Reverie.
Open in Telegram
بگو که آیا نور به نجاتِ ما خواهد تابید؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1245558402
Show more337
Subscribers
-124 hours
-47 days
-1430 days
Posts Archive
337
بهار را
نه از شکفتن گل شناسم،
که بهار میآموزد
میتوان در میان این همه خاموشی،
هنوز سبز ماند.
میترسم
که دستهای خستهام
شاخهای از آن باغ را آزرده باشد،
بیآنکه مراد من جز پناه جستن
به عطر شکوفهها بوده باشد.
اما میدانم
تو شکوفه خواهی داد،
چنانکه همیشه دادهای؛
و من خوش دارم
اگر از تمام بودنم
چیزی در خاطر تو بماند،
همین بس:
که روزگاری،
کسی بود
که در میانهی تیرگی جهان،
بودن تو را
نعمت میشمرد.
باشد که روزهای پیش رو،
چون پیالهای چای
در شبی آرام،
گرم و گوارا بر تو بنشیند؛
که آدمی هرقدر هم فرسوده باشد،
به بهاری روشن چون تو
هنوز محتاج است.
337
مرا قطرهای بود که هر سحر، بر پلک خاموش شقایق تولد مییافت، و من مدتهاست بیآنکه نامی بر زبان آورم، از زخمی میرویم که گرمای حضورت مرهم آن است.
