Reverie.
Open in Telegram
بگو که آیا نور به نجاتِ ما خواهد تابید؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1245558402
Show more353
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1530 days
Posts Archive
353
به این فکر میکنم
که اگر دستهای تو
در امتداد این تاریکی نبود،
مدتها پیش،
تمام پنجرههای درونم
بیآنکه صدایی کنند،
به روی جهان بسته شده بودند.
آنچه هنوز در من
به نام زندگی نفس میکشد،
نه از توان قلب من،
که از حضوریست
که هر بار
مرا از اندیشیدن به پایان،
بازمیگرداند.
353
در آغوشم بگیر؛
پیش از فروریختنِ واپسین نگاه.
شاید چشمهایم،
پیش از آنکه در انجماد
از یاد بروند،
پاکیِ آوازِ آبها را
به یاد آورند.
353
نه باد خزان و نه تیغ زمان؛ آنچه هستیام را خم کرد، بار بیشمار نامهایی بود که از کوچهها برخاستند و دیگر به خانه بازنگشتند. از آن روز، هر در که گشوده شد، چشم مادری به راه ماند؛ هر چراغ که افروختند، سایهی فرزندی را طلبید که دیگر از در نیامد.
نه دی به سر آمد و نه داغ به در شد؛ که آن دی، دیِ تقویم نبود، دیِ تقدیر بود؛ دیای که آفتاب را در آستانهی سحر سر بریدند و برف را به خون نوشتند.
ما از سرمای دی بازماندهایم، نه برای ماندن، که برای بهیادماندن. تا ایران، اگر هزار بار نیز در خون خویش بغلتد، نام رفتگان، از رگ روزگار نریزد.
