Reverie.
رفتن به کانال در Telegram
بگو که آیا نور به نجاتِ ما خواهد تابید؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1245558402
نمایش بیشتر489
مشترکین
-124 ساعت
+1707 روز
+15030 روز
آرشیو پست ها
489
نه جان در جهان ماند،
نه جهان در جان؛
نه ماندن، نشانِ بودن بود
و نه مردن، نشانِ رفتن.
چون سایهای،
که از خویش افتاده باشد؛
نه سوخته، که دود شود،
نه مرده، که یاد شود.
در این سرا،
هر چه بود، از بودن کاست؛
و آنچه نماند،
نام زندگی داشت.
489
بهار را
نه از شکفتن گل شناسم،
که بهار میآموزد
میتوان در میان این همه خاموشی،
هنوز سبز ماند.
میترسم
که دستهای خستهام
شاخهای از آن باغ را آزرده باشد،
بیآنکه مراد من جز پناه جستن
به عطر شکوفهها بوده باشد.
اما میدانم
تو شکوفه خواهی داد،
چنانکه همیشه دادهای؛
و من خوش دارم
اگر از تمام بودنم
چیزی در خاطر تو بماند،
همین بس:
که روزگاری،
کسی بود
که در میانهی تیرگی جهان،
بودن تو را
نعمت میشمرد.
باشد که روزهای پیش رو،
چون پیالهای چای
در شبی آرام،
گرم و گوارا بر تو بنشیند؛
که آدمی هرقدر هم فرسوده باشد،
به بهاری روشن چون تو
هنوز محتاج است.
