en
Feedback
سونــــــــ🌙ــــایـ

سونــــــــ🌙ــــایـ

Closed channel

سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel سونــــــــ🌙ــــایـ

Channel سونــــــــ🌙ــــایـ in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 65 277 subscribers, ranking 321 in the Books category and 5 111 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 65 277 subscribers.

According to the latest data from 06 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -680 over the last 30 days and by -57 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 3.34%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 18.21% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 176 views. Within the first day, a publication typically gains 11 879 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 36.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 07 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

65 277
Subscribers
-5724 hours
-1047 days
-68030 days
Posts Archive
_هانا خانومی باهام پنهونی ازدواج کن نگاهم با دو دلی تو محضر خلوت می‌چرخید _بدون رضایت پدرم که عقد نمی‌کنن مهرزاد _من آشنا دارم که اومدیم اینجا عشقم دست ظریف سردم و تو دست گرم مردونه‌ش گرفت _پدرت تا ابدم شده تو رو بهم نمیده حتی شاید مجبورت کنه با مرد دیگه‌ای ازدواج کنی _نه توروخدا من فقط تو رو دوست دارم وحشت کردم و پشت دستم و بوسید _فدات بشم پس دو دلی رو بزار کنار _اگه از خانوادم طرد بشم چی! _قدم اول و همراهم برداری و بهم اعتماد کنی نمیشی https://t.me/+SrhTpXAZivY1N2Q0 ❌️دختره پنهونی از خانواده عقد دشمن پدرش میشه و نمیدونه قراره چه بلا ها سرش بیاد...😱😞💔

sticker.webp0.07 KB

_هانا خانومی باهام پنهونی ازدواج کن نگاهم با دو دلی تو محضر خلوت می‌چرخید _بدون رضایت پدرم که عقد نمی‌کنن مهرزاد _من آشنا دارم که اومدیم اینجا عشقم دست ظریف سردم و تو دست گرم مردونه‌ش گرفت _پدرت تا ابدم شده تو رو بهم نمیده حتی شاید مجبورت کنه با مرد دیگه‌ای ازدواج کنی _نه توروخدا من فقط تو رو دوست دارم وحشت کردم و پشت دستم و بوسید _فدات بشم پس دو دلی رو بزار کنار _اگه از خانوادم طرد بشم چی! _قدم اول و همراهم برداری و بهم اعتماد کنی نمیشی https://t.me/+FV0HIo0MvGMyMjFk ❌️دختره پنهونی از خانواده عقد دشمن پدرش میشه و نمیدونه قراره چه بلا ها سرش بیاد...😱😞💔

Repost from N/a
شوهرش ازش خجالت میکشه🥲🥲 #پارت_رمان❌❌ _ باید دوستم داشته باشی...! با التماس گفت و قطره های اشک روی صورتش افتادند. هنوز زیر دلش درد می‌کرد از رابطه ی دیشب و سپهر سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد و نیم نگاهی به دخترکی انداخت که هنوز نیمه برهنه بود: ، برو لباس بپوش سرما می‌خوری نگاهش را گرفت، متینا با بغض سمتش رفت و شانه اش را کشید: سپهر... آستانه ی صبر سپهر تمام شد، از جایش بلند شد و بی حواس این که دخترک همین چند دقیقه پیش اولین هایش را گذرانده هولش داد عقب و متینا روی سرامیک های سر خانه افتاد. سپهر داد داد زد: _دست از سرم بردار، چی می‌خوای از جونم؟ تو خوابتم نمی‌دیدی من بهت نگاه کنم چه برسه باهات همخوابه شم شوهرت شم! صدات کنن خانم دکـــتـــر... متینا ساکت فقط خیره ماند، حتی نفهمید که وسط پایش گرم شده و خونریزی کرده. ناباور خیره بود به مردی که فکر می‌کرد می‌تواند عاشق خودش کند ولی حالا اولین شب رابطه ی جنسی اش... زمزمه کرد: - فکر می‌کردم اگه کسی دوستم نداشته باشه حداقل تو پشتم هستی! سپهر اما بی رحم تر از همیشه است: _من از روی عذاب وجدان کنارتم بچه و کلافه سمت اتاقی رفت و متینا خودش را از زمین جمع کرد. به زور و هزار نقشه آمده بود خانم خانه باشد ولی حالا با چشمای اشکی سمت اتاق خوابشان رفت. بعد ازدواجش همه جدی گرفته بودنش و تازه داشت حال خوب پیدا می‌کرد اما همین که سپهر نمی‌دیدش دنیا رو سرش خراب می‌شد. وارد اتاق شد و بی توجه به خون وسط پایش سمت کشو رفت قرص اعصابش را بخورد و در حالی که اشک از چشم هایش می‌ریخت و دستانش می‌لرزید قرصی در دهانش گذاشت ولی حالش خوب نمی‌شد و هقی زد و ناگهان نفهمید چی شد فقط از شدت عصبانیت و خشم و ناراحتی و شاید تغییر هورمون ها تمام قرص ها را در مشتش ریخت!!! https://t.me/+-PtmUUaLNEg5ZDVk https://t.me/+-PtmUUaLNEg5ZDVk پنجمین سیگارش را از پنجره بیرون پرت کرد و زیاده روی بود برای دختری که الان زنش بود. دختری که همین الان اولین سکسش را گذرانده بود؟ از اتاق بیرون زد و زمزمه کرد: - متینا؟! خواست سمت اتاق برود اما لکه های خون روی سرامیک متوقفش کرد. همان جا که هولش داده بود. لعنت به من لعنت نفسی گرفت و سمت اتاق رفت و سریع درب اتاق را باز کرد و متینا روی تخت جنین پار خواب بود و هنوز نیمه برهنه بود. سمتش رفت و خواست پتو را رویش بکشد اما خون روی ملافه ی سفید و وسط پاهایش را که دید ابرو هایش بالا رفت. این خونریزی... آرام تمامش داد: متینا عزیزم متینا پاشو خون... تن دخترک بی جون چرخید و قوطی قرص قرمز به یک باره از میان دست هایش سر خورد و سپهر چند بار پلک زد تا موقعیت را متوجه شود اما در نهایت ناباور متینا را تکان داد: - متینا؟! متیناااا... متینا ببینند ببینمت https://t.me/+-PtmUUaLNEg5ZDVk https://t.me/+-PtmUUaLNEg5ZDVk خودکشی میکنه درست تو خونه ای که فکر میکرد دیگه خوشبخته😩😭 ❌کپی نکن الهام نگیر پارت رمانمه❌

Repost from N/a
-میگی قَبِلتو یا همینجوری ببرمت تو تختم؟ کنج دیوار تو خودم جمع شدم و هنوز امید دارم که یکی نجاتم بده. -گفته بودی من تو رو سرِ کِیف نمیارم! گفتی برات جذاب نیستم! کمربندشو باز میکنه و می‌لرزم. -اشتباه کردم گلبرگ! -بهم خیانت کردی! -اَه...باید تا صبح با تو چونه بزنم حالا! یقه‌ی لباسمو پر خشونت می‌کشه و دکمه‌هاش با شدت پاره میشن. جیغ میزنم و بغضم میترکه: -نکن...صیغه بخون...شاهرخ؟ بازوی لختمو نوازش میکنه و با حس پیروزی میگه: -میخونم عزیزدلم! https://t.me/+n3lR9qnKkAFjMzY0 https://t.me/+n3lR9qnKkAFjMzY0

Repost from N/a
- مامانم میگه دوماهه پریود نشدی، مشکلی چیزی داری؟ ببرمت دکتر؟ لب گزیدم و نامحسوس پشت تخت قایم شدم، اگه میفهمید حاملم، بدبخت میشدم. - من اقا نمیدونم، شاید به خاطر استرس کنکوره. صورت خشنش آروم باز شد و نیمچه لبخندی زد، پشت به من مشغول دراوردن پیراهش شد که از پشت حسابی هیزی کردم. - کنکور...یادم رفته بود زن بچه سال گرفتم، حالا درساتو میخونی؟ سرخ شدم، چطور بهش میگفتم دوماهه حاملم و این تغییر هورمون هام اجازه نمیدن حتی یک کلمه هم بخونم؟ - من...بله میخونم. روی تخت نشست. - بیا خوشکلم، یکم کمرمو مشت و مال بده که دارم میمیرم از دردش. سریع رفتم پشتش و دستای کوچیکمو روی شونه هاش گذاشتم. از پس فشار دادنشون برنمیومدم ولی انگار بهش خوش میگذشت. - اگه حالت بده...بگو نوبت دکتر بگیرم، توی سن بلوغی به هرحال. فردا میخوای مامان شی باید عادتت منظم باشه. مامان! تنم لرزید، نمیدونست که همین الان هم یه مامانم. لبمو گاز گرفتم. - من...نه نیازی نیست حالا بعدا پریود میشم. کمرش رو ول کردم و رفتم سمت میز، نیاز به اب داشتم وگرنه جلوش وا میدادم. یهو گفت: - میگم قرصاتو منظم میخوری دیگه؟ مگه نباید وقتی قرصات تموم شه پریود شی شما؟ تازه یادم اومد اینو. رنگم پرید، چطوری بهش میگفتم میترسیدم طلاقم بده و به خاطر همین قرصامو قطع کردم؟ که دلم خوشه به همین سکس های هفته ای یک بار توی مستیش. چطور بهش بگم معتاد تنش شدم؟ اون هنوزم بابت شب حجلمون عذاب وجدان داشت، همیشه میگه اگه میدونست باکره ام نزدیکم نمیشد. که تهمت های طایفه ام رو جدی گرفته بود... - خانوم؟‌جوابمو بده؟ از پشت چسبید به کمرم، دروغمو میفهمید. - خب...نه همون هورمون هام به هم ریخته چیزی نیست خوب میشم، بریم ناهار؟ قبل این که چیزی بگه سمت در رفتم و بازش کردم، همون لحظه بوی ماهی کبابی زیر بینیم پیچید و ناخوداگاه عق زدم. سریع سمت سرویس فرار کردم که پشت سرم اومد. - چت شد؟ حرف بزن عزیزم. مامان...مامان بیا حالش بده ببریمش دکتر سریع. هرچی خورده بودمو بالا اوردم که... - شاباش بده شیر مردم، حاملست. خونبست حاملست خودم دیدم بیبی چک رو. این میشه یه تو دهنی تو دهن طایفه اش! ❌به خاطر یک قتل، منو خونبس اون کردن. مرد ۳۵ ساله ی غول و خشنی که اخمش باعث میشد جام رو خیس کنم شب حجله خیلی بد باهام خوابید فکر میکرد دختر نیستم ولی وقتی دید دخترم، قسم خورد ایندمو بسازه ولی من با حامله شدنم.... https://t.me/+fN0VJTGHIp44ZGE0 https://t.me/+fN0VJTGHIp44ZGE0 https://t.me/+fN0VJTGHIp44ZGE0 https://t.me/+fN0VJTGHIp44ZGE0

Repost from N/a
_ ببخشید آقای دکتر؟ مرد بلند قامت با شنیدن صدایم سر جا می‌ایستد سریع سمتش میروم و نفس نفس زنان میگویم _ شما دکتر جدید این بخش هستید؟ گنگ نگاهم میکند و با مکث می‌گوید _ بله، چطور؟ _ میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟ متعجب نگاهم میکند، باز هم برای جواب دادن تردید دارد انگار پروویی ام برایش عجیب است _ بفرمایید صدایم را کمی پایین می‌آورم _ دکتر مهرجوی خیر ندیده اینقدر از صبح ازم کار کشیده که بخدا دیگه نمیکشم میشه به جای من به بیمار اتاق ۲۱۱ برسید؟ چشمانش گرد می‌شود اما من فرصت مخالفت به او نمیدهم هنوز جوابی نداده که پرونده را تقریبا به زور دستش میدهم _ خیلی ممنونم حتما جبران میکنم براتون برای اینکه هم دل خودم خنک بشود هم دکتر مهرجوی تازه واردی که ندیده بودمش اما بارها ترکش های بداخلاقی اش از دور نصیبم شده بود را در چشم این دکتر جدید هم بد جلوه بدهم شروع به حرف زدن میکنم _ من نمیدونم آخه چرا یک دکتر، با چنین شخصیت اجتماعی بالایی باید اینقدر عقده‌ای باشه. از وقتی این مهرجو اومده اینجا شده رئیس بخش، چندتا از بچه ها رو که کلا بیرون کرده، اینقدر هم کار ریخته رو سرمون وقت سر خاروندن نداریم. همیشه هم صدای داد و فریادش بالاست. چینی به بینی ام میدهم و با پیاز داغ بیشتر میگویم _ میگن زنش بخاطر همین بداخلاقی هاش ازش جدا شده، والا که حق داشته. آخه کی همچین آدم نچسبی رو تحمل میکنه؟ حقشه سر پیری زنش بذاره بره تنها بمونه با بهت می‌گوید _ دکتر مهرجو؟ راضی از اینکه بالاخره حرفهایم برایش جالب شده و همراهی میکرد سر تکان میدهم _ آره همش واقعیته. شما تازه وارد هستین هنوز آشنایی ندارین. والا راسته میگن آدم هرچی پیرتر میشه بداخلاق تر هم میشه با اخم می‌گوید _ دکتر مهرجو پیره مگه؟ شانه بالا میدهم _ چی بگم والا من که ندیدم سن دقیقش بفهمم قطعا بالای شصت هست دیگه پیری کاش زودتر بمیره همه از دستش راحت بشیم کمی از بی‌انصافی ام دلم برای دکتر مهرجو به رحم می‌آید و با نارضایتی اضافه میکنم _ البته هرچی اخلاق نداره ولی پزشک خوبیه، میگن دستاش شفا بخشه، حالا ایشالا هزار سال عمر کنه اما خدا سر عقل بیارتش اینقدر پاچه مارو نگیره سر تکان می‌دهد اینکه دیگر جوابم را نمیدهد و غیبتم ادامه دار نمی‌شود عصبی ام میکند اما خب چون قرار بود کار مرا انجام دهد مراعاتش میکنم میخواهم خداحافظی کنم که با نگاهی به پرونده می‌پرسد _ فقط بیمار اتاق ۲۱۱ با شماست؟ قطعا منظورش این نبود که بقیه کارهای مرا هم انجام دهد اما آنقدر خسته بودم که از فرصت پیش آمده نهایت استفاده ببرم با بدجنسی نیشم شل میشود و از خدا خواسته میگویم _ راستش چندتا دیگه هم هستن از خانم صبوری بپرسید هم بهتون میگه خدا خیرتون بده اگه ممکنه به اونام برسید من امروز نوبت آرایشگاه هم دارم بعد یک هفته از دست مهرجو به کارام برسم مات میماند اما قبل از اینکه مخالفتی کند فورا خداحافظی میکنم و میروم دو ساعت بعد که برمیگردم با ذوق جلوی آینه راهرو می‌ایستم و به ابروهای تمیز شده ام نگاه میکنم مهسا با دیدنم متعجب می‌گوید _ تو اینجایی طلا؟ دوساعته کجایی؟ بیمارات چیشدن؟ نیشم شل می‌شود _ یک دکتر جیگر پیدا کردم همه کارامو به جام انجام بده تونستم این چندساعت یه نفسی بگیرم متحیر می‌گوید _ وا کی؟ _ نمیدونم یادم رفت فامیلیش رو بپرسم حالا حتما میبینمش امروز باز با یادآوری دکتر جدید ذوق زده میگویم _ نمیدونی چه قدر جذاب بود مهسا اولین باره بعد اینهمه سال یه دکتر به چنین جذابیتی میبینم باید تورش کنم واسه خودم مهسا ترسیده می‌گوید _ میدونی اگه مهرجو بفهمه چندساعت پیچوندی چی میشه؟ دستم را در هوا تکان میدهم _ برو بابا مهرجو ‌کجا بود سر تکان می‌دهد _ اتفاقا امروز دائم همینجاست اصلا نرفته اتاقش همش خودش بالا سر بیمارا میچرخه! سر می‌چرخانم تا جواب مهسا را بدهم که با دیدن آن دکتر جدید گل از گلم می‌شکفد میخواهم سمتش بروم و تشکر کنم که مهسا فورا از جا بلند می‌شود و می‌گوید _ خسته نباشید دکتر مهرجو یخ میزنم دکتر مهرجو؟ اویی که یک ربع پیشش کلی بد و بیراه حواله مهرجو کرده بودم خودش بود؟ دکتر مهرجو جلو می آید پرونده را دستم می‌دهد و رو به منِ میت شده می‌گوید _ رسیدن بخیر خانم معین، امر دیگه ای ندارید انجام بدم براتون؟ شانس می‌آورم که همان لحظه یکی از دکتر های ارشد بیمارستان می‌آید و البرز مهرجو را به حرف می‌گیرد فرار میکنم سمت رست که تلفنم زنگ میخورد حاج بابا بود _ کی میرسی خونه دخترم؟ متعجب میگویم _ مثل همیشه دیگه بابا چیزی شده؟ می‌گوید _ اگه تونستی زودتر بیا طلا بابا برای امشب زنگ زدن قرار خواستگاری گذاشتن مات و مبهوت میگویم _ خواستگاری؟ کیه؟ آرام میخندد _ منو دست میندازی دختر؟ گفت بگم دکتر مهرجو، طلا خانوم خودش خوب میشناسه https://t.me/+sO5CEj34diIwMjk0 https://t.me/+sO5CEj34diIwMjk0

Repost from N/a
-این ازدواج از اولم صوری بود ارشد، یعنی چی که باید حامله شم؟ صداش می‌لرزید، اما نگاهش هنوز می‌جنگید. ارشد بی‌رحمانه دستی به ته‌ریشش کشید؛ حرکتی عصبی، مثل کسی که دارد آخرین لایه‌ی صبرش را می‌کند. با پوزخندی سرد گفت: -این حامله شدنت هم جزو بازیه، هایال. یه بچه برای این خاندان میاری، بعد طلاقت میدم. هایال خشکش زد. پلک زد، انگار جمله را درست نشنیده باشد. -چی داری میگی…؟ ارشد با خشم بهش خیره شد؛ چشماش تنگ، فکش قفل. -کری مگه؟ همین که شنیدی. مرضیه نازاست. باید قبل از طلاق دادنت، یه وارث برامون بیاری. بعدش هری. هوا سنگین شد. هایال ناخودآگاه یک قدم عقب رفت، نفسش برید. -بمیرمم همچین کاریو نمی‌کنم. همین فردا میریم طلاق، تموم میشه این شکنجه. تو هم میری با دخترخاله‌ی عزیزت عقد می‌کنی. جمله هنوز تو هوا بود که ارشد با خشم جلو پرید. مچ دست هایال رو گرفت؛ فشار انگشت‌هاش دردناک بود. کشیدش سمت تخت و فریاد زد: -زر زر نزن! تو عددی نیستی که بخوای برای من تعیین تکلیف کنی! تا وقتی زنمی باید وظیفتو انجام بدی. بکن لباساتو یالا. هایال با گریه قصد فرار میکنه و قدم به سمت در برمی‌داره که ارشد بی‌رحمانه از پشت موهای طلایی هایال رو چنگ میزنه و روی تخت پرتش می‌کنه: -دختره پاپتی دوبار به روت خندیدم فکر کردی غلامت شدم؟ جای زر زر کردن شوهرتو تمکین کن که شب طولانیی در پیش داریم. همین امشب تخممو تو شکمت میکارم، نه ماه بعدم بچه رو میذاری تو بغل مرضیه و خودت گم میشی میری! هایال جیغ کمک کشید که ارشد سیلی محکمی روی گونش زد و با فریاد گفت: -تا صبح کاری میکنم زمینو گاز بگیری سلیطه بی‌آبرو. لخت نمیشی نه؟ خودم لختت میکنم چموش خانم. و وحشیانه دست انداخت وسط لباس هایال و پارش کرد... با نشستن دستش روی کمربندش، هایال چشماشو‌ بست و به جهنمی تازه سلام کرد.... __________________________ « ۹ماه بعد » -بعد زایمان تورو به خیر و مارو به سلامت! هایال با وحشت دستی به شکم بزرگش کشید و هق زد. ۹ماه هرروز التماسشون کرد تا نکنن اینکارو...اما حالا روز جدایی رسیده بود. تا نیم ساعت دیگه زایمان شروع میشد و رابطه هایال و ارشد برای همیشه تموم میشد... با هق هق چشم بست و تو دلش داشت با پسرش خداحافظی می‌کرد که پرستار بغل گوشش زمزمه کرد: -گریه نکن دختر خوب. از حرفاتون شنیدم چخبره...من کمکت میکنم بعد زایمان با پسرت فرار کنی از دستشون... https://t.me/+1RScq2A0zr45ZTY8 https://t.me/+1RScq2A0zr45ZTY8 https://t.me/+1RScq2A0zr45ZTY8 https://t.me/+1RScq2A0zr45ZTY8 https://t.me/+1RScq2A0zr45ZTY8 https://t.me/+1RScq2A0zr45ZTY8 https://t.me/+1RScq2A0zr45ZTY8 https://t.me/+1RScq2A0zr45ZTY8 https://t.me/+1RScq2A0zr45ZTY8

بشقاب برنج و از دستم کشید و فریاد زد- مگه نگفتم این حرومزاده حق نداره لب به غذا بزنه - اما داداش...چند روزه اینجا زندانیش کردی بدون اب و غذا گناه داره تایماز بشقاب رو روی زمین پرت کرد - دلت برای این حرومزاده نسوزه یادت نره باهامون چکار کرده - اما داداش...صبح داشت خون بالا میاورد گناه داره با این حرف شوکه شدم و به سمت انباری دویدم اما با دیدن دختر که بیهوش وسط انباری افتاده... https://t.me/+F2PDjVPL6WFiYjU0 برای انتقام باهاش ازدواج میکنه و هر شب شکنجه اش میکنه تا اینکه ... #ازدواج_صوری

بشقاب برنج و از دستم کشید و فریاد زد- مگه نگفتم این حرومزاده حق نداره لب به غذا بزنه - اما داداش...چند روزه اینجا زندانیش کردی بدون اب و غذا گناه داره تایماز بشقاب رو روی زمین پرت کرد - دلت برای این حرومزاده نسوزه یادت نره باهامون چکار کرده - اما داداش...صبح داشت خون بالا میاورد گناه داره با این حرف شوکه شدم و به سمت انباری دویدم اما با دیدن دختر که بیهوش وسط انباری افتاده... https://t.me/+F2PDjVPL6WFiYjU0 برای انتقام باهاش ازدواج میکنه و هر شب شکنجه اش میکنه تا اینکه ... #ازدواج_صوری

Repost from N/a
❌دقیقا پارت رمانمه ❌ _یعنی یه زن بیست‌ساله نمی‌تونه پریودش رو مدیریت کنه؟! فریاد می‌زنه و شونه‌های متینا می‌لرزه. همزمان با صدای گریه‌ی سارا، خواهر سپهر بلند می‌شه: _از عمد کرد داداش… از عمد رو لباس سفید خواستگاریم نشست تا کثیفش کنه. اشک‌های سارا سپهر رو بیشتر به سمت خودش و متینا… متینا با خجالت سمت سارا حرکت می‌کنه: _نه نه، به خدا نمی‌دونم چی شد من… زیر دلم درد می‌کرد، هنوزم درد داره سپهر، نمی‌دونم چطور خوابم برد. مهمون‌ها چند دقیقه‌ی دیگه می‌رسن و سپهر، ملول از شرایط پیش‌اومده، از بی‌دقتی‌های همسرش تا هر توجیهی که تمومی نداره، تنها یه چیز به ذهنش می‌رسه: _ولش کن، مهم نیست سارا، لباس دیگه داری، بپوش، حاضر شو، الان می‌رسن. سارا از راه‌حل سپهر استقبال می‌کنه؛ هم لباسش جور میشه، هم متینا شرکت نمیکنه آه… حیف از این دکتر پزشکی که همچین بختِ کمی نصیبش شده. متینا که با چشمای اشکی گوشه‌ی اتاق کز کرده، سپهر رو می‌گیره: سپهر رو به همسر بیست‌ساله‌ش فکش رو به هم می‌ساید و باورش نمی‌شه رسوایی امشب رو. متینا که با چشمای اشکی گوشه‌ی اتاق کز کرده، سپهر رو می‌گیره: _سپهر پس من چی؟ یعنی من نیام؟ همه‌ی خانواده‌ی برادرا، زناشون همه هستن… اقلاً بذار لباس تنم کنم، من یه لباس دیگه هم دارم، می‌پوشم و میام. و کاش دختر بیچاره می‌دونست همه‌ی این‌ها نقشه‌ی ساراست تا متینا حضور پیدا نکنه، سپهر تنها وارد مجلس خواستگاری بشه مجلسی که قراره نامزد سابق سپهر هم حضور پیدا کنه، و خواهر و برادر نمی‌خوان پارمیس از حضور متینا ناراحت بشه. سپهر که ب کمی عذاب وجدان دستش رو از دست متینا می‌کشه: _بسه متینا، بهتره نباشی، سرم درد می‌کنه، لطفاً خونه بمون، برای آبروی همه‌مون بهتره. سپهر همراه خواهرش می‌ره. متینا می‌مونه با درد تنهایی — متینایی که خودش هم خبر نداره این خون‌ریزی، پریود نیست. زن حامله که پریود نمی‌شه… https://t.me/+n_fl31m9NrNiZjBk https://t.me/+n_fl31m9NrNiZjBk خواستگاری به خوشی تموم شد. خانواده ی دانشور خواستگاری ته تغاری خونه رو به خوشب برگزار کردن بدون حضور عروس کوچیکه. سپهر بالاخره برمیگرده . سکوتِ خونه عذاب‌وجدان آقای دکتر رو بیشتر می‌کنه. حتماً خواب بود. سپهر وارد اتاق می‌شه و جسم بی‌جانِ متینا رو روی تخت می‌بینه. و چه احمقانه از زنش خجالت کشید دنبال بهونه بود تا همراهش نکنه؛ و چه بی‌غیرت بود که خواهرش و نامزدش همچین نقشه‌ای کشیدن و سپهر هم توی بازیشون افتاد. _متینا حالا چرا جواب نمی‌دی، می‌دونم خوابت سبکه. کنارش روی تخت می‌شینه و از بی‌حرکتیِ کاملِ متینا شکه می‌شه. به‌آرومی دستش رو تکون می‌ده و: _یا خدا متینا، با خودت چی‌کار کردی؟! دوباره خون‌ریزی. دوباره نوار بهداشتی ‌ که نتونسته بود خون‌ریزیِ حاصل از سقط رو مهار کنه. سپهر پزشک بود و حالا میفهمه این حجم خون طبیعی نیست؟! سپهر متینا رو برمی‌گردونه. چهره‌ی سفید و لب‌های خشکش… نفسش به‌سختی بالا میاد، انگار هر لحظه ممکنه قطع بشه. _متینا… متینا نه، چشماتو باز کن… صداش می‌لرزه، دستاش می‌لرزن. مردی که تا همین چند ساعت پیش با یه کلمه خردش می‌کرد، حالا با وحشت به گوشیش چنگ می‌زنه. و درست همون لحظه، چیزی زیر بالش متینا نظرش رو جلب می‌کنه… یه برگه‌ی تا‌خورده. دست‌خط متینا. سپهر با انگشتای لرزون بازش می‌کنه، و همون لحظه، تموم چیزی که فکر می‌کرد می‌دونه، فرو می‌ریزه… نگاهش می‌افته روی برگه‌ی تاخورده‌ای که از دستش سُر خورده. دست‌خط متینا: “وقتی رفتی، سارا زنگ زد. گفت قراره امشب به‌جای من، پارمیس همراهیت کنه. حس بدی داشتم… به زندگیمون، به خودم، به آینده‌مون. دلم خواست تمومش کنم. ولی جایی برای رفتن نداشتم… پس تصمیم گرفتم برم پیش مادرم.” سپهر یه لحظه نفسش بند میاد. مادرِ متینا… سال‌هاست زیر خاکه. _متینا… متینا این یعنی چی… صداش توی سکوت اتاق گم می‌شه. دستش می‌ره سمت گوشی، انگشتاش می‌لرزن، و تنها یه فکر توی سرش می‌چرخه: https://t.me/+n_fl31m9NrNiZjBk https://t.me/+n_fl31m9NrNiZjBk https://t.me/+n_fl31m9NrNiZjBk شاید دیر رسیده باشه. اما سپهر…. سپهر قرار دهن همرو سر زنش سرویس کنه حتی دهن خودشو😌😏😎❤️‍🔥 ❌کپی اکیدا ممنوع دقیقا پارت رمانمه کپی نکن الهام نگیر❌

Repost from N/a
- پوران خانوم؟ ببخشید می‌شه حوله‌ی منو لطف کنید بهم بدید؟ یادم رفت بردارمش! ابروهای هاتف بالا پرید! دخترک در خانه‌ی پدری او در حمام بود؟! دوباره صدا زد: - پوران خانوم، نیستید؟! هاتف سردرگم شد، تمام هوش و حواس مردانه‌اش سمت او معطوف شد. - پوران خانوم ببخشیدا توروخدا، ولی آب یخ شده، من می‌خوام بیام بیرون، حوله... لعنتی به هورمون‌‌های مردانه‌اش فرستاد که از تصور او در حمام، تمام ذهنش را درگیر کرد. بدون این‌که داخل اتاق شود، تک سرفه‌ای کرد و گفت: - سلام حرمان خانوم، مادر خونه نیست، همسایه‌شون اومد گفت کاری پیش اومده، عجله‌ای رفت‌. حرمان همان‌طور که دندان‌هایش از سرما بر هم می‌خورد با شنیدن صدای او در خانه گُر گرفت و حس کرد تمام خون بدنش زیر گونه‌هایش جمع شده. سکوت حرمان نگرانش کرد، تازه زایمان کرده‌بود ترسید که نکند از حال رفته باشد. - خوبی حرمان خانوم؟! هول و خجالت زده جواب داد: - خوبم... من خوبم آقا هاتف. شیطنتش گل کرد. - چیزی نیاز داری بیارم برات؟! دخترک خجالت زده چنان لبش را گاز گرفت که خون افتاد و «آخ» آرامی که گفت، باعث شد هاتف گوش تیز کند. - چیزی شد؟! - نه. - حوله‌ات‌ کجاست؟! - نم‌... نمی‌دونم، پوران خانوم گفتن حوله‌ها رو شستن، نمی‌دونم کجا گذاشتن، برای همینم حواسم پرت شد بردارمش. هاتف داخل همان اتاقی شد که حمام بود. یکی یکی در کشوها را باز کرد. حرمان در را بسته و از گوشه‌ی شیشه‌ی شکسته خیره‌ی او شد. قلبش تند تر زد و با حس سنگینی و تیر کشیدن سینه‌هایش، نگاه به آن‌ها دوخت.‌ شیر از هر دو سینه‌اش جاری شده‌بود. نگران صدا زد: - آقاهاتف؟! دوست داشت بگوید «جان هاتف» آن طور کش‌دار و با ناز و عشوه‌ی ذاتی‌اش اسم او را صدا می‌کرد، نمی‌دانست چه بر سر هاتف و هورمون‌هایش می‌آورد! - بله حرمان خانوم؟! - بچه... بچه بیدار شده؟! ابروهایش بالا پرید. - فک نکنم، صداش که نمیاد. سینه‌اش باری دیگر تیر کشید و‌ شیر قطره قطره تا روی شکمش چکه کرد. - بیداره، شما برید چک کن. وارد اتاق دیگر شد و با دیدن پسر چهل و سه  روزه‌اش که چشم باز کرده و با ولع انگشت شستش را می‌مکید خندید و صدایش را بالا برد. - علم غیب داری مگه دختر؟! بغض و خنده‌اش ترکیب شد، از دهانش پرید و یکهویی گفت: - آخه سینه‌هام تیر کشید و شیرم سرریز شد، فهمیدم بیدار شده و گرسنه‌ست! بعد از این‌که جمله‌اش را گفت، تازه فهمید چه گفته! سکوت هاتف هم سنگین شد! حوله را پیدا کرد، خم شد و بوسه‌ای پشت دست پسرک گرسنه‌اش نشاند و حوله به دست داخل اتاق شد. سرش پایین بود و حواسش به در حمام نبود، همان‌طور که حرمان فکرش را نمی‌کرد که او یکهویی داخل شود و کمی از در را باز کرده‌بود! سر بالا گرفت و یک نگاه به سینه‌های او و آن تن برهنه‌اش... سینه‌های اناری خوش فرمی که شیر قطره قطره از آن پایین می‌چکید، باعث شد خشکش بزند! حرمان با جیغ کوتاهی داخل شد و در را بست! هاتف پشت در ایستاد، نفس‌هایش کش دار شده‌بودند، دلش مدت‌ها بود بندِ دخترک شده‌بود! از همان روزهایی که رحمش را به او اجاره داد تا فرزندش را پرورش دهد و حالا... تیر خلاصش بود! لب نزدیک در برد و گفت: - عزیزدل هاتف، خجالت نکش، محرمم شدی! با گریه نالید: - فقط برای این‌که بمونم و یک سال به بچه شیر بدم! - اما تو محرممی حرمانم، حرمان خانومم! تو محرممی و کسی خونه نیست، بچه ساکته و... پچ زد: - وقتی‌ صیغه‌ی محرمیت خوندیم، شرایطش مثل همه‌ی محرمیت‌های دیگه بود، منع رابطه‌ی جنسی که نداریم، داریم؟! https://t.me/+vffsvqUfq4YxZTVk https://t.me/+vffsvqUfq4YxZTVk https://t.me/+vffsvqUfq4YxZTVk قرار بود دخترک محرمش شود، رحمش‌ را به او اجاره دهد و بعد برود! اما ماند و شد عزیزِ دلِ هاتفِ میثاق، مردی عاشق و حمایت‌گر🥹

Repost from N/a
- اخه کی با بلوز شلوار میاد استخر که تو اومدی زن داداش؟ ساعتی پیش که خواهر شوهرم بهم گفت توی استخر مهمونی گرفتن، فکرشو نمیکردم منظورش مهمونی لختی باشه. دستمو دور تنم پیچیدم‌. - نمیدونستم‌...ببخشید. با صورت عملی زیباش بهم زل زد و پوفی کشید. - باشه بیا بریم بالا حالا، من یه ست دو تیکه دارم اندازت میشه، برای من کوچیکه. دستمو گرفت و منو کشوند با خودش بالا، وارد اتاق صورتی دخترونش شدیم و درو بست. از پشت بهش نگاه کردم لباس یه تیکه ی سبز فسفری با یه پارچه که دور کمرش بود. هیکلش خیلی قشنگ بود. - درار لباساتو، بهت بدم تنت کنی. لباسامو با خجالت دراوردم و با شورت و سوتینم موندم که بهم با تاسف گفت: - دختر تو چرا اینقدر اسکلی؟ این لباس زیرا چین. گلگلی؟ همینه داداشم افسردگی گرفته. تحریکش نمیکنی. https://t.me/+nzLZW5IINddhNGNk مات بهش نگاه کردم، من تحریکش نمیکردم؟ اون شب اول آب پاکی روی دستم ریخت که نمیخواد باهام رابطه ی جنسی داشته باشه چون ازدواجمون سنتی بود. - راستش...اقا سعید گفته منو به چشم همسری نمیبینه چون ازدواجمون سنتیه. من یه عالمه لباس زیر توزی پوشیدم، نمیدونم شاید سرد باشه. نفس کلافه ای کشید. - بعدا درمورد سرد مزاجی داداشم حرف میزنیم. فعلا درار شورت و سوتینتو بدون لباس زیر باید بپوشی. شورتمو با هجالت دراوردم و شورت لامبادای سفید رو پا کردم. - من میرم تو سوتینشو ببند و بیا‌. باشه ای گفتم و سوتینمو دراوردم، سینه هام خیلی بزرگ نبودن. سوتینی که کاپش مثلثی بود و کاملا بندی بود. از شونه ردش کردم ولی پشتشو چطوری ببندم؟ صدای در که اومد گفتم: - آبجی میبندی برام؟ سخته. دستای گرم و کمی خشکی روی کمرم نشست که لب زدم: - عمه جون شمایی؟ - نه، شوهر سرد مزاحته. هینی کشیدم و سمتش چرخیدم، سعید بود. کیف پزشکیش دستش بود و خسته نگاهم میکرد. - اقا...سعید. - بیا ببندمش بری استخر، بدو. منو کشید سمتش ولی سوتین کامل افتاد و سینه هام در معرض دیدش قرار گرفتن. لعنتی زیر لب گفت. - من تحریک نمیشم؟ کفتم کم سنی، بی تجربه ای. بذارم بهم علاقه مند شی بعدش کم کم امادت کنم بعد تو به خواهرم میگی من مشکل دارم؟ - ببخش...خودش پرسید. نگاهم که روی خشتکش نشست قرمز شدم، تحریک شده بود. - همین جا میخوام داشته باشمت، سفت و سخت‌. بعدش بری توی جکوزی، نظرته؟ مهلت نداد حرف بزنم، منو چسبوند به خوذش و لپ باسنمو فشار داد توی دستش. - روانیم کردی توی خونه، هروقت میری حموم نگات میکنم. لباش روی نرمی سینم نشست که صدای در اومد. - زن داداش، اماده شدی؟ - نمیاد آبجی، کارش دارم. https://t.me/+nzLZW5IINddhNGNk https://t.me/+nzLZW5IINddhNGNk ❌دکتر جذاب، کسی که زنش ۱۵ سال ازش کوچیک تره تصمیم میگیره فعلا با زنش نخوابه ولی هر شب تحریک میشه تا این که توی مهمونی صبرش تموم میشه و...😈🙈

Repost from N/a
- بگیرینش پتیاره رو. کیف را محکم‌تر روی سینه‌ام فشردم، هر چه توان داشتم زیر باران دوییدم و سه مرد تنومند نعره‌کشان هم دنبالم. - بگیرش سعید نذار در بره. - دِ وایستا هرجایی، بگیرمت سرتو می‌برم. قلبم داشت در دهانم می‌کوبید. لعنت به من که خودم را در همچین دردسری انداخته بودم. تند تر از قبل دوییدم و جیغ کشیدم: - کثافتا ولم کنین دیگه چی می‌خواین از جونم؟ فحشی داد که با جیغ بلندی درکوچه‌ی بعدی دوییدم، دقیقاً کنار سومین در یک ماشین سفید رنگ روشن بود و یک مرد با هیکل درشت و پوشیده در کاپشن مشکی رنگ در آستانه‌ی در بود. مغزم کار نمی‌کرد فقط می‌خواستم خودم را نجات بدهم، برایم فرقی نداشت چطور؛ من باید آن پول را نجات می‌دادم، حتی اگه خودم میمردم. این پول تلاش چند ساله‌م برای نجات جان خواهرم بود. دو قدمی آن مرد صدایم را بالا بردم: - عزیزم؟ صدایم را که شنید و چرخید ناغافل خودم را میان بازوانش پرت کردم. با کمر به در باز برخورد کرد و همراه با ناله‌ی پر از درد کمرم را گرفت تا مانع افتادنمان بشود. دست‌هایم را دور گردنش حلقه کردم و کنار گوشش با نفس نفس گفتم: - تو رو خدا نجاتم بده می‌خواد من‌و بکشه. ولم نکنی، ولم کنی بدبخت می‌شم. صورتش را نمی‌دیدم، نمی‌دانم چه حالی داشت، عصبی بود یا متعجب اما دستش از دور کمرم شل شد و حین صاف کردن کمرش صدای زمخت آن مرد را شنیدم. - هی ضعیفه بیا اینجا ببینم... ببخشید آقا این آبجی ما... تند تند کنار گردن آن مرد که بوی خوشش گیجم کرده بود لب زدم: - دروغ می‌گه خواهرش نیستم، دزده به خدا دزده، کمکم کن همه چی‌و می‌گم اصلاً زنگ بزن پلیس. بالاخره تکانی به خودش داد، من‌ را از خودش جدا کرد و حین هدایتم به پشت سرش رو به آن مرد گفت: - خواهر تو، تو بغل من چیکار می‌کنه؟! - بازی جدیدشه هرزه خانم خرابه سگ پدر، تِخش کن بیاد این ور. به کاپشنش که دیگر خیس آب شده بود چنگ زدم و وحشت زده گفتم: - دروغ می‌گه، دروغ می‌گه زنگ بزن پلیس. - خفه شو هرزه، بیا اینجا بینم. جلو آمد و خواست من‌ را بگیرد که ناجی‌ام مچش را گرفت و با خونسردی گفت: - تو چه بی‌غیرتی هستی که به خواهرت همچین لقبی می‌دی، برو عقب تا نشکستم دستتو. دزد لعنتی خودش را به کولی بازی زد و با فریاد و توهین کلمات را پشت هم ردیف کرد: - دستم شکست مرتیکه، ولم کن بینم، تو چی می‌گی این وسط، بزن به چاک تا خط خطیت نکردم، می‌گم آبجیمه بفهم، جمع کن تا نریدم بهت بچه بسیجی. قلبم تکان سختی خورد، نکند این کارم باعث می‌شد این مرد جانش را از دست بدهد؟ خدایا چه غلطی کردم. - لااله‌الا‌الله. - زر نزن بابا بده دختره رو. اینبار که حامی‌ام دهن باز کرد صدایش خشن بود. - فقط سه شماره می‌شمرم‌و اگه از اینجا گورتو گم نکنی هر اتفاقی بیفته پای خودته. مردک کثافت دست به کمر شد. - خر کی باشی... اصلاً بی‌خیال؛ دختره مال خودت عشق‌و حالش مال تو بعید می‌دونم کمر به پایینت رنگ زن دیده باشه تا حالا، مال خودت برو از باکرگی درآ. فقط بده من اون کیف سگ مصبو. صورت مرد ناجی سرخ شد و ناغافل به سمت مرد هجوم برد چنان مشت محکمی زد که مطمئن استخوان گونه مرد شکسته. **** - بذارید تمیز کنم. نگاهم نکرد، سرش پایین بود. منم همینطور خجالت می‌کشیدم. -اونا کی بودن ؟ از سوالش در خودم جمع شدم و داغ دلم تازه شد، دست خودم نبود که درد دلم را باز کردم: - خواهرم مریضه، اینم پول کلیه‌شه. باید زوتر عمل‌شه. به سختی تونستم از خیره این پول و بگیرم. هق زدم چشمانم زود خیس شد - اونا نوچه های بابام بودن. تو محل براش مواد پخش می‌کنن، تا فهمیدن پول دستمه، اومدن سراغم و... - گریه نکن دختر جون. صدای مهربانش گوش هایم را نوازش کرد. سر بلند کردم با دیدن چشمان قهوه‌ای، مهربانش قلبم سقوط کرد. خدایا کسی تاکنون اینگونه به من نگاه نکرده بود. - من...ببخشید. خجالت زده از جا برخواستم، او هم بلند شد زخم ابرویش هنوز کمی خون می‌آمد. بدجوری مرد را فراری داده بود. - من جایی ندارم برم، اگه برگردم خونه پول و ازم می‌گیرن و خواهرم ممکنه بمیره... بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. مرد که هنوز اسمش را هم نمی‌دانستم اخم کرد. - چند سالته؟ چانه‌ام لرزید: - همش هجده، ولی ... - می‌تونی خونه من بمونی چشمانم گرد تر از این نمی‌شد. سرم تند بالا امد، چشمان محجوبش هنوز نگاهم نمی‌کرد. - من...نمی‌دونم آخه مزاحم شما... اخمش غلیظ شد. به سمت در رفت. در همان حال جواب داد: - یه کاری دارم، می‌رم بیرون برمی‌گردم‌. شمام جایی نرو خب؟ بیام مفصل صحبت کنیم. قلبم یه تب و تاب افتاده بود. باورم نمی‌شد این مرد ناجی انقدر خوب باشد. بی‌اختیار لب زدم: - باشه. رفت درحالی که عطر مردانه‌اش هنوز زیر بینی‌ام بود. https://t.me/+JQ4waqh4J1A5ZWFk

بشقاب برنج و از دستم کشید و فریاد زد - مگه نگفتم این حرومزاده حق نداره لب به غذا بزنه - اما داداش...چند روزه اینجا زندانیش کردی بدون اب و غذا گناه داره تایماز بشقاب رو روی زمین پرت کرد - دلت برای این حرومزاده نسوزه یادت نره باهامون چکار کرده - اما داداش...صبح داشت خون بالا میاورد گناه داره با این حرف شوکه شدم و به سمت انباری دویدم اما با دیدن دختر که بیهوش وسط انباری افتاده... برای انتقام باهاش ازدواج میکنه و هر شب شکنجه اش میکنه تا اینکه ... #ازدواج_صوری

من شهرزاد فروهرم وارث امپراطوری فروهر ها... اما با اومدن اون مرد یه شبه ورشکست شدم و تمام اموالم و کارخونه رو از دست دادم. مردی مغرور و بداخلاق به اسم تایمز خسروشاهی. اومده بود تا نابودم کنه. مجبورم کردم باهاش ازدواج کنم و منشی شرکتش شدم هر روز شکنجه و توهین و تحقیر بود. هر روز دخترای رنگ و وارنگ توی دفترش میرفتن و جلوی چشمام... تا اینکه یروز جونم به لبم رسید و فرار کردم... رفتم یجای دور تا دستش بهم نرسه اما... https://t.me/+F2PDjVPL6WFiYjU0

Repost from N/a
#پارت_واقعی_رمان❌💯 غذایی که براش میذاشت می‌داد به آبدارچی خبر نداره یه روری دلش تنگ دست پخت خانومش میشه🥺😭 _دستتون درد نکنه خانم دکتر غذاتون عالی بود..... با صدای آبدارچی مطب سپهر در جا ایستادم _غذای من؟‌ _اره خدا خیرتون بده واقعا هر روز بچه هام به امید غذای شما چشم به راهن متعجب پرسیدم: کدوم غذا؟ _همونا که میدید داداششتون ،آقای دکتر برام بیاره گفتن شما فهمیدید دست و بالم تنگه برام میفرستید اینهاش... نگاهم روی ظرف غذای که هر روز برای شوهرم میبستم موند و کلمه داداش توی گوشم زنگ زد شاید اشتباه شد. _اها...حواسم نیست... _حق دارید کنکور دارید میخوایید خانم دکتر شید بازم خدا عمرتون بده هر روز دعا می کنم موفق بشید من کنکور داشتم؟ من ک بعد دیپلم ازدواج کردم و درس رها _اه اره اقای.... دکتر کجان؟ _با #همسرشون رفتن نهار چه خانم گلیه عروستون هر روز تو این ترافیک میاد دنبال اقا میرن نهار مگه نه؟ همسر؟!همسرش؟! دستم روی شکم مشت میشه دنیا پیش روم سیا…. من همسر اقای دکترم … من مادر بچه ی این مردم که تازه از وجودش باخبر شدم و سپهر … سپهر هر روز با زن دیگه ای میره ؟! https://t.me/+zjRmvcApbyU0NDRk _درخواست طلاق داده بچه اشم سقط شده _میخوامم ببینمش _نمیشه سپهر تو راهی برای برگشت نذاشتی _اما #دوستش دارم.....نمی‌دونستم بارداره باید باهاش حرف بزنم https://t.me/+zjRmvcApbyU0NDRk آقای دکتر سپهر دانشور ،دیر میفهمه عاشق زن و زندگیشه ... عاشق دست پخت خانوم کوچولوش و ادا و اطوار هایی که ازشون خجالت می‌کشید حالا دلش برلی همون ادا و اطوار ها تنگ شده 🥺😢

Repost from N/a
راسته می‌گن هر مردی باسنش خوش فرم باشه یعنی سکسش خوبه؟! هاتف وحشت زده سمتش چرخید. - بسم الله، جن زده شدی این وقت شب؟! از کی تا حالا ما انقدر ندار و راحت شدیم با هم؟! - لطفا بهم راستشو بگید آقای میثاق! - د لامروت من هنوز برای تو آقای میثاقم بعد این چه سوالیه؟! دخترک با شیطنت نگاه کرد: - خوش فرمه... - ها؟! ـ باسنتون! هاتف دو‌ دستش را روی باسنش گذاشت و وحشت زده دو‌ گام عقب رفت. - خدا ذلیلت کنه دختره‌ی چشم چرون، از کی بهش نظر داری و نگاهش میکنی؟! منو باش می‌گفتم این دختره چه آرومه! سکسه‌ای کرد و گفت: - نگفتید... خوش فرم بودن باسن مردا، رابطه مستقیم داره با کیفیت سکسشون یا نه؟! هاتف چشم ریز کرده پرسید: - ور پریده، رفتی از مشروبای من خوردی؟! با دست خودش را باد زد و ناله کرد: - گرمه! هاتف سمت یخچال دوید: - دو‌ دیقه چشماتو از رو باسن ماسن ما جمع کن یه آبلیمو بهت بدم بری هرچی خوردی بالا بیاری، خر، تو امانتی دست من! سکسه کرد و هاتف که آبلیمو به دست سمتش چرخید دید که تی‌شرتش را در آورده و روی میز گذاشته! سوتین توری مشکی و پوست سفیدش ترکیب وصف ناپذیری بود! هاتف مسخ شده بود که حرمان گفت: - مگه خودتون نمی‌گفتید دست بردارم از گفتن اینکه این ازدواج صوریه؟! دست برداشتم دیگه! آبلیمو را روی اپن گذاشت. - خب واضح بگو چی می‌خوای! حرمان نگاه به باسنش کرد که هاتف گفت: - هوی، اون سی و پنج ساله باکره‌ست، چیز دیگه بخواه! ایستاد و ناله کرد: - کیفیتش... حرفش را برید و با خنده گفت: - هم از نظر کیفیتی هم از نظر کمیتی کاملا مناسب و معقوله، شما ملاک‌های مدنظرتون رو بفرمایید بنده سعی می‌کنم که سینک بشم باهات! مست و شل شده سمت هاتف رفت: - بوسم کن، بغلم کن، نازم کن... دست هاتف دور تنش پیچید و انگار مستی از سر حرمان پرید، در آغوش او سر بالا گرفت و ناله کرد آقای میثاق... روی لب‌هایش خم شد و پچ زد: - آقای میثاق و زهرمار عزیز دلم، اسممو صدا کن... بوسیدش و نوازشش کرد و لب زد: - حرمان تو یه قدم توی این زندگی که به اجبار شروعش کردیم و حالا داریم ادامش میدیم بیا جلو، به جون خودت که خیلی وقته برام عزیزترین شدی ده قدم واس خاطرت میام جلو دست حرمان روی سگک کمربند هاتف نشست و گفت: - خیلی وقته دل دادم بهت آقای میثاق... من... من عاشقت شدم! هاتف دیوانه و مسخ شده از این اعتراف شیرین کنار گردنش را بوسید و جواب داد: - نمی‌ذارم از این عشق پشیمون بشی... روی کانتر نشاندش، روی تنش خیمه زد و... https://t.me/+vffsvqUfq4YxZTVk https://t.me/+vffsvqUfq4YxZTVk https://t.me/+vffsvqUfq4YxZTVk ترکیب یه دختر پسر هورنی زیر یه سقف، آتیش و پنبه پرومکسه😂 یه حرمان خانوم شیطون داریم با شیش متر زبون و یه آقا هاتف که پسر حاجیه و از دست دخترمون می‌خواد سر به بیابون بذاره، ولی خب... مث سگگگگگ عاشقشه😁🙂‍↔️