ru
Feedback
سونــــــــ🌙ــــایـ

سونــــــــ🌙ــــایـ

Закрытый канал

سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала سونــــــــ🌙ــــایـ

Канал سونــــــــ🌙ــــایـ языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 66 908 подписчиков, занимая 316 место в категории Книги и 4 999 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 66 908 подписчиков.

Согласно последним данным от 30 сентября, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 1 587, а за последние 24 часа — -77, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 4.28%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 17.63% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 2 867 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 11 798 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 42.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️”

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 01 октября, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

66 908
Подписчики
-7724 часа
-6837 дней
+1 58730 дней
Архив постов
-زنت ناراحت نمیشه میخوای منو حامله کنی؟ با نیشخند جواب داد : تو فقط نقش یه رحم رو داری بچه‌جون! شیرین خودش خواست بکنمت! باز کن پاهاتو تن بزرگش روی بدنم سایه انداخت و با خشونت خودشو بهم کوبید که جیغم بلند شد صدای گریه ی شیرین رو از پشت در شنیدم و اردوان کنار گوشم زمزمه کرد : به جهنم اردوان خوش اومدی! از شدت درد ناله میکردم و وقتی ازم فاصله گرفت، قسم خوردم از پا درش بیارم کاری میکردم شیرین رو طلاق بده و التماسم کنه واسه موندن....‼️ https://t.me/+3M6aAfcjGRMzNmRk بابام پرونده ی مهم قاضی بزرگ رو دزدید و توی تصادف مُرد میخواست از من انتقام بگیره ولی من پریهانم

-زنت ناراحت نمیشه میخوای منو حامله کنی؟ با نیشخند جواب داد : تو فقط نقش یه رحم رو داری بچه‌جون! شیرین خودش خواست بکنمت! باز کن پاهاتو تن بزرگش روی بدنم سایه انداخت و با خشونت خودشو بهم کوبید که جیغم بلند شد صدای گریه ی شیرین رو از پشت در شنیدم و اردوان کنار گوشم زمزمه کرد : به جهنم اردوان خوش اومدی! از شدت درد ناله میکردم و وقتی ازم فاصله گرفت، قسم خوردم از پا درش بیارم کاری میکردم شیرین رو طلاق بده و التماسم کنه واسه موندن....‼️ https://t.me/+3M6aAfcjGRMzNmRk بابام پرونده ی مهم قاضی بزرگ رو دزدید و توی تصادف مُرد میخواست از من انتقام بگیره ولی من پریهانم

-زنت انقدر خوشگله چشم همه روشه. ولی تو اینجا سرت تو یقه‌ی منه! سرشو سمت گردنم اورد -تو حاملِ بچه‌ی منی،بیشتر به مراقب نیاز داری بدون توجه به جمعیت دستشو از زیر دامن کوتاهم به رون پام رسوند -مخصوصا به لمس بیشتر‌ انگشتشو بالاتر برد و... https://t.me/+3M6aAfcjGRMzNmRk دختری که قرار بود فقط یه رحم اجاره‌ای باشه،عروسک لوند قاضی خشن شد و مجبور بود بهش... 😱🔞😈

sticker.webp0.05 KB

Repost from N/a
_یعنی چی باهاش سکس کردم؟... دیوونه شدی دختر؟ خیره نگاهش کردم، خودم خواسته بودم، هم امیر را هم اولین رابطه با او را. _داد نزن، همه رو خبردار کردی اتی...بچه که نیستم. اما یک بغض کوچک داشتم، از صبحی که بی صدا ترکش کردم هیچ زنگی نزد، حتی به شرکت هم نیامد، سه روز بود. _بچه نیستی، ولی خری...نه پدر داری نه مادر و نه حس و کار، چی داری آلما؟ بگو که مراقبت کردی...حامله نشی... تخم مرغ را درون ماهیتابه می شکنم، همه چیز یکهویی بود، من خواسته بودمش...مثل زنهای بدکاره، اما دهنم را بستم. _نمی شم...من عاشقشم آتی... پشت کانتر آشپزخانه‌ی کوچکش ایستاد، با اخم و خشم نگاهم کرد. _عشق و زهرمار، عاشق یکی شدی از خودت دوبرابر بزرگتر؟ یارو مولتی میلیاردر، به کونش میگه پشتم نیا...عشق؟ عین چی نگاتم نمی کنه. رو گرفتم که بغضم را نبیند، اما همچین هم مرد جدی و مغروری نبود، مهربان بود وقت رابطه، خیلی مهربان. _خودم می دونم آتی خانم، انتظاریم ندارم، یه شب بود، خودم خواستم، خودمم بی صدا اومدم بیرون. با دست خاکبرسری حواله ام داد. _عین گاو اومدی بیرون، عین خرابا بهش دادی...خاک تو سرت، یه دخترونگی داشتی... ما اخه کیو داریم خر؟ ...زنای دور و برش و نمی بینی؟ دیده بودم، ان شب می گفت خیلی سال است با کسی نبوده، می ترسید اذیتم کند، ولی مگر میشد او با ان وجنات تنها بوده باشد؟ _تموم شده، بیا ناهار که نخوردیم، عصرونه بخوریم. عصبانی بود، حق داشت، از بچگی داخل یک پرورشگاه کنار هم بودیم و حالا یک خانه. _زهرمار بخوریم...پاشو زنگ بزن بهش، رفتی بعدش دکتر؟ مریض نبود که؟... نفهم اگر مریضی بگیری؟ خونریزی چی؟ استایل امیرحسین ادینه پیش چشمم آمد، تمیز، منظم ، با دیسیپلین، صاحب بزرگترین دفتر فنی مهندسی... مریضی داشت؟ _یکم خونریزی بود، بهترم، ول کن دیگه آتی، زنگ زدن نداره، خودم جنبه‌ی تنها بودن باهاش و نداشتم، دوساله عاشقشم...بیا تو رو خدا. با حرص پشت میز نشست، نخواستم بداند که بعد از آن شب هیچ خبری از او ندارم، منشی اش گفت رفته دبی تعطیلات. _وان نایت مال امثال توئه آلما؟ ... تو که کل وجودت احساساتیه؟ ... می دونی هرروز باید ببیینیش؟ از کجا معلوم عذرت و نخواد؟ مزاحم ندونتت؟ لب گزیدم، به این فکر کرده بودم، اگر فکر کند خطرناکم چه؟ _آتی! ...کاریه که کردم، بهش گفتم قرار نیست پاگیرش بشم، بخدا خیلی میخواستمش...هنوزم... بالاخره بغض چند روزه شکست، آن حس تنهایی بعدش، من حتی عروس هم نشده بودم، برای کی مهم بود؟ _گریه کن، فکر کردی خودت و تقدیم کنی تمومه؟ بیشتر گریه ام می گیرد، از اینکه نامردانه به او می تازد. _بسه آتی، اون که نخواست... داد زد. _ولی ردتم نکرد، می دونست دختری؟ ... ذلیل نشی آلما... چی میخواست بهتر از تو؟ ...اصلا بهت زنگ زده؟ اصلا بعد اون... از سفره عقب می کشم، چرا اصلا به او گفتم؟ _ولم کن دیگه، سه روزه نیومده شرکت رفته دبی عشق و حال ، تلفنی نزده، راحت شدی؟ حتی اتاقی نداریم که به آن پناه ببرم، می روم سراغ وسایلم، حداقل قدمی بزنم، دست میبرم به گوشی، یک پیام روی صفحه است... _راحت؟ مال خودته دادی... لعنت بهت آخه...هوا تاریک شده کجا؟ دستانم وقت باز کردن پیام می لرزد، شماره‌ی خودش بود. فقط چند کلمه و تنم لرزید. "  فردا نرو شرکت، بیا خونه‌ی من، کارت دارم. آدینه" فقط همین! آدینه. گوشی را سر می دهم داخل کیف. حس می کنم قلبم هزار تکه شد، ولی خودم خواسته بودم. _کی بود؟ بده ببینم، چی گفته که اینجور رنگت پرید؟ لبهایم می لرزد، عقبگرد می کنم. _تبلیغات بود...برم یه دور بزنم، برگشتم بیا یادمون بره، خب؟ تو رو خدا... نمی گذارم نزدیک بیاید، از خانه باید بیرون می زدم، هوای خنک شاید حالم را بهتر می کرد...گوشی ام زنگ خورد، حسم گفت خود اوست و بود. رد تماس می دهم، دم در پیام را برایش تایپ می کنم. " سلام آقای مهندس! متاسفم فردا نیستم، نیازی به دیدار نیست!" تایپ می کنم و می فرستم و بعد گوشی خاموش!  بغضم می ترکد، هر چه بودم، آویزان او نمی شدم. در را باز می کنم، نفس عمیق می کشم، تکرار می کنم، تمام شده...کسی میان تاریکی ایستاده بود، کنار یک ماشین. _عادت داری زیادی خودمختار باشی آلما؟ همیشه حرف حرف خودته؟ https://t.me/+WICXRg52voU3ZDM0 https://t.me/+WICXRg52voU3ZDM0 https://t.me/+WICXRg52voU3ZDM0

Repost from N/a
_ ببخشید آقای دکتر؟ مرد بلند قامت با شنیدن صدایم سر جا می‌ایستد سریع سمتش میروم و نفس نفس زنان میگویم _ شما دکتر جدید این بخش هستید؟ گنگ نگاهم میکند و با مکث می‌گوید _ بله، چطور؟ _ میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟ متعجب نگاهم میکند، باز هم برای جواب دادن تردید دارد انگار پروویی ام برایش عجیب است _ بفرمایید صدایم را کمی پایین می‌آورم _ دکتر مهرجوی خیر ندیده اینقدر از صبح ازم کار کشیده که بخدا دیگه نمیکشم میشه به جای من به بیمار اتاق ۲۱۱ برسید؟ چشمانش گرد می‌شود اما من فرصت مخالفت به او نمیدهم هنوز جوابی نداده که پرونده را تقریبا به زور دستش میدهم _ خیلی ممنونم حتما جبران میکنم براتون برای اینکه هم دل خودم خنک بشود هم دکتر مهرجوی تازه واردی که ندیده بودمش اما بارها ترکش های بداخلاقی اش از دور نصیبم شده بود را در چشم این دکتر جدید هم بد جلوه بدهم شروع به حرف زدن میکنم _ من نمیدونم آخه چرا یک دکتر، با چنین شخصیت اجتماعی بالایی باید اینقدر عقده‌ای باشه. از وقتی این مهرجو اومده اینجا   شده رئیس بخش، چندتا از بچه ها رو که کلا بیرون کرده، اینقدر هم کار ریخته رو سرمون وقت سر خاروندن نداریم. همیشه هم صدای داد  و فریادش بالاست. چینی به بینی ام میدهم و با پیاز داغ بیشتر میگویم _ میگن زنش بخاطر همین بداخلاقی هاش ازش جدا شده، والا که حق داشته. آخه کی همچین آدم نچسبی رو تحمل میکنه؟ حقشه سر پیری زنش بذاره بره تنها بمونه با بهت می‌گوید _ دکتر مهرجو؟ راضی از اینکه بالاخره حرفهایم برایش جالب شده و همراهی میکرد سر تکان میدهم _ آره همش واقعیته. شما تازه وارد هستین هنوز آشنایی ندارین. والا راسته میگن آدم هرچی پیرتر میشه بداخلاق تر هم میشه با اخم می‌گوید _ دکتر مهرجو پیره مگه؟ شانه بالا میدهم _ چی بگم والا من که ندیدم سن دقیقش بفهمم قطعا بالای شصت هست دیگه پیری کاش زودتر بمیره همه از دستش راحت بشیم کمی از بی‌انصافی ام دلم برای دکتر مهرجو به رحم می‌آید و با نارضایتی اضافه میکنم _ البته هرچی اخلاق نداره ولی پزشک خوبیه، میگن دستاش شفا بخشه، حالا ایشالا هزار سال عمر کنه اما خدا سر عقل بیارتش اینقدر پاچه مارو نگیره سر تکان می‌دهد اینکه دیگر جوابم را نمیدهد و غیبتم ادامه دار نمی‌شود عصبی ام میکند اما خب چون قرار بود کار مرا انجام دهد مراعاتش میکنم میخواهم خداحافظی کنم که با نگاهی به پرونده می‌پرسد _ فقط بیمار اتاق ۲۱۱ با شماست؟ قطعا منظورش این نبود که بقیه کارهای مرا هم انجام دهد اما آنقدر خسته بودم که از فرصت پیش آمده نهایت استفاده ببرم با بدجنسی نیشم شل میشود و از خدا خواسته میگویم _ راستش چندتا دیگه هم هستن از خانم صبوری بپرسید هم بهتون میگه خدا خیرتون بده اگه ممکنه به اونام برسید من امروز نوبت آرایشگاه هم دارم بعد یک هفته از دست مهرجو به کارام برسم مات میماند اما قبل از اینکه مخالفتی کند فورا خداحافظی میکنم و میروم دو ساعت بعد که برمیگردم با ذوق جلوی آینه راهرو می‌ایستم و به ابروهای تمیز شده ام نگاه میکنم مهسا با دیدنم متعجب می‌گوید _ تو اینجایی طلا؟ دوساعته کجایی؟ بیمارات چیشدن؟ نیشم شل می‌شود _ یک دکتر جیگر پیدا کردم همه کارامو به جام انجام بده تونستم این چندساعت یه نفسی بگیرم متحیر می‌گوید _ وا کی؟ _ نمیدونم یادم رفت فامیلیش رو بپرسم حالا حتما میبینمش امروز باز با یادآوری دکتر جدید ذوق زده میگویم _ نمیدونی چه قدر جذاب بود مهسا اولین باره بعد اینهمه سال یه دکتر به چنین جذابیتی میبینم باید تورش کنم واسه خودم مهسا ترسیده می‌گوید _ میدونی اگه مهرجو بفهمه چندساعت پیچوندی چی میشه؟ دستم را در هوا تکان میدهم _ برو بابا مهرجو ‌کجا بود سر تکان می‌دهد _ اتفاقا امروز دائم همینجاست اصلا نرفته اتاقش همش خودش بالا سر بیمارا میچرخه! سر می‌چرخانم تا جواب مهسا را بدهم که با دیدن آن دکتر جدید گل از گلم می‌شکفد میخواهم سمتش بروم و تشکر کنم که مهسا فورا از جا بلند می‌شود و می‌گوید _ خسته نباشید دکتر مهرجو یخ میزنم دکتر مهرجو؟ اویی که یک ربع پیشش کلی بد و بیراه حواله مهرجو کرده بودم خودش بود؟ دکتر مهرجو جلو می آید پرونده را دستم می‌دهد و رو به منِ میت شده می‌گوید _ رسیدن بخیر خانم معین، امر دیگه ای ندارید انجام بدم براتون؟ شانس می‌آورم که همان لحظه یکی از دکتر های ارشد بیمارستان می‌آید و البرز مهرجو را به حرف می‌گیرد فرار میکنم سمت رست که تلفنم زنگ میخورد حاج بابا بود _ کی میرسی خونه دخترم؟ متعجب میگویم _ مثل همیشه دیگه بابا چیزی شده؟ می‌گوید _ اگه تونستی زودتر بیا طلا بابا برای امشب زنگ زدن قرار خواستگاری گذاشتن مات و مبهوت میگویم _ خواستگاری؟ کیه؟ آرام میخندد _ منو دست میندازی دختر؟ گفت بگم دکتر مهرجو، طلا خانوم خودش خوب میشناسه https://t.me/+LsKeb_QuSzEwZjFk https://t.me/+LsKeb_QuSzEwZjFk

Repost from N/a
- تو خیلی چاقی بلوط! - من فقط هفتاد و سه کیلوئم... احمدرضا پوزخند زد و بلوط خجل سر پایین انداخت. - من و تو اصلا به هم نمی‌خوریم دخترخاله! بر فرض محالم بخوای زن من شی! از در ماشینم رد می‌شی؟ - من چاق نیستم! از این تحقیر ناراحت بود ولی دلخوشی مادرش چه؟ - من اصلا دلم نمی‌خواد با حرف بزرگترا برم توی چاه، تو دیپلمه‌ای من دکترا دارم! - لیسانس می‌گیرم یعنی الان برای کنکور درس می‌خونم. از خودش متنفر بود که این‌قدر به احمدرضا اصرار می‌کند. آرزوی مادرش دیدن عروسی او بود... - حرف آخرمو زدم بلوط. ساعت گران‌قیمتش را نگاه کرد و گفت: - من دیرم شده ساعت چهار کلاس دارم ایشالا توم با یکی دیگه خوشبخت بشی... رفتن احمدرضا بغضش را شکاند، سر گذاشت روی میز کافه‌ی خلوت و بلند بلند زیر گریه زد. - خانم؟ - ببخشید من... نتونستم خودمو کنترل کنم الان بلند می‌شم! یک مرد قدبلند بود با یک سیگار میان دو انگشت. - به نظر من شما اونقدر چاق نیستی که نامزدیت به هم بخوره! - شما حرفای ما رو... - همه‌شو شنیدم، نباید بهش التماس می‌کردی! یک مرد عجیب و غریب، خوشتیپ و جنتلمن، با همان ژست نشست روبه‌روی هنگامه. - آرزوی مادرم عروسی منه، روزای آخر زندگیشه به خاطر مادرم التماس کردم. - سرطان داره. - شما از کجا می‌دونین؟ واقعا تعجب کرده بود هم از حرف‌های آن مرد هم از حضورش و این‌ خلوتی کافه. - حدس زدم و حاضرم برات فداکاری کنم! سیگارش خاموش شد توی فنجان قهوه‌ی احمدرضا. - برای من؟ چه فداکاری آقا؟ - این کارت منه، اسمم پولادخسروشاهی، فردا بیا مطب حرف بزنیم ساعت هفت! پولادخسروشاهی پزشک مادرش! - د... دکتر خسروشاهی؟ - فکر کنم شانس توه زنمو همین امروز زنم طلاق بگیره و با این پسره‌ی دکترا بریزه رو هم، باید حسرتتو بخوره، حسرتمو بخوره می‌فهمی؟ هاج و واج مانده بود که پولاد لپش را کشید. - مطب ساعت هفت! https://t.me/+ija0G909madkYzJk https://t.me/+ija0G909madkYzJk https://t.me/+ija0G909madkYzJk

Repost from N/a
- عروس خانم تو بچگی از معقدش بهش تجاوز شده. سکوت عجیبی در جمع حاکم شد. این حرف از مادر داماد آن هم در روزِ خواستگاری! خواهر داماد لب زد: - مامان ساکت باش این حرفا چیه. مادرش رویی کج کرد و چادرش را دور دستش پیچید. - ببینید حاج خانم اگه پسرم خاک آقا خدا بیامرزش و قسم میداد من پا تو این خونه نمیذاشتم. از سر محل آدرس که می‌پرسیم تجاوز دخترتون و می‌زنن به رومون . عرقِ سرد روی کمرش ریخت . چشم به هشاء دوخت کسی که عاشقانه دوستش داشت. رنگ از صورت هشاء پریده بود. باورش نمی‌شد - حاج خانم خواهر من طی اتفاقی که در کودکی براش افتاده دست نداشته! اون طرف به سزای اعمالش رسیده . نمی‌شه گذشته رو شخم زد که! خواهرش لیلا مانند مادر پشتش مانده بود. - عزیزم مثل این که نمیدونی پسرِ من کیه؟ مادرش ابرویی بالا داد - پسرِ حاج علی کرباسیه! کل تهران می‌شناسنش! حتما عروسش باید پاک باشه . با پوزخندی به سر تا پای دخترک نگاه کرد و گفت: - نه که علاوه بر وضع خونه زندگیتون ، انگِ تجاوز هم بزنن بهش! صدایِ غرش هشا بلند شد: - مادر جان بس کن. - چی و بس کنم مامان جان؟! دست منو گرفتی آوردی کجا؟! گدا خونه ؟! قربون گدا خونه والا! فقط یک لایه چرک و کثافت روی لیوانِ چاییشونه! دخترک لال شده بود! بغض گلویش را گرفته بود. بارها به هشاء گفته بود به هم نمی‌خورند. بارها گفته بود سنگ بر دلش بی اندازد که امشب این گونه دخترک را خوار و خفیف نکند! - والا جوابم ندارن بدن! من خواستم بیام تو خونه چندشم شد پا بزارم. پاشو پاشو بریم هشا ! من یک لحظه هم اینجا نمی‌مونم دیگه. - مادر اومدیم خواستگاری! مادرِ هشاء بلند شد و چادرش را به سرش کشید و با غیض لب زد. - من یک لحظه دیگه پامو تو این خونه نمی‌زارم! بینِ منو خواهرت با این دختره ی هرزه یکی و انتخاب کن! صدای هینِ لیلا و خواهرِ هشاء بلند شد. لعیا خفه شد! روحش خفه شد. جانش مُرد. آن هم از سمتِ مادرِ عزیز ترین کسش! با چشمان سرخ نگاهی هشاء کرد منتظر بود پشتش در بیاید! عین تمام وقت هایی که در دانشگاه تحقیر میشد! اما هشاء در سکوت بلند شد و بدونِ این که به لعیا نگاه کند لب زد - بریم مادر جان! تمام شد.... عشقش همین بود! بین دختر و مادرش مادرش را انتخاب کرد! -افرین شیر پسرم! آفرین. اگه نمیومدی شیرم و حلالت نمی‌کردم! پول گل و شیرینی هم ازشون بگیر مادر و خواهرش بیرون رفتند. هشا شماره کارتی رویِ برگه نوشت و به لعیا داد. - پول گل و شیرینی می‌شه یک میلیون و نهصد تومن. تا فردا بزن اسکرین شاتش هم بفرست برام. با بغض خیره اش شد. - ی..‌یعنی تموم؟! من بهت گفتم نیا..... هشاء با بی رحمی تمام و با چشمان سرخ شده لب زد - تو به من نگفته بودی بچه بودی بهت تعرض شده خانمِ محترم! آبروی خاندان و طایفه ما از سرِ راه نیومده که هر کس و نا کسی بیاد پا بزاره روش پایمالش کنه! لیلا با حرص به سمت هشا آمد. - خوب شد ذات خودتو خانوادتو نشون خواهر من دادی! از این به بعد دیگه توی ذهن این دختر جایی نداری.... واگذارت می‌کنیم به همون خدایی که مادرت جا نماز آب می‌کشه!. خواهرش مثل کوه پشتش بود. هشا پوزخندی زد. - خدا بهم لطف کرد که خواهر هرزت رو نگرفتم.... بدونِ خداحافظی از خانه بیرون رفت. اشک های حیات مانند مروارید از چشمانش می‌ریخت . حرص و عصبانیت و دلشکستگی همگی باهم داشت نمایان میشد. دستی روی شکمش کشید و با چشمانی پر از نفرت خیره ی بنرِ در حال حرکت هشا شد و با حرص لب زد: - نوبت ما هم می‌شه مامانی! https://t.me/+qeCpq09IOI5lZGY8 https://t.me/+qeCpq09IOI5lZGY8 https://t.me/+qeCpq09IOI5lZGY8 https://t.me/+qeCpq09IOI5lZGY8

-زنت انقدر خوشگله چشم همه روشه. ولی تو اینجا سرت تو یقه‌ی منه! سرشو سمت گردنم اورد -تو حاملِ بچه‌ی منی،بیشتر به مراقب نیاز داری بدون توجه به جمعیت دستشو از زیر دامن کوتاهم به رون پام رسوند -مخصوصا به لمس بیشتر‌ انگشتشو بالاتر برد و... https://t.me/+3M6aAfcjGRMzNmRk دختری که قرار بود فقط یه رحم اجاره‌ای باشه،عروسک لوند قاضی خشن شد و مجبور بود بهش... 😱🔞😈

-زنت ناراحت نمیشه میخوای منو حامله کنی؟ با نیشخند جواب داد : تو فقط نقش یه رحم رو داری بچه‌جون! شیرین خودش خواست بکنمت! باز کن پاهاتو تن بزرگش روی بدنم سایه انداخت و با خشونت خودشو بهم کوبید که جیغم بلند شد صدای گریه ی شیرین رو از پشت در شنیدم و اردوان کنار گوشم زمزمه کرد : به جهنم اردوان خوش اومدی! از شدت درد ناله میکردم و وقتی ازم فاصله گرفت، قسم خوردم از پا درش بیارم کاری میکردم شیرین رو طلاق بده و التماسم کنه واسه موندن....‼️ https://t.me/+3M6aAfcjGRMzNmRk بابام پرونده ی مهم قاضی بزرگ رو دزدید و توی تصادف مُرد میخواست از من انتقام بگیره ولی من پریهانم

-مگه گرگینه ای که انقدر کبودم میکنی، حالا من چجوری برم خونه؟! بی تفاوت نگام کرد -یقه اسکی بپوش! -تو این گرما یقه اسکی بپوشم؟ یه بار دیگه بخوای وحشی بازی در بیاری رنگمو نمی بینی! دندون قروچه ای کرد و لخت از زیر ملافه در اومد چشمامو کنترل کردم تا به سمت اندام مردونش نره -باز دخترم پررو شده؟ هوس کرده تو تخت پاره اش کنم؟ از نگاهش ترسیدم و عقب رفتم که دستمو محکم گرفت -هیش کجا میخوام یه راند دیگه بگ.امت جوری که باباتم بفهمه یکی کردتت! وحشیانه رو تخت پرتم کرد و... https://t.me/+xQumSHnl1tNjOWZk پسره میمیره واسه دخترکش ولی بلد نیست عشقشو درست نشون بده و همش دختره رو عذاب میده🥺💔

-مگه گرگینه ای که انقدر کبودم میکنی، حالا من چجوری برم خونه؟! بی تفاوت نگام کرد -یقه اسکی بپوش! -تو این گرما یقه اسکی بپوشم؟ یه بار دیگه بخوای وحشی بازی در بیاری رنگمو نمی بینی! دندون قروچه ای کرد و لخت از زیر ملافه در اومد چشمامو کنترل کردم تا به سمت اندام مردونش نره -باز دخترم پررو شده؟ هوس کرده تو تخت پاره اش کنم؟ از نگاهش ترسیدم و عقب رفتم که دستمو محکم گرفت -هیش کجا میخوام یه راند دیگه بگ.امت جوری که باباتم بفهمه یکی کردتت! وحشیانه رو تخت پرتم کرد و... https://t.me/+xQumSHnl1tNjOWZk پسره میمیره واسه دخترکش ولی بلد نیست عشقشو درست نشون بده و همش دختره رو عذاب میده🥺💔

-مگه گرگینه ای که انقدر کبودم میکنی، حالا من چجوری برم خونه؟! بی تفاوت نگام کرد -یقه اسکی بپوش! -تو این گرما یقه اسکی بپوشم؟ یه بار دیگه بخوای وحشی بازی در بیاری رنگمو نمی بینی! دندون قروچه ای کرد و لخت از زیر ملافه در اومد چشمامو کنترل کردم تا به سمت اندام مردونش نره -باز دخترم پررو شده؟ هوس کرده تو تخت پاره اش کنم؟ از نگاهش ترسیدم و عقب رفتم که دستمو محکم گرفت -هیش کجا میخوام یه راند دیگه بگ.امت جوری که باباتم بفهمه یکی کردتت! وحشیانه رو تخت پرتم کرد و... https://t.me/+xQumSHnl1tNjOWZk پسره میمیره واسه دخترکش ولی بلد نیست عشقشو درست نشون بده و همش دختره رو عذاب میده🥺💔

-مگه گرگینه ای که انقدر کبودم میکنی، حالا من چجوری برم خونه؟! بی تفاوت نگام کرد -یقه اسکی بپوش! -تو این گرما یقه اسکی بپوشم؟ یه بار دیگه بخوای وحشی بازی در بیاری رنگمو نمی بینی! دندون قروچه ای کرد و لخت از زیر ملافه در اومد چشمامو کنترل کردم تا به سمت اندام مردونش نره -باز دخترم پررو شده؟ هوس کرده تو تخت پاره اش کنم؟ از نگاهش ترسیدم و عقب رفتم که دستمو محکم گرفت -هیش کجا میخوام یه راند دیگه بگ.امت جوری که باباتم بفهمه یکی کردتت! وحشیانه رو تخت پرتم کرد و... https://t.me/+xQumSHnl1tNjOWZk پسره میمیره واسه دخترکش ولی بلد نیست عشقشو درست نشون بده و همش دختره رو عذاب میده🥺💔

تست بارداری رو با ترس و لرز روی میزش گذاشتم -من حاملم لاهور! پر تهدید خیره شد بهم -مگه قرص جلوگیری نمی خوردی؟! به تته پته افتادم -میــ...میخوردم! از پشت میز بلند شد و غرید -د داری دروغ میگی پدرسگ... از صدات مشخصه! منو دور زدی که به خاطر بچه مجبور شم عقدت کنم ج.نده؟ نزدیک شد و گردنمو چسبید -سقطش می کنی فهمیدی؟ اشکم چکید -نه نمیتونم... این بچه جون داره! موزخندی زد و کمربندشو باز کرد -یه لخته خون داره تو رحمت می چرخه، انقدر می کنمت که خودش دفع شه... بزن کنار شورتو! https://t.me/+xQumSHnl1tNjOWZk

تست بارداری رو با ترس و لرز روی میزش گذاشتم -من حاملم لاهور! پر تهدید خیره شد بهم -مگه قرص جلوگیری نمی خوردی؟! به تته پته افتادم -میــ...میخوردم! از پشت میز بلند شد و غرید -د داری دروغ میگی پدرسگ... از صدات مشخصه! منو دور زدی که به خاطر بچه مجبور شم عقدت کنم ج.نده؟ نزدیک شد و گردنمو چسبید -سقطش می کنی فهمیدی؟ اشکم چکید -نه نمیتونم... این بچه جون داره! موزخندی زد و کمربندشو باز کرد -یه لخته خون داره تو رحمت می چرخه، انقدر می کنمت که خودش دفع شه... بزن کنار شورتو! https://t.me/+xQumSHnl1tNjOWZk

رمان پسر غیرتی و دختر خوشگل و شیطون میخوای؟🤤🔥 سه روزه اسیرشمممم چشم رو هم نذاشتمممم🥲 ازوناس که انقدر نباتن قند تو دلت آب میشه😍 بیا ببین رئیس مغرور و وحشی که همه مثل سگ ازش میترسن چجوری قربون صدقه دختر نازنازیش میرررررره...💦 دختره یه‌جوری واسه‌ش شیطونی میکنه غمزه میاد انگار ملکه‌س...😭😂 آقاشون یه‌جوری نازشو میکشه آدم میمیره واسشون... منم یکی ازین سگ غیرتیای جذااااب میخوامممم🥺😂😂😂👇👇👇 https://t.me/+qeGqjn5oj_cyMWNk

رمان پسر غیرتی و دختر خوشگل و شیطون میخوای؟🤤🔥 سه روزه اسیرشمممم چشم رو هم نذاشتمممم🥲 ازوناس که انقدر نباتن قند تو دلت آب میشه😍 بیا ببین رئیس مغرور و وحشی که همه مثل سگ ازش میترسن چجوری قربون صدقه دختر نازنازیش میرررررره...💦 دختره یه‌جوری واسه‌ش شیطونی میکنه غمزه میاد انگار ملکه‌س...😭😂 آقاشون یه‌جوری نازشو میکشه آدم میمیره واسشون... منم یکی ازین سگ غیرتیای جذااااب میخوامممم🥺😂😂😂👇👇👇 https://t.me/+qeGqjn5oj_cyMWNk

عاشق اون عوضی شدم! دل به مهربونیاش و توجهات خاصش بستم... فکر کردم قراره باهاش خوشبخت بشم و از تنهایی در بیام بی خبر از اینکه اون آدم منو واسه ارث و میراث می خواست! و من این رو وقتی فهمیدم که بچه ی اون مرد تو شکمم بود و خودم آواره ی کوچه ها... از دور و اطراف شنیدم که دنبال من می گرده و می خواد هر جوری شده پیدام کنه اما من دیگه اون ارغوان سابق نیستم و گول حرفای قشنگشو نمی خورم و تصمیم به انتقام گرفتم!❌🔥 https://t.me/+xQumSHnl1tNjOWZk

- توله صدبار نگفتم زیر سر کارگرا برام عشوه نیا میزنم بالا؟ خودمو بیشتر بهش چسبوندم و روی سینشو خیس بوسیدم -اومم چقدر خوشبوئه بدنت لاهور دلم میخواد همینطور ببوسم برم پایین.... چشماش پر از شهوت و نیاز شدم و دستش سینمو چنگ زد -خشتکم داره میترکه ارغوان باز کن دکمه ی شلوارو یکم باهاش ور برو! با تعجب و ترس گفتم -نمیشه یکی می بینه من شوخی کردم -نمی فهمی اون پایینی شوخی حالیش نیست؟ آرومش کن تا ابروم تو شرکت نرفته تا اومدم مخالفت کنم خمم کرد رو دستگاه و شلوارمو پایین کشید -تو که خودت خیسی خوشگلم... کارمون زیاد طول نمیکشه شل کن! https://t.me/+xQumSHnl1tNjOWZk