Reverie.
Открыть в Telegram
بگو که آیا نور به نجاتِ ما خواهد تابید؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1245558402
Больше328
Подписчики
Нет данных24 часа
-77 дней
-1830 дней
Архив постов
328
بهار را
نه از شکفتن گل شناسم،
که بهار میآموزد
میتوان در میان این همه خاموشی،
هنوز سبز ماند.
میترسم
که دستهای خستهام
شاخهای از آن باغ را آزرده باشد،
بیآنکه مراد من جز پناه جستن
به عطر شکوفهها بوده باشد.
اما میدانم
تو شکوفه خواهی داد،
چنانکه همیشه دادهای؛
و من خوش دارم
اگر از تمام بودنم
چیزی در خاطر تو بماند،
همین بس:
که روزگاری،
کسی بود
که در میانهی تیرگی جهان،
بودن تو را
نعمت میشمرد.
باشد که روزهای پیش رو،
چون پیالهای چای
در شبی آرام،
گرم و گوارا بر تو بنشیند؛
که آدمی هرقدر هم فرسوده باشد،
به بهاری روشن چون تو
هنوز محتاج است.
328
مرا قطرهای بود که هر سحر، بر پلک خاموش شقایق تولد مییافت، و من مدتهاست بیآنکه نامی بر زبان آورم، از زخمی میرویم که گرمای حضورت مرهم آن است.
