en
Feedback
Reverie.

Reverie.

Open in Telegram

بگو که آیا نور به نجاتِ ما خواهد تابید؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1245558402

Show more
337
Subscribers
-124 hours
-47 days
-1430 days
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+7
in 0 channels
Get PRO
July '26
+2
in 0 channels
Get PRO
June '26
+5
in 0 channels
Get PRO
May '26
+3
in 0 channels
Get PRO
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+109
in 0 channels
Get PRO
January '26
+1
in 0 channels
Get PRO
December '25
+5
in 1 channels
Get PRO
November '25
+55
in 0 channels
Get PRO
October '25
+60
in 1 channels
Get PRO
September '25
+4
in 1 channels
Get PRO
August '25
+2
in 1 channels
Get PRO
July '25
+48
in 0 channels
Get PRO
June '25
+89
in 0 channels
Get PRO
May '25
+64
in 0 channels
Get PRO
April '25
+114
in 0 channels
Get PRO
March '25
+1
in 0 channels
Get PRO
February '25
+6
in 0 channels
Get PRO
January '25
+3
in 0 channels
Get PRO
December '24
+179
in 1 channels
Get PRO
November '24
+152
in 1 channels
Get PRO
October '24
+271
in 3 channels
Get PRO
September '24
+448
in 1 channels
Get PRO
August '24
+117
in 1 channels
Get PRO
July '24
+1 222
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts

2
خودتی
9
3
گپبخیخینینییه خوشگل
25
4
sticker.webp
25
5
No text...
27
6
جون چه دختری
27
7
چقدر خوشگلی
27
8
واه
27
9
sticker.webp
28
10
No text...
238
11
اونیکی اکانتمو ادمین کن 👹
1
12
No text...
285
13
خریدار ناز دوستام هستم.+1
خریدار ناز دوستام هستم.
295
14
No text...
288
15
چون آخرین شمع به خاموشی خویش رضا داد، دیگر کسی از شب نپرسید که صبح از کدامین سو می‌آید.
287
16
بهار را نه از شکفتن گل شناسم، که بهار می‌آموزد می‌توان در میان این همه خاموشی، هنوز سبز ماند. می‌ترسم که دست‌های خسته‌ام شاخه‌ای از آن باغ را آزرده باشد، بی‌آن‌که مراد من جز پناه جستن به عطر شکوفه‌ها بوده باشد. اما می‌دانم تو شکوفه خواهی داد، چنان‌که همیشه داده‌ای؛ و من خوش دارم اگر از تمام بودنم چیزی در خاطر تو بماند، همین بس: که روزگاری، کسی بود که در میانه‌ی تیرگی جهان، بودن تو را نعمت می‌شمرد. باشد که روزهای پیش رو، چون پیاله‌ای چای در شبی آرام، گرم و گوارا بر تو بنشیند؛ که آدمی هرقدر هم فرسوده باشد، به بهاری روشن چون تو هنوز محتاج است.
304
17
مرا قطره‌ای بود که هر سحر، بر پلک خاموش شقایق تولد می‌یافت، و من مدت‌هاست بی‌آن‌که نامی بر زبان آورم، از زخمی می‌رویم که گرما
مرا قطره‌ای بود که هر سحر، بر پلک خاموش شقایق تولد می‌یافت، و من مدت‌هاست بی‌آن‌که نامی بر زبان آورم، از زخمی می‌رویم که گرمای حضورت مرهم آن است.
290
18
مرگ پایان جسم است. اما شرافت و اثری که یک انسان بر تاریخ می‌گذارد از زمان عبور می‌کند.
281
19
No text...
278
20
حتما یه حکمتی پشتشه
9