en
Feedback
سونــــــــ🌙ــــایـ

سونــــــــ🌙ــــایـ

Closed channel

سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel سونــــــــ🌙ــــایـ

Channel سونــــــــ🌙ــــایـ in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 65 244 subscribers, ranking 321 in the Books category and 5 111 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 65 244 subscribers.

According to the latest data from 06 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -680 over the last 30 days and by -57 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 3.34%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 18.21% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 176 views. Within the first day, a publication typically gains 11 879 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 36.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 07 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

65 244
Subscribers
-5724 hours
-1047 days
-68030 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+245
in 47 channels
August '26
+1 444
in 189 channels
Get PRO
July '26
+2 872
in 242 channels
Get PRO
June '26
+2 361
in 241 channels
Get PRO
May '26
+1 020
in 79 channels
Get PRO
April '26
+8
in 0 channels
Get PRO
March '26
+3
in 0 channels
Get PRO
February '26
+4 715
in 315 channels
Get PRO
January '26
+385
in 112 channels
Get PRO
December '25
+4 446
in 361 channels
Get PRO
November '25
+3 230
in 352 channels
Get PRO
October '25
+1 562
in 222 channels
Get PRO
September '25
+2 919
in 333 channels
Get PRO
August '25
+5 012
in 590 channels
Get PRO
July '25
+1 028
in 283 channels
Get PRO
June '25
+3 441
in 352 channels
Get PRO
May '25
+4 961
in 455 channels
Get PRO
April '25
+2 418
in 224 channels
Get PRO
March '25
+8 816
in 584 channels
Get PRO
February '25
+4 742
in 332 channels
Get PRO
January '25
+5 957
in 472 channels
Get PRO
December '24
+4 878
in 255 channels
Get PRO
November '24
+8 977
in 381 channels
Get PRO
October '24
+6 330
in 275 channels
Get PRO
September '24
+6 259
in 257 channels
Get PRO
August '24
+2 670
in 246 channels
Get PRO
July '24
+6 441
in 373 channels
Get PRO
June '24
+7 492
in 301 channels
Get PRO
May '24
+5 449
in 320 channels
Get PRO
April '24
+7 351
in 304 channels
Get PRO
March '24
+8 602
in 373 channels
Get PRO
February '24
+3 405
in 287 channels
Get PRO
January '24
+3 973
in 265 channels
Get PRO
December '23
+3 403
in 236 channels
Get PRO
November '23
+2 461
in 252 channels
Get PRO
October '23
+4 585
in 189 channels
Get PRO
September '23
+3 422
in 0 channels
Get PRO
August '23
+4 245
in 0 channels
Get PRO
July '23
+3 771
in 0 channels
Get PRO
June '23
+770
in 0 channels
Get PRO
May '23
+1 994
in 0 channels
Get PRO
April '23
+487
in 0 channels
Get PRO
March '23
+1 535
in 0 channels
Get PRO
February '23
+2 721
in 0 channels
Get PRO
January '23
+3 264
in 0 channels
Get PRO
December '22
+6 343
in 0 channels
Get PRO
November '22
+7 425
in 0 channels
Get PRO
October '22
+5 199
in 0 channels
Get PRO
September '22
+4 415
in 0 channels
Get PRO
August '22
+449
in 0 channels
Get PRO
July '22
+2 146
in 0 channels
Get PRO
June '22
+472
in 0 channels
Get PRO
May '22
+328
in 0 channels
Get PRO
April '22
+1
in 0 channels
Get PRO
March '22
+214
in 0 channels
Get PRO
February '22
+1 752
in 0 channels
Get PRO
January '22
+1 478
in 0 channels
Get PRO
December '21
+1 439
in 0 channels
Get PRO
November '21
+1 129
in 0 channels
Get PRO
October '21
+1 427
in 0 channels
Get PRO
September '21
+777
in 0 channels
Get PRO
August '21
+13 121
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September0
06 September+1
05 September0
04 September0
03 September0
02 September+2
01 September+242
Channel Posts
sticker.webp0.11 KB

2
❌پارت_رمان_کپی اکیدا ممنوع❌ _پسرِ توله سگت رو میندازم تو انباری! شانه ی پسرکم را گرفتم، دارا از ترس می لرزید و من با حیرت به مادر شوهرم چشم دوختم. به سمت شاهینِ هفت ساله رفت. _مامان بزرگ فدات بشه درد داری؟ پیشونیت خون اومده. دارا پسرک پنج ساله‌ام، هیچکس در این خانه دوستش نداشت! شاهین پسرِ اول شوهرم بود، از زنی دیگر! زنی که عاشقش بود و با دست های خودش به خاک سپرده بود. _بگو دارا باهات چیکار کرده شاهین! اشتباه من بود. نباید با او ازدواج می کردم! نباید از  آوار های یک زندگی خوشبختی طلب میکردم! دارای مرا نه پدرش دوست داشت، نه مادر شوهرم. _مامانی من کاری نکردم. صدای کودکم بود. مادرشوهرم به سمت دارا خیز برداشت. _چیکار میکنین بانو؟ به خودتون بیاین دارا فقط پنج سالشه. _ سر شاهین قرمزه خونی شده چه غلطی کرده پسرت! بغض کردم؟ نه! بعد از سال ها شنیدن توهین دیگر اشکی نبود. مچ دارا را کشید، من اما به تن پسرکم چنگ زدم. _این بار نه! این بار حق نداری بچمو بندازی تو انباری! صدایم از حد معمول بالا تر رفته بود، اولین بار بود که سپر می شدم برای کودکم و نمیترسیدم. _زنگ میزنم شاهرخ بیاد خونه!! شاهرخ! شوهرِ عزیزم که هنوز در عزای همسر اولش نشسته بود. مردی که بعد از به دنیا آمدن دارا هرگز با من همخواب نشد! _دارا کاری نکرده بانو، پسر من به شاهین آسیب نمیزنه. به شاهین نگاه کردم، من حتی او را هم دوست داشتم، اما شاهین نمی خواست برایش  مادری کنم. _شاهین، دارا کاری کرد باهات؟ شاهین سکوت کرد و من چرخیدم _دارا خودت بگو، داداشی رو کاری کردی؟ فریاد شاهین بلند شد. _اون داداش من نیست بندازیدش تو انباری، نذارید بیاید نزدیکم. بانو با بدن تنومندش هولم داد، پسرکم را از دستم جدا کرد و به سمت انباری برد. اشک ریختم و خودم را آویزانش کردم و روی زمین کشیده شدم. _ولش کن پسرمو بانو، میترسه تو انباری. صدای جیغ دارا قلبم را پاره پاره کرد. _ مامان توروخدا نذار منو ببره. در انباری را قفل کرد و من به در تکیه زدم. _دارا مامانی، نترسیا، من اینجام، بیا مامان برام قصه بگو. مادرشوهرم غرید. _شاهرخ بیاد تکلیف تو رو مشخص میکنه! بچه ی منو میزنین بی پدرا! تنها چیزی که می شنیدم صدای هق هق کودکم بود. _چه خبره! این همه سر و صدا چیه؟ با صدای شاهرخ انگار جان تازه ای به پاهایم دادند، به سمت او پرواز کردم. _شاهرخ، بانو پسرمو تو انباری زندانی کرده، شاهرخ بچمونو در بیار، میترسه دارا! شاهرخ با تعجب نگاهش را بین ما چرخاند، به سمت بانو رفت و غرید. _ زندانی کردن پسرم یعنی چی؟ نگاهش اما این میان به شاهین خورد! پیشانی و موهایش را که قرمز دید جلو رفت و با ترس روی زمین نشست. _شاهین؟ امانتیه بابا سرت چی شده؟؟ امانتی! منظورش از امانتی ثمره ی عشقش بود. عشقی که به خاک سپرد. _شاهرخ متوجهی چی میگم! دارا رو توی انباری زندانی کردن! باز هم مثل همیشه شاهین را اول می دید! به سمتم چرخید و غرید _چرا شاهین خونیه؟ دارا کرده؟ انگار که پسرکم بچه ی او نبود! _شاهین بابایی، دارا اینکار رو باهات کرده؟ به نیشخند بانو نگاه کردم و سوختم. _چرا از شاهین میپرسی؟ چرا از دارا نمیپرسی که آیا این کار رو کرده یا نه؟ صدایم بالا تر رفت. _پسر من مگه دوروغ میگه؟ صدای او هم بلند شد. _چیزی که دارم میبینم اینه که پسر من خونیه دیار! اما فریاد من ستون خانه را لرزاند. _مگه دارا پسر تو نیست شاهرخ؟ بعد از فریادم سکوت همه جا را فرا گرفت، این اولین باری بود که بعد از شش سال اعتراض می کردم! _تو نمیدونی دارا به هیچکس آسیب نمیزنه؟ همیشه این شما بودین که به پسر من آسیب زدین! این چندمین باره که مادرت تو انباری زندانیش میکنه و تو اصلا فهمیدی؟ هیچ میدونی دارا شب ادراری گرفته؟ تو!! تویی که ادعای پدر بودن داری چقدر برای پسر من پدری کردی! نفسی گرفتم. _من مطمئنم پسرم بی گناهه! ولی اون وقتی که تو اینو میفهمی خیلی دیر شده شاهرخ! ما رو از دست دادی. جلوی بانو ایستادم، کلید انباری را از دستش چنگ زدم و پسرم را از انباری در آوردم و محکم در آغوش کشیدم. شلوارش خیس بود. به سمت شاهرخ رفتم. آرام زیر گوشم لب زد. _مامانی به کسی نگو شلوارم خیسه. نگاه شاهرخ اما خیره به خیسیِ شلوار دارا بود، سرش را که پایین آورد خیره به چیزی روی زمین شد، جلو تر رفت و خم شد، از زیر مبل چیزی بیرون کشید و سر پا ایستاد قوطی رنگ بازی در دستش بود! قرمزی پیشانی شاهین رنگ بود! به سمت دارا آمد و لب زد. _بابایی چرا نگفتی خون نبوده و رنگ بوده؟ قبل از اینکه دستش به کمر دارا برسد عقب کشیدم. جلویش ایستادم و غریدم. _دیگه نمیخوام آخرین نفر زندگیت باشم شاهرخ! ازت طلاق میگیرم... حضانت دارا رو ازت میگیرم... انگار تیری در قلبش، نگاهش لرزید و جا خورد. انتظار نداشت! انتظار نداشت دیاری که آنقدر عاشقش بود او را ترک کند... https://t.me/+VNAuNSVV8II4Yjk8
1
3
‍ - پوران خانوم؟ ببخشید می‌شه حوله‌ی منو لطف کنید بهم بدید؟ یادم رفت بردارمش! ابروهای هاتف بالا پرید! دخترک در خانه‌ی پدری او در حمام بود؟! دوباره صدا زد: - پوران خانوم، نیستید؟! هاتف سردرگم شد، تمام هوش و حواس مردانه‌اش سمت او معطوف شد. - پوران خانوم ببخشیدا توروخدا، ولی آب یخ شده، من می‌خوام بیام بیرون، حوله... لعنتی به هورمون‌‌های مردانه‌اش فرستاد که از تصور او در حمام، تمام ذهنش را درگیر کرد. بدون این‌که داخل اتاق شود، تک سرفه‌ای کرد و گفت: - سلام حرمان خانوم، مادر خونه نیست، همسایه‌شون اومد گفت کاری پیش اومده، عجله‌ای رفت‌. حرمان همان‌طور که دندان‌هایش از سرما بر هم می‌خورد با شنیدن صدای او در خانه گُر گرفت و حس کرد تمام خون بدنش زیر گونه‌هایش جمع شده. سکوت حرمان نگرانش کرد، تازه زایمان کرده‌بود ترسید که نکند از حال رفته باشد. - خوبی حرمان خانوم؟! هول و خجالت زده جواب داد: - خوبم... من خوبم آقا هاتف. شیطنتش گل کرد. - چیزی نیاز داری بیارم برات؟! دخترک خجالت زده چنان لبش را گاز گرفت که خون افتاد و «آخ» آرامی که گفت، باعث شد هاتف گوش تیز کند. - چیزی شد؟! - نه. - حوله‌ات‌ کجاست؟! - نم‌... نمی‌دونم، پوران خانوم گفتن حوله‌ها رو شستن، نمی‌دونم کجا گذاشتن، برای همینم حواسم پرت شد بردارمش. هاتف داخل همان اتاقی شد که حمام بود. یکی یکی در کشوها را باز کرد. حرمان در را بسته و از گوشه‌ی شیشه‌ی شکسته خیره‌ی او شد. قلبش تند تر زد و با حس سنگینی و تیر کشیدن سینه‌هایش، نگاه به آن‌ها دوخت.‌ شیر از هر دو سینه‌اش جاری شده‌بود. نگران صدا زد: - آقاهاتف؟! دوست داشت بگوید «جان هاتف» آن طور کش‌دار و با ناز و عشوه‌ی ذاتی‌اش اسم او را صدا می‌کرد، نمی‌دانست چه بر سر هاتف و هورمون‌هایش می‌آورد! - بله حرمان خانوم؟! - بچه... بچه بیدار شده؟! ابروهایش بالا پرید. - فک نکنم، صداش که نمیاد. سینه‌اش باری دیگر تیر کشید و‌ شیر قطره قطره تا روی شکمش چکه کرد. - بیداره، شما برید چک کن. وارد اتاق دیگر شد و با دیدن پسر چهل و سه  روزه‌اش که چشم باز کرده و با ولع انگشت شستش را می‌مکید خندید و صدایش را بالا برد. - علم غیب داری مگه دختر؟! بغض و خنده‌اش ترکیب شد، از دهانش پرید و یکهویی گفت: - آخه سینه‌هام تیر کشید و شیرم سرریز شد، فهمیدم بیدار شده و گرسنه‌ست! بعد از این‌که جمله‌اش را گفت، تازه فهمید چه گفته! سکوت هاتف هم سنگین شد! حوله را پیدا کرد، خم شد و بوسه‌ای پشت دست پسرک گرسنه‌اش نشاند و حوله به دست داخل اتاق شد. سرش پایین بود و حواسش به در حمام نبود، همان‌طور که حرمان فکرش را نمی‌کرد که او یکهویی داخل شود و کمی از در را باز کرده‌بود! سر بالا گرفت و یک نگاه به سینه‌های او و آن تن برهنه‌اش... سینه‌های اناری خوش فرمی که شیر قطره قطره از آن پایین می‌چکید، باعث شد خشکش بزند! حرمان با جیغ کوتاهی داخل شد و در را بست! هاتف پشت در ایستاد، نفس‌هایش کش دار شده‌بودند، دلش مدت‌ها بود بندِ دخترک شده‌بود! از همان روزهایی که رحمش را به او اجاره داد تا فرزندش را پرورش دهد و حالا... تیر خلاصش بود! لب نزدیک در برد و گفت: - عزیزدل هاتف، خجالت نکش، محرمم شدی! با گریه نالید: - فقط برای این‌که بمونم و یک سال به بچه شیر بدم! - اما تو محرممی حرمانم، حرمان خانومم! تو محرممی و کسی خونه نیست، بچه ساکته و... پچ زد: - وقتی‌ صیغه‌ی محرمیت خوندیم، شرایطش مثل همه‌ی محرمیت‌های دیگه بود، منع رابطه‌ی جنسی که نداریم، داریم؟! https://t.me/+vffsvqUfq4YxZTVk https://t.me/+vffsvqUfq4YxZTVk https://t.me/+vffsvqUfq4YxZTVk قرار بود دخترک محرمش شود، رحمش‌ را به او اجاره دهد و بعد برود! اما ماند و شد عزیزِ دلِ هاتفِ میثاق، مردی عاشق و حمایت‌گر🥹
1
4
_مهیا باز احضار شدی اتاق ریاست انگاری خوب کاربلدی و به آقا بنیاد حال میدی که دم به دقیقه پیششی نگاه ناباورم و به همکارم دوختم. سرخ شده و خجالت زده از پشت میز بلند شدم. _سکوتت به درد من نمی‌‌خوره دختر یهو سد راهم شد. چون تازه چندماه تو شرکت استخدام شده بودم، هیچ دلم نمی‌خواست با دهن به دهن گذاشتن اخراج بشم. _سمیرا لطفا برو کنار آرایش غلیظ و موهای بلوندش تو کل شرکت سر زبون ها افتاده بود. حتی نخ دادنش به مردهای متاهل هم _چیکار کردی که رئیس و گرفتار کردی! حسود نباش به منم بگو تا مخش و بزنم. از قضاوت کردنش نفسم بند اومد. _واقعا برات متاسفم تنه‌ای بهش زدم و از کنارش گذشتم. حسابی از دست آقا بنیاد کفری بودم، هیچکس نمی‌دونست من دوست صمیمی خواهرشم و باهاش هم خونه... تقه‌ای به در زدم. _بیا داخل پا به داخل اتاقش گذاشتم و بوی سیگار شامه‌م رو پر کرد. با دیدنم کامل به صندلیش تکیه داد و پک عمیقی به سیگارش زد و نگاه نافذشو به سر تا پام دوخت. _رئیس باهام کاری داشتین! شدید معذب بودم. چند وقتی بود نگاه و رفتارش چه تو عمارت چه تو شرکت یه جور عجیبی شده بود. اون تیله های یخی غرور روزهای اول و نداشت و قشنگ حس می‌کردم با نظر و قصدی بهم دوخته میشه. _حتما باید باهات کاری داشته باشم! بیا بشین با دست به کاناپه‌ی نزدیک میزش اشاره زد. باید باهاش حرف می‌زدم ولی چطور بهش می‌فهموندم که تو شرکت سر زبون ها افتادیم. یه سمیرا کافی بود واسه شایعه پراکنی های زننده _کلی کار دارم میشه برم! _نه با خاموش کردن سیگارش به ناچار روی کاناپه نشستم. کلافه چنگی به موهاش زد. _چرا ازم نگاه می‌دزدی! نگاهم کن تا آروم بگیرم مهیا دلم هری پایین ریخت. الان این حرفش چی معنی‌ای داشت! https://t.me/+cEmfzma6-oQzYmQ0 _رئیس خوب نیست من دم به دقیقه تو اتاق‌تون باشم. آخه حرف در میارن با بالا گرفتن سرم کنج لبش با تفریح بالا رفت. چشمکی بهم زد. _چه حرفی! با یادآوری حرف سمیرا گونه‌هام دوباره رنگ گرفت. _حرف های بد _حرف بد یعنی میای اتاقم منم ترتیب و حسابی میدم! که باهات سکس می‌کنم آره؟ نگاهم و از تیله های نافذش گرفتم. از رک گویی کلامش لحظه‌ای نفسم بند اومد. _مهیا تو پرورشگاهی هستی و بی کس و کار باز شروع شد. باز می‌خواست تحقیرم کنه یا تهدیدم برای رفتن _خواهرم دلش واسه‌ت سوخت که الان شدی جزئی از خانواده و حتی با پارتی بازی کار خوب گیرت اومد ولی... _ولی چی آقا بنیاد! من نمی‌تونم فعلا برم...آخه جایی واسه رفتن ندارم به خدا با دستش چند ضرب روی میز زد که سکوت کنم. ولی با حرفی که زد رسما لال شدم. _صیغه‌ و محرمم شو وگرنه آواره کوچه و خیابون میشی و نمیدونی چه بلاها ممکنه سرت بیاد. ناباور نیش اشک به چشمام نشست. _چی! _می‌خوامت چشمم و گرفتی و هر جوریم بهت نخ میدم خنگی و نفهمی قطره اشکم چکید. هیچ وقت فکر نمی‌کردم اینقدر ناچار بشم که به پیشنهاد صیغه شدن فکر کنم. _خواستنت تاریخ انقضا داره! از پشت میز بلند شد. با قدم های آروم نزدیکم شد و چونم و تو مشتش گرفت تا بهش نگاه کنم. _معلومه که داره مطمئنم حسم بهت فقط هوسه ولی آینده‌ی تو رو تضمین می‌کنم نگران نباش با نوک شصتش اشک هام و پاک و گونه‌مو نوازش وار لمس کرد. _بخونم صیغه رو! می‌خوام صدای آه و ناله هات تو کل شرکتم بپیچه و همه بفهمن مال بنیاد شدی _ب..بخون با خوندنش لب روی لب های گذاشت و با کندن لباس هام از تنم...❤️‍🔥🔞🤤🔥 https://t.me/+cEmfzma6-oQzYmQ0 https://t.me/+cEmfzma6-oQzYmQ0 ❌️بنیاد کیانفرد یه مرد عوضی و عیاش دخترباز که طعمه‌ش میشه دوست صمیمی خواهرش دختری که پرورشگاهی و یتیمه...میگه حسش فقط هوسه ولی تا به خودش میاد بدجور غرق عشق دلبرک لوندش شده و...🥺❤️‍🔥 https://t.me/+cEmfzma6-oQzYmQ0
1
5
- سرتو می‌برم حرومی وایستا با جیغ بلندی درکوچه‌ی بعدی پیچیدم و با دیدن مردی درشت هیکلی به ستمش دویدم، مغزم کار نمی‌کرد فقط می‌خواستم خودم را نجات بدهم: - عزیزم؟ صدایم را که شنید و چرخید، خودم را میان بازوانش انداختم، دست‌هایم را دور گردنش حلقه کردم و نفس‌زنان کنار گوشش گفتم: - تو رو خدا نجاتم بده می‌خواد منو بکشه ولم نکنی،بدبخت می‌شم. صورتش را نمی‌دیدم، نمی‌دانم چه حالی داشت. - هی ضعیفه بیا اینجا ببینم ببخشید آقا این آبجی ما تند تند کنار گردن آن مرد که بوی خوشش گیجم کرده بود لب زدم: - دروغ می‌گه خواهرش نیستم دزده به خدا دزده کمکم کن همه چی‌و می‌گم اصلاً زنگ بزن پلیس بالاخره تکانی به خودش داد، من‌ را از خودش جدا کرد و به پشت سرش رو فرستاد: - خواهرت تو بغل من چیکار می‌کنه؟ - بازی جدیدشه هرزه خانم،ردش کن بیاد این ور وحشت زده گفتم: - دروغ می‌گه، دروغ می‌گه زنگ بزن پلیس - خفه شو جنده بیا اینجا بینم جلو آمد و خواست من‌ را بگیرد که ناجی‌ام مچش را گرفت و با خونسردی گفت: - تو چه بی‌غیرتی هستی که به خواهرت همچین لقبی می‌دی، برو عقب تا نشکستم دستتو. دزد لعنتی فریاد زد: - تو چی می‌گی این وسط، بزن به چاک تا خط خطیت نکردم، می‌گم آبجیمه بفهم قلبم تکان سختی خورد، نکند باعث می‌شد این مرد جانش را از دست بدهد؟ خدایا چه غلطی کردم - لااله‌الا‌الله. فقط سه شماره می‌شمرم‌ اگه گورتو گم نکنی هر اتفاقی بیفته پای خودته. مردک کثافت دست به کمر شد - خر کی باشی... اصلاً بی‌خیال؛ دختره مال خودت عشق‌و حالش مال تو بعید می‌دونم کمر به پایینت رنگ زن دیده باشه تا حالا، مال خودت برو از باکرگی درآ. فقط بده من اون کیف سگ مصبو. کیف را در بغلم فشردم، که ناجی‌ام با صدای خشداری گفت: - خواهرم تو برو داخل در رو هم ببند حتی صبر نکردم جمله‌اش تمام شود؛ با عجله داخل پریدم و به محض بستن در صدای درگیریشان بالا گرفت. با هر ضربه‌ای که به در خورد من جیغ زدم و با فریادشان به خودم فحش دادم، خدایا نکند بلایی سرش می‌امد؟ **** - فرار کرد با صدای آرام آن مرد به خودم آمدم و به ستمش چرخیدم. - ممکنه برگردن بهتره برید نگاهش به هر جایی بود جز من، منی که برای نجاتم تمام تنش خیس و گِل بود و گوشه‌ی ابرویش خون می‌آمد. - ای وای ابروت خون میاد. جلو رفتم و خواستم دستم را به پیشانی‌اش برسانم که عقب کشید: - مشکلی نیست، اجازه بدین تا مقصد برسونمتون یا تاکسی بگیرم اما اینجا نمونین امن نیست. سرم را به تأیید تکان دادم و زیر لب گفتم: - من معذرت می‌خوام که باعث شدم این بلا سرتون بیاد. محجوب گفت: - نیازی نیست، هر کسی جای من بود همین کارو می‌کرد. - نه هر کسی اینکارو نمی‌کنه، به من نگو حاج آقا من خودم گرگ بارون دیده‌م، از هر صد تا مرد یکیش مثل شما وقتی یه دختر بی‌پناه می‌بینه بهش کمک می‌کنه بقیه عین گرگ می‌درنش. سرش را به تأسف تکان داد. می‌خواستم دلیل اینکه این وقت شب اینجا بودم را برایش روشن کنم. - می‌دونم حال نمی‌کنی با من حرف بزنی اما بذار بگم بهت تا تو هم مثل اون کثافتا فکرت جای ناجور نره، توی این کیف پوله، من اومده بودم اینجا تا واسه خواهرم کلیه بخرم حیرت زده نگاهم کرد. بغض کردم: - با همین یارو که دنبالم بود هماهنگ بودم، قرار شد پولو بگیره‌و کارارو ردیف کنه اما فهمیدم بازی بود، اصلاً کلیه‌ای در کار نبوده فقط می‌خواستن پولو بگیرن، بهت مدیونم چون تو جون دو نفرو نجات دادی، هم من، هم خواهرم چون این تنها پولی بود که من‌و خانواده‌م داریم که نجاتش بدیم‌. دست‌هایم را زیر بغلم پنهان کردم‌. او با آرامش گفت: - خواهرت خیلی خوش شانسه که تو رو داره اما سعی کن دیگه تنها تو دل خطر نزنی حرفش حق بود، تا عمر داشتم ازش ممنون بودم. - دیگه نمی‌رسم به قرارم برم بفرمایید لااقل شمارو برسونم. بیشتر از قبل خجالت کشیدم. - معذرت می‌خوام ببخشید آقا - خدا ببخشه به نیم رخش نگاه کردم؛ ریشش بلند بود، آنکادر شده و جذاب، بینی مردانه‌اش به چهره‌ش می‌آمد. موهایش را به سمت بالا شانه کرده بود - من آلمام. کوتاه سر تکان داد و به سمت ماشینش رفت دنبالش رفتم پرسیدم: - اسمت‌و نمی‌گی؟ اینبار نگاهم کرد فقط یک نظر کوتاه و با مکث گفت: - نیازی تو دونستن اسمم می‌بینین؟ سرم را به تأیید تکان دادم و با اعتماد به نفس گفتم: - قطعاً شما ناجی من شدی من نباید اسمتو بدونم؟ تازه به خاطرم زخمی هم شدی کنج لبش بالا رفت و من توانستم طرح یک لبخند را روی لب‌های گوشتی‌اش ببینم، این مرد قطعاً کلی روتین پوستی برای زیبایی‌اش داشت، منی که دختر بودم نه این حجم از مژه داشتم نه لب‌هایی به این خوش رنگی. - علی‌ سام. اینبار منم لبخند زدم و دستم را برای دست دادن جلو بردم و گفتم: - خوشبختم، قول می‌دم عمری باشه جبران کنم علی‌ سام. قراره بدجوری جبران کنه آلما خانم😈 پارت بعدی👇 https://t.me/+0arp4Ess6ds2MGU0
1
6
تایماز خان خسروشاهی مردی بی رحم و متعصب... رئیس کارخونه ای بزرگ که منشیش دختر کوچولوی لوندیه که بهش میگه پرنسس... بعد از یه ازدواج صوری با منشیش همخونه میشه و هر روز تو دفتر...🔞 https://t.me/+F2PDjVPL6WFiYjU0 #رئیس_منشی
1
7
امیرعلی پاشا یه مولتی میلیارد معروف صاحب هلدینگ پاشا، یه مرد خشن و تنوع طلب که کلی فیتیش و امیال خاصِ جنسی داره که تو رابطه به زورطلب می کنه و پارتنرای هرشبش کلی هواه خواهشن. اخرین رابطش با یه دختر چشم و ابرو مشکیه که بکارتشو همون شب بخاطر نیاز مالی از دست میده و بخاطر دروغ و باکرگیش حالا مجبوره هر شب به این مرد خشن و سکسی که سیرمونی نداره تو سکس، مدام سرویس بده...🔞💦 https://t.me/+1GC7c2JtD-NkODU8 #اروتیک_خشن❌
771
8
امیرعلی پاشا یه مولتی میلیارد معروف صاحب هلدینگ پاشا، یه مرد خشن و تنوع طلب که کلی فیتیش و امیال خاصِ جنسی داره که تو رابطه به زورطلب می کنه و پارتنرای هرشبش کلی هواه خواهشن. اخرین رابطش با یه دختر چشم و ابرو مشکیه که بکارتشو همون شب بخاطر نیاز مالی از دست میده و بخاطر دروغ و باکرگیش حالا مجبوره هر شب به این مرد خشن و سکسی که سیرمونی نداره تو سکس، مدام سرویس بده...🔞💦 https://t.me/+1GC7c2JtD-NkODU8 #اروتیک_خشن❌
361
9
امیرعلی پاشا یه مولتی میلیارد معروف صاحب هلدینگ پاشا، یه مرد خشن و تنوع طلب که کلی فیتیش و امیال خاصِ جنسی داره که تو رابطه به زورطلب می کنه و پارتنرای هرشبش کلی هواه خواهشن. اخرین رابطش با یه دختر چشم و ابرو مشکیه که بکارتشو همون شب بخاطر نیاز مالی از دست میده و بخاطر دروغ و باکرگیش حالا مجبوره هر شب به این مرد خشن و سکسی که سیرمونی نداره تو سکس، مدام سرویس بده...🔞💦 https://t.me/+1GC7c2JtD-NkODU8 #اروتیک_خشن❌
1 647
10
امیرعلی پاشا یه مولتی میلیارد معروف صاحب هلدینگ پاشا، یه مرد خشن و تنوع طلب که کلی فیتیش و امیال خاصِ جنسی داره که تو رابطه به زورطلب می کنه و پارتنرای هرشبش کلی هواه خواهشن. اخرین رابطش با یه دختر چشم و ابرو مشکیه که بکارتشو همون شب بخاطر نیاز مالی از دست میده و بخاطر دروغ و باکرگیش حالا مجبوره هر شب به این مرد خشن و سکسی که سیرمونی نداره تو سکس، مدام سرویس بده...🔞💦 https://t.me/+1GC7c2JtD-NkODU8 #اروتیک_خشن❌
1 059
11
امیرعلی پاشا یه مولتی میلیارد معروف صاحب هلدینگ پاشا، یه مرد خشن و تنوع طلب که کلی فیتیش و امیال خاصِ جنسی داره که تو رابطه به زورطلب می کنه و پارتنرای هرشبش کلی هواه خواهشن. اخرین رابطش با یه دختر چشم و ابرو مشکیه که بکارتشو همون شب بخاطر نیاز مالی از دست میده و بخاطر دروغ و باکرگیش حالا مجبوره هر شب به این مرد خشن و سکسی که سیرمونی نداره تو سکس، مدام سرویس بده...🔞💦 https://t.me/+1GC7c2JtD-NkODU8 #اروتیک_خشن❌
1 232
12
_من فقط صیـــغه ی یه شب ت شدم ولم کن برم! پوزخندی زد! من حتی از پوزخندهای این مرد مرموز هم میترسیدم و میلرزیدم! _تا وقتی که من بخوام ور دلمـــی! چشمام پر شد! _التماست میکنم ولم کن برم قرارمون فقط یه صیغه ی یه شبه بود! نامــــرد نبا.... تا بفهمم چیشد گوشم سوت بدی کشید! با چشم های تارم دیدم که دستش رفت سمت سگک کمربندش! _تــــخم سگ الان بهت یه نامردی نشون بدم که بفهمی باش چی از دهنت در بیاد جلو من! شب نتونستم انگار خانم رو خوب بـــ*ــــگام که زبونش جلوم درازه!🔞 https://t.me/+1GC7c2JtD-NkODU8 پرینـــاز از سوی ناچاری صیغه ی یک شبه ی مردی میشه که بقیه با شنیدن اسمشم میلرزن❌🔞
1 487
13
_من فقط صیـــغه ی یه شب ت شدم ولم کن برم! پوزخندی زد! من حتی از پوزخندهای این مرد مرموز هم میترسیدم و میلرزیدم! _تا وقتی که من بخوام ور دلمـــی! چشمام پر شد! _التماست میکنم ولم کن برم قرارمون فقط یه صیغه ی یه شبه بود! نامــــرد نبا.... تا بفهمم چیشد گوشم سوت بدی کشید! با چشم های تارم دیدم که دستش رفت سمت سگک کمربندش! _تــــخم سگ الان بهت یه نامردی نشون بدم که بفهمی باش چی از دهنت در بیاد جلو من! شب نتونستم انگار خانم رو خوب بـــ*ــــگام که زبونش جلوم درازه!🔞 https://t.me/+1GC7c2JtD-NkODU8 پرینـــاز از سوی ناچاری صیغه ی یک شبه ی مردی میشه که بقیه با شنیدن اسمشم میلرزن❌🔞
1 334
14
sticker.webp
6 200
15
. - عکس بدنش و نداری، حاج بابا؟ پیرمرد بالا و بلند استغفار گفت. اما حسام روی پا بند نبود. مست اب شنگولی های ناب کیا که تازه از آن ور آب آوردند این بدبختی که تویش گرفتار شده بود ، مستی هم لازم داشت تا بپرد. - استغفرالله... از خدا بترس بچه! این چه خبطی بود که گفتی بی دین و ایمون؟ حسام کله‌اش گیج می‌رفت دری وری می‌گفت. بلند زیر خنده زد. خنده هایش یکی به شرق میرفت و یکی به غرب - خبط کجا بود حاج بابا؟ میخوام بدن زن آیندمو ببینم... این جُرمه؟ حاج رسول تند تند صلوات میفرستاد تا توی گوش این دردانه پسر یاغی اش نزند. الهی العفو می‌گفت. شک نداشت حسام زن که بگیرد، آدم میشود هر زنی هم نه... حنا را. فقط او از این پسر یاغی مرد بار می آورد - می‌خوام ببینم حاج صادق خدابیامرز بی رنگ در اوردش یا نه... یا اینکه حسابی مالونده و بعد تحویل ما داده . گوشه لبش را با مستی دندان گرفت. - آخه شنیدم پیرمردا خیلی حشرین. مخصوصا اونایی که زن بیست ساله داشتن! خدا لعنت کند کیا را! این چه جنس بنجولی بود؟ چرا هنوز یادش بود که قرار است بیوه رفیق شفیق حاج بابایش را به نافش ببندند؟ - ببند دهنتو تخم جن! حالا به رفیق خدابیامرز من میگی حشر... استغفرالله! - حاج بابا... قبلنا گل به خودی نمیزدیا هرکی ندونه شما که میدونی من از کمر خودت پایین افتادم. خودتم مگه مامان خانومو تو کوچه گیر ننداختی و به زور ماچش کردی؟ تا حاج رسول دهان باز کرد. حسام باز مست و سرخوش جواب خودش را داد: - گرفتتتمممم... می‌خواستی بهم بفهمونی یه تن حلاله؟ ای جیگر حاج بابامو بخورم من... حرف از دهانش بیرون نیامده سیلی‌اش را نوش جان کرده بود. حاجی هم بخاطر غلط اضافه اش زد هم بخاطر اینکه به خودش بیاید و الکل از سرش بپرد. - خجالت بکش... دهنت و با اب قر قره کن. اون دختر نماز می‌خونه. حسام بلند تر زیر خنده زد. اگر نماز میخواند چرا زن پیرمرد ۷۰ ساله شد؟ حالا هم که می‌خواستند زنیکه‌ی آویزان را به ناف او ببندند. - مگه من گفتم نخونه؟ اصلا تن اسلامی میزنم ها؟ به سالار میگم لباس بپوشه کار دستمون نده. سیلی دوم را هم محکم تر از قبلی خورد. دیگر صبرش ته کشید. انگار قرار نبود حاجی بیخیال شود . اگر همینطور پیش می‌رفت تا فردا عقد میکردند. - بابا آدم یه لواشک می‌خواد بخره قبلش یه تست میزنه . این که دیگه زنه! نباید ببینم تنگه یا گشاد؟ سیلی سوم همه این‌ها تقصیر همان زن چادر به سر بود. تاوان تک تک شان را از او می‌گرفت. به موقع اش... **** - الان خوشحالی زنم شدی نه؟ حنا خجول و با شرم هنوز چادر سفید عقد را چسبیده بود. جرئت حرف زدن نداشت - چی... چی فرمو... فرمودین آقا حسام؟ - زکی! اقا حسام!  گوشای من مخملیه دختر؟ آخ حواسم نبود گفتم دختر! یادم رفت قبل من یکسال لنگاتو برای پیرمرده دادی هوا. حنا خجالت زده هین کشید. طاقت این بی پرده گویی حسام را نداشت. - آقا حسام من ... من..‌. راستش - خفهه..‌‌.‌ دراز بکش ببینم . دراز میکشید؟ - برا چی؟ حسام دست به کمربند دامادی‌اش برد - برا اینکه ریختتو بکشم. مگه واسه همین زنم نشدی؟ که دو صبا زیرم بخوابی و بچه پس بندازی .بعدم حاج بابامو تلکه کنی حنا چشم گشاد کرد . - نه... نه بخدا.‌‌.. من اصلا ... برای قسم و ایه دیر بود. تا به خودش بیاید حسام پخش زمینش کرد. بی انصاف حتی روی تخت هم نخواباندش چادر عقد مثل ملافه زیرش افتاده بود نه بوسه‌ای... نه معاشقه‌ای... مستقیم سمت شلوارش رفت. دخترک از شُک مثل مجسمه خشک شده بود. حالا که حسام روی تنش خیمه زده و خودش را تنظیم می‌کرد، بوی شدید الکل توی دماغش می‌پیچید. در محضر که این بو را نمیداد! تا آمد تحلیل کند... تمام شد... تمام عفتی که با خون و دل نگهش داشته بود، با بی رحمی بر باد رفت بلند جیغ کشید - ساکتتتت! یجور جیغ می‌کشی انگار بار اولته... انگار ما هم عر عر! حنا گریه می‌کرد. کاش حداقل خبر می‌داد تا خودش را اماده کند. نه اینطور غریبانه - ولی حق النصاف خیلی تنگی زنِ حاج صادق. انگار شوهر قبلیت کمر نداشته که حسابی ترتیب این لعبتو بده. حنا یک ریز گریه می‌کرد. درد تا معده اش پیچیده بود و نیش میزد - چیه هعی زر زر... بذار ببینم چیکار کردم هِی... این خون چیه؟ پریود بودی؟ وگرنه امکان نداره که این خون بکارت باشه. پریود بودی دیگه... مگه نه؟ https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk بنر‌واقعیه رمانم کلی پارت آماده داره😍👆👆👆👆👆
4 754
16
- ۵تا سکه برای مهریه دخترم در نظر گرفتید؟ زنعمو حق به جانب و گستاخانه گفت: -پس چندتا؟بااین قیمت سکه که نمیشه مهریه داد! بابا کوتاه بیا نبود.رو به کیان گفت: -اینهمه دوست دارمی که گفتی همینقدر بود؟ کیان سرپایین انداخت.انگار اوهم بازیگر این نمایش از پیش چیده شده بود. زنعمو بلند شد و رو به کیان توپید : -پاشو...پاشو پسر اینجا جای ما دیگه نیست! -مردونگی توحرف نیست،توعمله!اگه مردی، همین‌جا بگو.می‌خوای پشتِ دخترم وایسی یا نه؟ سکوت طولانی کیان مثل سوت پایان بازی بود -سکوت مرد از هزار تا نه بدتره! https://t.me/+JK4IxCZFl782Y2Jk ازبچگی من وپسرعموم همدیگه رودوست داشتیم. بالاخره روز بله برونم رسید.قراربود بعداز تعیین مهریه حلقه بندازیم وبهم برسیم ولی خبر نداشتم که پدرم به طمع خواستگار پولدارترم قصد داره با سنگ اندازی کنه و مادرش بخاطر کینه‌قدیمی نقشه جدایی من از کیان ...!
2 153
17
چرا شلوارت و در میاری بابایی؟ - آرومتر! صدای زمخت بلند مردونش کل خونه رو برداشته بود و در حالی که بند بخیه رو کامل نکشیده بودم به دختر پنج سالش که گوشه ی اتاق ایستاده بود اشاره کردم: - خجالت بکش بابای اون بچه ای تو واقعا؟! با حرص تو صورتم غرید: - خب درد می‌کنه! لنا در حالی که عروسک خرسی بغلش بود سمت پدرش اومد: - بابایی شیطونی کردی باز - اره دور سرت بگردم شیطونی کردم برو از تو اتاقم تلفنمو بیار! دخترکش بدو رفت و من خیره به جای خالی اون دختر بچه موندم. هنوز باورم نمی‌شد که این مرد روانی با این همه جای زخم و تتو پدر این فرشته باشه: - لنا رو دزدیدیش نه؟! با اخم بهم نگاه کرد: - تو تا بچه ی منو بی پدر نکنی ول نمی‌کنی؟ بقیه بند بخیه ی شکمشو کشیدم که صدای دادش بالا رفت و با نیشخند زمزمه کردم: -ازت بعید نیست چطوری منو دزدیدی الان؟! پنس و با حرص روی میز کنارم انداختم و اون خیره بهم شونه بالا انداخت: - دیگه بی کس و کار ترین آدم اون بیمارستان مثل این که تو بودی اخم کردم، راست می‌گفت بچه یتیمی که دانشجوی پزشکی بود و دزدیده شده بود تا جون این آقارو نجات بده... روز ها می‌شد که تو این خونه بودم؟! چند هفته؟ - بذار برم حالت که خوب شده دیگه! سکوت کرد و نگاهش و بهم داد، با دقت نگاهم کرد که زمزمه کردم: - تو رو خدا به کسی هیچی نمی‌گم ازت... جون زن و بچت نگاهش بین چشمام جابه جا شد: - من زن ندارم... به در خروجی اشاره زدم: - دخترت از بوته که به عمل نیومده.... همون موقع صدای پا اومد و در اتاق باز شد و لنا گوشی و به پدرش داد و زمزمه کرد: - بابایی این بادکنکم پیدا کردم بادش می‌کنی؟ با دیدن بسته ی کدکس دست دخترش چشمام گشاد شد و گفتم الان سر دخترش داد می‌زنه ولی خیلی ریلکس بسته رو از دست دخترش کشید: - این بادکنک نیست بابا جان برای زخم های منه برو پیش اقدس جون بابا برو... - ولی بادکنک بود... نگاه قرمز بود عکس انار داشت بذار... دستش رو عقب کشید و کمی جدی شد: - بدو لنا سریع! خندم گرفته بود و دخترش که رفت خیره بهم گفت: - توش باشه بخندی خودم و جمع و جور کردم. خیلی بی ادب بود و اخم کردم، بی حرف پنبه رو الکلی کردم بکشم رو بخیش جیگرش حال بیاد و نگاه سنگینشم حس می‌کردم که یک باره مچ دستم توسط دستش اسیر شد. صدای هینم بلند شد، تا الان هیچ کس بهم دست نزده بود با این که دزدیده بودنم! با ترس به چشماش که انکار با تفریح نگاهم می‌کرد نگاه کردم که زمزمه کرد: - چیه، زبونتو لولو برد یا موش خورد؟! اخم کردم اتفاقا زبون داشتم، یه زبون سرخ که آخر سر سرمو به باد داد!! - گل به خودی زدن جواب نداره، اگه درست درمون باشه اگه توش باشه طرف گریه می‌کنه نمی‌خنده... با پایان حرفم بعد چند لحظه لبخند محوش از رو لبش رفت. انگار تازه فهمید چی گفتم که دستمو از دستش کشیدم و پنبه رو جا بخیه ش کشیدم که چشماش و از درد بست. پنبه رو که برداشتم زمزمه کردم: - من کارم تموم شد با اجا... مچم دوباره بین انگشتای کشیدش گرفتار شد و کشیدم سمت خودش. بی شوخی تو چشمای ترسیدم نگاه کرد و گفت: - به وقتش حالا می‌فهمیم قرار گریه کنی یا بخندی؟! لبخند ترسناکی زد و دستمو ول کرد... و من ترسیده فقط از اتاق بیرون زدم، باید می‌رفتم باید! این مرد روانی بود، روانی... https://t.me/+5wngs0WyBzM4MmU0 https://t.me/+5wngs0WyBzM4MmU0 https://t.me/+5wngs0WyBzM4MmU0 تو تخت رو بدنم خیمه زده بود که هق زدم: - نمی‌رم دیگه نمی‌رم فرار نمی‌کنم... جون لنا تو رو خدا خمار صورتشو از صورتم بالا آورد: - هییششش.. داری بدتر حریصم می‌کنی! - من که همه کار برات کردم، جونتو نجات دادم بذار برم... سرشو کمی بالا آورد: - واسه چی داشتی فرار می‌کردی؟! - چون چون... ترسیدم باید برم... - از حرف امشبم ترسیدی؟ کمی خودمو رو تخت کشیدم بالا و سری به تأیید تکون دادم که نیشخندی زد: - حیف که بدنم هنوز درست درمون نشده وگرنه بهت نشون میدادم بایدم بترسی تو خودم فرو رفتم که سرشو خم کرد و دستی لای موهام کشید: - خانم دکتر تا آخر هفته سرپا میشم به نظرت؟! https://t.me/+5wngs0WyBzM4MmU0 https://t.me/+5wngs0WyBzM4MmU0 https://t.me/+5wngs0WyBzM4MmU0
2 082
18
- این دختره واژینیسموس داره من که زنم تا نزدیکش میشم میگرخه حیوونکی. چشمانم را بستم و با خودم زمزمه کردم تا صدایشان به گوشم نرسد. - دکتر زنانه چرا نیومد پس …بگو اون دستگاه جمع کننده‌س چه کوفتیه بیاره؛ این دخترا غار شدن دیگه مشتریا ناراضین، شاید این دختره هم نیازش بشه. یکی از دخترها که دست راست زن بود؛ خودش رو جلو انداخت. - آخه این میترسه کسی نزدیکش بشه؛ حتما باکرست دیگه. - از کجا معلوم؟! دختر شانه‌ای بالا انداخت و نگاهی به من که کنج دیوار مچاله شده بودم؛ کرد. - خب چکاپش میکنیم. - ما که نمیتونیم؛ میزنم یهو این پرده مرده‌ش پاره میشه هیچ بیا و جمعش کن. از حرف‌هایشان حالت تهوع گرفته بودم و اینکه چند روز بود حتی اب هم نخورده بودم؛ بی تاثیر نبود. همه‌ی دخترها به صف شده بودند و من روی زمین کنج انباری ته حیاط همانجایی که همیشه جایم بود نشسته بودم. آخر گناهی نداشتم که به زور مرا اینجا اورده بودند. - خانم این دکتره فهمیده فاحشه خونه‌ایم؛ قیمتو برده بالا مخصوصا اگه بخواد دم و دستگاهشو بیاره. با حالت بدی دستش را تکان داد و صدایش را بالا برد. - بده بهش هر چقدر میخواد …این دختره مشتری داره بیاد ببینه سالمه پول خوبی قراره بده؛ از این کله گنده‌هاست یارو، اسمش رو شنیدم شاشیدم به خودم. با دیدن انگشت و نگاهش که سمت من بود؛ لرزی از تنم گذشت. نمیخواستم همچین خفتی را تحمل کنم؛ باید یک جوری خودم را خلاص میکردم. من که دیگر کسی را نداشتم برادرم بود که همان هم کشتند. اشک به چشمم نیش زد و سر پایین انداختم. - نگاه گرخید؛ فقط اسمشو اوردم و همچین شد؛ زیر این مردی که من دیدم عمرا دووم بیاره. با آمدن دکتر و معاینه کردن تک‌تک دخترها روی تخت جلوی چشمانم، تنم خشک شده بود. - بلند شو ننه مرده، نوبت تو …الان آقا میاد بلند شو نکبت. بازویم را در دستان تپلش فشرد که آخی گفتم و بالاخره کشان‌کشان روی تخت خواباندنم. - نمیخوام توروخدا …نکنید. دست و پا میزدم تا شاید خلاص شوم اما نه … دکتر که بدخلقی‌ام را دیدم؛ سیلی در گوشم خواباند و تنم را دراز کرد و پاهای را از هم باز … - بتمرگ کار دارم هرزه - ملایم باهاش رفتار کن یه وقت پرده‌ش پاره نشه یه کله گنده میخوادش. - اگه پرده‌ای داشته باشه. با خوردن دستش به بدنم رعشه‌ای بدنم رو فرا گرفت و چشمم به تیغ جراحی کنار دستم افتاد. با دستانی لرزان بلندش کردم و در دست فشردم. میکشم خودم رو و میرم به پیش داداشم. تیغ را آرام و با ترس رو رگ دستم کشیدم اما نتوانستم آهم را در گلو خفه کنم. همزمان صدای شلیک گلوله دربی که به دیوار خورده شد؛ تیغ از دستم روی زمین افتاد و گرمای خون را حس کردم. - گم شید بیرون؛ کی اجازه داد به دختری که مال منه دست بزنید. زن به التماس افتاده بود اما او همه رو از اتاق بیرون انداخت. افراد سیاه پوش تمام خانه را پر کرده بودند. چشمانم رو به بسته شدن میرفت و تنم رو به سرد شدن. دست زیر کمرم انداخت و با دست به گونه‌ام کوبید. - گیسو منو ببین؛ قربونت برم ببین منو. چشمانم را بالا کشیدم و بوم. میشناختمش رفیق برادرم بود. دستش روی مچم نشست و فشرد که آخی گفتم. - جونم چرا همچین کاری کردی با خودت، اومدم ببرمت پیش خودم بلای جونم. چشمانم بسته شد اما گرمای اغوشش را حس کردم. https://t.me/+rTO345D2-hA3YWQ0 https://t.me/+rTO345D2-hA3YWQ0
2 630
19
⁠ - ۱۹سالشه آقای دکتر هفته۳۰بارداریه انگارخونریزی داره! هامین با دلسوزی زن سیاه‌پوش روی تخت مطبش را نگاه کرد، از حال رفته بود اما... - بوی تند تریاک میده دکتر معلومه که... هامین چپ‌چپی نگاه منشی کرد و چند ضربه زد به صورت زن جوان حامله‌ای که معلوم بود عزادار است! - سابقه سقط داشتی خانم؟ واسه چی خونریزی داری؟ زن زیر لب و بی‌حال زمزمه کرد. - کتک خوردم... از بابام! می‌گه نمی‌تونم نگهت دارم باید بری! انگار هذیان می‌گفت، با آن حال مریضش انگار مثل قرص ماه می‌درخشید، چه‌طور دلش آمده بود او را بزند. - شاید شوهرش مرده؟ فکر کنم زن اون مردیه که اون روز آوردنش مرده بود! یادش آمد همان زنی بود که بغض کرده فقط جنازه‌ی شوهرش را تماشا کرده بود! او آرزوی یک بچه را داشت و آن‌وقت! - کجا باید بری؟ چشمان بی‌فروغ زن کمی از هم باز شد، التماس توی نگاهش موج می‌زد. - بچه‌مو نمی‌خواد! بابام زد تو شکمم که بیفته بچه! فکری به سر هامین زد، با یک تیر دو نشان می‌زد هم بچه را به دست می‌آورد و هم یک زن را از دست این آدم‌ها نجات می‌داد. - خانم کوکبی؟ برو به کارت برس خودم سرم می‌زنم! سرم را از دست پرستار گرفت و مشغول شد، چهره‌ی زن کمی از درد سوزن جمع شد و هشیارتر به نظر می‌رسید. - می‌خوای از اینجا بری؟ بری یه جایی که راحت زندگی کنی؟ زن با همان بی‌حالی سر تکان داد، قطره‌ی اشکی از صورتش چکید. - از خدامه دکتر... از خدامه! سرم را به گیره‌ی بالای سرش وصل کرد، اگر نام این بچه در شناسنامه‌اش می‌رفت دهان همه‌ی فامیل زنش را می‌بست! - من کمکت می‌کنم بری! میام پیش بابات عقدت می‌کنم! فقط اون بچه رو بده به من! زن بی‌حال بود اما حالی‌اش بود دکتر چه می‌گوید، تلاش کرد بلند شود اما بیهوده بود. - انگشتمو بهت نمی‌زنم فقط باید بگی من حامله‌ت کردم! بچه رم بدی به من! - به... به کی بگم... ترسیده بود از پدرش! قشنگ معلوم بود! - نترس به خانواده‌ی من باید بگی! من از اینجا نجاتت می‌دم تا آخر عمر حمایتت می‌کنم قبول می‌کنی؟ زن نگاهش را دوخت به پنجره انگار ناچار بود انگار هنگامه‌ی بخت برگشته چاره‌ای نداشت... دلش می‌خواست بچه‌اش زنده بماند... بچه‌اش! - باشه! فقط نذار بچه‌مو بکشن... https://t.me/+xe2Dx6N1qXNiOGI0 https://t.me/+xe2Dx6N1qXNiOGI0 https://t.me/+xe2Dx6N1qXNiOGI0 هامین افروز دکتریه که با دسیسه‌ی زنش فکر می‌کنه عقیمه، برای دور شدن از خانوادش به یه روستا می‌ره و اونجا با زن حامله‌ای آشنا می‌شه که شوهرش مرده و کسی بچه‌شو نمی‌خواد، محنای زیبایی که چشم همه‌ی مردای روستا دنبالشه و...
5 510
20
- کیان…میشه بیای خونه ببریم دکتر؟ از صبحه میگم بهت درد دارم - تو جلسم من! همان لحظه صدای ظریف و نازی آمد: - آخ…شت کیان پارم کردی! اشکی روی گونه‌م چکید و مظلومانه گفتم - خسته نباشی عزیزم، برات شام گذاشتم…میای؟ - نه اینجا میخورم، قطع کن شلوغم! قبل از قطع کردنم صدای ناله‌ای عمیق اومد و من پردرد چشم بستم و حس خیسی بین پام… https://t.me/+IeWH2ig3jwE0Yjc0 به زن حاملش خیانت میکنه و وقتی پشیمون میشه که دیگه خیلی دیره😭
2 213