- مُخ زنی دخترا عرضه میخواد که تو نداری... وگرنه همشون عین همن...
با دوتا کافه و عروسک خرسی وا میدن..
دانیال عصبی نگاه از مانیتور و تصویر دخترک زیبایی که فکرش را مشغول کرده میگیرد..
- فکر میکنی... لامصب به هیچکی سواری نمیده... سیاوش این همه زبون ریخت، دریغ از یه نمه وا دادن...
سامیار مغرور چشمکی میزند...
- منو با سیا یکی نکن.. راه و چاه و من بلدم...
پوزخند دانیال ...
_همچین میگی انگار بدبخت کردن دخترای بیچاره افتخار داره...!
دست دراز کرده..
_راه باز جاده دراز... بفرما برو ببینم میتونی مُخش و بزنی یا نه!
چشم های سامیار برق میزند...
چالش را دوست داشت...
_در عوض چی گیرم میاد!
دانیال میدانست نقطه ضعف سامیار چیست...
سوئیچ ماشین فراریاش را که از جان برایش عزیزتر بود، روی میز میگذارد...
سامیار با سرخوشی سوتی کشید...
- خوشم میاد زیادی به این دختره اعتماد داری... قبوله مَشتی!
دانیال قرص و محکم جواب داد...
- چون میدونم دختره سفت تر از این حرفاست با این چیزا وا بده...
چندماهه برام کار میکنه..
خودشو با دوتا حرف و کادو ول نمیکنه، وگرنه الان تو بغلم نشسته بود...
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0
دست های سامیار چشم های خوشرنگ دخترک را میگیرد و او را به داخل سالن میآورد.
- تا نگفتم چشمات و باز نمیکنی...
مهوا با قلبی که تپشش از روی لباس هم مشخص بود، برای گفتن حرفاش دل دل میکرد.
میخواست حرفش را بزند اما سامیار اجازه نمیداد.
- توهم برام سوپرایز داری؟
- آره عزیزم... یه سوپرایز بزرگ...
لحظهای تمام تن مهوا گُر گرفت....
- نکنه توهم میدونی چه خبره؟ من خودم تازه دیروز فهمیدم...
سامیار در دلش پوزخندی زد. دخترک چه خوش خیال بود..
دو ماه تمام ناز دخترک را کشید و وعده وعید داد تا...
بلاخره دیروز رامش شده و اعتراف کرده بود که دوستش دارد!
- حالا دوباره بگو... چقدر دوستم داری؟
- از حالا تا هر چقدر که زنده ام هر بار و هر روز میگم:
" به اندازه تمام زندگیم و دلتنگی هام دوستت دارم. "
دست های سامیار از جلوی چشم هایش کنار میرود و با دیدن جمعیتی از کارکنان شرکت در جلوی چشمش مات و حیران میماند..
- اینم قدیسه ی نجیبی که بعضیا سر پاک بودنش سرش قسم میخوردن.
" دخترک پاپتی بی کس و کار عاشق من شده "
کینه و تمسخری که در چشم کارمندان میدید یک طرف...
چشم های پر شماتت و خشمگین دانیال جگرش را سوزاند.
"_دیدی چه جوری جانماز آب میکشید و محرم نا محرم میکرد...
_حالا تو بغل یه مرد ولو شده..
_از اولم معلوم بود ریگی به کفششه..."
مهوا مات شده، نگاهش را از آنها میگیرد و به سامیار میدهد..
- چرا سامیار !؟ یعنی انقدر از من متنفری!؟
سامیار پوزخندی میزند ، دلش برای دخترک ساده سوخت...
- مسئله شخصی نبود... فقط یه شرط بندی....
با یه تیر دو نشون زدم ...
قلب تو و ثروت دانیال...
آخه زیادی به سرت قسم میخورد...
نگاه لرزان و بغض کرده اش را به صورت دانیالی که نزدیکش شده میهد و...
برق از چشمانش میپرد وقتی سیلی محکمی زیر گوشش خواباند ...
_هرزه ی دو زاری...
نجوای دانیال و پوزخند دردآور سامیار....
پلک میبندد تا خوار شدن بیشترش را به چشم نبیند.
دانیال را دوست داشت...
از همان نگاه اول...
اما اویِ به قول سامیار بی کس و کارِ یتیم کجا و دانیالی که هلدینگ خلیج فارس زیر دستش میچرخید!؟
عشقش را در دل خفه کرد و دَم نیاورد تا او خار و خفیف نشود...
گوشه ی لبش را لمس کرده و خیسی خون را پاک میکند...
دست لرزانش را در کیفش کرده و برگه ای بیرون کشید...
_اینو... بهزیستی... دیروز بهم داد...نتیجه ی درخواست
دی ان ای مشخص شده...
سامیار برگه را گرفت و مهوا بدون هیچ حرفی، پا کشان و خمیده از در بیرون میرود .
خط به خطش را میخواند، اما نمیفهمد...
دوباره، سه باره، چندباره میخواند و...
_این چیه سامیار!؟
_خوا... خواهرمه...
دانیال برگه را گرفت و نگاه ناباورش روی تایید دی ان ای مهوا و سامیار میچرخد...
دنبالش میروند... تمام شرکت و خیابان های اطراف را زیرو میکنند..
اما نبود مثل تمام این سال ها...
از دخترک دلشکسته تنها برگه ای خونی جا مانده بود و بس...
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0