ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

سونــــــــ🌙ــــایـ

سونــــــــ🌙ــــایـ

Закрытый канал

سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала سونــــــــ🌙ــــایـ

Канал سونــــــــ🌙ــــایـ языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 66 252 подписчиков, занимая 323 место в категории Книги и 5 150 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 66 252 подписчиков.

Согласно последним данным от 23 октября, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -1 346, а за последние 24 часа — -78, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 4.05%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 16.98% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 2 683 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 11 252 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 44.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️”

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 24 октября, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

66 252
Подписчики
-7824 часа
-2697 дней
-1 34630 дней
Архив постов
_آیه کوچولوی من تو خودت اندازه کف دستی، مامان شدی که چی بشه؟ بغض کرده از درد بهش تکیه دادم تا زیر شکممو ماساژ بده _نی نی اینقدر لگد زد که همه توت‌فرنگی های تو دلم له شد و دردم گرفت با ولع گردنمو مکید و رونای لختمو ناز کرد _نی نی غلط کرده دل و روده زن منو درد اورده...گشنگی بدیم بهش آدم شه؟ وحشت زده سر تکون دادم و کاسه توت‌فرنگی و شکلات روی پاهامو سفت چسبیدم _اونوقت آیه گشنه میمونه، ضعیف میشه و بعدشم غصه میخوره و میمیره اخم کرده چونمو گاز گرفت و اشکمو دراورد _حرف از مردنت نزن جون دلم..نزن که دیونه نشم https://t.me/+B6QWexM8FGExNzM8 https://t.me/+B6QWexM8FGExNzM8 ناز کشیدنای نیواد خان از خانوم کوچولوی حامله‌ش قند تو دلتون آب میکنه🥹👆🏻🍫

_آیه کوچولوی من تو خودت اندازه کف دستی، مامان شدی که چی بشه؟ بغض کرده از درد بهش تکیه دادم تا زیر شکممو ماساژ بده _نی نی اینقدر لگد زد که همه توت‌فرنگی های تو دلم له شد و دردم گرفت با ولع گردنمو مکید و رونای لختمو ناز کرد _نی نی غلط کرده دل و روده زن منو درد اورده...گشنگی بدیم بهش آدم شه؟ وحشت زده سر تکون دادم و کاسه توت‌فرنگی و شکلات روی پاهامو سفت چسبیدم _اونوقت آیه گشنه میمونه، ضعیف میشه و بعدشم غصه میخوره و میمیره اخم کرده چونمو گاز گرفت و اشکمو دراورد _حرف از مردنت نزن جون دلم..نزن که دیونه نشم https://t.me/+B6QWexM8FGExNzM8 https://t.me/+B6QWexM8FGExNzM8 ناز کشیدنای نیواد خان از خانوم کوچولوی حامله‌ش قند تو دلتون آب میکنه🥹👆🏻🍫

sticker.webp0.08 KB

_آیه کوچولوی من تو خودت اندازه کف دستی، مامان شدی که چی بشه؟ بغض کرده از درد بهش تکیه دادم تا زیر شکممو ماساژ بده _نی نی اینقدر لگد زد که همه توت‌فرنگی های تو دلم له شد و دردم گرفت با ولع گردنمو مکید و رونای لختمو ناز کرد _نی نی غلط کرده دل و روده زن منو درد اورده...گشنگی بدیم بهش آدم شه؟ وحشت زده سر تکون دادم و کاسه توت‌فرنگی و شکلات روی پاهامو سفت چسبیدم _اونوقت آیه گشنه میمونه، ضعیف میشه و بعدشم غصه میخوره و میمیره اخم کرده چونمو گاز گرفت و اشکمو دراورد _حرف از مردنت نزن جون دلم..نزن که دیونه نشم https://t.me/+B6QWexM8FGExNzM8 https://t.me/+B6QWexM8FGExNzM8 ناز کشیدنای نیواد خان از خانوم کوچولوی حامله‌ش قند تو دلتون آب میکنه🥹👆🏻🍫

sticker.webp0.05 KB

Repost from N/a
نزن صدرا... توروخدا نزن درد داره... ببخشید... من هیچ کاری نکردم. چرا می زنیم آخه نامرد؟ صدای پر بغض دخترک هنوز در گوشش بود‌. دخترکی که حالا روی تخت افتاده بود - با پشت دست زدی تو دهن زنت ارتودنسی هاش لباشو بریده داداش؟ صدای ناباور شیما نگاه صدرا را به مشتش کشاند. یعنی آن قدر بد زده بود! روی انگشتانش زخم بود اما لحن مدعی خدیجه خانوم اجازه فکر کردن به دخترک را نداد - زده که زده... زنشه اختیار دارشه... می‌خواست زبونشو نگه داره کتک نخوره! شیما کفری به سمت مادرش چرخید - مامان! مامان! تو رو خدا... چیکار دختره بدبخت داری؟ چرا نمیذاری زندگیشونو بکنن؟ داداشم دوسش داره... خدیجه خانوم طغیان کرد - نمی تونه... نمی تونه خواهر قاتل برادرشو دوست داشته باشه! مگه نه صدرا؟ بخدا شیرمو حلالت نمیکنم صدرا اگه دلت برای اون دختره رفته باشه میشنوی؟ نگاه شیما سمت صدرا چرخیده بود که عصبی رو چرخاند. - داد بیداد نکنید اینجا... برو خونه شیما... مامانم ببر خونه. خودم اینجام. شیما پوزخند زنان جلو رفت - چرا اینجا بمونی داداش؟ کار ناتمومت رو تموم کنی؟ مگه انتقامتون تموم نشد؟ داداش شهاب یک بار مرد لیلی صد بار هر روز اون دختر و کشتین داداش... شیما راست می گفت. او آن دختر ۱۶ ساله را به جرم برادرش هر روز قصاص کرده بود. همان دخترک ریزه میزه که حالا روی تخت بیمارستان بود! با کشدار شدن سکوتش شیما گریان مقابلش ایستاد - اصلا فهمیدی درداشو داداش؟ وقتی کتکش می زدی می شنیدی جیغ هاشو؟ جیغ نزده بود دخترک... حتی گریه هم نکرده بود اینبار... فقط نگاهش کرده بود و حالا تصویر عسلی هایش در فکر صدرا بود - شاید اصلا اینبار اونقدر زدی که مرده... هان؟ امروز ازش صداش در نیومد... می دونی چرا؟ چون اون همون شبی که با گلی نامزد می کردی بردیش تو اتاقت با اون، اون دختره مرد.. اصلا یادته؟ غرشش بالاخره بلند شد - ببر صداتو شیما! جمع کن برو خونه... مامان توام برو! خدیجه خانوم با اکراه بلند شد - توام بیا... گلی چشم به راهته... سر ماه عروسیتونه باید برید رخت و لباس عروسی بگیرین به سلامتی... این زنیکه هم چیزیش نمیشه... مثل سگ صدتا جون داره! از همین جا بفرستش خونه آقاش دیگه تموم شه... می بینمش داغ دلم تازه میشه صدرا کلافه مشت هایش را فشرد می فرستاد. اگر لیلی حالش خوب میشد می‌فرستاد و تمام می کرد این انتقام را..‌. انتقامی که فقط لیلی را نسوزانده بود... با باز شدن در قدم هایش سمت در رفت - آقا! کجا نمی تونین برین تو! عصبی مقابل پرستار ایستاد - زنم تو اون اتاقه. یعنی چی نرم تو؟ پرستار متاسف سر تکان داد - شما شوهرشین؟ بیاین رضایت نامه رو امضا کنین پس لطفا... با اخم های درهم پشت پرستار راه افتاد - چه رضایت نامه ای؟ مگه چیشده؟ پرستار متعجب نگاهش کرد - وا آقا مگه نمیگی زنته؟ کمرش آسیب دیده... ممکنه نتونه راه بره باید امضا کنین... مات شده سرجایش ایستاده بود. کمرش؟ مسخره بود او آنقدر نزده بود نه؟ یادش نبود. کمربند دور دستش بود و او پر شده از حرف های مادرش فقط دخترک را کوبیده بود... - یعنی چی؟ کمرش... پرستار پشت چشمی نازک کرد - والا به دکتر گفت از پله افتاده اما معلومه کتک خورده..‌ همه بدنش کبوده... شاید نتونه راه بره اگه میخواید برید پیشش امضا کنید بعد... صدرا بی نفس وارد اتاق شد آن دختر با صورت کبود همان دختری نبود که چشم های عسلی اش دیوانه وار عاشقش بودند؟ پس چرا حالا سرد نگاهش می کرد https://t.me/+3Ej4tgxth5o3NDY0 https://t.me/+3Ej4tgxth5o3NDY0 https://t.me/+3Ej4tgxth5o3NDY0 https://t.me/+3Ej4tgxth5o3NDY0

Repost from N/a
- منو ببوس کاوه همه‌ی عمرم منتظر لبای تو بودم. فقط چند نفس تا یکی شدن فاصله بود... اما قلب کاوه، زیر هجوم هیجان، دیگر تاب نیاورد. کاوه دستش را روی قلبش میگذارد - این طاقت نمیاره عشق من، ببوسمت همون تپش نیم بندشم از دست میدم. دیار خود را به لبهایش نزدیک تر میکند - لباتو میخوام، بوسه تو، نوازشتو، باهات یکی شدن و می‌خوام، نکنه نمیخوای با من بخوابی کاوه. کاوه گونه‌های دیار را لمس میکند - بودن با تو نهایت آرزومه ولی قلبم... دیار اهمیتی نمیدهد و تنش را به کاوه میمالد. لب‌هایشان برای لحظه‌ای به هم رسید. بوسه‌ای کوتاه؛ لرزان و پر از احساسی که هیچ‌کدام جرئت نکرده بودند نامش را بگذارند. بوسه ای خیس و احساسی، کاوه به باسن دیار چنگ میزد، نفسش تند می‌شود قلبش بیتمان میکوبد. دیار هنوز چشم‌هایش بسته بود که ناگهان بدن کاوه سفت شد. نفسش برید. دستش از دور دیار شل شد و چند قدم نامتعادل عقب رفت. دیار هراسان نامش را به زبان آورد - کاوه؟ کاوه دستش را روی سینه‌اش گذاشت. رنگ از صورتش پریده بود. - دیارگ صدایش لرزان شنیده می‌شد. زانوهایش خم شد. - کاوه! دیار خودش را به او رساند، اما دیگر دیر شده بود. کاوه روی زمین افتاد. چشم‌هایش نیمه‌باز ماند و نفس‌های کوتاه و بریده‌اش فضای اتاق را پر کرد. دیار با وحشت کنار او زانو زد. - کاوه! چشماتو باز کن... کاوه! دست لرزانش را روی صورت او گذاشت. -یکی کمک کنه! خواهش می‌کنم یکی بیاد! صدای قدم‌های شتاب‌زده از راهرو. ناگهان در اتاق باز شد. مادر کاوه با دیدن پسرش که روی زمین افتاده، جیغ بلندی می‌کشد. -کاوه! خودش را به او می‌رساند و کنار بدن پسرش زانو می‌زند.نگاهش به دیار می‌افتد. چهره‌اش از خشم و وحشت در هم می‌رود. - تو اینجا چی کار کردی؟! دیار با چشم‌های اشک‌آلود سر تکان می‌دهد. - من... من نمی‌دونم چی شد. فقط حالش بد شد، من... مادر کاوه ناگهان یقه دیار را می‌گیرد. -تو پسر منو به این حال انداختی! دیار وحشت‌زده عقب می‌رود. - نه! به خدا من کاری نکردم... من فقط می‌خوام بدونم حال کاوه چطوره! مادر کاوه با خشم موهای دیار را می‌کشد. - آخ! اشک از گوشه چشمش سرازیر می‌شود. - ولم کنید... خواهش می‌کنم! فقط بذارید ببینم حالش خوبه یا نه! یکی از افراد خانه جلو می‌آید و بازوی دیار را می‌گیرد. دیار مقاومت می‌کند و خودش را به سمت کاوه می‌کشد. - کاوه! چشم‌های کاوه هنوز بسته است. - فقط یه بار چشماتو باز کن... اما دست‌هایی که بازوهایش را گرفته‌اند، او را به عقب می‌کشند. - نه! ولم کنید! من نمی‌رم! من باید بدونم حالش چطوره! مادر کاوه حتی نگاهش هم نمی‌کند. - ببرینش بیرون! دیار کشان‌کشان از اتاق خارج می‌شود. - خواهش می‌کنم! من کاری نکردم! فقط بذارید بدونم حالش خوبه! صدایش در راهرو می‌پیچد در ورودی خانه باز می‌شود.هوای سرد و نمناک به صورتش می‌خورد. لحظه‌ای بعد، او را از خانه بیرون می‌اندازند. دیار تعادلش را از دست می‌دهد و روی سنگفرش خیس حیاط می‌افتد. باران شدید روی صورتش می‌ریزد. موهایش خیس و به صورتش چسبیده‌اند. چند ثانیه همان‌جا می‌ماند. بعد با دست‌های لرزان خودش را بالا می‌کشد و به سمت در بسته خانه نگاه می‌کند. - کاوه... باز کنین این درو مشتش را به در می‌کوبد. - فقط بهم بگین حالش خوبه... هیچ جوابی نمی‌آید. صدای باران بلندتر می‌شود. دیار آرام روی زمین می‌نشیند؛ اشک‌هایش با قطرات باران قاطی شده‌اند. دوباره دستش را روی در می‌گذارد. - من... دوستش دارم... https://t.me/+ir_U_T4WtlQ3ZDU0 https://t.me/+ir_U_T4WtlQ3ZDU0 https://t.me/+ir_U_T4WtlQ3ZDU0 راز مه آلود قلبی بیمار که از درد گمشده‌ای سنگ شده سنگ و مه شروع یک عادت #عاشقانه #معمایی #هات

Repost from N/a
‍ - موقع تخمک گذاریم که میشه دلم می‌خواد لخت بشم بپرم روش، اصلاً بهش تجاوز کنم، یعنی یه طوری بهش نظر بد دارم که غیر قابل تصور و غیر قابل بیانه خاک بر سرم که دارم اینا رو به تو میگم! - احمق خب شوهرته طبیعیه که دلت بخواد باهاش باشی. - شوهر صوری این اولاً، دوماً من اصلاً نمی‌دونم بند و بساط این یارو سالم هست یا نه اصلاً چیزی داره تو شلوارش یا نه، چیزی داره که تکون بخوره یا نه... مگه میشه مرد انقدر شُل و شفته باشه... بابا لامصب من از صبح تا شب از شب تا صبح جلو چشم تو دارم رژه میرم... دوستش سما گفت: - حرمان شر و ور نگو اون صد درصد سالم هست که تو بچه‌شو به دنیا آوردی، مگه نمیگی بچه خیلی شبیه خودشه خب پس یعنی از اسپرم خودشه دیگه، کسی که اسپرم داشته یعنی... - یعنی صد در صد میل جنسی هم داره؟ والا فکر نکنم، من احساس می‌کنم این اسپرمو مستقیم ازش استخراج کرده باشن، من از وقتی که توی ماه چهارم حاملگی بودم اومدم خونه‌لش بچه الان پنج ماهشه، یعنی من نُه ماهه که دارم با این مردک، هاتف میثاق زیر یه سقف زندگی می‌کنم، انواع و اقسام گرمیجاتو به خوردش دادم اصلاً اینا به درک، من روزی صد بار دارم لباسمو می‌زنم بالا سینمو می‌کنم تو دهن بچه، یعنی این با دیدن تن من یه بار نباید چیز میزش تکون بخوره؟! یه بار نباید تحریک بشه؟! اینم شانس ما از شوهر صوری داشتن، والا با این همه عشوه و لوندی که من دارم براش می‌آم، اگر سالم بود تا الان باید بچه دومشو از خودش حامله می‌شدم اونم بدون ivf. - وقتی از حموم میای بیرون لخت بیا و یه جوری تظاهر کن که یادت نبوده خونه‌ست. - ای بابا دست رو دلم نذار سما، من لباس می‌پوشم یقه اش تا ناکجا آبادم بازه، شلوارک که هیچی من رسماً با یه شورت کوتاه دارم تو خونه جلو چشماش می‌گردم، پیراهن کوتاه و تنگ تنم می‌کنم، گفتم گرمیجات بهش میدم، دیگه کم کم دارم ناامید میشم، انقدرم که جذابه مثلِ یه سگ هیز و هَوَل دارم یکسره دیدش می‌زنم... صدای مردانه‌اش از پشت سر باعث شد که حرف در دهان حرمان بماسد... - اگر گزارش دادن از زندگی مثلاً خصوصیمون برای دوستت تموم شد تلفنو قطع کن تا بهت بگم چقدر سخته که جلوی تو مقاومت کنم! خشکش زد گوشی که از دستش افتاد سمت هاتف چرخید و گفت: - از... از کجاش شنیدی؟! به آرامی سگک کمربند شلوارش را باز کرد و با لبخندی پرشیطنت و مردانه گفت: - از اونجایی که تایم تخمک گذاری دلت می‌خواد بهم تجاوز کنی! - من... یعنی... - تو چی؟! می‌دونی من اگر تمام این ۹ ماه خودداری کردم که بهت دست نزنم، چی به خودم گذشته؟! که من سالم نیستم؟ من چیزی تو شلوارم ندارم؟ با خودم می‌گفتم رسم امانت داری این نیست، گفتم صیغم شده تا ازش مراقبت کنم، مبادا پا کج بذارم که دلش باهام چرکین بشه، گفتم به حاجی قول دادم ولی... جلو رفت و آرام خم شد و کنار گوش حرمان نفس زد: - به خداوندی خدا من اگر می‌دونستم تو انقدر بیشتر از من می‌خوای بهت امون نمی‌دادم، دختره‌ی لامصب، من هر شب از درد کمر و زیر شکمم دارم به خودم می‌پیچم، بلند میشم می‌بینم مثل پسر بچه‌های نوجوان تشکم خیس شده! اینا همش به خاطر اینه که یکسره دارم خواب تو رو می‌بینم! تو با اون لباسات پدر صاحب منو درآوردی، اینکه روزی صد بار به بچه جلوی چشمای من شیر می‌دی و جون می‌کنم تا به اون سینه‌های خوش فرمت نگاه نکنم نفس نذاشته برام... - آقا هاتف.... من... دستش از تاپ دخترک عبور کرد و جون کشداری گفت: - تو چی نفسم؟ بیا بغلم حرمان تا بچه خوابه، بیا که می‌خوام عقده ی تمام این نُه ماه رو یه جا سرت در بیارم دختره‌ی وزه‌‌ی‌ قشنگ.... گفت و لباس دخترک را... https://t.me/+ID91abcuHPVjZTlk https://t.me/+ID91abcuHPVjZTlk https://t.me/+ID91abcuHPVjZTlk زن و شوهر آتیششون که زیادی تند باشه اینطوری میشه که نصف رمان رو آقا هاتف و حرمان خانم روی تخت سپری می‌کنن و نصف دیگشم در حال لاس زدنن😂

Repost from N/a
‍ ‍ _آدرس؟!… دسته ی چمدان را به دست قدیر میدهد… قدیر کنارش راه می افتد… _بذار برسی کوروش…یه استراحت کن…بعد میری سراغش… پوزخند میزند: _پونزده ساعت پروازو تحمل نکردم که الان بیام واسه استراحت قدیر…دُمِ این کبوترو باید بچینم دوباره انگار…دست بردار نیست…میشینه با عکس بچگیای خواهر من…عکس ادیت میزنه میذاره رو پروفایل اینستاش!یه بار دهنشو سرویس کنم دیگه از این گوها نمیخوره… قدیر با دست به ماشینش اشاره میزند: _خودم میبرمت… رو به روی ساختمان بلند سنگ نما متوقف می‌شوند… _طبقه ی دوم…جون مادرت کوروش سر صدا راه نندازیا…اینجا مثل اینکه تنها زندگی میکنه…زنه…واسش دردسر میکنن… اخم میکند: _تنها؟!…پس خونوادش کجان؟!.. _تو که ول کردی رفتی مثل اینکه باباش این خونه رو اجاره کرده براش…از اون موقع اینجاست… کوروش آرام سر تکان میدهد و دکمه ی واحد پنجم را فشار میدهد… صدای خودش بود که بعد از شش سال می شنید:_بله؟! دلش ناگهان تنگ میشود برای خاطره هایشان! قدیر صورت میدزدد و جلوتر میرود: _مامور آب… در باز میشود و کوروش وارد ساختمان میشود… رو به روی واحد پنج می ایستد و زنگ را فشار میدهد… بعد از چند ثانیه،در بی هوا توسط ماهور باز میشود…انگار که از انور خانه با کسی حرف میزد: _آره بچه…پاشو صبحونه بخو… با دیدن کوروش،زبانش بند میرود! پوزخند کوروش قلبش را می لرزاند! _چیه به تته پته افتادی؟!فک نمیکردی بیام سراغت نه؟! قدمی بلند برمیدارد و وارد خانه میشود… _این عکسایی که میذاری رو پروفایلت چیه؟!…نمیخواید دست از سر خواهر من بردارید نه؟!…قراره تنشو تو گورم بلرزونید؟!…تا زنده بود،داداش پوفیوزت ولش نکرد و کشتش …الانم تو دست از سر عکس بچگیاش برنمیداری!…ببینم اصلا عکس بچگی ثنا رو از کجا آوردی تو؟! ماهور رسما لال شده و ناباور به چشمان خونی کوروش زل زده بود! _ثنا مرد…کشتیدش…اون برادر عوضیت با وعده های مزخرف باعث شد خودکشی کنه…مرد…چند ساله زیر یه خروار خاکه…توام دست بکش از عکسای بچگیش…پروفایلتو میبینم حالم بد میشه…چیزی بین ما اگه بود…خیلی وقته تموم شده…سعی نکن دوباره با ثنا و خاطراتش بهم مرتبطمون کنی… گلوی ماهور زیر دستان کوروش فشرده میشد که پایش زیر مشت های کوچک دخترکی مورد عنایت قرار میگیرد! _ول کن مامانمو بی ادب… این بار کوروش بود که چشمانش از حدقه بیرون زده! این دخترک…همان ثنای کوروش بود! پرت میشود به بیست سال پیش… وقتی که خواهرکش هم قد و قواره ی این دختربچه بود… مو نمیزد…مثل سیبی که از وسط دو قاچ شده باشند… دست از ماهور میکشد و جلوی پای دختربچه زانو میزند… ثنا محکم به پای مادرش می چسبد… _من نمُلدم…ثنا اینجاست…اومده صبونه بخوله…من زنده‌م…مامانمو دعبا کلدی…از خونمون بلو… https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk

_آیه کوچولوی من تو خودت اندازه کف دستی، مامان شدی که چی بشه؟ بغض کرده از درد بهش تکیه دادم تا زیر شکممو ماساژ بده _نی نی اینقدر لگد زد که همه توت‌فرنگی های تو دلم له شد و دردم گرفت با ولع گردنمو مکید و رونای لختمو ناز کرد _نی نی غلط کرده دل و روده زن منو درد اورده...گشنگی بدیم بهش آدم شه؟ وحشت زده سر تکون دادم و کاسه توت‌فرنگی و شکلات روی پاهامو سفت چسبیدم _اونوقت آیه گشنه میمونه، ضعیف میشه و بعدشم غصه میخوره و میمیره اخم کرده چونمو گاز گرفت و اشکمو دراورد _حرف از مردنت نزن جون دلم..نزن که دیونه نشم https://t.me/+B6QWexM8FGExNzM8 https://t.me/+B6QWexM8FGExNzM8 ناز کشیدنای نیواد خان از خانوم کوچولوی حامله‌ش قند تو دلتون آب میکنه🥹👆🏻🍫

_صد دفعه میگم میای بیمارستان با بقیه بد تا نکن نبات . با قهر سرمو چرخوندم و اخمی کردم. _انتظار داری بد تا نکنم؟چه معنی میده بقیه دورت جمع بشن هی بگن دکتر جون؟ لبخندی زد و با شوق سرتا پام رو نگاه کرد. _میبینم که خانم قشنگم حسودی میکنه!🤪 سرتا پاشو نگاه کردم و برای اینکه حرصش بدم گفتم: به چی تو حسودی کنم پسرعمو؟ امير عباس اخمی کرد و گفت: _شب که اومدم خونه و بردمت تو اتاق یادت میدم به شوهرت نباید بگی پسر عمو😈 https://t.me/+mL0NxmQWCNZkYmVk رمان خونب*سی و عاشقانه تب عشق ماجرای هیجان انگیز دکتر امیر عباس کتانچی بزرگ با دختر عموی مظلومش نبات

_صد دفعه میگم میای بیمارستان با بقیه بد تا نکن نبات . با قهر سرمو چرخوندم و اخمی کردم. _انتظار داری بد تا نکنم؟چه معنی میده بقیه دورت جمع بشن هی بگن دکتر جون؟ لبخندی زد و با شوق سرتا پام رو نگاه کرد. _میبینم که خانم قشنگم حسودی میکنه!🤪 سرتا پاشو نگاه کردم و برای اینکه حرصش بدم گفتم: به چی تو حسودی کنم پسرعمو؟ امير عباس اخمی کرد و گفت: _شب که اومدم خونه و بردمت تو اتاق یادت میدم به شوهرت نباید بگی پسر عمو😈 https://t.me/+mL0NxmQWCNZkYmVk رمان خونب*سی و عاشقانه تب عشق ماجرای هیجان انگیز دکتر امیر عباس کتانچی بزرگ با دختر عموی مظلومش نبات

_ زن صیغه ایم بشی از پای چوبه ی اعدام باباتو میکشونم پایین .. 🔥 با حیرت سعی کردم از بین بازوهاش خودمو بیرون بکشم _ چ..چی میگی پسر عمو ..؟تو متاهلی زن داری ! _ هوم معامله ی خوبیه نه ؟! صیغه من شدنت در ازای زنده موندن و آزادی بابای حرومزاده ات !! با نفرت بغض بهش خیره شدم ، که با خشونت چنگی به موهام زد دوباره توی آغوش بزرگش حبسم کرد _ قبول نکنی ، همخوابم نشی جوجه کوچولو تعلل نمیکنم برای زدن زیر چارپای اعدام و گرفتن تقاص از ‌.. https://t.me/+mL0NxmQWCNZkYmVk دخترکوچولوی مظلومی که مجبوره صیغه پسر عموی وحشی سنگدلش بشه تا باباش ..🔥❌

_ زن صیغه ایم بشی از پای چوبه ی اعدام باباتو میکشونم پایین .. 🔥 با حیرت سعی کردم از بین بازوهاش خودمو بیرون بکشم _ چ..چی میگی پسر عمو ..؟تو متاهلی زن داری ! _ هوم معامله ی خوبیه نه ؟! صیغه من شدنت در ازای زنده موندن و آزادی بابای حرومزاده ات !! با نفرت بغض بهش خیره شدم ، که با خشونت چنگی به موهام زد دوباره توی آغوش بزرگش حبسم کرد _ قبول نکنی ، همخوابم نشی جوجه کوچولو تعلل نمیکنم برای زدن زیر چارپای اعدام و گرفتن تقاص از ‌.. https://t.me/+mL0NxmQWCNZkYmVk دخترکوچولوی مظلومی که مجبوره صیغه پسر عموی وحشی سنگدلش بشه تا باباش ..🔥❌

Repost from N/a
- همکلاسیاش تو مدرسه میزننش! نمیخوای تا مدرسه این دختر بری یه پیگیری کنی ببینی چه خبره داداش؟ سهیلا گفت و بهرام بی اهمیت گفت - حتما یه غلطی کرده که کتک خورده... سهیلا ناباور نالید - این بچه مگه آزارش به مورچه میرسه بهرام؟  از مظلومیتش سواستفاده میکنن ، اذیتش میکنن میخوای همینجور دست رو دست بذاری نری مدرسه؟ اولیاشی تو ، پدرشی بهرام کفری غرید - نیستم ، من هیچ نسبتی با این دختر ندارم ، اگه بخاطر حرف و حدیث مردم نبود همون وقتی مادر هرزه اش مرد میزاشتمش پرورشگاه. از حرف بهرام ، سهیلا مات و حیران صدا کرد - پناه بر خدا ، قربونت برم داداش ، این چه حرفیه میزنی ، نگو دورت بگردم ... خدا قهرش میگیره ...کمند بهرام نگذاشت سهیلا ادامه دهد و غرید - اسم این دختره رو دیگه جلوی من نیار سهیلا ، امشبم حق نداره تو مجلس خواستگاری پونه شرکت کنه ... پونه دختر عزیز کرده بهرام بود برخلاف کمند بهرام جونشم واسه پونه میداد - زشته داداش ، این خانواده مارو میشناسن ، کمند رو دیدن نمیشه نباشه بد... هنوز سهیلا ادامه نداده بود که صدای جیغ و گریه پونه در خانه پیچید بهرام بلافاصله با سهیلا خودش را به طبقه بالا رساند دم اتاق کمند پونه را دید - پونه بابا چی شده؟ با حضور بهرام پونه بود که خودش را در آغوش پدرش انداخت و گفت - کمند اومده تو اتاق من دست به وسایلم زده ، لباسمو دزدیده ، هر چی میگردم پیداش نمیکنم...الان مهمونا میرسن ، من هنوز حاضر نیستم .. با حرفش کمند بود که با بغض و گریه گفت - بخدا من تو اتاق پونه نرفتم ، دست به هیچی نزدم ، راست میگم بابا.. هنوز کلمه بعدی از دهانش درنیامده بود که بهرام دست بالا برد و محکم توی صورتش کوبید - مگه بهت نگفتم حق نداری به من بگی بابا؟ تمام تن دخترک از درد لرزید خون از بینی اش سرازیر شد و سهیلا ملتمس نالید - داداش ، چیکار کردی.. بهرام میخواست یکبار دیگر زیر گوش آن طفل معصوم بکوبد که صدای زنگ در خانه بلند شد خواستگار پونه آمده بود. * * * ده دقیقه بعد همگی در سالن پذیرایی بودند کمند هم بود روی تک مبلی کز کرده بود و صدایش در نمی آمد رد انگشتان بهرام روی صورت کوچک و سفیدش  توجه آن مرد را جلب کرده  هامون الوند... داماد امشب مرد سی و پنج ساله ای که ریس هلدینگ ره پویان بود و بهرام برای گسترش شرکتش هم که شده مشتاق بود این پیوند زودتر اتفاقی بیفتد - پونه ، دخترم چایی رو بیار .. با حرف بهرام پونه از آشپزخانه بیرون آمد چایی را میان مهمان ها گرداند و کنار بهرام نشست . مجلس کم کم رنگ و بوی جدیت گرفت خسروخان پدر هامون بود که گفت - خب اگر اجازه بدین ما دختر گلم پونه جان رو واسه پسرم هامون .. قبل از آنکه خسرو ادامه دهد هامون بود که میان صحبت پرید و گفت: - پدرم اشتباه میکنن جناب محتشم ، من برای خواستگاری از پونه خانم اینجا نیستم .. بهرام شوکه ماند ، پونه تمام تنش یخ زد و آن وسط هامون بود که با نگاهی خیره به کمند  ادامه داد : - دختر کوچیکه شما رو میخوام‌... https://t.me/+p4CqbFMI8Q81ZTZk https://t.me/+p4CqbFMI8Q81ZTZk https://t.me/+p4CqbFMI8Q81ZTZk حالا بسوووز بهرااام خان که آقای داماد کمندو میخواد😌😌

Repost from N/a
_ با زنت سر سنگینی، دعواتون شده داداش؟ با اخم گفتم _ چطور؟ _ دیدم کنارش ننشستی باهاشم حرف نمیزنی _ تو دخالت نکن مینا _ طفلک تنها مونده از وقتی اومدین رفته تو آشپزخونه بیرون نیومده من که سرگرم کارای مراسمم، مامان و خاله ها هم که رابطه خوبی باهاش ندارن برای لحظه ای نگاهم به صحرا میفته که داشت سینی چایی رو آماده میکرد همون موقع مامان گفت _ مهریه رو چیکار کنیم امیر؟ _ همون که قبلا گفتم جز اون باید یه خونه هم به نامش بزنه مینا اعتراض کرد _ پیمان گناه داره داداش الآن نمیتونه صحرا هم بالاخره از آشپزخونه بیرون اومد سینی چایی رو روی میز گذاشت و کنارم نشست _ اینقدر بهشون سخت نگیر امیرجان با اخم جواب دادم _ غلط کرده وقتی اومده خواستگاری خواهر من وظیفشه هر کاری میگم رو انجام بده با خنده گفت _ مگه شب خواستگاری خودمون من ازت چیز زیادی خواستم؟ مهم علاقست که هر دو طرف همو میخوان ثروت بدست میاد عصبی بودم ظهر با هم دعوامون شده بود و دنبال بهونه ای بودم که حرصم رو سرش خالی کنم درست زمانی که کل جمع در سکوت منتظر جواب من بودن گفتم _ تو خودت رو با خواهر من مقایسه میکنی؟ من همین که اون چندتا سکه هم قبول کردم از سر لطفم بود هیچکس هیچ حرفی نمیزد نگاه من به صحرا بود به چشمای ناباورش به بغضش من شکستن زنمو به چشم دیدم ... اما هیچی نگفتم اونم هیچی نگفت من بی غیرت اون شب به روی خودم نیاوردم فکر کردم بریم خونه از دلش درمیارم اما ... https://t.me/+xmxR5efdspVkYWM0 https://t.me/+xmxR5efdspVkYWM0 چجوری دلت اومد جلو همه به زنت این حرفو بزنی مرد🥲🥲

Repost from N/a
⁠⁠⁠⁠ _ الاغ خان! کوره چشات؟! هنوز از ضربه به ماشین شوکه بود، پایین آمد و به راننده خیره شد. _ پونه، طرفو... خوب بود که تنها نبود، نازی هم پیاده شد. با ادا اطوارهای عجیبش. _ هوووی ! با توام، کوری؟ درسته ماشینم قرمز ولی دلیل نیست عین گاو بهش  حمله کنی... مرد ااز شاسی بلندش پایین آمد با کت و شلوار و عینک دودی مارکدار. _ گاو باشم ولی سگ نباشم... مثلا دختری،وحشی نباش ، خسارتت و میدم. نازی بازویش را کشید. داشت از عصبانیت می ترکید، قرمزی بیچاره... _ بیا بریم پونه، آقا که گفتن خسارت... نازی لبخند طنازی زد، اما پونه در ازایش یک لگد به ماشین گرانقیمت آقا زده بود، دید چیزی نشد محکم تر کوبید. _ خفه شو نازی، باز تو یه فوکل کرواتی دیدی شل کردی؟ اونم این دیلاق؟ یارو عینکت و دربیار ببین چه گندی زدی به قرمزی... روبروی مرد قد بلند ایستاد، روی نوک پنجه، تازه رسیده بود به گردنش. مردک عصا قورت داده، لبخند هم می زد، دست مشت کرد و بالا برد...حقش یک مشت بود. وسط ان عینک گرانقیمت. _ این لگن همه‌ی دارایی منه، خسارت خسارت نکن، تا جمع بشه دو روز من از کار میوفتم...پولتو بزار در کوزه... اخخ ... حقشه بزنم لهت کنم... مرد گوشی اش را بیرون اورد انگار دختر را ندیده. لبخندش را بزور جمع کرد، نیم وجب قد داشت، با آن دستان ظریف تهدید هم می کرد! _ چقدر حرف می زنی، بگو چقدر میخوای؟ لگنت و ببر تعمیرگاه من، شغلت چیه؟ خسارت اونم میدم... با حرص لگدی به پای مرد زد، که شروع کرد به لی لی کردن، درد داشت، دخترک وحشی... نازی خودش را بینشان قرار داد، اما پری کوتاه نیامد. _ حقته، قدم می رسید لگد و تو لگدت می زدم، این روزا به هر گاو وحشی گواهی نامه میدن همین میشه، رنگ قرمز میبینه رم میکنه، دیدم سرش تو گوشیه ها... _ پونه، ولش کن، فقط ساعت یارو قد کل زندگی ما می ارزه. نازی کنار گوشش زمزمه کرد ولی چه اهمیت داشت؟ _ جواب اسی رو چی بدم نازی؟ بدبخت شدم، اوم حرومزاده پول نوی ماشینش و میخواد... این که ککش نمیگزه... بزار حداقل بزنمش... ماشین خودش که نبود. مرد پچ پچشان را شنید. با گوشی حرف زد و بعد قطع کرد. _ گفتم الان میان ماشین و میبرن تعمیرگاه، بهتر از اولش میشه. پونه به ماشین تکیه داد، اما نازی یک کاغذ را به سمت مرد گرفت. _ این شماره‌ی منه، اسمم نازیه اگر... مرد اخمالو نگاهش کرد. نگاهش به دخترک عصبانی خیره ماند، اتش خالص بود. _ شماره‌ی تو رو میخوام چکار؟ رفیقت چقد وحشیه... _ اوهوی... یابو برت داشته که چی؟ این ساده و خره فکر می‌کنه هر خری لباس تنش کرد و عطر و ادکلن مارک زد و عین خرمگس عینک، آدمه، تو چرا هوا برت میداره؟... گمشو تو نازی...به خرم لباس بپوشی و عینک بزنی همینقدر شیک میشه... صدای جیغ دخترک باید ازار دهنده می بود اما برای گوش یونس نه...کسی تا بحال اینقدر بی پروا و عصبانی نبود... زنها معمولا با همان نگاه اول وا می دادند. _ شمارتو بده من پونه... از بین حرفهای دختری که بغض کرده سوار ماشین شد نامش را فهمید. _ شماره‌ی منو میخوای چکار؟ اصن زنگ بزن پلیس بیاد بابا. همین مونده باهات تیک بزنم... زنگ بزن پلیس! رنگ پونه سرخ از عصبانیت بود، گوشه‌ی لب مرد کج شد، شبیه لبخند. _ شمارتو بده چون دهنت به یه صافکاری نیاز داره از بس بی ادبی...این واجب تره. کمی طول کشید تا حرف مرد را هضم کند. _ بیا سرویس کن ببینم چه گهی میخوای بخوری؟... بیا ببینم... مشت زنانه اش را در هوا گرفت، مثل او را ندیده بود. لگد ی که زده بود هنوز جایش درد می کرد... _ شمارتو بده بهت میگم... بچه پرو من از تو دیوث ترم، نگاه کت و شلوارم نکن ها...دختره‌ی سرتق... مردم جمع شده بودند، دو دست پونه بی اخطار محکم روی سینه اش کوبیده شد... _ بی شرف! به ماشینم زدی حالا درخواست کارای خاکبرسری داری؟ آی مردم... یکی نیست زنگ بزنه پلیس؟ یونس فکر اینجایش را نکرده بود، کسی جلو آمد... _ بی ناموس! زدی ماشین دختر مردمو داغون کردی چه گهی میخوای بخوری؟ مرد هیکلی بود، یونس خونسرد نگاهش کرد. _ شما خودتو دخالت نده داداش، این زیادی شلوغش کرده، با هم کنار میایم. پونه گوشی به دست میخواست به پلیس زنگ بزند که گوشی از دستش قاپیده شد، یونس شماره اش را با گوشی او گرفت. نمی‌گذاشت همینجا تمام شود. https://t.me/+jgAxZeET1RQ5Yzhk https://t.me/+jgAxZeET1RQ5Yzhk https://t.me/+jgAxZeET1RQ5Yzhk

Repost from N/a
_گناه داره. تازه از مدرسه رسیده. طفلک از دیروز صبح هیچی نخورده، یزدان. بزار ناهارش و بخوره حالا. ببین نورا الان حالش خوبه. یزدان صبر کن حلما هول لب زد اما او همین که شنید دخترک از مدرسه برگشته پالتویش را روی مبل انداخت و قدم‌های سنگینش به سمت اتاق دخترک حلما نگران سعی کرد بازویش را نگه دارد _الان عصبی هستی فدات شم. دکتر گفت زود گچ گردن نورا رو باز می‌کنن. تازه دخترمون‌ فقط دو سالشه. خودتم از سفر برگشتی، خسته‌ای. صبر کن حرف بزنم. اصلا نغمه خبر نداره وقتی نورا رو هول داده گردن بچـ.. نیم‌نگاه تیز یزدان _نمیای‌ تو اتاق، حلما در را باز کرد دخترک موطلایی را دید با پوست برفی‌اش، میان لباس سرمه‌ای گشاد مدرسه‌ که در تنش زار می‌زد با جثه‌ی ریزش کنار میز ایستاده، با سر پایین مشغول غذا خوردن و چشمش به کتاب بود قبل از اینکه حلما چیزی بگوید، در را بست دخترک گیج سر بلند کرد با دیدن او نرم خندید _سلام خسته نباشین. کِی رسیدین؟ همانطور که نگاه تیره‌اش میخ چشمان یشمی دخترک بود، آرام سر تکان داد _مدرسه چه خبر، دردونه؟ لبخند دخترک بزرگ شد _جوابای امتحانم و دارم نگاه می‌کنم. امتحانای اینجا خیلی سخت‌تر از مدرسه‌ی قبلیمه یزدان دست برد به سمت مچ پهنش همانطور که قدم‌هایش به دخترک نزدیک می‌شد، ساعت مچی‌اش را باز کرد دخترک با شرم خندید _میدونم شهریه‌ی مدرسه غیردولتی خیلی بالاست اما شما منو توی بهترین مدرسه نوشتین یزدان با صورت خنثی صندلی دخترک را از میز بیرون کشید _بشین، دردونه. غذاتو بخور دخترک مانند همیشه مطیع به حرفش گوش داد _گشنه‌‌تون نیست؟ تنها نمیشه بخورم که ساعتش را روی میز دخترک انداخت دخترک پرورشگاهی را فقط بخاطر یک دِین مسخره صیغه کرده بود اما دخترک با مظلوم بودنش.. دلش را نرم کرده بود که شده بود دردانه از اول هم نباید دخترک را پیش حلما و نورای دوساله‌اش راه می‌داد دکتر گفته بود ضربه به گردن نورایش شدید بوده _غذا گرم نکنم؟ با حلما خانوم و نورا بخوریم. وقتی از مدرسه رسیدم لوبیا پلو درست کردم دخترک خواست بلند شود که شانه‌ی ظریفش را به صندلی فشرد _نمی‌خواد نگاه تیره‌اش میخ موهای ابریشمی و طلایی دخترک شد بافته‌ی بلند مویش از مقنعه بیرون زده بود _حلما گفت از دیروز چیزی نخوردی، نازدار مقنعه‌ی دخترک را از سرش بیرون کشید با آرامش _نگفته بودم اگر دردونه‌م بخاطر درس یه وعده رو جا بندازه، نمی‌ذارم دیگه مدرسه بره؟ حلما گفته بود دیروز دخترک از موهای نورا گرفته و.. هولش داده و تن تپل و ریز نورایش محکم به دیوار کوبیده شده از آینه دید که دخترک لب گزید _کیک خورده بودم. نجمه خانوم که برای تمیزکاری اومد، کیکم درست کرد دست یزدان سمت کشوی میز دخترک رفت و آهسته لب تکان داد کشویی که قیچی صورتی دخترک داخلش بود _به نجمه میگم دیگه کیک نپزه قیچی را بیرون کشید اما نغمه ندید که قاشق پر شده‌اش را بالا برد در ایران چند نفر با چنین رنگ مویی دنیا می‌آمدند؟ می‌دانست دخترک چقدر وابسته‌ی موهایش است نغمه با سر پایین خندید با شرم _این چند روزی که نبودین خیلی دلم گرفته بود. برعکس اخلاق تندتون با بقیه فقط شما با من خیلی مهربـ..ـونین. به خاطر مریض بودنم توی پرورشگاه هیچکس بهم محل نمی‌داد. من برعکس اونا همیشه بی‌حال بو.. حرف در دهان دخترک ماسید وقتی از آینه قیچی را در دستش دید سعی کرد لبخند بزند _چیکار میکـ.. آ...خ صدای ترق دست پهنش جوری گردن دخترک را چرخاند که.. صدای شکستنش نفس دخترک رفت یزدان بی‌توجه موهای دخترک را در پنجه‌اش جمع کرد. با آرامش _نورا هم همینطوری نفسش بالا نمیومد، دردونه. درد داره؟! قیچی که به موهای دخترک نزدیک شد، هق هق بی‌نفس دخترک بالا گرفت بخاطر اینکه دیروز بی‌اجازه‌ی یزدان اردو رفته بود، او می‌خواست موهایش را..؟ _اگر می‌خوای دوباره درد نکشی.. باید یه کاری کنیم که دردش یادت بمونه دخترک حتی نتوانست التماس کند بی‌رمق تقلا کرد اما او بی‌توجه قیچی را زیر موی طلایی‌اش انداخت و با محکم نگه داشتن شانه‌ی دخترک.. غرش خفه‌اش _دفعه‌ی بعد که خواستی گوه اضافه بخوری موهاتو توی آینه ببین بی‌رحمانه بافته‌ی بریده شده‌ را در بغل دخترک انداخت وقتی قیچی را روی میز پرت کرد همان‌لحظه چیزی از زیپ باز کوله‌ی نارنجی رنگ دخترک به چشمش خورد کنار میز بود ابرو گره زد از کوله بیرون کشید بروشور موزه با تاریخ و زمان ورود و خروج به موزه مُهر مدرسه‌ی دخترک در پایین برگه نفسش در سینه گره خورد تاریخش.. دیروز بود پیشانی‌اش نبض زد زمانی که گردن نورا در خانه... دخترک در موزه بوده! اصلا خانه نبوده! به یکباره.. تن ریز دخترک روی ساعد پهنش افتاد گره‌ی ابروهایش کور شد نگران _جمع کن خودتو، نغـ.. اما با دیدن چشمان بسته‌‌ی دخترک و.. خونی که با شدت از بینی‌‌اش.. شُره کرد ادامه‌⬇️ https://t.me/+FtxFN0KFvfYwNjI0

_ زن صیغه ایم بشی از پای چوبه ی اعدام باباتو میکشونم پایین .. 🔥 با حیرت سعی کردم از بین بازوهاش خودمو بیرون بکشم _ چ..چی میگی پسر عمو ..؟تو متاهلی زن داری ! _ هوم معامله ی خوبیه نه ؟! صیغه من شدنت در ازای زنده موندن و آزادی بابای حرومزاده ات !! با نفرت بغض بهش خیره شدم ، که با خشونت چنگی به موهام زد دوباره توی آغوش بزرگش حبسم کرد _ قبول نکنی ، همخوابم نشی جوجه کوچولو تعلل نمیکنم برای زدن زیر چارپای اعدام و گرفتن تقاص از ‌.. https://t.me/+mL0NxmQWCNZkYmVk دخترکوچولوی مظلومی که مجبوره صیغه پسر عموی وحشی سنگدلش بشه تا باباش ..🔥❌