زاغچه (فرانتس کافکا)
Open in Telegram
از کافکا و دربارۀ کافکا. “how about if i sleep a little bit longer and forget all this nonsense.” «کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همهی این مزخرفات را فراموش بکنم!» ادمین: @Ali_1993_Es
Show more904
Subscribers
+224 hours
+57 days
+330 days
Posts Archive
✨ داستایفسکی و کافکا، بخش دوم و پایانیدر داستایفسکی هنوز امکان ملاقات وجود دارد. انسان میتواند دیگری را پیدا کند. سونیا میتواند راسکولنیکف را نجات دهد. آلیوشا میتواند تسلی بدهد. عشق هنوز نیرویی واقعی است. اما در کافکا رابطهها مدام فرو میپاشند. نامهها به مقصد نمیرسند. درها باز نمیشوند. پیامها ناقص میمانند. انگار خودِ ارتباط دچار بحران شده است. یک تفاوت مهم دیگر: داستایفسکی هنوز به حقیقت باور دارد. ممکن است شخصیتها درباره آن دعوا کنند، اما فرض میشود حقیقتی وجود دارد. در کافکا حتی معلوم نیست حقیقت کجاست. شاید پشت در باشد. شاید در قصر باشد. شاید در پرونده باشد. و شاید اصلاً دسترسی به آن ممکن نباشد. برای همین خیلیها داستایفسکی را نویسندهٔ تراژدی میدانند. اما کافکا را نویسندهٔ وضعیت. در تراژدی میدانیم چه اتفاقی افتاده است. قهرمان با سرنوشت درگیر میشود. اما در آثار کافکا اغلب خودِ موقعیت مبهم است. جرم چیست؟ اتهام چیست؟ راه خروج کجاست؟ کسی نمیداند. با این همه یک شباهت اساسی میانشان وجود دارد که کمتر دربارهاش حرف میزنیم: هر دو نویسنده حاضر نشدند تصویر راحتی از انسان ارائه دهند. هیچکدام به خوشبینی سادهلوحانه تن ندادند. هیچکدام نگفتند کافی است مثبت فکر کنیم تا همه چیز حل شود. هر دو به تاریکترین بخشهای تجربهٔ انسانی نگاه کردند. اما تفاوت در اینجاست که داستایفسکی در دل تاریکی دنبال نور میگردد. کافکا در دل تاریکی دنبال فهمیدنِ خودِ تاریکی است. یکی میپرسد: «چگونه نجات پیدا کنیم؟» دیگری میپرسد: «اصلاً چه بر سر ما آمده است؟» شاید به همین دلیل باشد که خواندن داستایفسکی اغلب شبیه ورود به یک دادگاه اخلاقی است. اما خواندن کافکا شبیه بیدار شدن در اتاقی است که نمیدانی چطور واردش شدهای. پس دفعهٔ بعد که جملهای از داستایفسکی را کنار جملهای از کافکا دیدید و کسی خواست یکی را برندهٔ این مسابقه اعلام کند، بد نیست یادتان باشد: این دو نویسنده در واقع درباره دو مرحله از تاریخ روح انسان حرف میزنند. داستایفسکی آخرین نویسندهٔ بزرگ بحران ایمان است. کافکا نخستین نویسندهٔ بزرگ بحران معنا در جهان مدرن. و شاید به همین دلیل است که هنوز بعد از یک قرن، هر دو اینقدر به زندگی ما نزدیکاند. @zaaghcheh
✨ داستایفسکی و کافکا، بخش اولاین روزها زیاد میبینم که کافکا و داستایفسکی را روبهروی هم میگذارند. یک جمله از داستایفسکی درباره ایمان یا رستگاری، کنار یک جمله از کافکا درباره اضطراب یا بیگانگی. بعد هم نتیجه میگیرند که یکی نویسندهٔ امید است و دیگری نویسندهٔ ناامیدی. اما راستش ماجرا خیلی پیچیدهتر از این حرفهاست. اول از همه باید یک سوءتفاهم را کنار بگذاریم: کافکا و داستایفسکی دشمن فکری یکدیگر نیستند. برعکس، کافکا یکی از جدیترین خوانندگان داستایفسکی بود. در نامهها و یادداشتهایش بارها از او نام میبرد و حتی جایی میگوید داستایفسکی یکی از «خویشاوندان خونی» اوست. پس اگر شباهتی میانشان میبینیم تصادفی نیست. هر دو نویسنده یک پرسش مشترک دارند: انسان وقتی با نیروهایی بزرگتر از خودش روبهرو میشود چه سرنوشتی پیدا میکند؟ اما پاسخشان متفاوت است. داستایفسکی این نیرو را بیشتر در خدا، وجدان، گناه، ایمان و آزادی میبیند. کافکا آن را در قدرتهای ناشناس، بوروکراسی، قانون، خانواده، سرنوشت و ساختارهای غیرقابل فهم تجربه میکند. در جهان داستایفسکی انسان هنوز مرکز درام است. راسکولنیکف، ایوان کارامازوف، استاوروگین یا میشکین آدمهایی هستند که میتوانند انتخاب کنند. اشتباه کنند. گناه کنند. اعتراف کنند. توبه کنند. سقوط کنند. یا نجات پیدا کنند. جهان داستایفسکی هنوز میدان نبرد آزادی است. اما در جهان کافکا مسئله دقیقاً همین است که آزادی مدام از دسترس خارج میشود. یوزف ک. نمیداند چرا محاکمه شده. کا. نمیتواند به قصر برسد. گرگور زامزا نمیفهمد چرا به حشره تبدیل شده. قهرمانان کافکا معمولاً حتی از قوانین بازی هم خبر ندارند. آنها در هزارتویی زندگی میکنند که نقشهاش را کسی به آنها نداده است. برای همین اگر بخواهیم خیلی خلاصه تفاوتشان را بگوییم: در داستایفسکی بحران از درون انسان آغاز میشود. در کافکا بحران از بیرون بر انسان فرود میآید. البته این یک سادهسازی است، اما جهت کلی تفاوت همین است. داستایفسکی فرزند قرن نوزدهم است. دورانی که هنوز پرسش اصلی این بود: «اگر خدا نباشد چه میشود؟» اما کافکا فرزند قرن بیستم است. دورانی که بسیاری دیگر حتی فرصت طرح این پرسش را هم نداشتند. مسئله دیگر فقط خدا نبود. مسئله دستگاهها، ادارهها، پروندهها، سازمانها و ساختارهایی بود که زندگی انسان را احاطه کرده بودند. به همین دلیل شخصیتهای داستایفسکی زیاد حرف میزنند. فریاد میزنند. استدلال میکنند. با هم جدل میکنند. رمانهای او پر از گفتوگوهای فلسفی است. اما شخصیتهای کافکا اغلب در سکوت گیر افتادهاند. هرچه بیشتر توضیح میدهند کمتر فهمیده میشوند. هرچه بیشتر تلاش میکنند کمتر پیش میروند. با این حال هر دو نویسنده یک ترس مشترک دارند: ترس از بیگانگی. راسکولنیکف از جامعه جدا میشود. ایوان کارامازوف از جهان جدا میشود. مرد زیرزمینی از همه جدا میشود. یوزف ک. هم جدا میشود. گرگور زامزا هم جدا میشود. تنهایی در هر دو جهان حضور دارد. اما منشأ آن فرق میکند. @zaaghcheh
✨ کمی دربارهٔ زندگی جنسی کافکا، بخش دومبرخی پژوهشگران معتقدند که کافکا اساساً مسئله جنسیت را نه از منظر اخلاقی، بلکه از منظر وجودی تجربه میکرد. برای او سؤال اصلی این نبود که چه چیزی مجاز است یا ممنوع. سؤال این بود: آیا ممکن است دو انسان واقعاً به یکدیگر برسند؟ و پاسخ آثارش اغلب ناامیدکننده است. در «محاکمه»، «قصر»، «آمریکا» و بسیاری از داستانهای کوتاهش، شخصیتها دائماً در تلاشاند به چیزی نزدیک شوند: به قانون. به قدرت. به حقیقت. یا به دیگری. اما همیشه فاصلهای باقی میماند. همیشه مانعی وجود دارد. همیشه در بسته است. همان الگوی زندگی شخصیاش. وقتی نامههایش به میلنا یسنسکا را میخوانیم، این مسئله حتی روشنتر میشود. شاید هیچ زنی به اندازه میلنا به او نزدیک نشد. اما حتی آن رابطه نیز بیشتر در قلمرو نامهها شکوفا شد تا در زندگی واقعی. کافکا در نوشتن میتوانست کاملاً خود را آشکار کند. در زندگی واقعی نه. زندگینامهنویس بزرگ کافکا، راینر اشتاخ، جایی اشاره میکند که مشکل اصلی کافکا فقدان میل جنسی نبود؛ بلکه شدت آگاهی او از خودش بود. او هر احساس، هر ترس، هر تردید و هر میل را آنقدر تحلیل میکرد که گاه توان عمل کردن را از دست میداد. چیزی که امروز شاید آن را «فلج شدن زیر بار خودآگاهی» بنامیم. به همین دلیل اگر بخواهیم زندگی جنسی کافکا را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید این جمله مناسب باشد: او نه از سکس، بلکه از نزدیکی میترسید. نه از بدن، بلکه از پیامدهای عاطفیِ پیوند با بدن. نه از عشق، بلکه از آنچه عشق از او مطالبه میکرد. شاید راز ماندگاری کافکا هم همین باشد. او درباره مسئلهای نوشت که هنوز مسئله ماست: چگونه میتوان به دیگری نزدیک شد، بدون آنکه خود را از دست داد؟ چگونه میتوان عاشق شد، بدون آنکه آزادی را قربانی کرد؟ و آیا اصلاً چنین چیزی ممکن است؟ صد سال گذشته و هنوز پاسخ روشنی برای این پرسشها نداریم. @zaaghcheh
✨ کمی دربارهٔ زندگی جنسی کافکا، بخش اولیکی از بدفهمیهای رایج درباره کافکا این است که او را مردی بیمیل، منزوی و تقریباً بریده از زندگی جنسی تصور میکنند. تصویری که تا حدی نتیجه اسطورهای است که بعد از مرگش از او ساخته شد. اما اگر نامهها، دفترها و خاطرات دوستانش را بخوانیم، با آدم دیگری روبهرو میشویم: مردی که میل جنسی نیرومندی داشت، بارها عاشق شد، به روسپیخانه میرفت، نامزد شد، رابطه عاطفی برقرار کرد و در عین حال از همه اینها رنج میکشید. کافکا از همان سالهای جوانی مشتری روسپیخانههای پراگ بود. این موضوع را نه تنها ماکس برود، بلکه خود کافکا نیز در نامهها و یادداشتهایش تأیید میکند. اما نکته جالب اینجاست که تقریباً هیچگاه از این تجربهها با لذت یا افتخار حرف نمیزند. همیشه نوعی احساس شکست، شرم یا پوچی در روایتش وجود دارد. گویی چیزی را میجوید که در آنجا پیدا نمیشود. در نامهای به ماکس برود در سپتامبر ۱۹۰۸ مینویسد: «آنچنان با اضطراب در جستجوی کسی هستم که فقط با مهربانی لمسم کند که دیروز همراه یک روسپی به هتل رفتم.» بسیاری از زندگینامهنویسان کافکا معتقدند این جمله یکی از صادقانهترین اعترافهای اوست. او نمیگوید به دنبال لذت بودم. نمیگوید به دنبال ماجراجویی بودم. میگوید به دنبال مهربانی بودم. به دنبال لمس شدن. این تفاوت ظاهراً کوچک، کل زندگی جنسی کافکا را توضیح میدهد. برای بیشتر آدمها، سکس میتواند راهی برای رسیدن به صمیمیت باشد. اما برای کافکا، سکس و صمیمیت دو چیز کاملاً متفاوت بودند. بدن به راحتی در دسترس قرار میگرفت. اما نزدیکی واقعی نه. و همین شکاف، او را آزار میداد. کافکا در سراسر زندگیاش میان دو میل متضاد گرفتار بود. از یک سو تشنه عشق بود. از سوی دیگر از پیامدهای عشق وحشت داشت. او خانواده میخواست؛ اما از ازدواج میترسید. صمیمیت میخواست؛ اما از دست دادن تنهایی را فاجعه میدانست. همین تضاد، تقریباً همه روابط عاطفی او را شکل داد. رابطهاش با فلیسه باوئر بهترین نمونه است. کافکا دو بار با فلیسه نامزد شد. سالها برایش نامه نوشت. گاهی نامههایی سرشار از عشق و اشتیاق. اما هر بار که ازدواج نزدیک میشد، اضطرابش به اوج میرسید. در نامهها بارها مینویسد که ازدواج ممکن است نویسندگیاش را نابود کند. گویی میان عشق و نوشتن مجبور بود یکی را انتخاب کند. در حقیقت کافکا نویسندگی را فقط یک شغل یا سرگرمی نمیدانست. برای او نوشتن شکل اصلیِ بودن در جهان بود. در دفترهایش بارها مینویسد که همه چیز باید در خدمت نوشتن قرار بگیرد. به همین دلیل هر رابطه عاطفی جدی، ناخواسته به رقیب ادبیات تبدیل میشد. او زنها را دوست داشت؛ اما بیشتر از آن به نوشتن نیاز داشت. اینجاست که روسپیخانهها معنای تازهای پیدا میکنند. بعضیها تصور میکنند رفتن کافکا به روسپیخانه نشانه هوسرانی بوده است. اما شواهد چیز دیگری میگویند. روابطی که نیازمند تعهد نبودند، برای او امنتر به نظر میرسیدند. در آنجا میتوانست نزدیکی جسمی را تجربه کند، بیآنکه با ترسهای عظیمش درباره ازدواج، مسئولیت و وابستگی روبهرو شود. اما مشکل این بود که این راهحل هرگز جواب نمیداد. بعد از هر تجربه، همان تنهایی بازمیگشت. شاید حتی شدیدتر از قبل. به همین دلیل در نامه ۱۹۰۸، روسپی و مشتری در موقعیتی عجیب قرار میگیرند: هر دو تنها هستند. هر دو محتاج تسلیاند. اما هیچکدام نمیتواند دیگری را نجات دهد. جالب است که کافکا در همان نامه، به جای تحقیر آن زن، متوجه رنج او میشود. مینویسد که زن از این موضوع ناراحت بود که مردم با روسپیها مانند معشوقهها رفتار نمیکنند. این نگاه برای مردی از اروپای مرکزی در آغاز قرن بیستم چندان معمول نبود. کافکا حتی در آن موقعیت نیز بیش از آنکه به بدن زن توجه کند، به رنج انسانی او توجه میکند. @zaaghcheh
چیزهایی وجود دارند که ما هرگز آنها را ندیدهایم، نشنیدهایم و حتی احساس نکردهایم؛ چیزهایی که وجودشان نیز قابل اثبات نیست ــ هرچند هنوز کسی واقعاً تلاشی برای اثباتشان نکرده است ــ اما با این حال ما در پی آنها میدویم. جهت حرکتشان هرگز دیده نشده است، اما پیش از آنکه به آنها برسیم، خود را همپای آنها مییابیم و گاهی با لباسهایمان، یادگاریهای خانوادگیمان و روابط اجتماعیمان به درونشان سقوط میکنیم؛ چنانکه گویی به درون گودالی افتادهایم که در واقع فقط سایهای بر جاده بوده است.
✨ نامه به ماکس برود، 15 دسامبر 1908@zaaghcheh
هیچکس نمیتواند مرا تحمل کند و من هم نمیتوانم هیچکس را تحمل کنم؛ البته دومی فقط نتیجهٔ اولی است.
تنها کتاب تو، که بالاخره اکنون از ابتدا تا انتها میخوانمش، به من آرامش میدهد.
مدتهاست که تا این اندازه در غمی نامفهوم و توضیحناپذیر فرو نرفته بودم.
تا وقتی مشغول خواندنم، به کتاب میچسبم، هرچند کتاب هرگز برای یاری رساندن به آدمهای غمگین نوشته نشده است.
اما در غیر این صورت، آنچنان با اضطراب در جستجوی کسی هستم که فقط با مهربانی لمسم کند که دیروز همراه یک روسپی به هتل رفتم.
او دیگر آنقدر سن و سال دارد که غمگین نباشد؛ اما با این حال از این موضوع دلگیر است، هرچند برایش عجیب نیست، که مردم با روسپیها آنگونه مهربان نیستند که با یک معشوقه رفتار میکنند.
من او را دلداری ندادم، زیرا او هم مرا دلداری نداد.
✨ نامه به ماکس برود، پراگ، سپتامبر 1908@zaaghcheh
در این جنگل چیزهایی هست که میتوان سالها دربارهشان اندیشید، در حالی که روی خزهها دراز کشیدهای.
✨ به ماکس برود، جنگل بوهم، سپتامبر ۱۹۰۸@zaaghcheh
یک بار عمداً تولدت را فراموش کردم. البته این، از فرستادن یک کتاب بهتر بود، اما خوب هم نبود.
برای همین حالا این ریگسنگ( قلوه سنگ کوچک) را برایت میفرستم و تا زمانی که هر دو زنده باشیم، برایت ریگسنگ خواهم فرستاد.
آن را در جیبت نگه دار؛ از تو محافظت خواهد کرد.
اگر در کشویی رهایش کنی، باز هم بیاثر نخواهد بود. اما اگر آن را دور بیندازی، از همه بهتر خواهد بود.
[....]
خلاصه اینکه، بهترین هدیهٔ تولد ممکن را برایت یافتهام و آن را همراه با بوسهای برایت میفرستم؛ بوسهای که میخواهد، هرچند ناشیانه، سپاس مرا از اینکه تو وجود داری بیان کند.
✨ نامه به ماکس برود، می 1908@zaaghcheh
همانطور که میبینی، تنها چیزی که برای این برنامه لازم است یک کیف پول خالی است؛ و اگر بخواهی، من میتوانم یکی هم به تو قرض بدهم.
اما اگر برای چنین ماجرایی به اندازهٔ کافی شجاع، خسیس و پرانرژی نیستی، اصلاً زحمت نوشتن به من را به خودت نده؛ فقط دوشنبه ساعت نه مرا ببین.
ولی اگر آمادهای، برایم یک کارتپستال با پست پنوماتیک بفرست و شرایط خودت را اعلام کن.
✨ نامه به ماکس برود، 29 مارس 1908@zaaghcheh
«آنقدر احساس تباهی و فرسودگی میکنم که فکر میکنم فقط در صورتی میتوانم دوام بیاورم که یک هفته با هیچکس حرف نزنم؛ یا هر قدر که لازم باشد.
اگر به هیچ شکلی سعی نکنی به این کارت پاسخ بدهی، خواهم دانست که به من اهمیت میدهی.»
این چند جمله، یکی از تلخترین حقیقتهای زندگی را روایت میکنند:
اینکه گاهی آدمها از تنهایی رنج نمیبرند؛ از ناتوانی در تنها ماندن رنج میبرند.
ما معمولاً عشق را با نزدیک شدن میسنجیم.
با تماس گرفتن.
پیام دادن.
جواب خواستن.
حضور داشتن.
اما لحظاتی در زندگی وجود دارد که فرد آنقدر خسته، فرسوده و زخمی است که هر نوع نزدیکی، حتی مهربانترین شکلش، به باری اضافه تبدیل میشود.
در آن نقطه، فاصله گرفتن نشانه بیعلاقگی نیست؛ شکلی از بقاست.
بیشتر آدمها وقتی میشنوند کسی نیاز به سکوت دارد، آن را شخصی میکنند.
فکر میکنند طرد شدهاند.
فکر میکنند طرف مقابل سرد شده.
فکر میکنند باید کاری کنند.
اما واقعیت این است که همه دردها با گفتگو درمان نمیشوند.
بعضی دردها فقط در سکوت قابل تحملاند.
نه به این دلیل که حرفی برای گفتن وجود ندارد؛ بلکه چون روح دیگر توان توضیح دادن ندارد.
فلسفه مدرن مدام از «ارتباط» حرف میزند.
اما کمتر کسی درباره ارزش «عدم مداخله» حرف میزند.
اینکه گاهی محترمانهترین واکنش ممکن این است که هیچ واکنشی نشان ندهی.
گاهی دوست داشتن یعنی اجازه بدهی دیگری بدون احساس گناه ناپدید شود.
بیآنکه مجبورش کنی توضیح بدهد.
بیآنکه از او گزارش بخواهی.
بیآنکه مدام درِ اتاق تنهاییاش را بکوبی.
در روابط انسانی یک وسواس عجیب وجود دارد:
ما همیشه میخواهیم مفید باشیم.
فکر میکنیم اگر مشکلی هست باید فوراً راهحلی ارائه کنیم.
اگر کسی غمگین است باید آرامش کنیم.
اگر کسی دور شده باید برگردانیمش.
اما همه زخمها نیاز به جراحی ندارند.
بعضی زخمها فقط به زمان احتیاج دارند.
و زمان معمولاً در سکوت میگذرد، نه در گفتگو.
این جمله که «اگر پاسخ ندهی میفهمم برایم اهمیت قائلی» در ظاهر متناقض است.
اما در واقع تعریف عمیقتری از محبت ارائه میدهد.
محبت فقط توجه کردن نیست.
محبت یعنی فهمیدنِ نیاز واقعی دیگری.
و گاهی نیاز واقعی یک انسان، نه حضور تو، بلکه احترام تو به غیبت اوست.
بسیاری از روابط از نفرت یا خیانت نابود نمیشوند.
از ناتوانی در احترام گذاشتن به مرزها نابود میشوند.
از این تصور که چون دوستت دارم، حق دارم همیشه به تو دسترسی داشته باشم.
در حالی که عشق سالم دقیقاً از نقطه مقابل آغاز میشود:
پذیرش این حقیقت که دیگری مالک خودش است.
حتی وقتی از ما فاصله میگیرد.
حتی وقتی سکوت را انتخاب میکند.
شاید بلوغ عاطفی دقیقاً همین باشد:
اینکه بفهمیم همیشه لازم نیست چیزی بگوییم.
همیشه لازم نیست کسی را نجات بدهیم.
همیشه لازم نیست حضورمان را اثبات کنیم.
گاهی بزرگترین لطفی که میتوان در حق یک انسان خسته انجام داد، این است که کنارش ننشینی، صدایش نزنی و فقط اجازه بدهی مدتی در سکوت خودش نفس بکشد.
و وقتی بازگشت، همانجا باشی.
بیگله.
بیبازخواست.
بیاینکه از او توضیح بخواهی.
@zaaghcheh
این هم سومین دستنوشته. یکی از این سه باید بتواند کودک بیش از حد حساس را آرام کند. حالا زیر این پرچم سهرنگ ــ آبی، خاکستری و سیاه ــ گرد هم میآییم و با هم این جمله را تکرار میکنیم، بیآنکه هماهنگی واژهها را از یاد ببریم:
«زندگی نفرتانگیز است.»
بسیار خوب، زندگی نفرتانگیز است؛ اما وقتی آن را دونفره بگوییم، دیگر آنقدر هولناک نیست. احساسی که یکی از ما را متلاشی میکند، هنگام برخورد با دیگری از گسترش بازمیماند. و یکی از ما با اطمینان میگوید:
«چطور ممکن است زندگی نفرتانگیز باشد؟»
و آن دیگری همان جمله را تکرار میکند و پایش را به زمین میکوبد.
دنیا جای غمانگیزی است؛ اما آیا هنوز از اندوه سرخ و برافروخته نیست؟ و آیا این اندوهِ زنده تا این اندازه از خوشبختی دور است؟
✨ نامه به هدویگ و.، پراگ، اوایل1908@zaaghcheh
ماکس عزیز،
آنقدر احساس تباهی و فرسودگی میکنم که فکر میکنم فقط در صورتی میتوانم دوام بیاورم که یک هفته با هیچکس حرف نزنم؛ یا هر قدر که لازم باشد.
اگر به هیچ شکلی سعی نکنی به این کارت پاسخ بدهی، خواهم دانست که به من اهمیت میدهی.
ارادتمند تو، فرانتس
✨ نامه به ماکس برود@zaaghcheh
پنج ماه از دیماه ۱۴۰۴ گذشته.
پنج ماه؛ یعنی حدود صد و پنجاه روز، اما بعضی اتفاقها را نمیشود با تقویم اندازه گرفت.
برای کسانی که عزیزشان را از دست دادهاند، زمان از همان لحظه شکسته است. عقربهها حرکت میکنند، اما زندگی دیگر مثل قبل جلو نمیرود.
حکومتها معمولاً روی یک چیز حساب میکنند: فرسایش حافظه.
امروز همه حرف میزنند، فردا کمتر، ماه بعد کمتر از آن، و چند ماه بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
قدرت، روی خستگی مردم سرمایهگذاری میکند.
اما بعضی زخمها حاضر نیستند فراموش شوند.
فراموشی همیشه یک اتفاق طبیعی نیست.
گاهی یک پروژه است.
پروژهای برای دفن کردن نامها، پاک کردن تصویرها و تبدیل کردن انسانهای واقعی به چند عدد در یک گزارش.
انگار اگر اسمها حذف شوند، درد هم از بین میرود.
اما تاریخ بارها ثابت کرده که حقیقت از حافظه انسانها سرسختتر است.
مسئله فقط کشتهشدگان نیستند.
مسئله جامعهای است که بعد از هر فاجعه کمی پیرتر میشود.
کمی بیاعتمادتر.
کمی زخمیتر.
و کمی بیشتر میفهمد که میان حرفها و واقعیتها چه فاصله عظیمی وجود دارد.
بعضیها میگویند: «بگذرید.»
اما گذشتن بدون حقیقت، فقط پاک کردن صورت مسئله است.
هیچ جامعهای با دفن کردن حقیقت درمان نشده است.
زخم را اگر نبینی، خوب نمیشود؛ فقط عفونیتر میشود.
تاریخ پر است از حکومتهایی که فکر میکردند حافظه مردم را شکست دادهاند.
فکر میکردند چند سال کافی است تا همهچیز فراموش شود.
اما در نهایت این حکومتها بودند که به چند خط در کتابهای تاریخ تبدیل شدند و نام قربانیانشان ماندگارتر از خودشان شد.
خشم وجود دارد؛ طبیعی هم هست.
اگر انسان در برابر رنج، مرگ و بیعدالتی خشمگین نشود، باید نگران انسان بودنش بود.
اما خشم وقتی ارزش پیدا میکند که به حافظه تبدیل شود.
به روایت.
به ثبت کردن.
به پرسیدن.
به مطالبه کردن.
قدرت از حافظه میترسد.
نه از حافظه فردی؛ از حافظه جمعی.
از روزی میترسد که هزاران نفر یک روایت مشترک را به خاطر داشته باشند.
از روزی میترسد که حقیقت دیگر قابل انکار نباشد.
از روزی میترسد که سکوت جواب ندهد.
پنج ماه گذشته است.
اما فاصله زمانی، مسئولیت را از بین نمیبرد.
حقیقت تاریخ مصرف ندارد.
عدالت تاریخ مصرف ندارد.
و رنج خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادهاند هم تاریخ مصرف ندارد.
ما قرار نیست حافظهمان را به کسی واگذار کنیم.
قرار نیست اجازه بدهیم قربانیان به آمار تبدیل شوند.
هر نام، یک زندگی بود.
هر زندگی، یک جهان بود.
و هیچ حکومتی آنقدر بزرگ نیست که بتواند تمام جهانهای ویرانشده را از حافظه مردم پاک کند.
شاید مهمترین کار امروز نه فریاد زدن باشد و نه حتی متقاعد کردن دیگران.
شاید مهمترین کار این باشد که یادمان بماند.
که اجازه ندهیم گردوغبار زمان روی حقیقت بنشیند.
که هر بار نامشان را تکرار کنیم، انگار بخشی از حقیقت را از زیر آوار بیرون کشیدهایم.
پنج ماه گذشته است.
نه فراموش کردهایم.
نه عادی شده است.
نه تمام شده است.
بعضی پروندهها تا روزی که حقیقت روشن نشود و مسئولیت پذیرفته نشود، بسته نمیشوند.
و حافظه، سرسختتر از آن چیزی است که صاحبان قدرت تصور میکنند.
@zaaghcheh
به خدا، چرا نامه را پست نکردم؟ تو عصبانی خواهی شد، یا دستکم نگران. مرا ببخش. و کمی هم با تنبلیام، یا هر اسمی که میخواهی رویش بگذاری، مدارا کن. اما فقط تنبلی نیست؛ ترس هم هست، نوعی ترس فراگیر از نوشتن، از این تعقیب و گریز هولناک. با این همه، تمام بدبختی فعلی من از محروم بودن از همین کار ناشی میشود. اما مهمتر از همه: فقط چیزهای سست و لرزاناند که هر از گاهی باید با ترتیباتی دوباره استوار شوند. دوست دارم فکر کنم که رابطهٔ ما از آن نوع نیست.
✨ نامه به هدویگ و.، سپتامبر 1907@zaaghcheh
چه داستانهایی! چه آدمهای زیادی را میشناسی، و آن همه پیادهرویها و نقشهها. من هیچ داستانی ندارم، هیچکس را نمیبینم؛ در گردش روزانهام، با عجله از چهار خیابان میگذرم که آنقدر از پیچهایشان گذشتهام که گویی گوشههایشان را گرد کردهام، و بعد از یک میدان عبور میکنم. برای نقشه کشیدن بیش از حد خستهام. شاید کمکم از نوک انگشتان یخزدهام به بالا چوبی شوم—دستکش هم نمیپوشم. آن وقت در پراگ یک نامهنویسِ خوب خواهی داشت و دست من هم برایت یک شیء زینتی دلپذیر خواهد شد. و درست به همین دلیل، چون چنین زندگی حیوانواری را میگذرانم، باید دوبار از تو طلب بخشش کنم که خودم را بر تو تحمیل میکنم.
✨ نامه به هدویگ و.، سپتامبر 1907@zaaghcheh
دیشب حتی یک «کرایتسر» هم برای انعام دادن به رهبر یک گروه موسیقی نداشتم، پس به جایش کتابی به او قرض دادم. و اوضاع همینطور پیش میرود. این زندگی باعث میشود آدم فراموش کند که زمان در حال گذر است و روزها را از دست میدهد؛ از این جهت میتوان آن را ستود.
درود بر تو، عشق من، و سپاس.
از آنِ تو،
فرانتس
✨ نامه به هدویگ و.، سپتامبر 1907@zaaghcheh
اینجا در نامه به ماکس برود دربارهٔ هدویگ وایلر مینویسه:
اما بیشترِ زمانی را که اینجا بودهام ــ یعنی این شش روز ــ با دو دختر گذراندهام؛ دو دختر بسیار باهوش، دانشجو، و بهشدت سوسیالدموکرات؛ چنانکه ناچارند دندانهایشان را به هم بفشارند تا مبادا با کوچکترین بهانهای عقیدهای، اصلی، یا باوری از دهانشان بیرون بجهد. یکی از آنها «آ.» نام دارد؛ دیگری، «ه.و.»، قدکوتاه است، گونههایش همیشه و بیحدوحصر سرخاند؛ بسیار نزدیکبین است، و نه فقط به خاطر حرکت دلنشینی که هنگام گذاشتن عینک پنسهاش روی بینی انجام میدهد، بلکه به خاطر خودِ نوک بینیاش که واقعاً از سطوح کوچک و ظریفی ساخته شده و به زیبایی شکل گرفته است.
دیشب خواب پاهای کوچک و تپل او را دیدم. اینها همان راههای غیرمستقیمی هستند که از طریقشان زیبایی یک دختر را تشخیص میدهم و عاشق میشوم.
فردا برایشان از تجربهها (Betrachtung / Meditation) خواهم خواند؛ تنها چیزی است که برای خواندن همراه آوردهام، جز آثار استاندال و Die Opale.
@zaaghcheh
✨ کمی دربارهٔ هدویگ وایلر، معشوقه کافکا، بخش دومسالها بعد همین وسواس در نامههایش به فلیسه به اوج رسید؛ جایی که گاهی چند نامه در روز مینوشت. اما رابطه از همان ابتدا مشکل داشت. هدویگ ظاهراً آینده را جدیتر میدید. حتی صحبتهایی دربارهی دیدارهای بعدی و ادامهی ارتباط مطرح شده بود. اما کافکا تازه میخواست شغلش را آغاز کند، آیندهاش نامعلوم بود و مثل همیشه از تعهد عاطفی میترسید. همان تضادی که بعدها زندگی او را نابود کرد، اینجا هم دیده میشود: او به عشق نیاز داشت. اما از عشق میترسید. به صمیمیت احتیاج داشت. اما وقتی صمیمیت نزدیک میشد، عقب میکشید. هدویگ یکی از نخستین کسانی بود که این تناقض را تجربه کرد. جالبتر اینکه این رابطه فقط عاشقانه نبود؛ ادبی هم بود. کافکا برخی نوشتههای کوتاه خود را برای هدویگ فرستاد. برای نمونه متن کوتاهی که بعدها با عنوان «رد کردن، امتناع» (Die Abweisung) شناخته شد، نخست به عنوان ضمیمهی نامهای برای هدویگ ارسال شده بود. به یک معنا میتوان گفت هدویگ جزو نخستین خوانندگان آثار کافکا بود. پیش از آنکه جهان، کافکا را بشناسد، او نوشتههایش را برای این دختر جوان اهل وین میفرستاد. رابطه بهتدریج سرد شد. نه دعوای بزرگی رخ داد. نه حادثهای دراماتیک. فقط همان چیزی اتفاق افتاد که بارها در زندگی کافکا تکرار شد: فاصله. تردید. و عقبنشینی. سرانجام مکاتبات تقریباً پایان یافت و در آخرین نامهها، کافکا حتی دوباره به لحن رسمیتر بازگشت؛ انگار میخواست میان خود و هدویگ دیواری ایجاد کند. هدویگ مسیر زندگی خود را ادامه داد. تحصیلاتش را کامل کرد، دکترا گرفت، در سال ۱۹۱۷ با مهندسی به نام لئوپولد هرتسکا ازدواج کرد و بعدها در فعالیتهای اجتماعی، یهودی و صهیونیستی مشارکت داشت. او در سال ۱۹۵۳ در وین درگذشت. اما اهمیت هدویگ در تاریخ زندگی کافکا چیز دیگری است. او نه بزرگترین عشق کافکا بود. نه عمیقترین. نه مشهورترین. اما شاید نخستین زنی بود که کافکا در برابرش کشف کرد میتواند با کلمات عاشقی کند. پیش از فلیسه. پیش از میلنا. پیش از دورا. هدویگ وایلر نخستین آزمایشگاه عشقِ نامهایِ کافکا بود. اگر نامههای کافکا به هدویگ را بخوانیم، با نویسندهی «محاکمه» یا «قصر» روبهرو نمیشویم. با جوانی روبهرو میشویم که هنوز نمیداند قرار است یکی از بزرگترین نویسندگان قرن بیستم شود؛ جوانی که در میان اضطرابهای شغلی، رؤیای ادبیات و هیجان یک عشق تابستانی، مدام برای دختری در وین نامه مینویسد. و شاید همین، انسانیترین تصویر ممکن از کافکاست. @zaaghcheh
✨ کمی دربارهٔ هدویگ وایلر، معشوقه کافکا، بخش اولوقتی از زنان زندگی کافکا حرف میزنیم، معمولاً نامهای فلیسه باوئر، میلنا یسنسکا یا دورا دیامانت به میان میآید. اما پیش از همهی آنها، دختری بود به نام هدویگ وایلر؛ زنی که شاید بتوان گفت نخستین معشوقهای بود که کافکا توانست با او رابطهای نسبتاً صمیمی و عاشقانه برقرار کند. رابطهای کوتاه، اما مهم؛ چون در آن میتوان نخستین نشانههای «کافکای نامهنویس» را دید. تابستان ۱۹۰۷ است. کافکا ۲۴ ساله برای تعطیلات به شهر کوچک تریش (Triesch/Třešť) در موراویا رفته؛ همانجا که عمویش، زیگفرید لووی، پزشک شهر بود. در همین سفر با دو دختر جوان اهل وین آشنا میشود؛ یکی از آنها هدویگ وایلر است. دختر ۱۹ سالهای از خانوادهای یهودی که برای گذراندن تعطیلات نزد بستگانش آمده بود. نکته جالب اینجاست که کافکا در نامهای به ماکس برود، در توصیف اولیهی هدویگ چندان مهربان نیست. او با همان طنز تلخ و نگاه وسواسی خودش، از ظاهر هدویگ ایراد میگیرد؛ از دندانها، گونهها و هیکلش مینویسد. اما ناگهان جملهای میگوید که بسیار کافکایی است: تقریباً میگوید از همین مسیرهای عجیب و غیرمستقیم بود که زیبایی او را کشف کردم و عاشقش شدم. این نکته مهم است. کافکا بارها در زندگیاش نشان داد که مجذوب زیبایی متعارف نمیشود. او اغلب در انسانها چیزی را دوست داشت که دیگران نمیدیدند؛ نوعی نقص، شکستگی یا ویژگی غیرمعمول. هدویگ هم برای او بیشتر از آنکه یک معشوقهی کلاسیک باشد، یک کشف بود. هدویگ فقط یک دختر جوان نبود. او از همان نوجوانی گرایشهای سوسیالدموکرات داشت، اهل مطالعه بود و بعدها در دانشگاه وین در رشتههای زبان و ادبیات آلمانی، زبانهای رومی و فلسفه تحصیل کرد و در سال ۱۹۱۴ دکترای خود را گرفت. زنی تحصیلکرده و مستقل که با تصویر کلیشهای زنان آن دوران تفاوت داشت. رابطهی آنها بعد از پایان تعطیلات وارد مرحلهی اصلی شد: نامهها. چیزی که بعدها به مهمترین شکل عشقورزی کافکا تبدیل شد. از هدویگ دهها نامه باقی نمانده، اما حدود شانزده نامهی کافکا به او در آرشیوها حفظ شده است. این نامهها قدیمیترین مجموعهی نسبتاً کامل از مکاتبات عاشقانهی کافکا هستند. اگر نامههای هدویگ را بخوانید، یک چیز فوراً به چشم میآید: کافکا هنوز «کافکای معروف» نشده است. نه خبری از پیچیدگیهای هولناک نامههایش به فلیسه هست و نه از عمق تراژیک نامههایش به میلنا. در عوض با جوانی روبهرو هستیم که تازه وارد دنیای بزرگسالی شده، در آستانهی شروع کار در شرکت بیمه است و میان امید و اضطراب سرگردان است. اما همین نامهها یک ویژگی مهم دارند: کافکا کمکم دارد یاد میگیرد چگونه با نوشتن، رابطه بسازد. یکی از پژوهشگران کافکا حتی این دوره را تمرینی برای «به بند کشیدن دختران با نوشتن» توصیف کرده است؛ یعنی همان الگویی که بعداً در رابطه با فلیسه به شکلی افراطی تکرار شد. در واقع هدویگ نخستین زنی بود که کافکا کوشید فاصلهی فیزیکی را با نوشتن جبران کند. او مرتب برایش از روزمرگیها، نگرانیها، کار، درس خواندن و حتی جزئیترین اتفاقات زندگیاش مینوشت. @zaaghcheh
کودک عزیزم،
شبی دیگر از راه رسیده است، پس از چند شبی که با شتابی عجیب گذشتند. بگذار این لکهی جوهر جسورانه آغازگر شور و هیجان نامهنوشتن باشد.
زندگی من اکنون کاملاً آشفته است. در هر حال، شغلی دارم با حقوق ناچیز هشتاد کرون و روزهایی با هشت تا نه ساعت کار بیپایان؛ اما ساعتهای بیرون از اداره را مانند جانوری وحشی میبلعم. از آنجا که پیشتر عادت نداشتم زندگی خصوصیام را به شش ساعت محدود کنم، و از آنجا که ایتالیایی هم میخوانم و میخواهم عصرهای این روزهای زیبا را در فضای آزاد بگذرانم، از ازدحام ساعات فراغتم تقریباً بیآنکه استراحتی کرده باشم بیرون میآیم.
✨ نامه به هدویگ و.، 8 اکتبر 1907@zaaghcheh
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
