ru
Feedback
سونــــــــ🌙ــــایـ

سونــــــــ🌙ــــایـ

Закрытый канал

سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала سونــــــــ🌙ــــایـ

Канал سونــــــــ🌙ــــایـ языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 65 987 подписчиков, занимая 316 место в категории Книги и 5 109 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 65 987 подписчиков.

Согласно последним данным от 30 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 565, а за последние 24 часа — 131, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 4.67%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 17.13% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 3 075 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 11 271 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 46.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 31 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

65 987
Подписчики
+13124 часа
-1447 дней
+56530 день
Архив постов
-گفته بودم دلم می‌خواد دختردار شم..! زیپ پشت لباس عروس را باز می‌کند و نبض من تند تر می‌زند.شنیده بودم مگر می‌شد ندانم...وارث آژگان برخلاف خاندانش دختر دوست داشت... سر در موهایم فرو برد و سست شده نالیدم: -من و تو قرار گذاشتیم.‌..یه ازدواج رسمی صوری بدون هیچ خواسته‌ای داشته باشیم... مرا طوری چرخاند که تصویرمان در آینه یک تصویر زیبا خلق کرد.زیر گوشم پچ پچ‌اش جان گرفت: -تو خودت مرد باشی از این دختر می‌گذری؟ صدایم بی‌جان شد: -می‌تونم ازت شکایت کنم به جرم... صدایم را با غُرشش و لباس عروسی که از تنم افتاد خفه شد: -به جرم اینکه نمی تونم...از زنم...از عشقم بگذرم...! https://t.me/+HeSlQWEv64o5YjQ0

-گفته بودم دلم می‌خواد دختردار شم..! زیپ پشت لباس عروس را باز می‌کند و نبض من تند تر می‌زند.شنیده بودم مگر می‌شد ندانم...وارث آژگان برخلاف خاندانش دختر دوست داشت... سر در موهایم فرو برد و سست شده نالیدم: -من و تو قرار گذاشتیم.‌..یه ازدواج رسمی صوری بدون هیچ خواسته‌ای داشته باشیم... مرا طوری چرخاند که تصویرمان در آینه یک تصویر زیبا خلق کرد.زیر گوشم پچ پچ‌اش جان گرفت: -تو خودت مرد باشی از این دختر می‌گذری؟ صدایم بی‌جان شد: -می‌تونم ازت شکایت کنم به جرم... صدایم را با غُرشش و لباس عروسی که از تنم افتاد خفه شد: -به جرم اینکه نمی تونم...از زنم...از عشقم بگذرم...! https://t.me/+HeSlQWEv64o5YjQ0

sticker.webp0.05 KB

-گفته بودم دلم می‌خواد دختردار شم..! زیپ پشت لباس عروس را باز می‌کند و نبض من تند تر می‌زند.شنیده بودم مگر می‌شد ندانم...وارث آژگان برخلاف خاندانش دختر دوست داشت... سر در موهایم فرو برد و سست شده نالیدم: -من و تو قرار گذاشتیم.‌..یه ازدواج رسمی صوری بدون هیچ خواسته‌ای داشته باشیم... مرا طوری چرخاند که تصویرمان در آینه یک تصویر زیبا خلق کرد.زیر گوشم پچ پچ‌اش جان گرفت: -تو خودت مرد باشی از این دختر می‌گذری؟ صدایم بی‌جان شد: -می‌تونم ازت شکایت کنم به جرم... صدایم را با غُرشش و لباس عروسی که از تنم افتاد خفه شد: -به جرم اینکه نمی تونم...از زنم...از عشقم بگذرم...! https://t.me/+HeSlQWEv64o5YjQ0

sticker.webp0.09 KB

Repost from N/a
. - توروخدا صبر کنید من جا موندم‌. واقعا صدا میشنید یا توهم زده بود؟ تمام تلاشش را کرده بود تا موقع خروج اهل خانه را بیدار نکند. مخصوصا آن دخترکی که بدجوری زگیل زندگی اش شده بود. -خب همه سوار شدن؟ بریم واسه عشق و حال؟ پرسید و از آینه جلوی ونی که کرایه کرده بودند تا تمام طول مسیر را با هم خوش بگذرانند سرنشینان را از نظر گذراند. -تازه عروست و نمیاری عشق و حال منصور؟ ابروهایش که در هم گره خورد مارال تیز به سمت سپیده چرخید. -خفه شو سپید. گند نزن تو سفرمون توروخدا الان اوقاتش تلخ میشه. هنوز صدای خنده قطع نشده بود که پسرعمویش نمک دیگری ریخت. -با تازه عروس فقط زیارت و صفا و مروه میره داداشمون. کثافت کاریش با ماست. شلیک خنده که به هوا بلند شد از شدت حرص در حال انفجار بود‌. مارال جیغ جیغ کرد. -خفه شید مسخره ها. داداش راه بیفت. دلم داره شور میزنه. به خدا الان مثل جن میاد. دستش به سوئیچ نرسیده صدایی از داخل حیاط به گوشش رسید. - وای صبر کنید من جا موندم... دوباره شلیک خنده به هوا رفت و مارال پا بر زمین کوبید. -وای ...دختره مثل جن میمونه . اسمش و میاری میاد. گفتم سر و صدا نکنید ها... ماهرخ از عقب ون بریده بریده جواب داد. -وای مارال عروستونه ناسلامتی ...زشته پشتش اینجوری میگید‌ منصور استارت کرد. میخواست نوعروس را قال بگذارد و فلنگ را ببندد. همین مانده بود او را دنبال خودش بیاندازد آن هم در جایی که هاله هم حضور داشت. هاله ای که از اول نشستن روی صندلی دست ها را به سینه زده و به بیرون زل زده بود. تمام امیدش به این سفر بود. باید هاله را تنهایی گیر می آورد و حالی اش میکرد که چقدر از زن اجباری اش بیزار و متنفر است. -منصور برو دیگه. آویزون خانوم اومد. هشدار آخر مارال دیر رسیده بود. دیگر وقت هیچ عکس العملی را نداشت‌ . پایش را روی گاز نفشرده در ون باز و دخترک چادر به سر با ساک کوچکی در دست مقابل در ایستاده بود. -سلام...ببخشید من داشتم جا میموندم. مارال دهانش را کج کرد و این بار صدای خنده های ریز ریز بدتر روی اعصابش بود. -عه مادر سوار نشدی ؟ برو سوار شو دیگه الان آفتاب پخش میشه تو آسمون جاده میشه جهنم. سعید آن عقب هر هر می‌خندید. -اوه اوه . عروس خانم بزرگترشم آورده. بعد انگشتر اشاره اش را به شکل مسخره ای بالا آورد و سرش را از پنجره بیرون گرفت. -اجازه زن عمو؟ ما گفتیم عروس خانم کجاست گفت قراره با مدرسه بره اردوی راهیان نور با ما نمیاد شمال عشق و حال... همین مانده بود مضحکه دست فامیل شود که شده بود. مارال ریز ریز پچ میزد. -داداش این بیاد من نمیاما من همینجا پیاده میشم. با تندی به دخترک نگاه کرد. -تو کجا شال و کلاه کردی‌؟ پای دخترک روی اولین پله ی ون خشک شد‌ -کی بهت اجازه داد بیای...؟ دخترک تته پته کرد‌ -آخه...آخه حاج خانوم گفت با ‌‌...با شوهرم‌.. حاج خانوم واسه خودش گفت. تو غرور نداری؟ چرا هیچی بهت برنمیخوره؟ بالاخره هاله به زبان آمد. -خوب کاری کردی اومدی عزیزم...بالاخره زن و شوهر نباید از هم جدا بمونن... عجب زن و شوهر را با طعنه بر زبان می آورد. مادرش کنار پنجره ایستاد. -چیکار میکنی مادر؟ ناموست و سنگ رو یخ نکن جلو دوست و دشمن...بذار سوار شه با شوهرش بیاد سفر چی میشه مگه؟ با نفرت به دخترک نگاهی کرد. از خودش و از آن چادر سیاه روی سرش و از اشکی که همیشه در آستین داشت بیزار بود. -برو پایین در و ببند میخوام برم‌ مارال روی صندلی جا به جا شد‌ -ایول داداش! دخترک با غرور له شده نالید‌: -آخه ...آخه .‌‌. از داخل آینه نگاهش با نگاه هاله گره خورد . شاید این همان فرصتی بود که به دنبالش میگشت پس سینه سپر کرد و عربده کشید. -نمیخوامت آویزون ...گمشو از زندگیم بیرون همه ی زندگیم و به گند کشیدی ..‌ بعد پایش را روی گاز فشرد و دیگر اهمیت نداد که سر دخترکی که یک پایش برای سوار شدن میان زمین و هوا معطل مانده بود چه بلایی آمده بود. https://t.me/+3XsRgPHJ7L81N2Vk https://t.me/+3XsRgPHJ7L81N2Vk https://t.me/+3XsRgPHJ7L81N2Vk https://t.me/+3XsRgPHJ7L81N2Vk https://t.me/+3XsRgPHJ7L81N2Vk https://t.me/+3XsRgPHJ7L81N2Vk https://t.me/+3XsRgPHJ7L81N2Vk https://t.me/+3XsRgPHJ7L81N2Vk https://t.me/+3XsRgPHJ7L81N2Vk آخ که پشیمونی و التماست حسابی تماشا داره نامرد👆👆👆👆

Repost from N/a
-مادرِ بچه‌هاته، اما داره تو زیرزمین زندگی می‌کنه. الوند فک فشرد. -لایقِ همون زیرزمینم نیست. حاجی تسبیح زد و حرص خورد. مقصر خودش بود که دخترک را از خانه بیرون کرد. اما حال پشیمان بود. -چهار سال بچه‌هاتو مخفی کرد. اینجوری سخت بگیری یهو دیدی دوباره از دستت لیز خورد. الوند با تازه شدنِ داغِ دلش غرید: -د همین د... چطور زنی‌و بیارم ورِ دلم که چند سال بچه‌هام‌و ازم دریغ کرد؟ و در دل برای نداشتنِ ملودی هم گله داشت. نامزدش بود اما یک هفته مانده به عروسی رهایش کرد و رفت. -یه هفته‌است پیداشون کردی و کارخونه نرفتی. دائم داری ذاق سیاه همسایه زیرزمینت‌و چوب می‌زنی. عقدش کن که حداقل زنجیر شه به این خونه. نمی‌شد. از دخترک کینه داشت. هنوز نمی‌دانست چرا رهایش کرد و رفت. می‌خواست زجرش دهد و هزاران بلا بر سرِ همان نیم وجبی که یک روز جانش بود بیاورد. -این چه حسیه حاجی؟! هم می‌خوامش هم نه. حاجی آهی کشید. عذاب وجدان بیخ گلویش را گرفته بود و هر چه تلاش می‌کرد درست نمی‌شد. -نمی‌خواستی چهار سال از تهران تا زاهدان رو خونه به خونه دنبالش نبودی. دست بجنبون تا دوباره نرفته الوند. حاجی که دید پسرش چطور مردد مانده نزدیکش شد. - ایندفعه اصفهان خفتش کردی دفعه بعد شاید ایران نباشه. این دختر جلدِ بومت نیست. می‌پره‌ها! الوند کلافه دستی لابه‌لای موهایش کشید. -عقدش می‌کنم. اما نه واسه اینکه زنجیر شه به این خونه! از پدرش فاصله گرفت‌و پشتِ پنجره‌ی قدی رفت. - که قفل و زنجیر شم به دست و پاش و اسیرش کنم. که بتمرگه یه‌جا‌و آروم بگیره... که بفهمم درد بی‌درونش چیه تا من و می‌بینه چشاش خیس می‌شه و میره تو خودش. همان لحظه ملودی دنبالِ دوقلوهایش به حیاط دوید و لبخندی محو روی لب‌هایِ الوند نشست. -همین امروز می‌برم عقدش می‌کنم! https://t.me/+T6_JDtQ4ErA4ZTdk https://t.me/+T6_JDtQ4ErA4ZTdk -گفتی اگه تو محضر بله بدم، بعدش بچه‌هام‌و میاری... نگاهِ خیسِ ملودی دنبالِ دوقلوهایش گشت و ناامید به الوند خیره ماند. -پس چرا نیستن؟! توروخدا الوند. اون دو تا جونِ منن. داری جونم‌و می‌گیری. الوند نیشخندی زد و نزدیکش شد. -تازه عروس که نباید چشمش دنبالِ بچه‌هاش باشه. باید شوهرشو سیر کنه... ترسِ پدید آمده در نگاهِ دخترک باعث شد روحِ زخم خورده‌‌اش آرام بگیرد. -م...منظورت چیه؟! الوند کمی خم شد تا هم قدش شود و کنار گوشش پچ زد: -یعنی لخت شو، امشب تا صبح. یه بار، ده بار، صد بار... انقدری که چیزی ازت نمونه با همیم مِلو... دورِ دخترک که همانندِ گنجشکی باران خورده می‌لرزید گشت. -اگه صبح جون داشتی و زنده بودی... پشتش ایستاد. دستش روی زیپِ پیراهنِ سفیدِ دختر نشست و آرام آرام پایین کشیدش. -بگو بچه‌هام... با اخم سر خم کرد و بینی به موهای لَخت و خرماییِ ملودی چسباند و عمیق بویید: -اما فقط وقتی می‌تونی بگی بچه‌هام که قدِ چهار سالی که نبودی جواب پس داده باشی... گفت‌و... https://t.me/+T6_JDtQ4ErA4ZTdk https://t.me/+T6_JDtQ4ErA4ZTdk https://t.me/+T6_JDtQ4ErA4ZTdk https://t.me/+T6_JDtQ4ErA4ZTdk https://t.me/+T6_JDtQ4ErA4ZTdk https://t.me/+T6_JDtQ4ErA4ZTdk https://t.me/+T6_JDtQ4ErA4ZTdk https://t.me/+T6_JDtQ4ErA4ZTdk https://t.me/+T6_JDtQ4ErA4ZTdk #پارت‌واقعی‌

Repost from N/a
-زن اول داماد خیاطه، بدید کت شلوار دامادیشو اون بدوزه. با این حرف مهلا، جاری‌ام، احساس کردم خون در رگ‌هایم یخ بست. -چ...چی؟ من بدوزم؟ کت شلوار می‌دوختم؟ برای دامادی او؟ دامادی مردی اگر شب سر به سینه‌اش نمی‌گذاشتم و صدای قلبش را نمی‌شنیدم خواب به چشمانم نمی‌آمد؟ -بدم نمیگه این دختر، صامد اون همه وسیله برات خریده، وقتی خودمون خیاط داریم چرا پول بدیم به یکی دیگه، خودت بدوز میگم صامد پولشم بده به خودت. با تایید مادرشوهرم، تمام وجودم سست شد. من زنِ صامد بیگ باید برای شوهرم کت و شلوار دامادی میدوختم و  دستمزد میگرفتم. -چرا جواب نمیدی دختر؟ جمعه شب مراسم خواستگاریه، دست بجمون. خودت با مش غلام برو بازار و گرونترین پارچه رو بگیر. مبادا ببینم کم گذاشتی! -قیافتو برای من کج کن! وای به احوالت اگه فکر خطا به سرت بزنه. شوهر اولت سر نازا بودنت طلاقت داد، خودتو قالب کردی به پسر من خیال داری با این همه مال و ملک، بی وارث بمونه؟ بغضم را فرو خوردم. صامد بیگ می‌دانست که من نازا هستم و عقدم کرد. من هیچ کس را گول نزده بود. با صدایی گرفته گفتم: -کاری نمی‌کنم... می‌دوزم خانوم.میرم مترمو بیارم. اقا بالاست. مانند ادم مسخ شده متر و دفترچه ام را برداشتم و به خلوت گاه شوهرم رفتم. جایی که کسی اجازه نداشت به آن وارد شود جز منی که محرم تنش بودم. قرار بود اجازه دهد زن دومش هم به اینجا بیاید؟ حتی فکرش هم می توانست جانم را به لب برساند. من این غم را تاب نمی‌اوردم. تقه‌ای به زدم و صدای بم و مردانه‌اش تیری به قلبم بود. وارد که شدم، مثل همیشه رو به شیشه‌ی سراسری، روی صندلی راکش نشسته بود و صدای قدیمی‌اش روشن بود. در را بستم که صدای بمش طنین انداخت. -اومدی پری، نمیدونی از سرکار میام تنم به انتظار دستاته؟ چرا انقدر دیر اومدی؟ همیشه پری صدایم می‌زد. پری خانومش بودم و حالا قرار بود سرم هو بیاورد. جلو رفتم و زیر لب ببخشیدی گفتی که نگاهش به سمتم چرخید. پکی به پیپش زد و ارام روی رانش زد. -پشین پری جانم، نسخ عطرتم، این پیپ و توتون دیگه دوای دردم نیستم. از حرفش بغضم گرفت. یعنی قرار بود اینگونه نازِ زن دیگری را هم بکشد؟ -نمیشینم آقا. پاشید لطفا. کارتون دارم. صدای لرزانم باعث شد پیپش را پایین بیاورد و با دقت نگاهم کند. -چیزی شده؟ چیزی نشده بود، فقط داشتند او را از من میگرفتند. چرا با اینکه خبر داشت، اینگونه با من رفتار می‌کرد. با دلخوری گفتم: -هیچی نشده آقا... پاشید اندازه هاتونو بگیرم، برای کت شلوار لازمه. میخواستم هرچه زودتر بروم، پس خودم دستش را گرفتم و وادارش کردم تا بلند شود. -کت شلوار برای چی؟ چرا خودش را به ندانستن میزد؟ واقعا فکر میکرد احمق هستم. متر را دور بازوهای قطورش چرخاندم. قرار بود کسی دیگر سر روی این بازوها بگذارد؟ آن روز قطعا من میمردم. -کت شلوار دامادی، اخر هفته مگه خواستگاری نیست؟ مادرتون گفتن من... من باید کت شلوار دامادی شوهرمو بدوزم. در جمله‌ی اخر انقدر بغض داشتم که در حال مردن بودم. -کی بهت همچین چرندیو گفته؟ بی توجه اینبار متر را به سرشانه‌ی پهنش چسباندم. -عصری میرم بازار پارچه فروشا. بهترین پارچه رو میگیرم اقا. شما بزرگید، باید کت شلوار به تنتون بشینه، برازدتون باشه.. -چی میگی فرشته؟ این چرندیات چیه؟ من قراره خواستگاری کدوم خری برم؟ اشک از گوشه‌ی چشمانم چکید. اینبار سایز دور کمرش را باید میگرفتم. دستانم را دورش حلقه کردم. به وضوح می‌لرزیدم. -سر... سر اسیناتونو میگم از طلا بسازن. باید برازنده باشه. زشته اگه کم بذارم. بازویم را با شدت گرفت و سرم فریاد زد: -فرشته! بس کن. حالم خوب نبود. داشتم جان میدادم. متر و دفترچه از دستم افتاد و  هق زدم. -گفتن... گفتن منم باید بیام... باید برای خودمم لباس بدوزم. خانوادتون گفتن باید لباسم قرمز باشه، اما... اما من دلم میخواد سیاه بپوشم. بپوشم اقا؟ من نمیتونم عزای قلبم غیر سیاه چیزی بپوشم. -به خودت بیا دختر! این چرندیات چیه؟ به خودم می امدم؟ من میدانستم شاه صنم کار خودش را میکند و سرم هوو می اورد. ر -کاش... کاش فقط جایو داشتم که می‌رفتم اقا. من کس و کار ندارم. توروخدا نذارید من تو این خونه باشم. بفرستیدم ته باغ، تو اتاق خدمتکارا، ولی اینجا نه. من طاقت ندارم.... من شمارو با یه زن دیگه ببینم میمیرم. قلبم تیر کشید. به ان چنگ بردم‌ -فرشته... قلبت. دهان باز کردم اما نفسم بالا نیامد. چند روز خودخودری در همین لحظه پوچ شده بود و صامد با وحشت فریاد زد: - الان قلبت وایمیسه لعنتی! پدر هرکی که گفته من قراره زن بگیرمو درمیارم! نفس بکش! https://t.me/+OX1JC2BF4Ys2MmFk https://t.me/+OX1JC2BF4Ys2MmFk https://t.me/+OX1JC2BF4Ys2MmFk دختره خیاطه می‌خوان مجبورش کنن کت شلوار دامادی شوهرشو بدوزه‌ اما شوهرش....🥺🥺🥺

Repost from N/a
_بخاطر سکس به بچه استامینوفن دادی؟ بهت‌زده با لباس عروس روی تخت نشستم و تو موبایل جواب دادم _ن...نه تینا عصبی از پشت خط جواب داد _ بخاطر شب زفافتون به بچه‌ی شوهرت دارو دادی بخوابه مزاحمتون نشه! از شدت بهت نمیتونستم دهن باز کنم _دکترا میگن بچه مسموم شده آزمایش گرفتن ارسلان تا شنید سریع حمله کرد سمت ماشینش نتونستیم جلوشو بگیریم داره میاد خونه اشکم روی گونه‌ام چکید _هاوژین چطوره؟ _بهت میگم ارسلان داره میاد سراغت فرار کن تو نگران بچه‌ای؟ صدای گریه ام بالا رفت _من کجا رو دارم برم؟ تنها کس من هاوژین و ارسلانن با صدای کوبیده شدن در موبایل از دستم رها شد ترسیده ایستادم ارسلان داخل اومد لباس دومادیش چروک و کرواتش باز شده بود با چشمای به خون نشسته خیره‌ام شد که ناخوداگاه زمزمه کردم _من.. هاوژین رو بزرگ کردم ارسلان خار به دستش بره میمیرم گرفته پچ زد _بزرگ کردی؟ یا بهش نزدیک شدی که باباشو تور کنی؟ بغض کرده پچ زدم _توروخدا حرفی نزن که بعدا نتونم ببخشمت صداش سرد و عصبی بود _ حتی شناسنامه هم نداشتی معلوم نبود از زیر کدوم بته به عمل اومدی که بابات حاضر نشد واست شناسنامه بگیره توئه حروم زاده که ننه بابا نداشتی و شبا تو خیابون می‌خوابیدی بچه‌ی منو بزرگ کردی؟ صدای شکستن قلبمو می‌شنیدم اما ارسلان بس نمی‌کرد _واسه کلفتی اومدی اما بچه‌ی منو به خودت وابسته کردی تو خوابم نمیدی عقدت کنم که من... محکم با مشت توی سر خودش کوبید _من ِ احمق گول مظلوم بازیاتو بخورم ناخواسته هق زدم _نزن خودتو منو بزن ارسلان گردنم رو گرفت _کثافت چطور دلت اومد بچه رو مسموم کنی؟ با گریه نالیدم _سرما خورده بود تب داشت.. یکم.. استامینوفن دادم همیشه همین کارو می‌کنم من مامانشم ارسلان سیلی محکمش روی صورتم خیلی چیزارو مشخص کرد مثلا اینکه من مادر بچه‌اش نه بلکه کلفتشونم اینکه من لباس عروسم بپوشم بازم کسی به چشم خانم این خونه نگاهم نمیکنه _بخاطر زیر شکمت بچه‌ی منو مسموم کردی؟ سیلی بعدی رو کوبید و من به روزی فکر کردم که سامان بهم حمله کرده بود و این مرد قول داد هرگز دیگه قرار نیست اجازه بده کسی کتکم بزنه _خواستی گریه‌ی بچه مزاحم باز کردن لنگات نشه؟ روزی جلوی چشمم اومد که سامان بهم گفته بود هرزه و این مرد دندوناشو شکست _بچه‌ی من داشت می‌رفت تو کما بی شرف با دهن خونی بچ زدم _اون بچه‌ی منم هست ضربه بعدی سیلی نبود! مشت بود اونقدر محکم که نتونستم صدای جیغمو کنترل کنم جابه جا شدن استخون بینی‌امو حس کردم و خون با شدت بیرون پاشید _آخ خدا بند لباس عروسمو کشید تا بازشه صداش می‌لرزید _آره خدا رو صدا کن چون جز اون کسی به دادت نمیرسه یقه‌ی لباس عروسمو گرفت و روی تخت پرتم کرد ترسیده هق زدم _ارسلان.. بینی‌م شکسته.. بسه عصبی روی بدنم خیمه زد _ بخاطر ابن بچمو فرستادی تو کما حروم‌زاده؟ بخاطر اینکه راحت بکنمت؟ بی جون ناله کردم و اون کمربندشو باز کرد _جوری بکنم که تا آخر عمر از رابطه داشتن بیزار شی #پارت_141 نفس زنان از روی بدن برهنه‌ی دخترک بلند شد خیلی وقت بود صدای گریه هاش قطع شده بود شاید همون وقتی که مجبورش کرد به شکم بخوابه و برای اولین بار رابطه از پشت رو تجربه کنه! یا قبلش که با بی رحمی پردشو زده بود یا وقتی طوری سینه‌اش رو توی مشتش فشار داد که صدای التماسش به آسمون رفت با حرص از روی تخت بلند شد و دخترک رو سمت خودش کشید صورتش غرق خون بود ، سینه هاش کبود و بدنش پر از آثار ناخن و دندون شده بود خوب میدونست بین پاهاشم لخته های خون و کبودی هست _راضی شدی دلارای کوچولو؟ دخترک از بین چشمای نیمه بازش بی جون نگاش میکرد توان جواب دادن نداشت _قرار بود فردا ببرمت ماه عسل اگر یک شب تحمل میکردی میتونستی امروز از شر بچم راحت شی برای یک هفته ولی حالا.. با پوزخند ادامه داد _فکر نکنم تا یک ماه بتونی بری دسشویی یا بشینی سر دخترک رو با خشم رها کرد و برهنه از جا بلند شد _خودتو جمع کن فاحشه تا دادگاه طلاق نمیخوام ببینمت دخترک از حال رفته بود پوزخند زد وخواست سمت حمام بره که چشمش به گوشی افتاد بی حوصله جواب تماس تینا رو داد _چیه تینا؟ دوش بگیرم میام بیمارستان تینا خوشحال خندید _مژدگونی بده هاوژین بهوش اومد حالشم خوبه ارسلان سر تکون داد _بهش بگو بابایی تا دوساعت دیگه میاد _تو رو نمیخواد! فقط گریه میکنه میگه مامان دلارای دندوناشو روی هم فشرد _بگو مامان دلارای حرومیش مُرد! تینا هل شده جواب داد _جلوش نگی اینو دلش میشکنه! منم خیلی بد حرف زدم باهاش _گور باباش _ساکت ازش عذرخواهی کن دکتر آزمایش گرفت معلوم شده تو عروسی بچه یک قاشق باقالی پلو خورده بخاطر حساسیتش به باقالی بود تازه دکتر می‌گفت برید دست اونی که بهش استامینوفن داده رو ببوسید چون تبش رو آورده پایین تشنج نکرده https://t.me/+Ke9c0--xbgYwZGU8 https://t.me/+Ke9c0--xbgYwZGU8

-گفته بودم دلم می‌خواد دختردار شم..! زیپ پشت لباس عروس را باز می‌کند و نبض من تند تر می‌زند.شنیده بودم مگر می‌شد ندانم...وارث آژگان برخلاف خاندانش دختر دوست داشت... سر در موهایم فرو برد و سست شده نالیدم: -من و تو قرار گذاشتیم.‌..یه ازدواج رسمی صوری بدون هیچ خواسته‌ای داشته باشیم... مرا طوری چرخاند که تصویرمان در آینه یک تصویر زیبا خلق کرد.زیر گوشم پچ پچ‌اش جان گرفت: -تو خودت مرد باشی از این دختر می‌گذری؟ صدایم بی‌جان شد: -می‌تونم ازت شکایت کنم به جرم... صدایم را با غُرشش و لباس عروسی که از تنم افتاد خفه شد: -به جرم اینکه نمی تونم...از زنم...از عشقم بگذرم...! https://t.me/+HeSlQWEv64o5YjQ0

-گفته بودم دلم می‌خواد دختردار شم..! زیپ پشت لباس عروس را باز می‌کند و نبض من تند تر می‌زند.شنیده بودم مگر می‌شد ندانم...وارث آژگان برخلاف خاندانش دختر دوست داشت... سر در موهایم فرو برد و سست شده نالیدم: -من و تو قرار گذاشتیم.‌..یه ازدواج رسمی صوری بدون هیچ خواسته‌ای داشته باشیم... مرا طوری چرخاند که تصویرمان در آینه یک تصویر زیبا خلق کرد.زیر گوشم پچ پچ‌اش جان گرفت: -تو خودت مرد باشی از این دختر می‌گذری؟ صدایم بی‌جان شد: -می‌تونم ازت شکایت کنم به جرم... صدایم را با غُرشش و لباس عروسی که از تنم افتاد خفه شد: -به جرم اینکه نمی تونم...از زنم...از عشقم بگذرم...! https://t.me/+HeSlQWEv64o5YjQ0

sticker.webp0.11 KB

Repost from N/a
_طفل معصوم یک ماهه خونریزی داره چرا نمیبری دکتر نشونش بدی؟ با شنیدن حرف هدیه متعجب سرش را بالا اورد. _با کی هستی هدیه؟ کی خونریزی داره؟ هدیه چپ چپی نگاهش کرد. _وا ارغوان رو میگم دیگه داداش زنت! از شب عروسیتون تا الان دختره خونریزی داره! ناگهان اخم‌هایش را درهم کشید و عصبی نگاهش کرد. _این چه مزخرفیه میگی؟ زن من خونریزی داره و خودم نمیدونم؟ هدیه با ترحم نگاهش کرد و گفت: _طفلی حتما نوار میذاره که نفهمی ولی امروز سر جلسه سهامدارها یهو شلوارش خونی‌ شد همه فهمیدن کلی مسخرش کردن! با شنیدن حرفش خون در تنش خشک‌ شد. _کدوم سگ پدری مسخرش کرده؟ بگو حکم اخراج همشون رو بنویسم! هدیه چشم‌هایش را گرد کرد. _اگه از همون اول همه جا اعلام میکردی ارغوان زنته نه کارگر شرکتت کسی جرعت نمیکرد مسخرش کنه. صورتش سرخ شد و ناگهان با دست‌هایی مشت شده از جایش پرید. وارد سالن شد و با صدایی بلند داد زد: _ارغوان؟ بیا اینجا ببینم! ارغوان ترسیده از دفترش بیرون زد و به لاهوری وسط شرکت اسمش را داد میزد خیره شد. همه‌ی کارمندها جمع شده بودند و از استرس به تنش افتاده بود. _چی... چیشده رییس؟ لاهور‌ جلو رفت و عصبی بازویش را گرفت. _هدیه میگه خونریزی داری‌، درسته؟ با شنیدن حرفش ناگهان صورتش رنگ خون شد به تته پته افتاد. _چی... نه قربان من... من... ناگهان منشی با لحن تمسخر آمیزی گفت: _درسته رییس دختره امروز گند زد به اتاق جلسه! ارغوان با تنی لرزان و چشم‌هایی اشکی نگاهش کرد. _بخدا لاهور من... ناگهان با دیدن دستی که به‌سمتش می‌آمد وحشت زده چشم‌هایش را بست. ولی برخلاف تصورش در آغوشی گرم و محکم کشیده شد‌. _چرا زودتر بهم نگفتی خونریزی داری خانومم؟ درد هم داری؟ ناگهان منشی متعجب و ناباور پرسید: _خا‌‌... خانومتون؟ لاهور سرش را بالا گرفت و به‌سردی رو به همه گفت: _بله ارغوان دریامنش زن منه... جنابعالی و هرکی که امروز توی اتاق جلسه بود هم از امروز اخراجید! در مقابل چشم‌های بهت زده‌ی ارغوان ناگهان دست زیر پاهاش انداخت و با در آغوش کشیدنش جلوی چشم‌های ناباور بقیه به‌سمت دفترش به راه افتاد... https://t.me/+08yTxNqBIf9kZjI0 https://t.me/+08yTxNqBIf9kZjI0 https://t.me/+08yTxNqBIf9kZjI0 https://t.me/+08yTxNqBIf9kZjI0 https://t.me/+08yTxNqBIf9kZjI0 https://t.me/+08yTxNqBIf9kZjI0 https://t.me/+08yTxNqBIf9kZjI0 https://t.me/+08yTxNqBIf9kZjI0 کسی نمیدونه این دختر کوچولوی مظلوم و بی پول در اصل زن رییس شرکته توی اتاق جلسه بخاطر خونریزیش مسخره‌ش میکنن و وقتی رییس بداخلاق و بدجنسشون میفهمه.... ♨️😂❌🔥💦

Repost from N/a
- جفت دخترا کنکور قبول شدن داداش ، یعنی چی واسه ترنم جشن میگیری واسه پناه نه؟ فرخنده پرسید و خسرو بدخلق گفت : - امشب راهیش کن بره کتابخونه ای جایی ، یه بهونه جور کن تو خونه نباشه ...جشن ترنم رو خراب نکنه فرخنده حیران لب زد - خدا مرگم بده ، داداش چی میگی ، دخترتو از خونه بیرون کنم؟ پناه مگه بچه ات نیست؟ گناه داره دورت بگردم   بچه اس ، دل این بی زبون میشکنه خسرو محل نداد برایش مهم نبود برای خسرو پناه اهمیت نداشت آن دختر حاصل ازدواج زورکی اش در جوانی با دختر خان بالا بود . هیچ وقت نه مادر آن دختر را دوست داشت و نه حالا دخترش را اگر بخاطر حرف فک و فامیل نبود از همان اول بعد مرگ آن زن ، دخترش را بهزیستی میگذاشت . خسرو از پناه متنفر بود و آن دختر برای یک نگاه این پدر میمرد فرخنده که دید تلاشش برای راضی کردن خسرو بی فایده اس رو کرد به مهراب ، پسرش و گفت - تو یه حرفی به دایی‌ت بزن مادر ، آخه درسته اون بچه امشب خونه نباشه؟ اونم قد ترنم زحمت کشیده ، کنکور قبول شده.. همان لحظه ای که فرخنده داشت برای پناه دلسوزی میکرد ، پناه از بیرون آمده بود پشت در آشپزخانه بود ، برای خسرو یک جوشانده گیاهی پیدا کرده بود که شبها راحت‌تر بخوابد ذوق داشت زودتر به پدرش بگوید خواست جلو رود ، وارد آشپرخانه شود که با حرف مهراب سرجا میخکوب شد - دایی حق داره مادر من ، شما به زور اومدی پناه رو بکنی تو چشمش؟ والا هیچکس تو این خونه از این دختر خوشش نمیاد ، خود شما هم فقط دلت براش میسوزه از آنچه شنید تمام تنش یخ زد لبخند از روی لبهایش پاک شد و همانجا دم در خشکش زد . کاش به دل کوچکش رحم میکردند اما خسرو با حرفش آخرین ضربه را هم به قلب آن طفل معصوم زد - کاش اون شبی که مادرش مرد ، دخترشم با خودش میبرد ...سربار واسه من نمیذاشت مهراب پیشنهاد داد - عروسش کن دایی ...هر کی در خونه رو زد بده بهش بره .. ضربه کاری تر از این نمیتوانست باشد پناهی که تمام عمرش در این عمارت کنار مهراب قد کشیده بود. عاشق این پسر عمه شده بود ..چه داشت می شنید؟ هیچ کدامشان دوستش نداشتند؟ لبهایش از بغض لرزید. فرخنده داشت حرص و جوش میزد - مهراب ، من دارم میگم تو دایی‌ت رو آروم کن بذاره پناه تو جشن امشب شرکت کنه ، تو بدتر آتیش بیار معرکه میشی؟ پناه رو شوهر بده؟ ...اون بچه رو من واسه تو در نظر گرفتم مهراب زیر خنده زد و با تمسخر گفت - چی میگی مامان ، من مگه مغز خر خوردم؟ تو صورت این دختره نمیتونم نگاه کنم حالا بگیرمش؟ فرخنده خواست چیزی بگوید اما قبل از انکه حتی کلامی حرف بزند این پناه است که وارد آشپزخانه میشود و با صدای ضعیفی زمزمه میکند - سلام سر هر سه نفر به سمتش کشیده میشود پدرش اخم میکند ، مهراب زهرخندی میزند و فرخنده است که با هول و ولا میپرسد -کی اومدی قربونت برم؟ لبخند تلخی میزند و جواب میدهد : الان - زود برگشتی با حرف خسرو...سر بالا میکشد تیله های پر ابش را به چشمان او میدهد و سپس با صدای گرفته از بغضی می گوید - دوستام چند روز میخوان برن مسافرت ...اومدم منم وسایلمو جمع کنم باهاشون برم ...اجازه میدین؟ از سفری چند روزه حرف میزد و کسی چه میدانست قصد ناپدید شدن از این شهر را دارد . خسرو اما خوشحال شد و گفت - خوب کردی ...برو یه آب و هوایی عوض کن ...اون چیه دستت؟ نگاه تارش به بسته در دستش می دوزد و سپس آن را روی میز مقابل خسرو میذارد - واسه بی خوابیتون خوبه ، آرومتون میکنه بهت و ناباوری لانه کرده در چشمان خسرو ،پدرش را نادیده میگیرد و سپس ادامه میدهد - من برم وسایلمو جمع کنم ، الان دوستام میرسن از پیش چشمان متعجب خسرو می رود و اوست که دست پیش کشیده و آن بسته را برمیدارد زهرخندی میزند و آن را در سطل زباله می اندازد نگاه مهراب اما به جای خالی پناه بود هنوز فکرش پیش اون چشمهای معصوم و پر از اشکی بود که دلشکسته نگاهش کرده بودن. چشمهایی که امشب اخرین باری بود که میدیدشون. چرا که دختر ناخواسته خسرو از فردا دیگه نبود. اون لحظه ای که خسرو داشت با ترنم میخندید و میرقصید پناه رفته بود اون لحظه که هیچکس حتی یک لحظه ام بهش فکر نمیکرد رفته بود. پناه رفته بود و تازه از فردا جای خالیش ، نبودنش توی عمارت به چشم می اومد. به‌ چشم پدری که بعد از ۱۸ سال یادش اومده بود یه دختر دیگه ام داشته . به چشم خواهری که همیشه اونو نادیده میگرفت و به چشم اون مرد نامرد دیگه پناهی نبود که زیر دست خسرو بابت کار نکرده کتک بخوره و صدای گریه های شبونه اش  به گوش مهراب برسه. دیگه نبود که مهراب بهش بتوپه که گریه هاشو از دم‌پنجره اتاق اون ببره یه جا دیگه . از فردا آدمای عمارت بودن و اتاق خالی دخترکی که همه آرزو میکردن‌ که کاش پیدا بشه .. به این خونه برگرده https://t.me/+XbXhM2_VGDEwMWY0 https://t.me/+XbXhM2_VGDEwMWY0 آخ که دیر یادتون اومد این بچه رو😭

Repost from N/a
چمدون نارنج و بذار تو ماشینت اون دختر با تو میاد تمام حال خوب هامون با حرف فرخ خان پر کشید - من تو راه کار دارم حاجی فرخ خان عصا فشرده جلوتر راه افتاد - چه کاری واجب تر از زنت پسر! مخلص کلوم زنت با تو میاد مسافرت! نیشخند هامون ترسناک بود همه سوار ماشین هایشان شده و راه افتاده بودند که در ساختمان باز شد دخترک پشت به او در را قفل می کرد و لباسش از دور کهنگی را داد می زد هاله گفته بود برای خرید عید نرفته بود - تو میمونی خونه! با غرش هامون دخترک تیز چرخید بعد از سه ماه هامون تازه زنش را میدید زن اجباری اش که تفاله ی برادرش بود! - م...من... آقا هامون... هامون برای ثانیه ای نگاهش خیره موهای طلایی و چشمان دخترک میخ شد دخترک گویا عروسک بود اما غیظش تند بود - بشنوم زنگ زدی حاجی و چغولی کردی منم و تو! چشم دخترک خفه بود هامون سوار ماشین شده و به میلا گفت آماده باشد قرار بود عید به آن ها خوش بگذرد به همه جز دخترکی که نیمه شب از خانه به هامون زنگ می زد نارنج نفس زنان تند تند شماره ی هامون را می گرفت چند نفر در عمارت بودند برای دزدی آمده بودند و هامون... - چیه! غرش هامون عصبی بود دخترک ترسیده لب زد - یکی تو عمارته آقا هامون توروخدا بیاید... هامون از زور مستی بود که خندید - راه جدید یاد گرفتی منو نصفه شب بکشی تو تختت؟ هاله گفت خونواده نداری غرور چی؟ غرورم نداری زیر دو تا برادر بری دختر؟ خودت از گردن من وا شو... من دستم بسته س خودت واسه خودت ارزش بذار دخترک لب گزیده صدای شکستن قلبش را شنید چطور باید به هامون می‌گفت هومن به او تجاوز کرد و فرخ خان برای حفظ آبرویش او را به اجبار عقد هامون کرد و پسر عزیزدردانه اش را فراری داد خفه لب زد - چشم... چشم ... سه روز بعد همه به عمارت بازگشته بودند که هامون هم بازگشت از الان پی طعنه های حاجی را به تنش مالیده بود که چرا دخترک را با خودش به سفر نبرده اما - اومدی اومدی مادر؟ توروخدا آروم باش توروخدا... ای ذلیل شی دختر... بی آبروی بی حیثیت... حاجی هامون اومد هامون به محض ورود به خانه نگاهش به دخترک افتاد صورتش کبود و گوشه ی لبش خونی... اژ صورت زیبایش چیزی نمانده بود! - اومدی هامون زودباش صیغه ی این هرزه رو می‌بخشی از خونه پرتش میکنم بیرون... هومن میدونست این چه هرزه ایه که ول کرد من اشتباه کردم بستمش به ریش تو هامون متعجب نزدیک رفت - چیشده؟ چخبره؟ فرخ خان فریاد زد - همسایه میگه دو شب پیش یه مرد اومده بوده خونه... تو که رفتی به کارهای شرکتت سر بزنی این بی آبرو مرد آورده خونه... دست بهش نمیزنی این بی آبرو گورشو از خونه ما گم میکنه من اشتباه کردم به یه دختر یتیم سرپناه دادم هامون گیج به دخترک نگاه کرد دروغ گفته بود! یاد حرف های دوشب پیشش افتاد فرخ خان مهلتش نداده و با گرفتن بازوی دختر سمت در هلش داد - گمشو بیرون حروم لقمه... اشتباه کردم دختر بی پدر و مادر و از یتیم خونه نجات دادم هامون میدید دخترک چیزی نمیگفت در سکوت بی حرف از خانه رفته بود اما حقیقت پنهان نماند فرخ خان خیلی زود واقعیت را فهمیده بود از طریق پیدا شدن آن دزد و چند تکه از وسایل خانه و حالا همه دنبال دخترک بودند دخترکی همه به آن بد کرده بودند مخصوصاً هامون.... https://t.me/+I_yMF0_gLIdiNmU0 https://t.me/+I_yMF0_gLIdiNmU0 https://t.me/+I_yMF0_gLIdiNmU0 https://t.me/+I_yMF0_gLIdiNmU0

Repost from N/a
-حامله نمیشه تا کی می‌خوای واسش صبر کنی پسر ؟ جان به لب می‌شوم.از در نیمه باز آقاجان را می‌بینم که باز به جان زندگیم افتاده. -موهات‌و ببین سفید شده تو الان بچه‌ات باید مدرسه می‌‌رفت بغض می‌کنم.حرف های علی یار هم انگار دلم را گرم نمی‌کند. -شاید قسمت اینه من و پناه پدر و مادر نشیم انگار مصر است ‌تمام خواسته‌هایش را آوار کند. -پناه آره ولی تو نه...من نمی‌ذارم...واست زن می‌گیرم که بچه‌اش بشه... علی‌یار نفسش را تند بیرون می‌دهد : -پناه رو دوس دارم بابا...خیلیم دوسش دارم -مگه گفتم دوسش نداشته باشه...بزار زنت باشه ولی یکی‌و داشته باش واسه تخم و ترکه با دست‌هایش به اطراف اشاره می‌کند : -تو که نمی‌خوای این همه دارایی و ملک من به خواهر و خواهرزاده‌هات برسه علی یار کلافه‌است.دست رو شانه‌اش میگذارد. -با پناه حرف بزن راضیش کن پسرم بغضم بزرگتر می‌شود.آقاجان عصایش را برمی‌دارد می‌رود.شب علی یار کلافه از پشت در آغوشم می‌کشد و موهایم را بوسه می‌زند. -پناه خانم نگاه کن من‌و... برمی‌گردم.می‌خوام خودم را به نشنیدن بزنم. -حرف بزنیم دستانم را می‌گیرد.لبخندش غمگین است وقتی می‌گوید : -موندم چرا خدا بهمون بچه نداد.... بغضم آب می‌شود و لب و چانه‌ام می‌لرزد : -شاید صبر کنیم بده غم او هم بیشتر می‌شود. -چقدر صبر هفت سال که صبر کردیم سرم را زیر می‌اندازم.راست می‌گوید امید یه ایل منتطر وارث است و من ناامیدش کردم. -می‌خوام ازت اجازه بگیرم سرم را بالا می‌گیرم اشک تمام صورتم را خیس کرده . -واسه زن گرفتن ؟ سر تکان می‌دهد.لبخند غمگینم مهر میشود به لب هایم. -من راضیم دست‌هایم را بوسه می‌زند : -مطمینی ؟ سر تکان می‌دهم.پیشانی‌ام را بوسه می‌زند اما دلم ناآرام را می‌شد التیام داد نه ؟ * دست عروسش را می‌گیرد و صدای کل کشیدن‌ها بلند می‌شود و من جان میدهم. هیچکس حواسش به پناه بیچاره نیست.همه توجه ها سمت عروس و داماد است. همه لبخند دارند حتی علی یاری که دلش به وصلت رضا نبود. صدای عاقد را می شنوم. -عروس خانم وکیلم ؟ همین که می‌خواهد.چیزی بگوید عق میزنم.بار سوم عاقد بیشتر.خانم‌جان بارتشر اخم می‌کند : -وا پناه جان چرا مثل زنای حامله عق می‌زنی ؟ نیشخند آقاجان قلبم را زخم می‌زند وقتی به سمت سرویس میروم : -خیالت راحت پناه تا ابد حامله نمیشه مگه فقط عقش شبیه زن حامله بشه ساکم را جمع کرده‌بودم.باید می‌رفتم.همین امشب که شوهرم به حجله می‌رفت و من یادگارش را با خودم می‌بردم https://t.me/+GMltZeC2xfRiZGI0 https://t.me/+GMltZeC2xfRiZGI0 پارت اصلی❌❌ کپی ممنوع ❌❌❌❌

سونای 1219 🌙 #سارال‌مختاری سرمو پایین انداختم. نه از خجالت...  نمیتونستم مستقیم به چشماش نگاه کنم و دروغ بگم -خجالت میکشم بگم.... بابا راستش... یکم پول می‌خوام -هرچقد که میخوای بگو همین الان واست واریز میکنم. خجالت نداره که جانم -کم نیست آخه. امیرحسین.... واسه کارش.... -اصلا نمی‌خواد بگی واسه چی. بگو چقد لازم داری لبمو به دندون گرفتم. فکر نمی‌کردم انقد سخت باشه آروم گفتم : دویست تومن کم داریم دسته چکش رو از روی میز برداشت و گفت : یه چک بهت میدم به تاریخ همین امروز -بابا میشه کسی نفهمه؟ یه کم طلا دارم امیر که برگشت میگم بفروشه زود بهتون پس میدم با سرزنش نگاهم کرد و گفت : اصلا نمی‌خواد به پس دادنش فکر کنی. من بیشتر از اینا بهت بدهکارم -برمیگردونم. قول میدم برگ چک رو امضا کرد و گرفت سمتم -این باشه هدیه ی من واسه نوه ام. بیشتر نوشتم که دغدغه‌ی پول رو نداشته باشی. شادی... واقعا نمیدونی دختره یا پسر؟ -مگه فرق می‌کنه بابا؟ -نه. معلومه که نه. مهم اینه سالم باشه و درست تربیتش کنی همین الان میتونی ادامه‌اش رو بخونی 😍 با عضویت توی vip سونای میتونی به کلی پارت جلوتر دسترسی داشته باشي 🥰 🩵کانال vip هفته‌ای 10-12 پارت داره 🩵بدون تبلیغات و پیام اضافه 🩵تا الان بیشتر از 1550 پارت اپلود شده 🩵بیشتر از 19 ماه جلوتره 🦋واسه عضویت میتونید مبلغ 120.000 تومن به یکی از شماره کارت‌های زیر واریز و عکس فیش رو همراه با #سونای بفرستید پی وی ادمین 🫀 6104338699547507 6063731284771087 6277601389598952 ✅به نام مختاری ✅ 🧚🏻‍♀آیدی ادمین 📌 🧝🏼‍♀ @Daryamc 🫀 شروع رمان سونای 🌙 🥰 لینک محافظ رمان‌های نویسنده سارال مختاری ✨:👇🏻 💫 @saralnovels 💫