uk
Feedback
سونــــــــ🌙ــــایـ

سونــــــــ🌙ــــایـ

Закритий канал

سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу سونــــــــ🌙ــــایـ

Канал سونــــــــ🌙ــــایـ у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 66 845 підписників, посідаючи 316 місце в категорії Книги та 4 999 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 66 845 підписників.

За останніми даними від 30 вересня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на 1 587, а за останні 24 години на -77, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 4.28%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 17.63% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 2 867 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 11 798 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 42.

📝 Опис та контентна політика

Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“سونای 🌙 یعنی ماه شب چهارده؛ یعنی رسیدن عاشق به معشوق؛ یعنی ۳۱ شهریور پایان خوش🌱 همه‌ی رمان‌های منتشر شده: @saralnovels دلیار فایل کامل اروانه آنلاین سونای انلاین سوران آنلاین قلب مرده، جان بی‌پناه به زودی.... کپی پیگرد قانونی دارد ❌️”

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 01 жовтня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

66 845
Підписники
-7724 години
-6837 днів
+1 58730 днів
Архів дописів
-وقتی کتکم میزنی چطوری صبح برم سرکار؟ با نیشخند ترسناکی سینه‌هامو چنگ گرفت -دارایی اَرس خان جاش تو خونه‌ست،سرکار چرا؟ با بغض دستشو پس زدم -من مال تو نیستم.م... شورتمو داد کنار و سرشو خم کرد -الان چی؟ با ترس نگاهش کردم که دستشو بین پام تکون داد و... https://t.me/+gKcpDtHNhEQ1YTk0 به زور من و از کافه‌ای که توش کار میکردم دزدید و وحشیانه بهم تجاوز کرد تا از بابام انتقام بگیره و...🔞❌❗️

-وقتی کتکم میزنی چطوری صبح برم سرکار؟ با نیشخند ترسناکی سینه‌هامو چنگ گرفت -دارایی اَرس خان جاش تو خونه‌ست،سرکار چرا؟ با بغض دستشو پس زدم -من مال تو نیستم.م... شورتمو داد کنار و سرشو خم کرد -الان چی؟ با ترس نگاهش کردم که دستشو بین پام تکون داد و... https://t.me/+gKcpDtHNhEQ1YTk0 به زور من و از کافه‌ای که توش کار میکردم دزدید و وحشیانه بهم تجاوز کرد تا از بابام انتقام بگیره و...🔞❌❗️

اَرس تـهرانـــی❤️‍🔥 مردی که حتی سایه‌ش رو هم هیچ‌کس جرأت نداره دنبال کنه... یک قانون داشت: هیچ‌وقت دل نمی‌بازه. تا وقتی که دختر دشمنش، با یه خنده‌ی ساده، تمام قوانینش رو زیر پا گذاشت. حالا آرامش جزوِ دارایی‌های اَرس تهرانیــه ، و هیچ‌کس، حتی خودِ خســروی بزرگ هم نمی‌تونه آرامش رو مهار کنه از این عشق ممنوعه. https://t.me/+gKcpDtHNhEQ1YTk0 https://t.me/+gKcpDtHNhEQ1YTk0 #عاشقانه_ای_نفس_گیر

- تخمشو داری روی سینت پرسینگ بزن. ناراحت نگاهش کردم. - خب بزنم چی میشه خوشکل میشه. حرصی مچ دستمو فشار داد. - اون موقع نمیتونم بخورمش. - خب اون یکیو میخوری دیگه. دستاشو قاب سینم کرد و بوسه ای روشون زد. - ولی من جفتشونو میخوام. https://t.me/+gKcpDtHNhEQ1YTk0 ❌محشرن این زوج دیوونه😂دلم برای ناز کشیدنای پسره ی مافیا ضعف رفت ❤️‍🔥

sticker.webp0.20 KB

Repost from N/a
- منیژه دو قاشق دواگلی ریختی تو شربت آلبالوی این زنیکه لکاته؟ تمام بدن منیژه از ترس می‌لرزید. با گریه گفت: - خانم کوچیک تصدقت... نکن این‌کارو... زبونم لال بیفته بمیره، آقا جفتمون‌و با ترکه انار فلک می‌کنه! پوزخند زدم: - نترس! لکاته خانم نمی‌میره! سگ جون‌تر از چیزاس که با دو قاشق دواگلی سَقَت شه! منیژه فین فینی کرد و با دلسوزی نگاهش‌و بهم دوخت. - دور سرت بگردم خانم کوچیک شما یه هفته‌س دوباره می‌تونی راه بری! زخم‌ پاهات هنوز خوب نشده! انقدر آتیش نسوزون! نسترن خانم برا اصلان خان حکم خواهرشون‌و داره! عزیزه! خون از دماغشون بیاد یقه شما رو گرفتن! درد دقیقا همین‌جا بود! نسترن، هم‌بازی بچگی‌های اصلان بود! شوهرِ منِ خاک برسر! و من؟ زن سوری و ناف بریده‌ی اصلان خان بودم! من کسی بودم که اصلان نمی‌خواستش و نسترنِ گور به گوری عزیزدردانه‌ی آقا بود! شاید به دید اصلان آن زنک لکاته خواهر بود! اما نسترن، نه! قسم می‌خوردم اگر می‌توانست با نگاهش به اصلان تجاوز می‌کرد! حرصی زیر لب غریدم: - گیس بریده‌ی بی‌حیا! با شانه‌ام منیژه رو کنار زدم و دواگلی رو از دستش گرفتم. نصف شیشه رو توی تنگ شربت آلبالو ریختم! منیژه با چشم گرد شده " هین " بلندی کشید ودوستی توی دهن خودش زد. نالید: - باز دوباره فلک می‌شیم! همان موقع صدای اصلان خان به گوش جفتمان رسید: - پس چی شد این شربت‌ها؟ منیژه؟ منیژه از ترس سکسکه کرد. و من تند تند شربت و دواگلی و یخ‌ها رو هم زدم! نسترن خانمِ لعین یحتمل باز برای اصلان خان قر و قمیش اومده بود از فرط تشنگی از سر و کولش داشت بالا می‌رفت! با حرص یه لیوان و تنگ شربت و برداشتم و لبخند تصنعی روی لبم نشوندم و وارد سالن شدم. - اومدم اصلان جان! منیژه نیستش! بله! نسترنِ لکاته کم مونده بود توی بغل اصلان بشینه! اصلان با دیدنم و اون " اصلان جانی " که به نافش بستم، جفت ابروهاش بالا پرید. مشکوک به تنگ توی دستم و یه لیوانی که آورده بودم نگاه کرد وپرسید: - منیژه کجاست؟ نیشم‌و بیش‌تر چاک دادم و یه لیوان شربت آلبالو و دواگلی پر کردم. جواب اصلان‌و ندادم. با دست، نسترن و از اصلان فاصله دادم وحرصی لیوان‌و سمتش گرفتم: - نچسب بهش قربونت! مگه از گرما سقت نشده بودی؟! اصلان هشدار آمیز صدام زد: - حیا! با خنده گفتم: - باشه باشه... بیا عزیزم شربت بخور جیگرت حال بیاد! نسترن پشت چشم برام نازک کرد و لیوان‌و از دستم گرفت. اصلان دوباره مشکوک پرسید: - منیژه کجاست؟ تو چرا شربت آوردی؟ همون‌طور که چهارچشمی به نسترن زل زده بودم شربتشو بخوره جواب دادم: - منیژه حال ندار بود، من آوردم! - برا من چرا لیوان نیاوردی؟ بی‌حواس گفتم: - شما لازم نکرده بخوری! و همون لحظه نسترن یه نفس شربت‌و سر کشید و جیغ خودش و داد اصلان همزمان به هوا رفت: - وای سوختممممم! - چه غلطی کردی باز دوبارههه حیااااا؟ https://t.me/+C1UKmttn4F5mNWI0 https://t.me/+C1UKmttn4F5mNWI0 https://t.me/+C1UKmttn4F5mNWI0 https://t.me/+C1UKmttn4F5mNWI0 دخترههه‌ی ورپریدههه🤣🤣🤣 باز فلک می‌شه...🥲🥲🥲

Repost from N/a
_نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون نجوای جدی ایلیا روبه دخترک‌ که می‌خواست صندلی را عقب بکشد دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافته‌‌ی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش می‌درخشید دخترک ماتش برد ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود _ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج می‌ره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت _میز و جمع کن، اکرم خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانه‌ی دخترک هول لرزید _نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود حداقل اینجا میان چشمان کل خدمتکارها سرش شدید گیج می‌رفت هم عرق کرده و هم سردش بود لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته که خان نبیند دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود شهربانو همان روز اول گفته بود.. گفته بود اگر مریض شود، می‌شود مانند زن قبلی خان خان طلاقش می‌دهد و از دِه بیرونش می‌کند مجبور می‌شود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت ابرو گره زد با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک _نوبه‌ی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بی‌جان گرفت چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریده‌اش را پایین انداخت _یه چیزی..‌ می‌خواستم ازتون.‌ معلم دِه.. گفته که می‌خوان‌ موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟ دخترک پربغض گوشه‌ی لباسش را در دست فشرد _ به‌خدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم.. تشر ایلیا. گره‌ی ابروهایش کور شد صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم می‌آمد _کار دارم، دخترجون خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد _به خـ..ـدا دیگه چیزی نمی‌خوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمی‌بینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم می‌کنه هم خودش با قیچـ.. مروارید خودش حرفش را ادامه نداد به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند با چشمان پُر _بی‌چشم و رو‌ نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بی‌بی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد _دیدم دکمه‌ی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید گوشه‌ی لب ایلیا.. بالا رفت. کمرنگ خیره به دو دکمه دو دکمه‌ی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک گونه های دخترک رنگ گرفته بود دخترکِ شیرین! اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود.. لب تکان داد سرد _مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه.. به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون بی‌توجه به پر شدن دوباره‌ی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد چشمانش تیز شد. با تمسخر آستینش را از دست دخترک بیرون کشید _هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبه‌ی بعد عذر و بهونه‌ی محکم‌تری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک منظورش برادر دخترک بود برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود هفته‌ی بعد بی‌توجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید قدم هایش به سمت پله ها _امشب پیش بی‌بی می‌خوابی. کار دارم °°° °°° نیمه شب.. شاپور کلافه یقه‌ی کت نمدی‌اش را بالا کشید _آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمی‌دونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ. غرشش. بی‌حوصله _دهنتو ببند، شاپور از دیشب.. نازدار موطلایی‌‌اش را ندیده بود با آن گونه های همیشه سرخ شاپور هیسی کشید _با اینکه دل شاپور می‌پوسه اما روی جفت چشمام همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگ‌ها ابروهای ایلیا گره خورد خیره به سگ‌هایی که کنار در عمارت پنجه به برف می‌کشیدند انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد _ماشین و نگه‌دار شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که.. نفس میان سینه‌ی پهنش گره خورد با دیدن تن دخترکِ.. بی‌مویی که میان برف ها افتاده بود. بی‌جان لب های کبود شده و.. دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش با دو کف پای خونی‌ای و بریده بریده شده.. جای... چوب فلک بود.. ادامه‌⬇️ https://t.me/+GWc48DbK4LhiMmQ0 ❌کپی سریعا پیگری میشه❌

Repost from N/a
-اخر زمون شده، سید محمد که تو عمرش نگاه به صورت نامحرم نکرده حالا داره عکس دختر نامحرم‌و می‌بوسه! با صدای مادرش هول زده کارتن اجیل‌ها در دستش سست شد. سریع ان را روی میز گذاشت. با پشت دست، عرق از جبین برداشت. -سلام! زن عصا زنان جلو آمد. -علیک سلام شیرمرد! چی میبینم ازت تصدق چشات؟ از کی غریبه شدم که عاشق شدی و بی‌خبرم؟ روی لباسش را با دست تکاندن. وقت هایی که زیاد عصبی می‌شد یک بند کار می‌کرد. -چی شده مادر؟! -چی شده؟ من از زبون فرانک باید بشنوم پسرم تو خلوتش عکس یه زن غریبه رو بوسیده؟ بقیه باید خبر برسونن محمدم تو غار تنهاییش دل سپرده اما زبون باز نمیکنه؟ اخم کرد. فرانک دهن لق... به سمت کتری و قوری گوشه حجره رفت. -پس کلاغا خبر رسوندن... بحثشو باز نکن مادر. کار نشده که پِیشو نگرفتم. بفرما چایی. زن چای را از دستان محمد گرفت و با تحکیم گفت: -علم غیب داری یا تو خواب و خیال نه شنیدی که میگی نشده؟ جلو رفتی و نشد؟ محمد کلافه دستی پشت گردنش کشید. خودش کم عذاب می‌کشید از دیدن و نداشتن دخترک بقیه هم آزارش می‌دادند. -نرفتم اما عقلم میگه نه... اون به دنیا اومد، من ده سالم بود. هم بازی که ، از سر و کول خودم بالا رفت تا بزرگ شد. من یه بچه مدرسه‌ای دارم. نمی‌خوام بشم اون بی‌چشم و رویی که این همه سال همه سفره بوده و چشم به ناموس. زن نگاهی پر اخم به او انداخت. او را زیادی قبول داشت که خودش پا جلو گذاشت بود.. -این نگاهی که ازش حرف میزنی مگه به خطا و هرزه؟ محمد خوف کرد. زیر استغفار کرد و سریع و با تحکیم گفت: -نه به علی! من سر سفره‌ی خودت بزرگ شدم! مگه لقمه‌ی حروم گذاشتی دهم که نگاهم حروم باشه؟ فقط نگران اون دخترم. می‌ترسم پام حیف شه... زن عصایش را بر زمین زد و از روی صندلی بلند شد. -یه نگاه به خودت کردی؟ کاری زحمت کش. هزار ماشالله قد و هیکل رعنا‌... همه این‌ها را می‌دانست اما بازهم تردید در دلش بود. -اگه برم جلو نبات نخوادم چی؟ غیظ میان کلام زن غلیظ‌تر شد. -ترسو نبودی ! این چه لحن زاریه به خودت گرفتی؟! انگار نه انگار یک محل از رو حرفت حساب میبرن محمد کلافه  دستی پشت گردنش کشید. نتوانست تاب بیاورد و صادقانه گفت: -خونه خرابم کرده این دختر مامان! منو چه به این قابم موشک بازی ها که شیش صبح کمین ببندم تا خانومو مثلاً اتفاقی برسونم دانشگاه! لعنت به چشاش! ایمونمو ازت گرفته. شدم نوجون تازه سیبیل سبز شده! زهرا خانوم ریز خندید. -من گفتی هارو گفتم درضمن، اونی که ایمونتو برده، کلاغِ این ماجراست، نه فرانک. دفعه‌ی دیگه خواستی عکسشو ببوسی مواظب باش  با شیطنتش رسوات نکنه! چشمان محمد از تعجب درشت شد! این یعنی بله را گرفته بود؟! https://t.me/+xbVix9_dFk4xN2M8 https://t.me/+xbVix9_dFk4xN2M8 https://t.me/+xbVix9_dFk4xN2M8 https://t.me/+xbVix9_dFk4xN2M8 https://t.me/+xbVix9_dFk4xN2M8 یه مرد بازاری بی‌اعصاب و یه شیرینی پز شیطون که دوازده‌ ماه خدا دنبال سوژه واسه اذیت کردنه😁 اصلاً انگار این بشرو خدا افریده تا آقا  محمدمونو گیر بیاره و دم به دیقه تو کارگاه بهش گیر سه پیچ بده تا از راه به درش کنه😂 خلاصه که انقدر این دخترمون پلاسه تو کارگاه محمد که بالاخره خبرایی میشه. خرایی از جنس نزدیک شدن دوتا ادم که مصداق بارز سگ و گربن😁😁

Repost from N/a
. با این لباسای کهنه میخوای بیای سر سفره ی سال تحویل؟ این همه مهمون اومده... خجالت می‌کشید بگوید معین پول نداده تا خرید کند. دستی به لباسش کشید. -سر معین شلوغ بود نتونست باهام بیاد خرید. همین خوبه . زیاد نپوشیدم. مرضی تند و تند چشمانش را ریمل می‌کشید -خب خودت میرفتی. میومدی باهم میرفتیم. این لباسه کهنه ست. بچه ها واست دست میگیرن. صدای شادی و خنده از بیرون اتاق می آمد. قرار بود سال تحویل را بروند ویلای علی... آنقدر پولدار بود که همه را تا سه روز مهمان کرده بود. مرضیه که بیرون رفت معطلش نکرد . درون اتاق میماند با دیدن لباس ها گریه اش می‌گرفت. -بچه ها بدویید ۵ تا ۵ تا مهربون بشینید تو ماشینا... هرکس به سمتی میدوید. با چشمش به دنبال معین میگشت. شاید اگر لباسش را می‌دید سر راه می‌توانستند یک مرکز خرید پیدا کنند. -ببخشید معین کجاست؟ سوالش را آرام پرسید اما همه را سر جا متوقف کرد. صورت ها همه در هم فرو رفت. زن امل معین با این چادر چاقچورش را در پارتی سال نو می‌خواستند کجای دلشان بگذارند. -مگه توام میای رعنا جون؟ سوال را بنفشه میپرسید. یکی از دوستان قدیمی اکیپ بود. سعی کرد بخندد اما لبخندش کج و کوله بود. -نیام بنفشه جون. خب شوهرم هم میاد. منم با شوهرم... روناک گوشی اش را چک می‌کرد. -شوهرت رفت طفلکی‌‌...از خونه باند برد واسه ویلای علی شب بزن برقصه. پارتی یعنی. پارتی میدونی چیه رعنا جون؟ سر جا یخ زد. شوهرش او را جا گذاشته بود. مرضیه دختر ها را به سمت حیاط هدایت کرد. هیچ کس از آمدن رعنا راضی نبود. حتما می‌خواست همین چادر کهنه را در پارتی به خودش بپیچد و کوفتشان کند. -بچه ها برید سوار شید دیر شد. الان معین سگ میشه... یک قدم جلو رفت. -مرضی من...من باهاتون... مرضی وسایلش را یکی یکی از روی میز برداشت. میگم رعنا جونم حتما داداشمم راضی نبوده تو بیای که نبردتت من میترسم ببرمت بیفته به جونم سر سال تحویل... اشکش بی اختیار چکید. -چرا نیام؟ مرضیه دنبال جواب از سر بازکنی میگشت. -داداشم غیرتیه حتما دوست نداره زنش بیاد پارتی...تو بمون خونه قربونت برم من میرم داداشم و راضی میکنم هفته ی دوم توام بیای شمال ...خوبه دیگه مسافرت که بهتره... کسی از حیاط جیغ جیغ کرد. -مرضی بدو...سال تحویل میمونیم تو ماشین ها....! مرضی گونه اش را بوسید. -قربونت بشم. یه سفره سال تحویل واسه خودت ردیف کن بشین قرآن بخون تو که دوست داری. مارم دعا کن اصلا. گفت و دوان دوان بیرون رفت و دخترک لرزان را داخل خانه جا گذاشت. اشکریزان پشت پنجره رفت. ماشین ها یکی یکی بیرون رفتند. در حیاط که بسته شد نگاهش به ماهی قرمزش افتاد. دو سال می‌شد که درون این تنگ کنار پنجره همدمش بود و حالا چند ساعت مانده به سال تحویل مرده بود. -امسال عید نموندی بی معرفت؟ خودش را به اتاقش رساند. تولد معین فردا بود. تمام پس اندازش را داده بود تا برایش آن پلیور گران قیمت را بخرد آن وقت خودش به خاطر کهنگی لباس هایش لایق جشنشان نبود. پیراهن را بغل گرفت. -قسم میخورم سال دیگه تو تنهایی بکشی ... ** -وای داداش خیلی خوش گذشت. سه روزه داریم میرقصیم. معین هنوز مست بود. نگاهی به چراغ های خاموش خانه انداخت. آن دخترک ورپریده توی ویلا پا نداده بود و حالا کمرش داشت میترکید. بالاخره زنش به درد خالی کردن کمرش که می‌خورد. -رعنا کجاست؟ مرضی کفش های پاشنه دارش را بغل گرفته بود. -خوابه حتما...میگم داداش گناه داره شمال ببریمش حتما... آمپرش چسبیده بود. الان کره ی ماه هم دخترک را می‌برد. آنقدر مظلوم و توسری خور بود که این سه روز تنهایی را با اولین لمس فراموش می‌کرد. -حالا چیزی تو دهنش ننداز تا ببینم چی میشه. گفت و در خانه را باز کرد. -رعنا خانوم...بدو بیا عیدت مبارک ... خانه در تاریکی مطلق بود. بلند تر صدا زد -نمیای استقبال شوهرت پدر سوخته؟ قهری؟ عزیزم تو خودت دوست نداری پارتی مارتی ‌‌..تو عشق مسجد و امام زاده ای‌‌...سیزده بدر میبرمت امام زاده صالح زیارت کنی جیگرت حال بیاد.. مرضی خنده کنان رفت و چراغ ها را روشن کرد. حالا نگاه خواهر و برادر به میز بود. به کیک آب شده و بسته ی کادوپیچ و کاغذ کنارش... معین خودش را به کاغذ رساند. دست خط رعنا بود. -تولدت مبارک نامرد.‌‌..برای همیشه خدانگهدار...! https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk #پارت👆

اَرس تـهرانـــی❤️‍🔥 مردی که حتی سایه‌ش رو هم هیچ‌کس جرأت نداره دنبال کنه... یک قانون داشت: هیچ‌وقت دل نمی‌بازه. تا وقتی که دختر دشمنش، با یه خنده‌ی ساده، تمام قوانینش رو زیر پا گذاشت. حالا آرامش جزوِ دارایی‌های اَرس تهرانیــه ، و هیچ‌کس، حتی خودِ خســروی بزرگ هم نمی‌تونه آرامش رو مهار کنه از این عشق ممنوعه. https://t.me/+gKcpDtHNhEQ1YTk0 https://t.me/+gKcpDtHNhEQ1YTk0 #عاشقانه_ای_نفس_گیر

- تخمشو داری روی سینت پرسینگ بزن. ناراحت نگاهش کردم. - خب بزنم چی میشه خوشکل میشه. حرصی مچ دستمو فشار داد. - اون موقع نمیتونم بخورمش. - خب اون یکیو میخوری دیگه. دستاشو قاب سینم کرد و بوسه ای روشون زد. - ولی من جفتشونو میخوام. https://t.me/+gKcpDtHNhEQ1YTk0 ❌محشرن این زوج دیوونه😂دلم برای ناز کشیدنای پسره ی مافیا ضعف رفت ❤️‍🔥

سونای 1268 🌙 #سارال‌مختاری نیمه شب بود که خسته از گز کردنِ خیابونا دلم نه اما پاهام کشیده شد سمت خونه من از هر جایی که شادی نبود، متنفر بودم؛ از این خونه بیشتر! من توی این خونه شادیمو از دست داده بودم.... توی همین خونه پژمرده‌اش کردم کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد خونه‌ی سرد و تاریک شدم زیکو رو روی زمین گذاشتم و تن خسته‌ام روی مبل رها شد سرم رو به پشتی تکیه زدم و خیره به پاکت سیگار روی میز شدم بی اراده دستم کشیده شد سمتش میگفتن تحملِ درد رو راحت تر میکنه.... یه نخ ازش بیرون کشیدم و فندک گرفتم زیرش فیلترش رو بین لبام گذاشتم... کام اول عمیق بود... جوری دم گرفتم از تلخیِ بد طعمش که موقع بیرون دادنِ دود به سرفه افتادم به جهنم اگر خفه میشدم! پوک دوم رو که زدم، گوشه‌ی چشمم تر شد و بارید لعنت به این سرنوشت شوم لعنت به تلخیِ این جدایی که هیچ چیز مرهم نمیشد روی زخمش! شاید گفتنش راحت باشه ولی حتی فکر کردن بهش سخت بود و جونم رو به لب میرسوند زنم رفته بود.... زنم از دست من فرار کرده بود... زنم ترکم کرده بود.... چجوری میتونستم عادت کنم به این جمله‌ها؟؟ اصلا مگه رفتنش عادی میشد؟ مگه من طاقت می‌آوردم این ننگ رو؟ منِ لعنتی.... خواستم سیگار رو روی میز خاموش کنم که چشمم به پاکت سفید پشت در افتاد [آخ آخ امان از این پاکت که کل زندگی امیر رو زیر و رو میکنه 😶‍🌫] ✨ مخاطب‌های vip کلی پارت جلوتر و مهم و هیجانی رو خوندن شما هم میتونید؛ با عضویت توی کانال vip سونای میتونی به کلی پارت جلوتر دسترسی داشته باشي 🥰 🩵کانال vip هفته‌ای 10-12 پارت داره 🩵بدون تبلیغات و پیام اضافه 🩵تا الان بیشتر از 1660 پارت اپلود شده 🩵بیشتر از 21 ماه جلوتره 🦋واسه عضویت میتونید مبلغ 120.000 تومن به یکی از شماره کارت‌های زیر واریز و عکس فیش رو همراه با #سونای بفرستید پی وی ادمین 🫀 6104338699547507 6063731284771087 6277601389598952 ✅به نام مختاری ✅ 🧚🏻‍♀آیدی ادمین 📌 🧝🏼‍♀ @Daryamc 🫀 شروع رمان سونای 🌙 🥰 لینک محافظ رمان‌های نویسنده سارال مختاری ✨:👇🏻 💫 @saralnovels 💫

- پول بابات بهت نساخته که زیر من اومدی؟ با سردرد شدیدی مشت به سینش زدم. - از روم بلند شو...تو حیوونی. نیشخندی زد و شلوار و شورتمو کشید پایین. - من حیوونم یا تو، پنج دقیقه پیش داشتی ازم لب میگرفتی. بغض کردم، من حتی نمیشناختمش مستم کرد، با احساس درد و سوزشی بین پام جیغ کشیدم. - به دنیای من خوش اومدی کوچولو...🔞 https://t.me/+gKcpDtHNhEQ1YTk0 ❌دختر یه خونواده ی پولدار خودشو تو بغل یه مرد ناشناس پیدا میکنه، مردی که باهاش خوابیده و اون کسی نیست جز دشمنش که میخواد انتقام بگیره و مجبورش میکنه هرشب...😱🔞

-زنت ناراحت نمیشه میخوای منو حامله کنی؟ با نیشخند جواب داد : تو فقط نقش یه رحم رو داری بچه‌جون! شیرین خودش خواست بکنمت! باز کن پاهاتو تن بزرگش روی بدنم سایه انداخت و با خشونت خودشو بهم کوبید که جیغم بلند شد صدای گریه ی شیرین رو از پشت در شنیدم و اردوان کنار گوشم زمزمه کرد : به جهنم اردوان خوش اومدی! از شدت درد ناله میکردم و وقتی ازم فاصله گرفت، قسم خوردم از پا درش بیارم کاری میکردم شیرین رو طلاق بده و التماسم کنه واسه موندن....‼️ https://t.me/+3M6aAfcjGRMzNmRk بابام پرونده ی مهم قاضی بزرگ رو دزدید و توی تصادف مُرد میخواست از من انتقام بگیره ولی من پریهانم

-زنت ناراحت نمیشه میخوای منو حامله کنی؟ با نیشخند جواب داد : تو فقط نقش یه رحم رو داری بچه‌جون! شیرین خودش خواست بکنمت! باز کن پاهاتو تن بزرگش روی بدنم سایه انداخت و با خشونت خودشو بهم کوبید که جیغم بلند شد صدای گریه ی شیرین رو از پشت در شنیدم و اردوان کنار گوشم زمزمه کرد : به جهنم اردوان خوش اومدی! از شدت درد ناله میکردم و وقتی ازم فاصله گرفت، قسم خوردم از پا درش بیارم کاری میکردم شیرین رو طلاق بده و التماسم کنه واسه موندن....‼️ https://t.me/+3M6aAfcjGRMzNmRk بابام پرونده ی مهم قاضی بزرگ رو دزدید و توی تصادف مُرد میخواست از من انتقام بگیره ولی من پریهانم

sticker.webp0.05 KB

Repost from N/a
_یعنی چی باهاش سکس کردم؟... دیوونه شدی دختر؟ خیره نگاهش کردم، خودم خواسته بودم، هم امیر را هم اولین رابطه با او را. _داد نزن، همه رو خبردار کردی اتی...بچه که نیستم. اما یک بغض کوچک داشتم، از صبحی که بی صدا ترکش کردم هیچ زنگی نزد، حتی به شرکت هم نیامد، سه روز بود. _بچه نیستی، ولی خری...نه پدر داری نه مادر و نه حس و کار، چی داری آلما؟ بگو که مراقبت کردی...حامله نشی... تخم مرغ را درون ماهیتابه می شکنم، همه چیز یکهویی بود، من خواسته بودمش...مثل زنهای بدکاره، اما دهنم را بستم. _نمی شم...من عاشقشم آتی... پشت کانتر آشپزخانه‌ی کوچکش ایستاد، با اخم و خشم نگاهم کرد. _عشق و زهرمار، عاشق یکی شدی از خودت دوبرابر بزرگتر؟ یارو مولتی میلیاردر، به کونش میگه پشتم نیا...عشق؟ عین چی نگاتم نمی کنه. رو گرفتم که بغضم را نبیند، اما همچین هم مرد جدی و مغروری نبود، مهربان بود وقت رابطه، خیلی مهربان. _خودم می دونم آتی خانم، انتظاریم ندارم، یه شب بود، خودم خواستم، خودمم بی صدا اومدم بیرون. با دست خاکبرسری حواله ام داد. _عین گاو اومدی بیرون، عین خرابا بهش دادی...خاک تو سرت، یه دخترونگی داشتی... ما اخه کیو داریم خر؟ ...زنای دور و برش و نمی بینی؟ دیده بودم، ان شب می گفت خیلی سال است با کسی نبوده، می ترسید اذیتم کند، ولی مگر میشد او با ان وجنات تنها بوده باشد؟ _تموم شده، بیا ناهار که نخوردیم، عصرونه بخوریم. عصبانی بود، حق داشت، از بچگی داخل یک پرورشگاه کنار هم بودیم و حالا یک خانه. _زهرمار بخوریم...پاشو زنگ بزن بهش، رفتی بعدش دکتر؟ مریض نبود که؟... نفهم اگر مریضی بگیری؟ خونریزی چی؟ استایل امیرحسین ادینه پیش چشمم آمد، تمیز، منظم ، با دیسیپلین، صاحب بزرگترین دفتر فنی مهندسی... مریضی داشت؟ _یکم خونریزی بود، بهترم، ول کن دیگه آتی، زنگ زدن نداره، خودم جنبه‌ی تنها بودن باهاش و نداشتم، دوساله عاشقشم...بیا تو رو خدا. با حرص پشت میز نشست، نخواستم بداند که بعد از آن شب هیچ خبری از او ندارم، منشی اش گفت رفته دبی تعطیلات. _وان نایت مال امثال توئه آلما؟ ... تو که کل وجودت احساساتیه؟ ... می دونی هرروز باید ببیینیش؟ از کجا معلوم عذرت و نخواد؟ مزاحم ندونتت؟ لب گزیدم، به این فکر کرده بودم، اگر فکر کند خطرناکم چه؟ _آتی! ...کاریه که کردم، بهش گفتم قرار نیست پاگیرش بشم، بخدا خیلی میخواستمش...هنوزم... بالاخره بغض چند روزه شکست، آن حس تنهایی بعدش، من حتی عروس هم نشده بودم، برای کی مهم بود؟ _گریه کن، فکر کردی خودت و تقدیم کنی تمومه؟ بیشتر گریه ام می گیرد، از اینکه نامردانه به او می تازد. _بسه آتی، اون که نخواست... داد زد. _ولی ردتم نکرد، می دونست دختری؟ ... ذلیل نشی آلما... چی میخواست بهتر از تو؟ ...اصلا بهت زنگ زده؟ اصلا بعد اون... از سفره عقب می کشم، چرا اصلا به او گفتم؟ _ولم کن دیگه، سه روزه نیومده شرکت رفته دبی عشق و حال ، تلفنی نزده، راحت شدی؟ حتی اتاقی نداریم که به آن پناه ببرم، می روم سراغ وسایلم، حداقل قدمی بزنم، دست میبرم به گوشی، یک پیام روی صفحه است... _راحت؟ مال خودته دادی... لعنت بهت آخه...هوا تاریک شده کجا؟ دستانم وقت باز کردن پیام می لرزد، شماره‌ی خودش بود. فقط چند کلمه و تنم لرزید. "  فردا نرو شرکت، بیا خونه‌ی من، کارت دارم. آدینه" فقط همین! آدینه. گوشی را سر می دهم داخل کیف. حس می کنم قلبم هزار تکه شد، ولی خودم خواسته بودم. _کی بود؟ بده ببینم، چی گفته که اینجور رنگت پرید؟ لبهایم می لرزد، عقبگرد می کنم. _تبلیغات بود...برم یه دور بزنم، برگشتم بیا یادمون بره، خب؟ تو رو خدا... نمی گذارم نزدیک بیاید، از خانه باید بیرون می زدم، هوای خنک شاید حالم را بهتر می کرد...گوشی ام زنگ خورد، حسم گفت خود اوست و بود. رد تماس می دهم، دم در پیام را برایش تایپ می کنم. " سلام آقای مهندس! متاسفم فردا نیستم، نیازی به دیدار نیست!" تایپ می کنم و می فرستم و بعد گوشی خاموش!  بغضم می ترکد، هر چه بودم، آویزان او نمی شدم. در را باز می کنم، نفس عمیق می کشم، تکرار می کنم، تمام شده...کسی میان تاریکی ایستاده بود، کنار یک ماشین. _عادت داری زیادی خودمختار باشی آلما؟ همیشه حرف حرف خودته؟ https://t.me/+WICXRg52voU3ZDM0 https://t.me/+WICXRg52voU3ZDM0 https://t.me/+WICXRg52voU3ZDM0

Repost from N/a
_ ببخشید آقای دکتر؟ مرد بلند قامت با شنیدن صدایم سر جا می‌ایستد سریع سمتش میروم و نفس نفس زنان میگویم _ شما دکتر جدید این بخش هستید؟ گنگ نگاهم میکند و با مکث می‌گوید _ بله، چطور؟ _ میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟ متعجب نگاهم میکند، باز هم برای جواب دادن تردید دارد انگار پروویی ام برایش عجیب است _ بفرمایید صدایم را کمی پایین می‌آورم _ دکتر مهرجوی خیر ندیده اینقدر از صبح ازم کار کشیده که بخدا دیگه نمیکشم میشه به جای من به بیمار اتاق ۲۱۱ برسید؟ چشمانش گرد می‌شود اما من فرصت مخالفت به او نمیدهم هنوز جوابی نداده که پرونده را تقریبا به زور دستش میدهم _ خیلی ممنونم حتما جبران میکنم براتون برای اینکه هم دل خودم خنک بشود هم دکتر مهرجوی تازه واردی که ندیده بودمش اما بارها ترکش های بداخلاقی اش از دور نصیبم شده بود را در چشم این دکتر جدید هم بد جلوه بدهم شروع به حرف زدن میکنم _ من نمیدونم آخه چرا یک دکتر، با چنین شخصیت اجتماعی بالایی باید اینقدر عقده‌ای باشه. از وقتی این مهرجو اومده اینجا   شده رئیس بخش، چندتا از بچه ها رو که کلا بیرون کرده، اینقدر هم کار ریخته رو سرمون وقت سر خاروندن نداریم. همیشه هم صدای داد  و فریادش بالاست. چینی به بینی ام میدهم و با پیاز داغ بیشتر میگویم _ میگن زنش بخاطر همین بداخلاقی هاش ازش جدا شده، والا که حق داشته. آخه کی همچین آدم نچسبی رو تحمل میکنه؟ حقشه سر پیری زنش بذاره بره تنها بمونه با بهت می‌گوید _ دکتر مهرجو؟ راضی از اینکه بالاخره حرفهایم برایش جالب شده و همراهی میکرد سر تکان میدهم _ آره همش واقعیته. شما تازه وارد هستین هنوز آشنایی ندارین. والا راسته میگن آدم هرچی پیرتر میشه بداخلاق تر هم میشه با اخم می‌گوید _ دکتر مهرجو پیره مگه؟ شانه بالا میدهم _ چی بگم والا من که ندیدم سن دقیقش بفهمم قطعا بالای شصت هست دیگه پیری کاش زودتر بمیره همه از دستش راحت بشیم کمی از بی‌انصافی ام دلم برای دکتر مهرجو به رحم می‌آید و با نارضایتی اضافه میکنم _ البته هرچی اخلاق نداره ولی پزشک خوبیه، میگن دستاش شفا بخشه، حالا ایشالا هزار سال عمر کنه اما خدا سر عقل بیارتش اینقدر پاچه مارو نگیره سر تکان می‌دهد اینکه دیگر جوابم را نمیدهد و غیبتم ادامه دار نمی‌شود عصبی ام میکند اما خب چون قرار بود کار مرا انجام دهد مراعاتش میکنم میخواهم خداحافظی کنم که با نگاهی به پرونده می‌پرسد _ فقط بیمار اتاق ۲۱۱ با شماست؟ قطعا منظورش این نبود که بقیه کارهای مرا هم انجام دهد اما آنقدر خسته بودم که از فرصت پیش آمده نهایت استفاده ببرم با بدجنسی نیشم شل میشود و از خدا خواسته میگویم _ راستش چندتا دیگه هم هستن از خانم صبوری بپرسید هم بهتون میگه خدا خیرتون بده اگه ممکنه به اونام برسید من امروز نوبت آرایشگاه هم دارم بعد یک هفته از دست مهرجو به کارام برسم مات میماند اما قبل از اینکه مخالفتی کند فورا خداحافظی میکنم و میروم دو ساعت بعد که برمیگردم با ذوق جلوی آینه راهرو می‌ایستم و به ابروهای تمیز شده ام نگاه میکنم مهسا با دیدنم متعجب می‌گوید _ تو اینجایی طلا؟ دوساعته کجایی؟ بیمارات چیشدن؟ نیشم شل می‌شود _ یک دکتر جیگر پیدا کردم همه کارامو به جام انجام بده تونستم این چندساعت یه نفسی بگیرم متحیر می‌گوید _ وا کی؟ _ نمیدونم یادم رفت فامیلیش رو بپرسم حالا حتما میبینمش امروز باز با یادآوری دکتر جدید ذوق زده میگویم _ نمیدونی چه قدر جذاب بود مهسا اولین باره بعد اینهمه سال یه دکتر به چنین جذابیتی میبینم باید تورش کنم واسه خودم مهسا ترسیده می‌گوید _ میدونی اگه مهرجو بفهمه چندساعت پیچوندی چی میشه؟ دستم را در هوا تکان میدهم _ برو بابا مهرجو ‌کجا بود سر تکان می‌دهد _ اتفاقا امروز دائم همینجاست اصلا نرفته اتاقش همش خودش بالا سر بیمارا میچرخه! سر می‌چرخانم تا جواب مهسا را بدهم که با دیدن آن دکتر جدید گل از گلم می‌شکفد میخواهم سمتش بروم و تشکر کنم که مهسا فورا از جا بلند می‌شود و می‌گوید _ خسته نباشید دکتر مهرجو یخ میزنم دکتر مهرجو؟ اویی که یک ربع پیشش کلی بد و بیراه حواله مهرجو کرده بودم خودش بود؟ دکتر مهرجو جلو می آید پرونده را دستم می‌دهد و رو به منِ میت شده می‌گوید _ رسیدن بخیر خانم معین، امر دیگه ای ندارید انجام بدم براتون؟ شانس می‌آورم که همان لحظه یکی از دکتر های ارشد بیمارستان می‌آید و البرز مهرجو را به حرف می‌گیرد فرار میکنم سمت رست که تلفنم زنگ میخورد حاج بابا بود _ کی میرسی خونه دخترم؟ متعجب میگویم _ مثل همیشه دیگه بابا چیزی شده؟ می‌گوید _ اگه تونستی زودتر بیا طلا بابا برای امشب زنگ زدن قرار خواستگاری گذاشتن مات و مبهوت میگویم _ خواستگاری؟ کیه؟ آرام میخندد _ منو دست میندازی دختر؟ گفت بگم دکتر مهرجو، طلا خانوم خودش خوب میشناسه https://t.me/+LsKeb_QuSzEwZjFk https://t.me/+LsKeb_QuSzEwZjFk

Repost from N/a
- تو خیلی چاقی بلوط! - من فقط هفتاد و سه کیلوئم... احمدرضا پوزخند زد و بلوط خجل سر پایین انداخت. - من و تو اصلا به هم نمی‌خوریم دخترخاله! بر فرض محالم بخوای زن من شی! از در ماشینم رد می‌شی؟ - من چاق نیستم! از این تحقیر ناراحت بود ولی دلخوشی مادرش چه؟ - من اصلا دلم نمی‌خواد با حرف بزرگترا برم توی چاه، تو دیپلمه‌ای من دکترا دارم! - لیسانس می‌گیرم یعنی الان برای کنکور درس می‌خونم. از خودش متنفر بود که این‌قدر به احمدرضا اصرار می‌کند. آرزوی مادرش دیدن عروسی او بود... - حرف آخرمو زدم بلوط. ساعت گران‌قیمتش را نگاه کرد و گفت: - من دیرم شده ساعت چهار کلاس دارم ایشالا توم با یکی دیگه خوشبخت بشی... رفتن احمدرضا بغضش را شکاند، سر گذاشت روی میز کافه‌ی خلوت و بلند بلند زیر گریه زد. - خانم؟ - ببخشید من... نتونستم خودمو کنترل کنم الان بلند می‌شم! یک مرد قدبلند بود با یک سیگار میان دو انگشت. - به نظر من شما اونقدر چاق نیستی که نامزدیت به هم بخوره! - شما حرفای ما رو... - همه‌شو شنیدم، نباید بهش التماس می‌کردی! یک مرد عجیب و غریب، خوشتیپ و جنتلمن، با همان ژست نشست روبه‌روی هنگامه. - آرزوی مادرم عروسی منه، روزای آخر زندگیشه به خاطر مادرم التماس کردم. - سرطان داره. - شما از کجا می‌دونین؟ واقعا تعجب کرده بود هم از حرف‌های آن مرد هم از حضورش و این‌ خلوتی کافه. - حدس زدم و حاضرم برات فداکاری کنم! سیگارش خاموش شد توی فنجان قهوه‌ی احمدرضا. - برای من؟ چه فداکاری آقا؟ - این کارت منه، اسمم پولادخسروشاهی، فردا بیا مطب حرف بزنیم ساعت هفت! پولادخسروشاهی پزشک مادرش! - د... دکتر خسروشاهی؟ - فکر کنم شانس توه زنمو همین امروز زنم طلاق بگیره و با این پسره‌ی دکترا بریزه رو هم، باید حسرتتو بخوره، حسرتمو بخوره می‌فهمی؟ هاج و واج مانده بود که پولاد لپش را کشید. - مطب ساعت هفت! https://t.me/+ija0G909madkYzJk https://t.me/+ija0G909madkYzJk https://t.me/+ija0G909madkYzJk

Repost from N/a
- عروس خانم تو بچگی از معقدش بهش تجاوز شده. سکوت عجیبی در جمع حاکم شد. این حرف از مادر داماد آن هم در روزِ خواستگاری! خواهر داماد لب زد: - مامان ساکت باش این حرفا چیه. مادرش رویی کج کرد و چادرش را دور دستش پیچید. - ببینید حاج خانم اگه پسرم خاک آقا خدا بیامرزش و قسم میداد من پا تو این خونه نمیذاشتم. از سر محل آدرس که می‌پرسیم تجاوز دخترتون و می‌زنن به رومون . عرقِ سرد روی کمرش ریخت . چشم به هشاء دوخت کسی که عاشقانه دوستش داشت. رنگ از صورت هشاء پریده بود. باورش نمی‌شد - حاج خانم خواهر من طی اتفاقی که در کودکی براش افتاده دست نداشته! اون طرف به سزای اعمالش رسیده . نمی‌شه گذشته رو شخم زد که! خواهرش لیلا مانند مادر پشتش مانده بود. - عزیزم مثل این که نمیدونی پسرِ من کیه؟ مادرش ابرویی بالا داد - پسرِ حاج علی کرباسیه! کل تهران می‌شناسنش! حتما عروسش باید پاک باشه . با پوزخندی به سر تا پای دخترک نگاه کرد و گفت: - نه که علاوه بر وضع خونه زندگیتون ، انگِ تجاوز هم بزنن بهش! صدایِ غرش هشا بلند شد: - مادر جان بس کن. - چی و بس کنم مامان جان؟! دست منو گرفتی آوردی کجا؟! گدا خونه ؟! قربون گدا خونه والا! فقط یک لایه چرک و کثافت روی لیوانِ چاییشونه! دخترک لال شده بود! بغض گلویش را گرفته بود. بارها به هشاء گفته بود به هم نمی‌خورند. بارها گفته بود سنگ بر دلش بی اندازد که امشب این گونه دخترک را خوار و خفیف نکند! - والا جوابم ندارن بدن! من خواستم بیام تو خونه چندشم شد پا بزارم. پاشو پاشو بریم هشا ! من یک لحظه هم اینجا نمی‌مونم دیگه. - مادر اومدیم خواستگاری! مادرِ هشاء بلند شد و چادرش را به سرش کشید و با غیض لب زد. - من یک لحظه دیگه پامو تو این خونه نمی‌زارم! بینِ منو خواهرت با این دختره ی هرزه یکی و انتخاب کن! صدای هینِ لیلا و خواهرِ هشاء بلند شد. لعیا خفه شد! روحش خفه شد. جانش مُرد. آن هم از سمتِ مادرِ عزیز ترین کسش! با چشمان سرخ نگاهی هشاء کرد منتظر بود پشتش در بیاید! عین تمام وقت هایی که در دانشگاه تحقیر میشد! اما هشاء در سکوت بلند شد و بدونِ این که به لعیا نگاه کند لب زد - بریم مادر جان! تمام شد.... عشقش همین بود! بین دختر و مادرش مادرش را انتخاب کرد! -افرین شیر پسرم! آفرین. اگه نمیومدی شیرم و حلالت نمی‌کردم! پول گل و شیرینی هم ازشون بگیر مادر و خواهرش بیرون رفتند. هشا شماره کارتی رویِ برگه نوشت و به لعیا داد. - پول گل و شیرینی می‌شه یک میلیون و نهصد تومن. تا فردا بزن اسکرین شاتش هم بفرست برام. با بغض خیره اش شد. - ی..‌یعنی تموم؟! من بهت گفتم نیا..... هشاء با بی رحمی تمام و با چشمان سرخ شده لب زد - تو به من نگفته بودی بچه بودی بهت تعرض شده خانمِ محترم! آبروی خاندان و طایفه ما از سرِ راه نیومده که هر کس و نا کسی بیاد پا بزاره روش پایمالش کنه! لیلا با حرص به سمت هشا آمد. - خوب شد ذات خودتو خانوادتو نشون خواهر من دادی! از این به بعد دیگه توی ذهن این دختر جایی نداری.... واگذارت می‌کنیم به همون خدایی که مادرت جا نماز آب می‌کشه!. خواهرش مثل کوه پشتش بود. هشا پوزخندی زد. - خدا بهم لطف کرد که خواهر هرزت رو نگرفتم.... بدونِ خداحافظی از خانه بیرون رفت. اشک های حیات مانند مروارید از چشمانش می‌ریخت . حرص و عصبانیت و دلشکستگی همگی باهم داشت نمایان میشد. دستی روی شکمش کشید و با چشمانی پر از نفرت خیره ی بنرِ در حال حرکت هشا شد و با حرص لب زد: - نوبت ما هم می‌شه مامانی! https://t.me/+qeCpq09IOI5lZGY8 https://t.me/+qeCpq09IOI5lZGY8 https://t.me/+qeCpq09IOI5lZGY8 https://t.me/+qeCpq09IOI5lZGY8