دستان خود گرفتهام، با این یقین که حتی اگر دستم را از مچ باز کنند و جدا سازند، باز هم رهایشان نخواهم کرد.
خداحافظ.
همیشه از آنِ تو،
فرانتس
✨ نامه به هدویگ و.، اوایل اکتبر 1907
@zaaghcheh | 92 |
| 17 | عزیزم، عزیزم، راه بازگشتم از اداره ارزش تعریف کردن دارد؛ بهویژه از آن رو که تنها چیزی است که در زندگی من ارزش تعریف کردن دارد. ساعت شش و ربع از دروازهی بزرگ ساختمان بیرون میجهَم، بابت آن ربع ساعت هدررفته افسوس میخورم، به سمت راست میپیچم و در میدان ونتسلاس پایین میروم. بعد با آشنایی روبهرو میشوم که مدتی همراهم راه میآید و چند چیز جالب برایم تعریف میکند. به خانه میرسم، در اتاقم را باز میکنم، نامهی تو آنجاست، و من به درون نامهات قدم میگذارم؛ همچون کسی که از راههای میان کشتزارها خسته شده و اکنون وارد جنگل میشود. در آن گم میشوم، اما این گمشدن مرا نگران نمیکند. کاش هر روز به همین شکل به پایان میرسید.
✨ نامه به هدویگ و.، اوایل اکتبر 1907
@zaaghcheh | 84 |
| 18 | ماکس عزیز،
میدانی که شغلی دارم، بنابراین سال نو آغاز شده و گرفتاریهایم ــ که تا کنون روی پا راه میرفتند ــ اکنون به شکل مناسبی روی دستهایشان حرکت میکنند.
✨ نامه به ماکس برود، 4 اکتبر 1907
@zaaghcheh | 88 |
| 19 | برای شجاع بودن فقط به نیم چرخش نیاز است.
بیا.
دوستدار تو،
فرانتس
✨ نامه به هدویگ و.، 24 سپتامبر 1907
@zaaghcheh | 100 |
| 20 | تصمیم نهایی دربارهی خودم، آخرین تصمیم، فردا گرفته خواهد شد؛ اما این نامه بیتاب است. همین که روی آن مینویسم «عشق»، جان میگیرد و دیگر نمیخواهد بیشتر منتظر بماند. اگر گمان میکنی تلاش برای مفید بودنِ آرمانی با طبیعت من سازگار است، مرا به زیبایی بد فهمیدهای؛ در حقیقت من اصلاً به سودمندیِ عملی علاقهای ندارم.
✨ نامه به هدویگ و.، 15 سپتامبر 1907
@zaaghcheh | 108 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
